اسامة بن زيد
اسامه ومأموريت تبليغ
اسامة وسيبدى
اسامة و بيعت ابوبکر
اسامة وبيعت امير المؤمنين
اسامة ومروان
محاکمه اسامة ويسر عثمان
اسامة بن زید بن حارثه یکی از آزاد کرده های پیغمبر است که پدر و مادرش هر دو بنده و کنیز حضرت رسول بوده اند از بس پیغمبر اکرم بوی علاقمند بود اور احب الرسول مینامیدند، عبدالله عمر از حضرت رسول نقل کرده که فرمود: أسامة بن زيد از افرادی است که بسیار مورد علاقه من است و امید است که از نیکان شما باشد پس درباره او سفارش خوبی کنید(۱) روزی حضرت رسول بعيادت سعد بن عباده میرفت و بردراز گوشی
سوار بود اسامه را پشت سرخود سوارکرد از عایشه همسر پیغمبر نقل شده که روزی اسامه افتاد و سرش از چهار
(۱) قال رسول الله صلى الله عليه و آله : اسامة بن زيد من أحب الناس الى و انا ارجوان يكون من صالحيكم فاستوصوا به خيرا
-۱۸۴-
پدر اسامه
چوبه در شکست حضرت بمن فرمود: خون را پاك كن مراخوش نیامد و نزديك نرفتم حضرت خون را میمکید و بیرون میریخت و فرمود : اگر اسامة دختر بود او را با لباسهای نیکووزیور آرایش میکردم. بهمین جهت بود وقتیکه عمر خطاب برای هر يك از یاوران پیغمبر حقوق مستمری قرارداد برای اسامه پنجهزار و برای پسرخود عبدالله د هزار معین کرد، عبدالله بیدر اعتراض کرد که او را بر من مقدم میداری با آنکه من در جنگهائی شرکت کردم که اسامة شرکت نکرد؟ عمر گفت : پیغمبر
او را از تو بیشتر دوست میداشت و بپدر او بیشتر از پدر تو علاقه مند بود (۱) اسامه گوید : رسول اكرم عل الله يك جامه مصری از جامهائی که دحيه كلبي بحضرت اهداء کرده بود بمن بخشید آنرا بهمسرم پوشانیدم روزی حضرت پرسید چرا جامه مصری را نمی پوشی عرض کردم بهمسرم دادم فرمود باو بگو جامه دیگر در زیر بپوشد مبادا حجم بدنش نمایان گردد (۲)
پدر اسامة
زید پدر اسامه در طفولیت هنگامی که همراه مادر برای دیدار بستگانش بقبیله بنی معن رفته بود ،
تصادفاً طايفه قين برایشان شبیخون زدند زید را اسیر کرده برای فروش ببازار عکاظ آوردند برادر زاده حضرت خدیجه یا پیغمبراکرم اور اجهت خدیجه خریداری کرد، خدیجه هم زید را بحضرت رسول بخشید ،حارثه پدر زید از فراق و دوری فرزندش بسیار دلتنگ بود اشعاری تأثر آمیز باین مضمون در فراق فرزند سرود.
(۱) اسدالغابه جا اعيان الشيعه، ج ۱۰ (۲) طبقات ج ٤ ص ٦٤
دو
پدر اسامه
-۱۸۵
– بكيت على زيد ولم ادر ما فعل احى يرجى ام اتی دونه اجل – فوالله ما ادری و ان كنت سائلا أغالك سهل الارض ام غالك الجبل
۳ – فياليت شعري هل لك الدهر رجعة فحسبى من الدنيا رجوعك لي علل
۴ – تذكرنيه الشمس عند طلوعها و يعرض ذكراه اذا قارب الطفل
ه و ان هبت الارواح هیجن ذكره
–
فيا طول ما حزنی علیه و یا وجل ٦ – سأعمل نص العيش في الأرض جاهدا و لا أسأم التطواف او تسأم الابل – حیاتی او تأتى على منيتي او كل امرء فان و ان غره الامل ۸ – سا وصی به قیسا وعمروا كلا هما و أوصى يزيداً ثم من بعده جبل
۱- در فراق زید بگریه ادامه میدهم و نمیدانم چه شده آیازنده
است و امید بازگشت هست یا آنکه مرده است.
۲- هر چند پرسش کردم نفهمیدم که در بیابان مردی و هلاك شدى
یا در کوهسار از بین رفتی.
