ابوطالب بن عبد المطلب


ابوطالب بن عبدالمطلب؛ حامی بزرگ پیامبر اسلام

حضرت ابوطالب، فرزند عبدالمطلب و نوه هاشم بن عبدمناف، عموی گرامی پیامبر اسلام و یکی از مهم‌ترین حامیان ایشان پس از عبدالمطلب بود. او همچنین پدر امیرالمؤمنین علی (ع) و یکی از بزرگان قریش به‌شمار می‌رفت.

ابوطالب مردی با وقار، حکمت و هیبت بود. اکثم صیفی، دانشمند مشهور عرب، درباره‌ی او می‌گفت:
«دانش، سیاست، بردباری و ادب را از ابوطالب فرا گرفتم، که سید عرب و عجم و هم‌پیمان عقل و حکمت بود.»

نام اصلی او میان عمران، عبدمناف و ابوطالب مورد اختلاف است. او سی‌وپنج سال پیش از تولد پیامبر اسلام دیده به جهان گشود.


علاقه‌ی پیامبر به ابوطالب

هنگامی که ابوطالب از دنیا رفت، پیامبر اکرم وارد حجره شد. با دیدن پیکر عمویش، فرمود:
«ای ابوطالب! عموی مهربانم، وقتی یتیم بودم، از من پرستاری کردی، کودکی‌ام را تربیت کردی، و در بزرگی یاریم نمودی. خداوند تو را از جانب من پاداش نیکو دهد.»

سپس، امیرالمؤمنین علی (ع) را دستور داد تا او را غسل دهد.

پیامبر اکرم به عقیل بن ابی‌طالب می‌فرمود:
«ای عقیل! تو را به دو دلیل دوست دارم؛ یکی به خاطر خودت، و دیگری به خاطر اینکه ابوطالب تو را دوست داشت، و من به خاطر محبت او، تو را دوست دارم.»


ابوطالب و کفالت پیامبر

پدر پیامبر، عبدالله بن عبدالمطلب، پیش از تولد حضرت از دنیا رفت. پیامبر در کودکی تحت سرپرستی جدش عبدالمطلب قرار داشت.

وقتی حضرت رسول هشت ساله شد، عبدالمطلب در سن ۱۰۲ سالگی از دنیا رفت. هنگام وفات، فرزندانش را گرد آورد و گفت:
«محمد یتیم است و مال و ثروتی ندارد. کدام‌یک از شما سرپرستی او را برعهده می‌گیرد؟»

ابولهب گفت:
«من او را کفالت خواهم کرد.»

عبدالمطلب پاسخ داد:
«شر خود را از او دور نگه دار.»

عباس پیشنهاد کرد که از او مراقبت کند، اما عبدالمطلب گفت:
«تو مردی تندخو هستی، ممکن است محمد ناراحت شود.»

در این هنگام، ابوطالب گفت:
«من سرپرستی او را بر عهده می‌گیرم.»

عبدالمطلب با خشنودی گفت:
«آری، او را به تو می‌سپارم. اما فرزندم، می‌دانی که چقدر به محمد علاقه دارم. ببینم چگونه از او مراقبت خواهی کرد.»

ابوطالب پاسخ داد:
«ای پدر، نیازی به سفارش نیست. او فرزند برادرم و عزیز من است.»

از آن پس، ابوطالب به بهترین شکل از پیامبر حمایت کرد؛ در برابر دشمنی یهود، حسادت برخی از اقوام، و دشمنی قریش، همواره در کنار پیامبر ایستادگی نمود.


سفر ابوطالب به شام و پیش‌بینی راهب

ابوطالب تصمیم گرفت برای تجارت به شام سفر کند. هنگام حرکت، پیامبر که هنوز کودکی خردسال بود، زمام مرکب عمویش را گرفت و گفت:
«عموجان، شما به سفر می‌روید و من یتیمم. پدر و مادر ندارم. مرا به چه کسی می‌سپاری؟»

ابوطالب با دیدن این علاقه‌ی شدید، ناراحت شد و تصمیم گرفت پیامبر را با خود همراه کند.

در مسیر سفر، قافله به بصری رسید. در آنجا دیری وجود داشت که برترین راهب نصرانی در آن ساکن بود. هر سال، قافله‌های قریش از آنجا عبور می‌کردند و این راهب به آن‌ها توجهی نداشت.

