ام سلمه همسر رسولخدا

ام سلمه همسر رسولخدا

ام سلمه و هجرت بمدينه

ام سلمه و تزویج با پیغمبر

ام سلمه و آیه تطهير

ام سلمه و علوم و اسرار ام سلمه و اعتراض برابوبکر

ام سلمه وعايشه

نامه ام سلمه بعایشه

نامه ام سلمه بامير المؤمنين

ام سلمه و امانت داری

ام سلمه و خوابدیدن پیامبر

ام سلمه زوجه محترمه رسولخدا وام المؤمنين نامش هند دخترا بي أمية

بن المغيرة مخزومی و مادرش عاتکه دختر جناب عبدالمطلب بنابراین وی

دختر عمه پیغمبر الله میباشد

ام سلمه قبل از رسولخدا همسرا بو سلمه عبدالله بن عبدالاسد بوده و از وی چهار فرزند داشت بنام سلمة و عمر و در هوزینب که با همسرش أبو سلمه بحبشه مهاجرت نمود و از آنجا برگشته و بمدینه مهاجرت کردند ، زینب دخترام سلمه از زنان دانشمند اسلام بشمار آمده ، میگوید وقتی وارد بر رسولخدا شدم که مشغول غسل بود ، از آب غسل حضرت قطره ای بصورتم

ام سلمه و هجرت بمدينه

_TV\_

تراوش نمود در اثر این قطره تا هنگام پیری و شکسته گی طراوت جوانی در

صورت من باقی بود . (۱)

ام سلمه گوید هنگامیکه تصمیم گرفتیم بمدینه

ام سلمه و هجرت هجرت کنیم شوهرم مرا برشتر نشانید و فرزندم سلمه را در دامن نهاده ابو سلمه هم مهار شتر را

بمدينه

گرفته حرکت کردیم اقوام و قبیله من سر راه ما آمده با بوسلمة گفتند : تو اختیار خودداری ولی نمیگذاریم این زن را با خودکوچ دهی و هر روز از شهری بشهری ببری ، عنان شتر را از دست شوهرم گرفته مرا با فرزندم برگرداندند .

و از طرفی بستگان ابوسلمه گفتند همسر او را از وی گرفتید ما هم رضا ندهیم که فرزندمان نزد شما باشد، باین ترتیب فرزندم را از من بازگرفتند و ابو سلمه هم تنها بمدینه رفت پس از این داستان هر روز با بطح میآمدم و از فراق شوهر و فرزندم گریه و زاری مینمودم تا قریب یکسال براین منوال برمن گذشت، تا آنكه يك نفر از بستگان بر من عبور کردومرا چنین دید ناراحت شده به بستگانم گفت : چرا از سر این بیچاره دست نمیکشید ؟ میان او وفرزند و شوهرش جدائی افکندید : فامیل من گفتند: اگر خواهی نزد شوهرت بروی آزادی فامیل ابو سلمه هم فرزندم را بمن برگرداندند . شتری مهیا نموده سوار شدم و بچه ام را در بغل گرفته راه مدینه را پیش گرفتم در حالتیکه موجود زنده ای جز شترمان همراه ما نبود! رفتم تا بمنزل تنعیم رسیدم عثمان بن طلحه که یکی از بزرگان مکه و کلیددار خانه کعبه بود مرادید گفت ای دختر ابوامیه بکجا میروی؟ گفتم : میخواهم در مدینه

(۱) اسدالغابه ج ه وسفينه (سلم)

۲۷۲

ام سلمه و تزویج با پیغمبر عله

نزد شوهرم بروم. پرسید کسی همراه تو هست ؟ گفتم : جز خدا و این طفل

را . کسی را ندارم گفت : عجب چگونه پیاده خواهی شد ؟

از همانجا مهار شتر را گرفت با من بسوی مدینه روانه شد . بخدا قسم تا جائیکه من میشناسم مردی از عرب بزرگوار ترازوی ندیدم ! هرگاه بمنزلی میرسیدیم شتر را میخوابانید، سپس خود در عقب درختی پنهان میشد تا من پیاده شوم آنگاه به شتر من رسیده گی میکرد و دور دست از مادر سایه درختی میخوابید تا هنگام حرکت شتر را آماده ساخته نزديك من میخوابانید و خود در محلی پنهان میشد تا من خود سوارشوم ولباسهایم را مرتب نموده سپس میآمد مهار شتر را گرفته براه میافتاد پیوسته هم این کارها را انجام میداد تا نزديك مدينه بقریه بنی عمرو بن عوف نزدیکی قبارسیدیم گفت شوهر تو