– ایکاش میدانستم که دوباره بسوی من برمیگردی که بجای همه
نعمتهای دنیاهمان برگشت تو مرا کافی است.
-۱۸۶-
پدر اسامه
۴- خورشید هنگام طلوع و نزديك غروبش مرا بیاد اوميافكند. ۵ هرگاه باد میوزد هوای زید را در من تحريك ميكند چه قدر ترس و اندوهم درباره او زیاد شده است.
۶
تمام عمر و زندگیم را در گردش در اطراف زمین ( برای یافتن زید ) صرف خواهم کرد و از گردش خسته نخواهم شد مگر آنکه شترم
باز بماند .
یا آنکه مرگم فرارسد زیرا هر کس میمیرد و از بین میرود هر چند
آرزوها او را مغرور کرده باشد.
(واگر من او را نیافتم به قیس و عمروویزیدوجبل (چهار پسرم) صیت میکنم ) که پس از من از پی یافتن زید کوشش کنند) پدرزید در فراق فرزند میسوخت تا آنکه جمعیتی از طایفه ایشان بزیارت خانه خدا آمدند زید را شناختند و او هم ایشان را شناخت ، گفت قطعاً میدانم پدر و مادر از دوری من نگرانند این اشعار را سروده جهت پدر فرستاد و از سلامت خود باین وسیله بایشان آگهی داد:
۱ – احن الى قومی و ان كنت نائيا فانی قعيد البيت عند المشاعر ۲-فكفوا من الوجد الذى قد شجاكم ولا تعملوا فی الارض نص الاباعر فانی بحمد الله فی خیر اسرة كرام معد كابر بعد كابر
اما
۱- گرچه دورم زیرا مقیم در خانه خدا نزد زیارتگاهها هستم بسوی اقوامم علاقمندم . -۲- بنابراین از شکوه و ناله از اندوهی که بر شمار سیده خود داری
کنید ، و تاشتران رمق دارند در زمین در تعقيب من نتازید.
هر چند اسیرم ولی بحمد الله در بهترین اسارت قرار گرفتم زیرا
ما در اسامه
_\AV_
در نزد مردانی هستم که بزرگواری را نسلا بعد نسل بارث برده اند. قاصد، پیغام را بپدر زید رسانید، حارثة پدرزيد وكعب عمويش بمکه نزد جناب ابوطالب آمدند و گفتند : پسر ما اسیر شده و اينك در دست برادر زاده شما است، از او تقاضا کنید یا بفروشد ، یا فداء بگیرد ، و یا آزادش کند ، حضرت فرمود او را آزاد کردم، حارثه آمد دست پسرش را گرفته گفت بیا بقبیله خود برویم، زید گفت : من از پیغمبر جدا نمیشوم،
و
پدر و عمویش گفتند : عجباً ایفرزند از حسب و نسب و شرافت و بزرگی آقائی خود دست برمیداری بنده و برده قریش میشوی ، زید گفت : آری
تا زنده ام دست از محمد بر نمیدارم و کسی را بر او مقدم نمیدارم و این برده گی را بر حسب و نسب ترجیح میدهم ، پدر که چنین دید ناراحت شد صدازد ، ایطایفه قریش گواه باشید که من از زید بیزارم او دیگر فرزند من نیست ، پیغمبر اکرم فرمود: ایگروه قریش گواه باشید که زید فرزند من است اواز من ارث میبرد و من از اوارث می برم (۱)
مادر اسامه
مادر اسامه ام ایمن و نامش بركة كنيز حضرت
عبدالمطلب که از او و یا از آمنه به پیغمبر بارث
رسیده بود، ام ایمن پرستار حضرت رسول بوده است ؛ پیغمبر میفرمود : ام ایمن بعد از آمنه مادر من است و در موقع وفات جناب آمنه ما در پیغمبر، عبدالمطلب به ام ایمن گفت : فرزند مرا خوب پذیرائی کن زیرا بگفته دانشمندان یهود و نصاری او پیغمبر این امت است ام ایمن کنیز حضرت رسول بود تا موقعیکه با خدیجه تزویج فرمود و احتیاجی بخدمتگذار نداشت او را آزاد ساخت و به عبيدة ،شوهر داد از او پسری بنام ایمن آورد از این جهت
(۱) اعيان الشيعه، ج ۱۰ ص ۳۱۲ اسد الغابه ج۲ ص ٢٢٤
-۱۸۸-
اسامه و مأموریت تبلیغ