اما این بار، راهب با دیدن ابر سایه‌افکنده بر قافله شگفت‌زده شد و مهمانی‌ای ترتیب داد. تمامی اعضای قافله به مهمانی رفتند، اما ابر همچنان بر محل استقرار قافله ایستاده بود.

راهب پرسید:
«آیا کسی از قافله هنوز اینجا مانده است؟»

گفتند:
«بله، کودکی از ما نزد بارها مانده است.»

راهب درخواست کرد که او را بیاورند. وقتی پیامبر وارد شد، راهب به دقت او را مشاهده کرد.

یکی از افراد قافله پرسید:
«ما همیشه از این راه عبور می‌کردیم، اما شما هرگز چنین احترامی نمی‌کردید. چه چیزی تغییر کرده است؟»

راهب پاسخ داد:
«آری، چنین است. تاکنون چنین نکرده بودم، اما امروز، تصمیم گرفتم مهمانی‌ای ترتیب دهم.»

پس از پایان مهمانی، راهب در خلوت با ابوطالب و پیامبر سخن گفت. ابتدا خطاب به پیامبر گفت:
«ای پسر! تو را به لات و عزی سوگند می‌دهم، پاسخ پرسش‌هایم را بده.»

پیامبر پاسخ داد:
«به لات و عزی از من چیزی مخواه. سوگند به خدا، هیچ چیز به‌اندازه‌ی این دو بت نزد من منفور نیست.»

راهب گفت:
«پس تو را به خدا قسم می‌دهم، پاسخگو باش.»

سپس، راهب درباره خواب‌ها، حالات و صفات پیامبر سوال کرد، و حضرت همان‌گونه که راهب انتظار داشت، مطابق با پیشگویی‌های موجود در کتاب‌های نصرانیان، پاسخ داد.

آنگاه، راهب درخواست کرد که میان دو شانه‌ی پیامبر را ببیند. او مهر نبوت را میان دو کتف ایشان مشاهده کرد.

سپس، خطاب به ابوطالب گفت:
«این پسر چه نسبتی با تو دارد؟»

ابوطالب پاسخ داد:
«فرزند من است.»

راهب گفت:
«نه، او فرزند تو نیست. پدرش مرده است.»

ابوطالب گفت:
«درست می‌گویی، او فرزند برادرم است.»

راهب پرسید:
«پدرش چه شده؟»

ابوطالب پاسخ داد:
«مادرش هنوز باردار بود که پدرش از دنیا رفت.»

راهب گفت:
«راست گفتی. پسر برادرت را به مکه بازگردان و از او محافظت کن. اگر **یهود او را بشناسند و بفهمند که او همان پیامبر موعود است، دشمنی خواهند کرد و در صدد کشتن او برخواهند آمد. این کودک آینده‌ای درخشان دارد.»

این ماجرا تأثیری عمیق بر ابوطالب گذاشت و سبب شد حمایتش از پیامبر اسلام دوچندان شود.


حمایت ابوطالب از پیامبر اکرم (ص)

روزی پیامبر اکرم (ص) در حالی از کنار جمعی از قریش عبور کرد که آنان شتری را برای بت‌هایشان قربانی کرده بودند. حضرت بدون اینکه به آن‌ها سلام کند، از کنارشان گذشت. جمعیت با تمسخر گفتند: «یتیم ابوطالب از کنار ما گذشت و سلام نکرد. چه کسی حاضر است برود و نمازش را تباه کند؟» عبدالله بن زبعری برخاست، مقداری از آلودگی‌های شکمبه‌ی شتر و خون‌های ریخته‌شده را برداشت و به مسجد رفت.

هنگامی که پیامبر در سجده بود، لباس ایشان را آلوده ساخت. پیامبر به خانه بازگشت تا زمانی که ابوطالب آمد. رسول خدا پرسید: «من که هستم؟» ابوطالب پاسخ داد: «فرزند برادرِ من! چه شده است؟» حضرت ماجرای بی‌احترامی قریش را شرح داد. ابوطالب بلافاصله فریاد برآورد: «ای فرزندان عبدالمطلب، فرزندان هاشم، فرزندان عبدمناف!» آنان از هر سو به ندای او پاسخ دادند و گرد آمدند. ابوطالب پرسید: «چند نفر هستید؟» پاسخ دادند: «چهل نفر.» سپس فرمود: «سلاح‌های خود را بردارید و همراه من بیایید.»