در این قریه است بر ابو سلمه وارد شدم و عثمان بن طلحه بمکه برگشت . ام سلمه همواره میگفت : خانواده ایرا سراغ ندارم که باندازه خاندان ابو سلمه در اسلام رنج کشیده باشند و همسفری به بزرگواری و شرافت عثمان بن طلحه ندیدم ، گویند این اول هودجی بود که از مکه بمدینه

هجرت کرد (۱)

ام سلمه و تزویج

پس از آنکه ام سلمه بمدينه انتقال یافت شوهرش

با پیغمبر (ص) ابوسلمه در جنگ احد شرکت کرد و مجروح گردید پس از هشت ماه از جنگ بهمان جراحت

از دنیا رفت ، هنگام مرگ شوهر ام سلمه بیتابی مینمود که با داشتن فرزندان با آنهمه مصائبی که تاکنون در راه اسلام دیده ، وعلاقه ایکه بشوهر دارد

پس از مرگ شوهر چه کند و چگونه این مصیبت را هموار سازد .

(۱) اسدالغابة جه الاصابه ج٤ ص ٤٣٩

ام سلمه و تزویج با پیغمبر الله

۲۷۳

ابو سلمه برای آرام کردن زن روایتی را که از رسولخدا شنیده بوده

برای همسرش نقل کرد : قال رسول الله صلى الله عليه و آله اذا اصابت احدكم مصيبة فليقل انا لله وانا اليه راجعون اللهم عندك احتسب مصیبتی فاجرنی بها وابدلني خيراً منها . هرگاه مصیبتی بیکی از شمار سید این جمله را بگوید : انا لله و انا الیه راجعون سپس بگوید: بار خدایا این مصیبت را در راه تو بحساب میآورم پس بمن پاداش خوبی بده و بهتر از او را بمن عنایت فرما. ام سلمه گوید این جمله را گفتم و دعا کردم اما فکر میکردم بهتر از ابوسلمه کجا نصیبم خواهد شد ، تا اینکه ابوبکر و عمر از من خواستگاری کردند نپذیرفتم ، پیغمبر اسلام عمر را برای خواستگاری من فرستاد ، در جواب گفتم : به رسولخدا عرض کنید : اولامن زنی بچه دارم اگر شوهر کنم بچه هایم بی سرپرست خواهند شد ثانیاً از بستگان من کسی حاضر نیست ثالثاً زنى غيورو بی اندازه حسودم میترسم نتوانم از عهده وظائف بیرون آیم. رسول اکرم فرمود: اما فرزندانت را تو خودسرپرستی خواهی نمود، و فامیل و بستگانت چه حاضر باشند یا غائب با پیشنهادمن مخالفت نخواهند کرد ، در موضوع حسادت شما . دعا میکنم تا خدا از دل شماریشه کن کند. موقعیکه جواب رسولخدا بام سلمه رسید بپسر بزرگش عمر که هنوز بحد بلوغ نرسیده بود گفت برخیز و مرا بازدواج پیغمبر در آور و این ازدواج در سال چهارم هجری در ماه شوال واقع شد (۱)

حضرت صادق فرمود: روزی رسول اکرم چشمش بزنی افتاد که خوش صورت و زیبا بود او راخوش آمد بخانه ام سلمه که آنروز نوبت او بود

(۱) اسد الغابة ج ٥ ص ٥٨٩٩٢١٨ الاصابة ج ٤ ص ٤٣٩

۲۷۴

ام سلمه و آیه تطهیر

آمد و باوی همبستر گردید ، سپس در حالیکه آب غسل از سر و صورتش می چکید بمسجد تشریف آورد و بمردم فرمود همانا نگاه کردن بزنان اجنبی فریب شیطانی است هر که از این راه ناراحت گردید باعیال خود همبستر