بام ایمن شهرت یافت و بعد از وفات عبیدة پیغمبر اکرم او را بزید پسرخوانده خود کابین بست وأسامه از ایشان بوجود آمد ، بنابر این اسامة بن زید و ايمن بن عبيدة برادر مادری هستند و شرح حال ام ایمن مفصلا انشاء الله در جای خود خواهد آمد(۱)
هنگامیکه پیغه بر اکرم از جنگ خیبر بر میگشت
اسامة و مأموريت اسامة را بسر پرستی لشکر کوچکی برای ارشاد و
تبلیغ
دعوت باسلام بیکی ازدهات يهود أطراف فدك
فرستاد ، مردم ده باشنیدن این مطلب همه فرار کردند مگر یکنفر بنام مرداس نهيك چون اسلام آورده بود فرار نکرد هنگامیکه اسامه بده رسید این مرد باحتمال اینکه این جمعیت غیر لشکر اسلام باشند گوسفندانش را در عاقول کرده خود بالای کوه رفت وقتیکه دید اینان تکبیر میگویند اوهم تکبیر گویان پائین آمده سلام کرد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله وان محمداً رسول الله اسامة با وحمله کردو اوراکشت و گوسفندانش را خدمت حضرت
آورد ورد ، موضوع را به پیغمبر اسلام عرضه داشتند : حضرت بسیار ناراحت شد از طرفی آیه شریفه نازل شد : یا ایها الذین آمنوا اذا ضربتم في سبيل الله فتبينوا ولا تقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤمناً تبتغون عرض الحياة الدنيا یعنی ایکسانیکه ایمان آورده اید هرگاه در راه خدا میروید تجسس و تفحص نمائید بکسیکه بشما سلام میکند بطمع اموال دنیا نگوئید
مؤمن نیستی (۲) پیغمبر فرمود: چرا کسیکه اقرار بشهادت کرده کشتید عرضه داشت : یارسول الله از ترس اقرار کرد ، فرمودآیا قلبش را شکافته و دیدی که از ترس است؟ نه آنچه بزبان گفت پذیرفتی و نه از قلبش خبر داشتی،
‘
(۱) اسدالغابه ج ٥
(٢) آیه ٩٤ سوره نساء
اسامه و سپهبدی
-۱۸۹
اسامة گفت : یارسول الله برای من طلب آمرزش کنید ، فرمود : باکشتن مسلمان ؟ با گفتن لا اله الا الله ؟ با اسلام آوردن ؟ اسامة قسم یادکردکه پس از این کسی را که گوینده لا اله الا الله است نکشد (۱)
یکی از موضوعاتیکه اهمیت مقام اسامة راميرساند
اسامة وسپهبدی موضوع أمير لشکری او است، پس از آنکه لشگر اسلام
در موته کشته ها دادند عبدالله بن رواحه و جعفر بن ابيطالب وزيد پدر اسامة شهید شدند ، پیغمبر اکرم در مقام انتقام برآمد لشکری در حدود چهار هزار نفر ترتيب داد وأسامة بن زيد را برايشان أمير نمود؛ و أكثر بزرگان مهاجرین و انصار از جمله أبو بكر وعمر را در زیر پرچم وی قرارداد در حالیکه اسامه هیجده سال یا بیست سال بیشتر نداشت و دستور داد بطرف شام و سرزمین روم حرکت کنند مخصوصاً مكرر سفارش میفرمود : که زودتر حرکت کنند و اشخاصیکه از لشگروی سرپیچی کنند مذمت فرمود : بلکه بنوشته بسیاری از دانشمندان عامه و همه دانشمندان شیعه آنها را لعنت کرد ، چنانکه از کتاب سقیفه أحمد بن عبدالعزيز كه يك نفر از بزرگان و استوانه های علمای عامه است) نقل شده که پیغمبر در حال مرض، اسامة را بر لشگریکه أکثر مهاجرین وانصار از جمله أبو بكر وعمر وأبو عبيدة وعبدالرحمان عوف وطلحه و زبیر بودند أمير نمود و باودستور داد تا بطرف موته و سرزمین فلسطین همانجا که پدرش زید کشته شدحرکت کند ، اسامة چون می بیندکه مرض حضرت گاهی سنگین و گاهی سبک میشود در حرکت سستی میکند اما پیغمبر اصرار میورزید که زودتر لشگر را حرکت دهد تا آنکه بحضرت گفت : پدرومادرم بقربانت اجازه بفرمائید چند صباحی در نگ کرده تا خدا شمار اشفادهد.
