ابو محجن


أبو محجن

یکی از یاران پیغمبر اسلام، أبو محجن عمر و یا قدامة بن حبیب است. وی یکی از مردان بزرگ دوران جاهلیت و اسلام و به کرم و شجاعت معروف بود. اما به شراب‌خواری هم علاقه مفرطی داشت تا آنکه هفت یا هشت بار عمر بن خطاب به او حد می‌گساری زد. در صنایع شعری هم استاد و یکی از شعرای نامی بود و دیوان شعرش به طبع رسیده است. در تمام جنگ‌های اسلامی شرکت داشت مخصوصاً در جنگ قادسیه در ایامی که مسلمانان با رهبری سعد وقاص با ایرانیان می‌جنگیدند، شهامت و شجاعت بسیاری از خود نشان داد.

از آنجا که ترک عادت موجب مرض است، در میدان جنگ هم از می‌گساری دریغ نداشت. در جنگ قادسیه، صبحگاهی سعد وقاص او را مست و بی‌عقل یافت که این اشعار را مترنم بود:

۱. اذامت فادفنى الى جنب كرمة تروى عظامی بعد موتی عروقها
۲. ولا تدفنني في الفلاة فانني اخاف اذا مامت ان لا اذوقها

ترجمه:

۱. هنگامی که مردم، مرا در کنار بوته رز دفن کنید تا رگه و استخوانم از می سیراب گردد.
۲. در بیابان مرا دفن نکنید زیرا می‌ترسم پس از مرگ از می محروم گردم.

سعد این کلمات را شنید و گفت هنوز در گمراهی زمان جاهلیتی است و دستور داد او را در قصر قادسیه که تحت تصرف مسلمانان درآمده بود، حبس کنند و بندگران بر پایش نهادند.

در یکی از روزها که جنگ نزدیک قصر سعد بود، ابو محجن از کنیزی که او را پذیرایی می‌کرد، درباره اوضاع جنگ پرسید و کنیز جواب داد که اوضاع بسیار سخت است و احتمال می‌رود مسلمانان شکست بخورند.

ابو محجن به سلمی، زن سعد، گفت که بند از پای من بردار و این اسب ابلق سعد را به من بده تا بروم و به مسلمانان کمک کنم. اگر زنده ماندم، برمی‌گردم و بند را بر پایم می‌نهم. سلمی نپذیرفت.

أبو محجن متأثر شد و اشعاری سرود و از اینکه از میدان جنگ محروم شده بود، تأسف خورد. سلمی دلش برای او سوخت و بند از پایش برداشت و اسب سعد را برای او آماده کرد.

أبو محجن مسلح، سروصورت خود را بست و به‌طرف میدان حمله کرد. سعد وقاص هم به دلیل جراحتی که بر ران داشت، از سواری عاجز و از رفتن به میدان جنگ محروم بود و بر بام قصر نشسته و وضع لشکر را بازدید می‌کرد. یک‌باره دید سواری پیدا شد و به لشگر عجم از یمین و یسار حمله می‌کند و هر طرف رومی‌آورد. لشکر از جلو او مانند روباه فرار می‌کردند.

گفت اگرنه آن بود که ابو محجن در قصر زندانی است، می‌گفتم این سوار او است و این اسب أبلق مال من است.

هنگامی که آتش جنگ خاموش شد، ابو محجن برگشت و با دست خود بند را بر پایش استوار کرد. شب هنگام، سلمی زن سعد از وی جویای میدان جنگ شد. سعد گفت نزدیک بود مسلمین عقب‌نشینی کنند ناگاه سواری بر اسب ابلق آمد و لشکر دشمن را درهم شکست. زن شرح داستان را گفت، سعد آمد بند را از پای وی گشود و معذرت خواست و گفت دیگر ترا حد نمی‌زنم. ابو محجن گفت من هم دیگر می‌نیاشامم زیرا بر من گران بود که به‌خاطر تازیانه و حد دست بردارم اما اکنون که مرا حد نمی‌زنی از جهت عذاب خدا توبه کردم و دیگر لب به شراب خمر نمی‌زنم.

أبو محجن در دومین جنگی که در قادسیه رخ داد، شهید شد و بعضی هم گفته‌اند که در گرکان یا آذربایجان مدفون است و در خارج یکی از دهات تویسرکان قبری بنام أبو محجن معروف است.

محجن، عصائی را گویند که سر کج باشد و در فتح مکه قدامة عصائی در دست داشت. پیغمبر اکرم آن را گرفته و بت‌ها را از پشت‌بام خانه کعبه شکست و سپس به امیرالمؤمنین دادند که بقیه بت‌ها را بشکند و به‌سبب همین عصا از طرف پیغمبر ملقب به أبو محجن شد.


خروج از نسخه موبایل