آن‌ها به ابطح رفتند و در برابر جماعت قریش قرار گرفتند. هنگامی که مشرکان قصد فرار داشتند، ابوطالب گفت: «به پروردگار کعبه سوگند، اگر کسی حرکت کند، او را با شمشیر می‌زنم.» سپس به سنگ بزرگی در آنجا نزدیک شد و سه بار شمشیرش را بر آن فرود آورد، و هر بار قطعه‌ای بزرگ از سنگ جدا شد. سپس به رسول خدا رو کرد و گفت:

“تو محمد، پیامبری؛ سید و بزرگ سادات، و فرزند نسل‌های پاک و بزرگوار.”

سپس از پیامبر پرسید: «فرزندم، چه کسی به تو بی‌احترامی کرد؟» حضرت به عبدالله بن زبعری اشاره کرد. ابوطالب مقداری از خون شتر را برداشت و به صورت عبدالله مالید. سپس دستور داد که از آن آلودگی‌ها بر سر تمامی آن جمعیت بریزند و خطاب به پیامبر گفت: «پسر برادرم، آیا اکنون راضی شدی؟»

در روایتی دیگر آمده است که فاطمه زهرا (س) لباس پدر را از آلودگی‌ها پاک کرد، سپس نزد ابوطالب رفت و پرسید: «عمو جان، جایگاه پدرم نزد شما چگونه است؟» ابوطالب پاسخ داد: «او بزرگوار، عزیز و محترم است.» فاطمه داستان را شرح داد و ابوطالب همان عمل را انجام داد، سپس به نزد فاطمه بازگشت و گفت: «دخترم! جایگاه پدر تو نزد ما این است.»

حمایت ابوطالب در برابر قریش

زمانی که کفار مکه از پیامبر به ستوه آمدند، نزد ابوطالب رفتند و گفتند: «ما عمارة بن ولید، جوانمرد عرب، را که در شهامت، سخاوت و عزت بی‌نظیر است، به تو واگذار می‌کنیم تا وارث تو باشد و عضوی از قبیله‌ات شود. علاوه بر آن، اموال و ثروت بی‌حسابی نیز به تو می‌دهیم. اما در مقابل، محمد را به ما بسپار تا او را به دلیل توهین‌هایش به خدایان ما و تضعیف جوانان و اجتماعاتمان، بکشیم.»

ابوطالب پاسخ داد: «به خدا سوگند که سخن شما منصفانه نیست. فرزندتان را به من می‌دهید تا از او نگهداری کنم، و در مقابل، فرزند ما را به شما بسپارم تا بکشید؟ هرگز چنین چیزی ممکن نیست. مگر دیده‌اید که شتری بچه‌اش را از دست بدهد و به بچه‌ی شتر دیگری علاقه‌مند شود؟»

مشرکان تصمیم گرفتند که غافلگیرانه پیامبر را بکشند، اما ابوطالب متوجه شد و از این کار جلوگیری کرد. او اشعاری در این باره سرود که از جمله آن‌ها چنین است:

“با شمشیرهایی که همچون برق می‌درخشند، از رسول خدا حمایت می‌کنم. مانند عموی مهربانی، از ایشان پشتیبانی و دفاع می‌کنم. می‌گویند از یاری کسی که برای هدایت آمده دست بردار، و پیروزی را به ما بسپار، که ما از هر پیروزمندی پیروزی می‌بریم. می‌گویند احمد را به ما واگذار و فرزندی از ما بپذیر، و به سخنان سرزنش‌کنندگان اهمیت مده. من به آن‌ها گفتم: خدا، پروردگار من و یاور من در برابر ستمکاران است.”

نمونه سوم از حمایت ابوطالب از پیامبر اکرم (ص)

پس از وفات ابوطالب، پیامبر اکرم (ص) تنها و بی‌پشتیبان در برابر ظلم و ستم قریش قرار گرفت. ابن جوزی نقل کرده است که ابوطالب هر صبح و شام مراقب پیامبر بود، و هرگاه در یکی از این زمان‌ها او را نمی‌یافت، دچار اضطراب می‌شد و در جستجوی او برمی‌آمد.