(۱) اعيان الشيعه ج ۱۰، اسدالغابه ج ۱
اسامه و سپهبدی
برو ، عرضه داشت يارسول الله شما
در
فرمود : نه ، بامید خدا حرکت کن چنین حال باشید و من بروم دلم چرکین خواهد بود ، بازهم فرمود : برو خدا ترا یاری کند ، یا رسول الله دوست ندارم بروم وحال شما را از مسافرین بپرسم، فرمود: بآنچه مأمورت کرده ام عمل کن ، این جمله را بگفت و بیهوش شد ، اسامة مهیای حرکت شد ، چون حضرت بهوش آمد فرمود : لشگر اسامة چه شد ؟ گفتند: مهیای حرکتند ، فرمود : لشگر را روانه کنید ، خدا لعنت کند کسی را که از لشگر أسامة تخلف کند و این جمله را مرتب تکرار میکرد اسامه حرکت کرد ، پرچم بالای سرش و اصحاب
وأنصار در جلوروی تا در جرف رسید و آنجارا لشگر گاه قرار دادند بعد از آنکه مردم با ابو بکر بیعت کردند اسامه را با همان لشگر روانه کرد اسامه تا سرزمینی که پدرش کشته شده بو درفت و عده ایراکشت و جمعیتی اسیر نموده بافتح و پیروزی پس از چهل روز از حرکت مراجعت نمود، خلیفه بکر با مهاجرین و اهل مدینه او را با شادی فوق العاده ای استقبال کردند.(۱) وموضوع أمارت أسامة باندازه ای مهم بودکه بسیاری از صحابه این عمل را از حضرت رسول عیب میگرفتند و اعتراض کردند که پسر بچه ایرا بر مردان ورجال و بزرگان امیر کرده است ، سخن این جمعیت بحضرت رسید بمنبر تشریف برده فرمودند : مردم ! لشگر اسامه را روانه کنید بجانم قسم اگر نسبت بامارت او ایراد کردید نسبت بامارت پدرش زیدهم اعتراض کردید ، اسامة سزاوار فرماندهی است چنانکه پدرش زید هم
سزاوار بود . (۲)
(۲۱) اعيان الشيعه ج ١٠
اسامة و بيعت ابی بکر
اسامه و بیعت ابوبکر
۱۹۱
چون ابو بکر در کشمکش و اختلافات سقیفه موفق
شد ، عمر گفت هر چه زودتر باید نامه ای باسامة
بن زید بنویسی تا بسوی تو آمده و بیعت نماید، زیرا بیعت او در رفع شبهات
بسیار مؤثر خواهد بود ، أبو بكر باين مضمون باسامه نامه نوشت : از أبو بكر خليفه رسول خدا باسامة بن زید. چون نامه من بتورسید با همه افرادیکه همراه تو هستند حرکت کرده بسوی من بیازیرا همه مسلمين أطراف من گردآمده و مرا خلیفه و فرماندار خود قرار داده اند ، البته شما هم مخالفت نکنید که آنچه انتظار ندارید خواهید دیدوالسلام. چون نامه ابوبکر باسامه رسید و از مضمونش اطلاع حاصل نمود
در پاسخ وی چنین رقم کرد : از أسامة بن زيد عامل رسول خدا در غزوه شام بابی بکر بن ابی قحافه، نامه ات بمن رسید ولی اول آن با آخرش متناقض ، در آغاز نامه نوشته ای که من خلیفه رسول خدایم سپس ادعای تو چنین بود که مسلمین باطراف تو اجتماع کرده و ترا أمير نمودند . و از این نکته غفلت ورزیدی که من و کسانیکه همراه منند از افراد مسلمین هستیم و بخدا قسم هرگز بولایت تو رضا ندهیم ، پس متوجه باش و حق را بصاحب حق واگذار و آنانرا از حق خودشان محروم مکن آیا عهد و پیمان رسول خدارا در روز غدیر فراموش نکردی ؟
مگر رسول اکرم اطاعت مرا بر تو و رفقایت واجب نشمرد، پس چگونه مخالفت أمر مرا نموده و از حوزه فرماندهی من خارج شده و بشهر مدینه مراجعت کردید، مگر نه آنکه پیغمبر تا آخرین ساعت مرا معزول نکرد،
-۱۹۲
اسامه و بیعت حضرت امیر
چرا بدون اجازه من در مدینه اقامت نموده اید؟
أبو بكر نامه أسامه را خواند و سخت تکان خورد خواست خود را عزل کند ، عمر بن خطاب گفت : پیراهنی که خدا بر قامت تو آراسته از تن بیرون مکن وگرنه پشیمان خواهی شد و چاره نتوان کرد لازم است بوسیله نامه های متعدد و پیغامهای پشت سر هم اصرار کنی بلکه دیگران را وادار کن که بوی نامه بنویسند تا موجب اختلاف فراهم نیاورد .
