أحنف بن قیس
أحنف بن قیس بن قیس، نامش صخر یاضحاک، در زمان حیات پیامبر به اسلام گرویده اما حضور پیامبر شرفیاب نشد. أحنف مردی عالم، دانشمند و حکیم بود که به علم، عقل، شجاعت، زیرکی و متانت رأی مشهور بود. در حلم و بردباری ضربالمثل بود و جملهی “احلم من أحنف” (بردبارتر از أحنف) از امثال معروف عرب است. از وی پرسیدند: “به چه وسیله بزرگ و رئیس قوم شدی؟” گفت: “با کمک کردن به ناتوانان و دستیاری ستمدیدگان.”
از أحنف پرسیدند حلم را از که آموختی؟ گفت: “از قیس بن عاصم منقری که روزی یکی از برادرزادههایش پسر او را کشته بود. قاتل را دستبسته با جنازه پسر نزد او آوردند. رو به قاتل کرده گفت: کار خوبی نکردی، زیرا بازوی خود را شکسته و عده خود را کاستی و به قوم و بستگان خود بدی کردی و دشمن خود را جری ساختی. سپس دستور داد او را رها کنند و اصلاً در سیمای وی تغییری پیدا نشد.”
موقعی که أحنف در میان جمعیت بصره نزد عمر آمد، عمر او را مرد زیرک، دانا، عاقل و بادیانتی یافت. دستور داد یک سال او را در مدینه بازداشت کنند. سپس نزد خود خواند و گفت: “میدانی چرا در این مدت تو را بازداشت کردم؟” پاسخ داد: “نه.” عمر گفت: “زیرا پیامبر اکرم همیشه از منافق دانا میترسانید. خواستم تو را بیازمایم که آیا واقعاً دین داری یا خیر.” سپس او را روانه بصره کرد و به فرماندار بصره نوشت: “أحنف بزرگ مردم بصره است.” از آن روز بزرگ شد و پا به ترقی نهاد.
أحنف گفت: در دلی داشتم به عمویم صعصعه شکایت کردم و ناله نمودم. گفت: “اول تهدیدم نموده و سپس پسر برادرم هرگاه پیش آمدی برایت میکند به کسی مثل خودت اظهار مکن، زیرا یا دشمن است و خوشحال میگردد و یا دوست است و ناراحت میشود و نمیتواند از تو برطرف نماید. به کسی شکایت نما که ترا مبتلا ساخته. پسر برادرم یکی از دو چشمم مدت چهل سال است هیچ چیز را نمیبیند اما تاکنون به عیال و فرزندانم نگفتهام و خبر ندارند.”
أحنف و اسلام
پیامبر اکرم جمعیتی به سرپرستی مردی از بنی لیث برای دعوت به اسلام به بصره فرستاد. مرد لیثی آنها را موعظه و نصیحت میداد، اما کسی گوش نمیداد. أحنف برخاست و گفت: “مردم، این مرد شما را به اسلام و مکارم اخلاق دعوت میکند، چرا نمیپذیرید؟” خود اسلام آورد و مردم هم مسلمان شدند. أحنف میگوید: “در زمان عثمان در خانه خدا مشغول طواف بودم که مردی از بنی لیث دست مرا گرفت و گفت: میخواهی به تو مژدهای دهم؟ گفتم: چرا؟ گفت: یادت داری وقتی که پیامبر اسلام مرا به سوی قوم تو فرستاد و آنها را به اسلام دعوت میکردم، به آنها گفتی که نماینده پیامبر دعوت به خوبیها میکند. گفتهی تو به پیامبر رسید و حضرت رسول فرمود: خدایا أحنف را بیامرز.” گفتم: “به هیچ یک از اعمالم به اندازه دعای پیامبر امیدوار نیستم.”
أحنف بن قیس در تمام جنگهای امیرالمؤمنین به جز جنگ جمل حاضر بود. در جنگ جمل با عدهای از بستگان خود خدمت امیرالمؤمنین رسیده و عرضه داشت: “یکی از دو کار از من ساخته است: با دویست نفر جنگجو در خدمت شما بجنگم یا شش هزار نفر را از موافقت طلحه و زبیر باز دارم.” حضرت فرمود: “شش هزار نفر به لشکر مخالف نپیوندند و بهتر از آن است که دویست نفر با ما باشند.” به او دستور داد آن جمعیت را از جنگ با امیرالمؤمنین باز دارد. از این رو در جنگ جمل حاضر نشد و به وعده خود عمل کرد.