روزی پیامبر را صبح نیافت، شب نیز خبری از او نبود، و صبح روز بعد همچنان اثری از حضرت ندید. ابوطالب که بیم آن داشت که قریش به‌صورت مخفیانه آسیبی به پیامبر رسانده باشند، فرزندان و غلامان خود را فراخواند و گفت:

«دو روز است که محمد را ندیده‌ام، می‌ترسم که قریش در خفا او را از میان برده باشند. همه جا را جستجو کرده‌ام جز یک قسمت که احتمال نمی‌دهم در آنجا باشد.»

او سپس بیست نفر از غلامانش را برگزید و دستور داد هر یک کاردی همراه خود داشته باشند و در مسجدالحرام کنار یکی از بزرگان قریش بنشینند. سپس افزود:

«اگر با محمد بازگشتم، کاری نکنید؛ اما اگر بدون او به مسجد آمدم، هر یک از شما کسی را که در کنار او نشسته است، با کارد از پا درآورد!»

ابوطالب به جستجوی پیامبر برخاست، در حالی که غلامانش نیز برای اجرای مأموریت خود راهی شدند. سرانجام، در پایین مکه محمد را دید که کنار سنگی ایستاده و به نماز مشغول است. او را در آغوش کشید، بوسید و گفت:

«ای برادرزاده‌ام، نزدیک بود که موجب نابودی قومت شوی!»

سپس دست پیامبر را گرفت و وارد مسجد شد. قریش که حالت دگرگون‌شده‌ی ابوطالب را دیدند، با تعجب پرسیدند:

«مثل اینکه پیش آمدی رخ داده و حادثه‌ی تازه‌ای اتفاق افتاده است؟»

ابوطالب به غلامانش دستور داد که آنچه با خود دارند، بیرون آورند. غلامان کاردهایشان را آشکار کردند. قریش که هراسان شده بودند، پرسیدند:

«اینها چیست؟ چه شده است؟»

ابوطالب پاسخ داد:

«دو روز بود که محمد را نیافته‌ام و گمان کردم که او را از بین برده‌اید. به همین دلیل دستور دادم هر یک از غلامان، کسی را که در کنارش نشسته است، بکشد؛ حتی اگر از بنی‌هاشم باشد.»

با حیرت پرسیدند: «ابوطالب، آیا واقعاً این کار را می‌کردی؟»

او با قاطعیت گفت:

«آری، به پروردگار کعبه سوگند که این کار را انجام می‌دادم!»

مطعم بن عدی گفت:

«با این کار، بستگان خود را نابود می‌کردی!»

ابوطالب پاسخ داد:

«بله، هرچند چنین بود.»

سپس به اشعاری مترنم شد:

ای پسرم، به راه خود ادامه بده، که هیچ عیبی بر تو نیست و چشم ما به این کار روشن باد. به خدا قسم، این جمعیت هرگز به تو دست نخواهند یافت، مگر آنکه مرا در خاک مدفون کرده باشند. مرا به دین خود دعوت کردی و من تو را خیرخواه خود می‌دانم؛ به راستی تو مردی امین بوده‌ای. دینی را معرفی می‌کنی که بی‌شک، از بهترین ادیان روی زمین است.

ابوطالب و حمایت از پیامبر اکرم (ص)

در روزی که قریش تصمیم گرفتند پیامبر اکرم (ص) را به قتل برسانند، ابوطالب با خود اندیشید که با ابولهب چه باید کرد، چرا که می‌دانست او با این تصمیم همراه نخواهد شد. ام‌جمیل، همسر ابولهب، به قریش کمک کرد تا او را در خانه سرگرم کنند و نقشه‌شان بدون مانع اجرا شود.

صبح روز موعود، هنگامی که ابولهب قصد خروج از خانه را داشت، همسرش گفت: «امروز تمام وسایل عیش و نوش مهیا است. شراب گران‌بهایی آماده کرده‌ام، در خانه بمان که این روز، روز خوشی ماست!»

ابوطالب، علی را مأمور کرد که به خانه عمویش، ابولهب، برود و در را بکوبد. اگر در را باز کردند، وارد شود، و در غیر این صورت، در را بشکند و وارد گردد. سپس خطاب به ابولهب بگوید:

«کسی که همچون تو، عمویی رئیس و بزرگ قوم دارد، نباید چنین خوار و ذلیل بماند!»