ابوبکر و جمعی دیگر نامه هائی بهمين مضمون باسامة نوشته و ياد آور شدند که از برانگیختن فتنه و اختلاف دوری کند و جانب أفراد يراكه تازه مسلمان هستند رعایت کرده و با صلاحدید و تصویب سران قوم مخالفت نکند چون این نامهها باسامة رسید با همراهان خود بشهر مدینه وارد و بسوی خانه علی بن ابیطالب آمده عرض کرد: این جریان چیست؟ علی بن ابیطالب :فرمود چنان است که میبینی. أسامة پرسید آیا شماهم بیعت کرده اید؟ آری من هم بیعت کرده ام ، آیا بیعت شما روی
اختیار بود یا اجبار و کراهت ؟ فرمود : مجبور شدم.
سپس أسامة بخانه أبى بكر آمده و بعنوان خلیفه مسلمین باو سلام
گفت : أبو بکر در جواب گفت: سلام برشما ای امیر!
از این جهت ابو بكر وعمر تا آخر عمر بعنوان امیر باسامه خطاب
میکردند (۱)
اسامة وبيعت
پس از آنکه مردم با امیر المؤمنين بخلافت بیعت
کردند عده ای از بیعت سر تافتند از جمله اسامة بن
حضرت امیر زید وسعد وقاص وعبدالله بن عمر بودند، حضرت
(۱) ترجمه احتجاج طبرسی ، بحار ج۸ ص ۸۸
عقب
اسامه و بیعت حضرت امیر
أسامة فرستاد وقتیکه آمد و تکلیف بیعت کردند گفت : یا علی اگر دست در دهن اژدها کنی موافقت خواهم کرد. اما تو خوداز پیغمبر شنیدی که در کشتن آنمرد مسلمان چقدر مرا ملامت و سرزنش کرد و میدانی که قسم یادکردم بروی گوینده لا اله الا الله شمشیر نکشم امیر المؤمنين عذرش را پذیرفت باواجازه مراجعت داد اما با این وصف حضرت امیر از او ناراضی نبوده ، چنانکه موقعی برای حاکم مدینه نوشت : به سعد وقاص و ابن عمر از بیت المال چیزی نده اما اسامة را بجهت قسمیکه بر او بود
معذورش داشتم .
روایات زیادی در دست است که امیرالمؤمنين وفرزندانش از اسامة خوشنود بودند بلکه کاملا پشتیبانی میکردند و حتی معاویه و مروان و دیگران روی همان ارتباط و علاقه ای که میان او و خاندان پیغمبر بوده با اسامة عداوت و دشمنی میورزیدند .
