امرء القيس بن عابس
امرء القيس ومرافعه
امرء القيس بن عابس بن منذر کندی شاعر (۱) وی در میان طایفه کنده که بر پیغمبر اسلام الله وارد شدند اسلام آورد و در اسلامش ثابت بود و حتی پس از رحلت پیامبر که اکثر قبیله کنده از جمله اشعت بن قیس مرتد شد او با سلام خود باقی بود و در مقام تشویق و ترغیب طایفه اش در باقیماندن با سلام اشعاری سرود که از جمله آنها است :
(۱) پوشیده نماند که این شخص غير امرء القيس معروف که از شعراء
زمان جاهلیت وصاحب معلقات سبعه است میباشد ، زیرا او از سالهای میلادی تا ٥٤٠ یا ٥٦٦ میزیسته و چندین سال قبل از تولد پیغمبر اسلام بدرود زندگی گفته است ، پدرش پادشاه و حکمران بنی اسد بود او را با نیرنگ وحیله کشتند وی بخونخواهی پدر قیام ،کرد لیکن بجهت کوتاهی کردن قبیله اش موفق نشد و از منذر فرار کرد و بقيصر روم (يوستينيانوس) پناهنده شد و مدایحی در باره اوسرود ، قیصر هم او را نوازش کرد و حکومت فلسطین ابدوسپرد ؛ سپس یکی از بنی اسد او را بهجو کردن قیصر متهم نمود و قيصريك پیراهنی بعنوان خلعت بدو داد وقتیکه پوشید پوست بدنش ریش شده از دنیا
رفت :
پس
از مرگش گویا مطلب بر قیصر روشن شده دستور داد مجسمه چوبین ۲
امرء القيس بن عابس
الروامس
۱ – قف بالد يار وقوف حابس وتأن أنك غير غیر آیس – لعبت بهن العا صفات الرائحات من ٣ – ماذا عليك من الوقوف بهائك الطللين – يارب باكية ومنشد لي في المجالس
على
دارس
ه – لا تعجبوا ان تسمعوا هلك امرء قيس عابس ۱ در این خانه ها مانند شخص زندانی درنگ نما و بآینده خوشنود
باش و ناامید مباش
ا او را ساخته بر سر قبرش نصب کردند که تازمان مأمون عباسی بوده و او آن مجسمه را دیده است امرء القیس دارای دیوانی است که برای اولین مرتبه در
پاریس در ۱۸۷۷ میلادی چاپ شده است
•
(المنجد ، ريحانة الادب ج ۱ ص ۱۰۸)
و هم چنین غیر از امرء القيس بن عدی بن اوس بن جابر است که از تابعین صحابه بشمار میرود ، وی در زمان خلافت عمر بمدینه آمد ، راوی گوید در مسجد نشسته بودیم که مردی کوسج وارد شد و جمعیت را زیر پا نهاده تا خود را بخلیفه رسانید ؛ عمر پرسید کیستی ؟ گفت مردی نصرانی نامم امرء القيس ، عمر او را نشناخت ، شخصی گفت او همان است که بکر بن وائل در دوران جاهلیت ایشانرا غارت کرد ؟ پرسید چه منظور و مقصود داری ؟ گفت میخواهم مسلمان شوم ، اسلام
را بر او عرضه داشتند و پذیرفت و مسلمان شد .
عمر دستور داد نیزه ای آوردند پارچه ای بر آن بست و پرچم قرار داد و امارت و حکومت قبیله قضاعه را که در شامات اسلام آورده بودند بوی داد ، امرء القيس برگشت و علم بالای سرش در اهتزاز بود ؛ راوی عوف بن خارجه گفت: کسی را سراغ ندارم قبل از آنكه يك نماز بخواند حکومت برجمعیتی یافته باشد جزامرء القيس بن عدى.
امرء القيس ومرافعه
۳۲۱-
۲ – ( زیرا ) بادهای تند و باران با این خانه ها بازی میکند
از توقف در خرابهها و جاهای مخرو به چه نفعی میبرید ؟ . ۴ – ( بزودی ) گریه کنندگان بر من میگریند و در مجالس مرثیه سرائی میکنند .
۵- اگر شنیدید که امرء القیس مرد و نابود شد تعجب نکنید. با این اشعار مردم را متوجه میسازد که دنیا نا پایدار است و باید برای سرای جاودانی فکری کرد
امرء القيس و مرافعه
امرء القيس با يك نفر مسلمان در زمینی دعوی
د الله داشتند ، مرافعه بحضرت رسول بردند ، پیامبر اسلام به آنکه مدعی زمین بود پیشنهاد کرد : اگر بینه وگواه داری بیاور و در غیر این صورت می باید امرء القيس قسم و سوگند یاد کند و مرافعه خاتمه یابد، مدعی چون گواه نداشت عرضه داشت یا رسول الله اگر قسم یاد کند زمین مرا خواهد برد ؟ فرمود من حلف على يمين كاذبة ليقتطع بها مـا لا لقى الله و هو عليه غضبان (هر که قسم دروغ یاد کند تا بدینوسیله مال کسی را ببردخدا را ملاقات
إمرء القيس مردشریفی بود چه قبل از اسلام و چه امرء القيس و
بعد از اسلام و از داستانهای شیرین این مرد آن است
ازدواج سه دختر که امیر المؤمنين عليه السلام باتفاق دو فرزندش
حسن وحسين عليهما السلام نزدوی رفتند ، حضرت شروع بسخن نموده گفت
من علی بن ابیطالب پسر عموی پیامبر اسلامم ، و این دو فرزندان من از دختر پیغمبرند ما به وصلت و دامادی تو شائقیم، از دخترانت به اتزویج کن! امرء القیس گفت : يا على محياة دختر بزرگم را با تو تزویج نمودم ،
و سلمی دختر دومی را بفرزند شما حسن بن علی تزویج کردم ، سپس رو بحسین بن علی نموده گفت : رباپ سومین دخترم را بشما دادم ! !
:
۳۲۲
امرء القيس ومرافعه
میکند در حالیکه بر او خشمناك است ( امرء القیس گفت : يا رسول الله کسیکه میداند برحق است و دست بکشد چگونه است؟ فرمود: بهشت برای او است ، گفت گواه باش که زمین را با و واگذاشتم و از حق خود صرف نظر نمودم (۱) . در ایمان و ثبوت عقیده اش همین بس موقعیکه همراه لشگر اسلام با مرتدین و افرادیکه از دین برگشته بودند میجنگید ناگهان با عموی خود روبرو شد شمشیر به روی عمویش کشید تا او را بکشد عمو گفت: مرا میکشی با آنکه عموی توام ؟ در جواب گفت : تو اگر عموی منی پروردگار من است بدستور او بخاطر خویشاوندی پشت پا نمیزنم (۲) .
( ۱ و ۲) الاصابه ج ۱ ص ۷۷
إمرء القيس مردشریفی بود چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام و از داستانهای شیرین این مرد آن است
ازدواج سه دختر که امیر المؤمنين عليه السلام باتفاق دو فرزندش
حسن وحسين عليهما السلام نزدوی رفتند ، حضرت شروع بسخن نموده گفت
من علی بن ابیطالب پسر عموی پیامبر اسلامم ، و این دو فرزندان من از دختر پیغمبرند ما به وصلت و دامادی تو شائقیم، از دخترانت به اتزویج کن! امرء القیس گفت : يا على محياة دختر بزرگم را با تو تزویج نمودم ،
و سلمی دختر دومی را بفرزند شما حسن بن علی تزویج کردم ، سپس رو بحسین بن علی نموده گفت : رباب سومین دخترم را بشما دادم ! !