علی به خانه ابولهب آمد. هرچند در را کوبید، جوابی نشنید. با قدرت لگدی به در زد و آن را شکست و وارد خانه شد. ابولهب که او را دید، پرسید: «ای پسر برادرم، چه خبر؟»

علی پاسخ داد: «پدرم می‌گوید که کسی با عمو و بزرگ قوم همچون تو، نباید خوار گردد.»

ابولهب گفت: «راست گفته است، اما چه شده؟»

علی پاسخ داد: «قریش تصمیم به قتل پسر برادرت گرفته‌اند، و تو در خانه نشسته‌ای و به خوردن و آشامیدن سرگرم هستی!»

ابولهب از جا برخاست. ام‌جمیل مانع او شد و گفت: «کجا می‌روی؟» ابولهب با خشم مشت محکمی به صورتش زد و چشم او را آسیب رساند. سپس با شمشیر به سوی جمعیت قریش رفت.

قریش که او را در حال خشم و غضب دیدند، گفتند: «ابولهب، تو را چه شده است؟»

او فریاد زد:

«من در مخالفت با پسر برادرم با شما همراه بودم، اما اکنون چنان جسور شده‌اید که تصمیم به قتل او گرفته‌اید؟ اگر چنین است، قصد دارم مسلمان شوم! آن‌گاه خواهید دید که چگونه با شما رفتار خواهم کرد!»

قریش که او را خشمگین دیدند، عذرخواهی کردند و از تصمیم خود منصرف شدند.

ابوطالب و محاصره در شعب

هنگامی که قریش دیدند که اسلام در حال گسترش است و روز به روز بر تعداد مسلمانان افزوده می‌شود، و از سوی دیگر در حبشه نیز از نجاشی نتیجه‌ای نگرفتند، در «دارالندوه» گرد آمدند و عهدنامه‌ای نوشتند. بر اساس این پیمان، تصمیم گرفتند:

  • با بنی‌هاشم سخن نگویند،
  • با آنان معامله و خرید و فروش نکنند،
  • به آنان زن ندهند و از آنان زن نگیرند،
  • در هیچ مجلسی با آنان هم‌نشین نشوند،
  • تا محمد را تسلیم کنند و یا در خلوت او را به قتل برسانند.

چهل نفر از بزرگان قریش این عهدنامه را مهر کرده و در خانه‌ی کعبه آویختند.

ابوطالب پس از اطلاع از این نقشه، بنی‌هاشم را گرد آورد و پیشنهاد کرد که همگی در «شعب ابوطالب» گرد آیند تا از پیامبر محافظت کنند. آنان در شعب مستقر شدند و برای حفظ جان رسول خدا تلاش کردند. ابوطالب هشدار داد:

«اگر کوچک‌ترین آسیبی به محمد برسد، انتقام سختی از شما خواهم گرفت!»

در این هنگام، ابوطالب قصیده‌ای در حمایت از پیامبر سرود که بخشی از آن چنین است:

«مگر نمی‌دانید که ما محمد را همچون موسی، پیامبری الهی می‌دانیم؟ نام او زینت‌بخش صفحات نخستین کتاب‌های مقدس است. مگر نبود که هاشم، پدر ما، با قوت ایستاد و به فرزندانش سفارش کرد که با نیزه و شمشیر از حق دفاع کنند؟ نامه‌ای که به دیوار آویخته‌اید، روزی نابود خواهد شد، و شما از گرسنگی به همان پیمان بی‌ارزش خود چشم خواهید دوخت.»

ابوطالب و فرزندانش شب‌ها همچون پروانه گرد پیامبر می‌گشتند تا از او محافظت کنند. اما برای احتیاط بیشتر، هنگام شب، علی را دستور می‌داد تا در جای پیامبر بخوابد و پیامبر را به جای دیگری منتقل می‌کرد.

علی پرسید:

«پدرم، ممکن است شبی دشمنان به من حمله کنند و کشته شوم!»

ابوطالب در پاسخ، اشعاری سرود و گفت:

«پسرم، بردباری پیشه کن، هر زنده‌ای سرانجام به مرگ خواهد رسید. تو را در راه انسانی شریف آزمودم، و این آزمون بسیار دشوار است. اگر مرگ تو را دریابد، تیرهای تقدیر همیشه در پروازند، گاهی به هدف می‌خورند و گاهی به خطا می‌روند.»