از ربیع الابرار زمخشری نقل شده که اسامة خدمت أمير المؤمنين فرستاد سهمیه مرا از بیت المال بده حضرت امیر فرمود این مال از افرادی است
که جهاد میکنند اما در مدینه از اموال شخصی من هر چه خواهی بردار . اسامة مريض بود حضرت امام حسين بعيادتش تشریف بردند ، اسامة مکرر آه میکشید و اظهار غم و غصه میکرد حضرت فرمود : برادرم غصهان چیست؟ گفت: شصت هزار دینار قرض ،دارم فرمود : بدهکاریت بعهده ، گفت : میترسم قبل از پرداخت بمیرم فرمود : نه قبل از آنکه بمیری
من
ادا میکنم دستور داد قرض ویرا پرداختند . (۱)
(۱) بحار ج ۱۰ ص ١٤٣ ، اعيان الشيعه ج ١٠
-۱۹۴
اسامة ومروان
محاکمه اسامة وپسر عثمان
اسامة
در مسجد پیغمبر نزد قبر مشغول نماز بود که
جهت نماز برمیتی سراغ مروان حاکم مدینه آمدند، مروان نماز میت را خواند و برگشت دید أسامة محاذی درب خانه پیغمبر هنوز مشغول نماز است ، از اینکه اسامه با مروان در نماز برمیت شرکت نکرد مروان ناراحت شد گفت : خواستی که جای نمازت را به بینند و شروع بفحاشی نمود ، اسامة پس از اتمام نماز نزد مروان آمده گفت : مروان مرا اذیت کردی و ناسزا گفتی و تو مردی بد زبان هستی از پیغمبر شنیدم که فرمود : خدا شخص بد زبان و ناسزا دهنده را دشمن میدارد ان الله يبغض الفاحش المتفحش(۱)
محاكمه أسامة موقعیکه معاویه بمدینه آمده بود عمرو بن عثمان و پسر عثمان اسامة را بعنوان محاکمه راجع بباغی از باغات مدینه نزد معاویه برد ، در مقام اقامه دلیل صدای
طرفین بلند شد و کار بپرخاش و تندی رسید.
عمر و گفت: با من پرخاش میکنی و حال آنکه آزاد شده منی . اسامة : نه من آزاد کرده تو نیستم و خوش ندارم که جزء نسب وقبيله
تو باشم ، من آزاد کرده پیغمبرم.
عمرو میشنوید این بنده چه نحو با من سخن میگوید ، بعد رو باسامة نموده و گفت : ای پسرزن سیاه چقدر سرکشی میکنی أسامة
: تو سرکش و یاغی تری از من ، مرا بمادرم سرزنش میکنی؟ مادر من از مادر تو بهتر است مادر من ام ایمن است که بارها پیغمبر باو مژده بهشت داد پدر من هم از پدر تو بهتر است او زید بن حارثه مورد علاقه حضرت رسول و آزاد کرده پیغمبر خدا است؛ در موته در راه خدا شهید شد ، من (۱) اسدالغابة ج ۱
محاکمه اسامة وپسر عثمان
-۱۹۵-
أمير بر توام و بر پدرت فرمانده ام و برکسانیکه از پدرت بهتر بوده اند فرمانده ام برابى بكر وعمر وأبو عبيدة و بزرگان مهاجرین و انصار رئیس و فرمانده ام ، تراکجا رسدکه بامن فخرکنی
عمرو مردم میشنوید چگونه این عبد بمن جواب میدهد. در این موقع مروان بعنوان حمایت و جانبداری از پسر عثمان برخاست و کنار عمر و نشست ، حضرت امام حسن که چنین دید بلند شد و
در کنار اسامه ،نشست سعد بن عاص در پهلوی عمر و قرار گرفت ، عبدالله جعفر حرکت کرد و پهلوی اسامه نشست .
بن
وقتیکه معاویه این ماجرا و مشاجره و نزاع رادید ترسید مبادا بدتر
بهر
و شدید تر گردد ، گفت : من درباره این باغ اطلاع کافی دارم، گفتند: چه میدانی حکم کن که ما راضی هستیم گفت گواهی میدهم که پیغمبر این باغ را باسامة بن زید داده است اسامة برخيز و باغت را تصاحب کن و برتو گوارا باد ، اسامة و بنی هاشم گفتند خدا خیرت دهد، وقتی که بنی هاشم بیرون رفتند عمر و بمعاویه گفت: خدا در خانه ات را به بندد خوب حق خویشاوندی را گذاشتی؟ مرا نسبت بدروغ دادی زبان دشمن ما را برما بشماتت و سرزنش گشودی معاویه گفت : ای عمر وهنگامیکه دیدم بني هاشم بيك طرف كناره گرفتند ، از وقتیکه در صفین چشمهای ایشان از زیر کلاه خود بطرف من میچرخید یادآور شدم نزديك بود عقلم برود از ایشان چه اطمینانی است مرا نشاید که با ایشان از طریق دشمنی پیش آیم برگرد ما تلافی این باغ را
بچند برابر برای تو خواهیم کرد. (۱)
اسامة بن زید در سال ۵۴ یا ۵۸ یا ۵۹ از دنیا رفت .
(۱) بحار ج ۱۰ ص ١٢٥