دوران امیرالمؤمنین و معاویه
آنگاه که امیرالمؤمنین شهید شد و خلافت معاویه مستقر گردید، أحنف با جمعیتی بر معاویه وارد شد. معاویه در مقام انتقاد از گذشته برآمد و رو به أحنف نموده گفت: “تو نیستی که بر امیرالمؤمنین عثمان سخت گرفتی تا کشته شد؟ و ام المؤمنین عایشه را خفیف و خوار نمودی؟ به نفع علی بن ابیطالب در صفین نهر آب را تصرف کردی؟” أحنف گفت: “یا امیرالمؤمنین، بعضی از اینها را اعتراف و اقرار دارم و بعضی را منکرم. اما عثمان را شما قریش محاصره کردید و خانهاش از انصار تهی بود و شما یک دسته خواستید خوارش کنید و دسته دیگر از شما او را کشتند. و اما عایشه، ما او را خوار و ذلیل نکردیم، او خود مسبب این شد. و صحیح است که کشمکش نکردیم زیرا آنچه را در کتاب خدا خواندم آن بود که در خانه بنشیند و او برخلاف گفته خدا عمل کرد و نتیجه کردارش را دید. اما اینکه در گرفتن نهر آب شرکت جستم، به علت آن مجبور بودم هم که شما میخواستید با تشنگی ما را بکشید، ما گشته شریعه آب را تصرف کردیم.” معاویه از مجلس برخاست و جمعیت متفرق شدند. سپس دستور داد پنجاه هزار درهم به أحنف بدهند و به هر یک از افرادی که همراه او بودند به مقدار شخصیتشان بخشش کرد. از جمله به حباب بن یزید سی هزار درهم داد. و موقع خدا حافظی به أحنف گفت: “هر حاجتی داری بخواه.” أحنف گفت: “به دوستان علی سخت مگیر و حقوق آنان را از بیتالمال بده و هرگاه محتاج به کمک شدی مردانی مطیع و فرمانبردار و شجاع به کمکت خواهم فرستاد.”
أحنف دوستدار علی بن ابیطالب العلم و حباب بن یزید علاقمند به خاندان بنی امیه بود که معاویه سی هزار درهم به او داد. حباب اعتراض کرد که أحنف با آنکه عقیدهاش با شما مخالف است، پنجاه هزار درهم دادی و به من که دوستدار شمایم سی هزار درهم! معاویه گفت: “با این پول دین او را خریدم.” حباب گفت: “دین مرا هم بخر.” سپس دستور داد بیست هزار درهم دیگر به او دادند. هفتهای نگذشت که حباب مرد و پولها دستنخورده به معاویه برگشت. أحنف در زمان عبدالله زبیر در سال ۶۷ در کوفه از دنیا رفت و مصعب بن زبیر که از طرف برادرش عبدالله حکومت کوفه داشت، بر او نماز خواند و او را تشییع کرد.
أحنف و نامه امام حسین (ع)
یکی از افراد اهل بصره که حسین بن علی (ع) برای او نامه نوشت و او را به یاری طلبید، أحنف بن قیس است که حسین بن علی (ع) ضمن نامهای به او چنین نگاشت: “السلام عليكم اما بعد فانی ادعوكم الى احياء معالم الحق واماتة البدع فان تجيبواتهتدوا سبل الرشاد. درود بر شما، سپس شما را به زنده کردن دستورات حقه دینی و نابود ساختن بدعتها دعوت میکنم. اگر اجابت کنید، به راه راست هدایت و راهنمایی شدهاید.”
أحنف در جواب حضرت چنین نوشت: “اما بعد فاصبران وعدالله حق ولا يستخفنك الذين لا يوقنون. همانا صبر را پیشه کن که وعده خدا حق است، آنانکه یقین و ثباتی ندارند سبکسارت نکنند.” أحنف در این پاسخی که برای امام مینویسد، از نظر دوراندیشی و رأی متین مخصوص به خودش که پیشنهاد صبر و تأمل میکند، بسیار درست پیشبینی کرده است که با این اختصار از عاقبت کار و بیوفایی مردم گوشزد میکند، ولی غافل از اینکه امام به دستور خدا کار میکند و قیام وی با انتظار پیروزی ظاهری نیست.