علی نیز در پاسخ پدر، چنین گفت:

«ای پدر، تو مرا به بردباری در یاری احمد فرا می‌خوانی، به خدا قسم، نه از سر بی‌صبری سخن گفتم، بلکه خواستم که یاری مرا ببینی، تا بدانی که همیشه فرمان‌بردار تو بوده‌ام، و از کودکی تا جوانی، کوشش من برای رضای خدا در یاری پیامبر هدایت‌بخش بوده است.»

بنی‌هاشم در شعب، تحت سخت‌ترین شرایط قرار داشتند. قریش راه هرگونه خرید و فروش را بر آنان بسته بود، تا جایی که از شدت گرسنگی و سختی به ستوه آمدند.

پس از گذشت چهار سال، خداوند موریانه‌ای را بر آن عهدنامه فرستاد و تمامی نوشته‌های آن را، جز نام خدا، از بین برد.

جبرئیل این مژده را به پیامبر رساند، و پیامبر نیز ابوطالب را مطلع کرد.

ابوطالب با قریش گفت‌وگو کرد و اعلام کرد:

«اگر گفته‌ی محمد درست باشد، از این ظلم و قطع رحم دست بردارید؛ و اگر نادرست باشد، من محمد را به شما تسلیم می‌کنم!»

قریش عهدنامه را بررسی کردند، و دریافتند که تنها نام خدا باقی مانده است. آنان که سخنان ابوطالب را شنیدند، سرهای خود را پایین انداختند و پراکنده شدند.

به این ترتیب، بنی‌هاشم توانستند از محاصره‌ی شعب خارج شوند.

ایمان ابوطالب

هنگامی که لحظات پایانی عمر ابوطالب فرا رسید، پیامبر اکرم (ص) را به بالین خود فراخواند. هنگامی که نگاهش به پیامبر افتاد، چشمانش از اندوه لبریز شد و گفت:

«یا محمد! من از دنیا می‌روم و هیچ اندوهی ندارم، جز نگرانی برای تو.»

پیامبر فرمود:

«ای عمو! تو از دشمنی قریش با من در هراس هستی، اما آیا از آتش دوزخ برای خود نمی‌ترسی؟»

ابوطالب با لبخند پاسخ داد:

«ای محمد! تو مرا به دین خدا دعوت کردی و من از پیش، تو را امین و راستگو می‌دانستم.»

سپس با انگشتانش اشاره کرد، دو انگشت شهادت را بلند کرد و گفت:

«لا اله الا الله، محمد رسول الله.»

در این لحظه، علی ایستاد و با شوق فریاد زد:

«الله اکبر! سوگند به آنکه تو را به پیامبری برانگیخت، خداوند تو را شفیع عمویت قرار داد و او را به دست تو هدایت کرد.»

جعفر، فرزند دیگر ابوطالب نیز برخاست و گفت:

«پدرم! تو در دنیا سید و بزرگ ما بودی، و در بهشت نیز همچنان سرور و آقای ما خواهی بود.»

گواهی بر ایمان ابوطالب

روایات بسیاری درباره ایمان ابوطالب نقل شده‌اند، به‌ویژه از زبان امیرالمؤمنین علی (ع). ایشان بارها تأکید کرده است:

«به خدا سوگند، نه پدرم، نه جدم عبدالمطلب، نه هاشم و نه عبدمناف، هرگز بت‌پرست نبودند. آنان پیرو آیین حضرت ابراهیم بودند و رو به خانه کعبه نماز می‌گزاردند.»

ابوطالب برای محافظت از پیامبر مجبور بود در ظاهر، با کفار مکه همراهی کند و تظاهر به هم‌دینی با آنان نماید تا بتواند جان پیامبر را حفظ کند.

در حدیثی، جابر بن عبدالله انصاری نقل می‌کند که از پیامبر پرسید:

«ای رسول خدا! مردم می‌گویند ابوطالب کافر از دنیا رفت.»

پیامبر فرمود:

«خداوند به نهان‌ها آگاه‌تر است. در شبی که به معراج رفتم و به عرش رسیدم، چهار نور را دیدم. پرسیدم: پروردگارا! این انوار چیست؟ خطاب رسید: این عبدالمطلب، آن ابوطالب، دیگری پدرت عبدالله، و آن دیگر برادرت طالب است.»

