ام ایمن

ام ایمن؛ پرستار پیامبر و یار وفادار اهل‌بیت

ام ایمن، نام اصلی‌اش برکه دختر ثعلبة بن عمر، از زنان برجسته صدر اسلام و پرستار پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود. پس از درگذشت مادر پیامبر، آمنه، ام ایمن ایشان را پرورش داد و تا آخر عمر به ایشان وفادار ماند.

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بارها درباره او فرمودند:

«ام ایمن، پس از مادرم آمنه، مادر من است.»

پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، او بسیار گریست. وقتی از علت گریه‌اش پرسیدند، گفت:

«می‌دانستم که پیامبر از دنیا خواهد رفت، اما گریه‌ام برای قطع شدن وحی است.»

او پنج یا شش ماه پس از رحلت پیامبر، از دنیا رفت.

پشتیبانی ام ایمن از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)

ام ایمن از دوستداران و حامیان استوار امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) و حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) بود.

هنگامی که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را برای بیعت نزد ابوبکر بردند، ایشان در پای منبر نشسته بودند و بیعت نکردند.

عمر گفت:

«تا کی روی منبر می‌نشینی و علی با تو مبارزه کند؟ یا بیعت کند یا دستور بده گردنش را بزنند.»

در این لحظه، ام ایمن پیش آمد و گفت:

«ابوبکر! چه زود حسد و نفاق خود را آشکار کردید. هنوز مدت کوتاهی از رحلت پیامبر نگذشته است!»

عمر دستور داد ام ایمن را از مسجد بیرون کنند و گفت:

«زنان را با مردان چه کار است؟»

شهادت ام ایمن بر فدک

پس از غصب فدک توسط ابوبکر و اخراج عمال حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها)، ایشان نزد ابوبکر رفتند و فرمودند:

«تو خود را خلیفه پدرم می‌دانی، اما ملک مرا از من می‌گیری؟»

ابوبکر گفت که عمر و عایشه نقل کرده‌اند که پیامبر فرموده: “ما پیامبران ارث نمی‌گذاریم”.

حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) فرمودند:

*«چگونه سلیمان از داود ارث برد، در حالی که قرآن می‌فرماید: “وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ” (نمل، ۱۶) و چگونه یحیی از زکریا ارث برد، در حالی که خداوند می‌فرماید: “رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ” (مریم، ۵-۶)”

پس از آن فرمودند:

«پیامبر اسلام، در زمان حیاتش، فدک را به من بخشیده است.»

ابوبکر گفت: «اگر شاهدی داری، بیاور.»

حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها)، ام ایمن و امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) را به شهادت گرفتند.

ابوبکر پرسید:

«ای ام ایمن، درباره فاطمه از پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) چه شنیدی؟»

ام ایمن پاسخ داد:

«از پیامبر شنیدم که فرمود: فاطمة سيدة نساء أهل الجنة (فاطمه، سرور زنان بهشت است). آیا کسی که سرور زنان بهشت است، ادعای بی‌مورد می‌کند؟»

عمر گفت:

«ام ایمن، این سخنان را کنار بگذار. بگو چگونه شهادت می‌دهی؟»

ام ایمن گفت:

«من در خانه حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) بودم و رسول خدا نیز حضور داشتند. جبرئیل نازل شد و گفت: “یا محمد! خداوند مرا مأمور کرده تا حدود فدک را برای حضرت فاطمه مشخص کنم.” پیامبر همراه جبرئیل رفتند و بازگشتند. حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) پرسیدند: “پدر جان، کجا بودید؟” پیامبر فرمودند: “با جبرئیل رفتم تا فدک را تعیین کنم.” حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) گفتند: “پدر! پس از شما، از فقر و مشکلات زندگی بیم دارم. فدک را به من ببخش!” پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: “فدک از آن توست.” سپس به من و علی (علیه‌السلام) فرمودند: “شما نیز گواه باشید.”

اما عمر گفت:

«تو زنی بیش نیستی، و شهادت زن قبول نمی‌شود! و علی، در این ماجرا سودجویی می‌کند!»

ام ایمن با خشم برخاست و گفت:

«خدایا! این دو نفر به دختر پیامبرت ظلم کردند. آنان را به سختی گرفتار کن!»

خواب ام ایمن و تعبیر آن

روزی همسایگان ام ایمن به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گفتند:

«ام ایمن دیشب تا صبح گریه می‌کرد.»

پیامبر او را نزد خود خواندند و پرسیدند:

«چرا گریه می‌کردی؟»

ام ایمن گفت:

«یا رسول‌الله! خواب عجیبی دیدم که مرا نگران کرده است.»

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند:

«خوابت را بگو، تا تعبیر کنم.»

ام ایمن گفت:

«در خواب دیدم که بعضی از اعضای بدن شما در خانه من افتاده است!»

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند:

«خوابت مبارک باشد. حضرت فاطمه فرزندی به دنیا خواهد آورد که تو او را در خانه‌ات پرورش خواهی داد.»

مدتی گذشت و حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) امام حسین (علیه‌السلام) را به دنیا آوردند.

روز هفتم، سر امام حسین (علیه‌السلام) را تراشیدند و به وزن موی او نقره صدقه دادند.

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند:

«ام ایمن، این است تعبیر خوابی که دیده بودی!»

ام ایمن و تشنگی در بیابان

پس از رحلت حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها)، ام ایمن سوگند یاد کرد که در مدینه نماند.

او به سوی مکه حرکت کرد، اما در بیابان به شدت تشنه شد و مرگ را در مقابل خود دید.

او دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

«پروردگارا! من خدمتگزار فاطمه زهرا، دختر پیامبر تو هستم. آیا مرا با تشنگی هلاک خواهی کرد؟»

ناگهان دلویی با ریسمان از آسمان فرود آمد.

او از آن آب نوشید، و تا آخر عمر هرگز تشنه نشد، حتی در گرمای شدید.

خروج از نسخه موبایل