پرسیدم: «ای خدا! اینان با چه عملی به این مقام دست یافتند؟»

خطاب شد:

«ایمان خود را پنهان داشتند و تظاهر به کفر کردند، و تا دم مرگ بر این کار صبر نمودند.»

شهادت حمزه و شادی ابوطالب

حمزه بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، روزی از شکار بازمی‌گشت. هنگامی که به خانه خواهرش رسید، پیامبر را غمگین یافت. پرسید:

«برادرزاده‌ام! چه شده است؟»

خواهر حمزه گفت:

«ای حمزه! ابوجهل پیامبر را دشنام داده و مورد آزار قرار داده است. آیا سزاوار نیست که بستگانش از او حمایت کنند؟»

حمزه از این سخن سخت ناراحت شد. به مسجد رفت و ابوجهل را دید. با کمان ضربه‌ای محکم به سر او زد، به‌گونه‌ای که سرش شکافت. نزدیکان ابوجهل قصد حمله داشتند، اما حمزه فریاد زد:

«رهایش کنید! مبادا خشمگین شوم و مسلمان گردم!»

سپس نزد پیامبر آمد و گفت:

«برادرزاده‌ام! نگران مباش، او را مجازات کردم.»

پیامبر فرمود:

«عمو جان! اما چه سود که تو هنوز از آنان هستی؟»

در این لحظه، حمزه اسلام آورد. این خبر موجب شادی فراوان ابوطالب شد و او اشعاری در این باره سرود:

«ای حمزه! صبور باش و در دین احمد ثابت‌قدم بمان، و در حمایت از آنکه دین خدا را آورده است، درستی و حق را پیشه کن. در کفر زیست مکن، و بدان که ایمان تو مرا بسیار خرسند ساخته است. پس برای رضای خدا، پیامبر را یاری کن، و در میان قریش ایمان خود را آشکار ساز، و به آنان بگو که محمد ساحر نیست.»

گواهی امام صادق (ع) بر ایمان ابوطالب

امام صادق (ع) از پیامبر نقل می‌کند که فرمود:

«اصحاب کهف ایمان خود را پنهان کردند و تظاهر به شرک نمودند. خداوند پاداش آنان را دو برابر داد. ابوطالب نیز ایمان خود را پنهان کرد و تظاهر به شرک نمود، و خداوند پاداش او را دو برابر عطا کرد.»

همچنین، حضرت صادق (ع) فرمود:

«جبرئیل بر پیامبر نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند تو را سلام می‌رساند و می‌فرماید: براستی که من آتش را بر پشتی که تو را فرود آورد، بر شکمی که تو را حمل کرد، و بر دامانی که تو را پرورید، حرام گردانیدم.»

آن‌گاه بیان شد که مقصود از این افراد، عبدالله بن عبدالمطلب، آمنه بنت وهب، و ابوطالب بودند.

وصیت ابوطالب

هنگامی که ابوطالب در بستر مرگ بود، بزرگان قریش را گرد آورد و به آنان چنین وصیت کرد:

**«ای گروه قریش! شما برگزیدگان عرب و صاحبان حرم خدا هستید. بزرگان، دلاوران و سخاوتمندان از میان شما برخاسته‌اند. اما بدانید که همین فضائل، دشمنانی برای شما پدید خواهد آورد.

شما را به احترام خانه کعبه سفارش می‌کنم، چرا که موجب رضایت خداوند و استواری قدم‌های شماست.

از ظلم و ستم بپرهیزید، چرا که ملت‌ها به‌واسطه‌ی ظلم نابود شدند.

از اختلاف دوری کنید، زیرا وحدت شما موجب عزت و نیروی شما خواهد شد.

و شما را درباره‌ی محمد سفارش می‌کنم! او امین قریش و راستگوی عرب است. آنچه آورده، دل‌ها آن را می‌پذیرند، مگر آنان که دشمنی مانع پذیرششان شده است.»**

سپس گفت:

«ای قریش! به خدا سوگند، روزی خواهد رسید که محمد مورد حمایت تمام عرب قرار گیرد، و شما، که امروز او را انکار می‌کنید، از او عقب خواهید ماند. اگر اجل و مرگم به تأخیر می‌افتاد، در تمام سختی‌ها او را یاری می‌کردم؛ اما اکنون، تنها می‌توانم سخنش را بزرگ شمارم و به شهادت او اعتراف کنم.»

خروج از نسخه موبایل