گردد . (۱)

ام سلمه و آیه تطهیر

حضرت رضا از پدرانش روایت کرده اندکه ام سلمه گفت: این آیه: انما یرید الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا ( همانا خدا خواسته تا پلیدی را از شما اهل بیت پیغمبر ببرد و شما را پاك سازد) در خانه من و در روزیکه پذیرائی پیغمبر با من بود نازل شده است ، در وقتیکه پیغمبر در خانه من بود فاطمه و علی و حسن و حسین را بخواند و جبرئیل هم آمدکساء خیبری را برایشان پوشانید سپس عرضه داشت : خدایا اینان خانواده منند اللهم اذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً (الهی پلیدی را از اینان دور ساز و ایشان را پاک گردان) جبرئیل عرض کردیا محمد من از شما یم فرمود: آری جبرئیل تو ازمائی ، من گفتم یا رسول الله منهم از اهل بیت شما یم فرمود: ام سلمه همانجا باش تو بخیر و سعادتی و از زنهای رسولخدائی جبرئیل گفت : يا محمد بخوان انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهی را درباره خود و علی و فاطمه و حسن وحسین(۲)

عبد الرحمان بن عوف بر ام سلمه وارد شد و پرسید

ام سلمه وعلوم ای مادر من از زیادتی أموالم ترسناكم زيرا أموالو

و اسرار

ثروت من از همه قریش زیادتر است میترسم باعث

هلاكت أخر وى من شود ام سلمه فرمود : پسرك من انفاق كن كه از رسولخدا

(۱) کافی (۲) بحارج ۹ ص ۳۹

ام سلمه وعلوم و اسرار

۲۷۵

شنیدم بعضی از اصحاب و یاران من بجهت کارهائی که انجام میدهند) پس از مردن مرا نخواهند دید ! عبدالرحمان با عمر بن خطاب برخورد و گفته ام المؤمنين را برایش نقل کرد ، عمر شتابان نزدام سلمه آمده گفت : مادر چنین مطلبی از پیغمبر شنیده ای؟ آیا من از آن افرادم ؟ فرمود نمیدانم

اما پس از تو کسی را اطمینان نمیدهم که از این افراد نباشند. (۱) عمر پسرام سلمه نقل میکند که مادرم گفت : روزی حضرت رسول ه با علی بخانه من تشریف آورد و پوست گوسفندی خواست در این پوست مطالبی نوشت تا آنکه پوست ساق هم از نوشته پرشد سپس بمن داد و فرمود پس از من هر که با این نشانه ها از تو مطالبه کرد بوی بسپار، روزگاری گذشت و پیغمبر رحلت کرد و با ابی بکر بجای وی بیعت کردند بمن سپرد که بمسجد برووهرچه شد بمن خبرده رفتم مشاهده کردم که ابو بکر بمنبر رفته خطبه خواند و فرود آمد بخانه خود برگشت ، این بود تا وقتیکه عمر بجای ابوبکر نشست همان مأموریت را بمن دادو کار اضافه از عمر ندیدم و همچنین در ابتداء کار عثمان ، تا روزیکه مردم با امیر المؤمنین بیعت میکردند

بهمین منوال بمسجد آمده در میان جمعیت نشستم پس از آنکه علی از منبر فرود آمد مرا دید فرمود : برواز مادرت اجازه بگیر میخواهم اورا ملاقات کنم من نزد مادرم ام سلمه آمده گفتم : امیرالمؤمنین میخواهد وارد شود گفت من هم منتظر او بودم ! علی وارد شد فرمود : ام سلمه آن امانت را با این نشانه ها بمن بده ، مادرم را دیدم که برخاست از میان صندوقی صندوق کوچکی بیرون آورد و آن امانت را بوی سپرد، سپس بمن گفت فرزندم دست از وی بر مدار که پس از پیغمبر امامی جز او سراغ ندارم (۲)

(۱) بحار ج ۸ مر ۷

(۲) بحار ج ٦ ص ٩٤٢

۲۷۶

ام سلمه و اعتراض برابو بکر

جمال الدین یوسف بن حاتم شامی در کتاب در النظیم

ام سلمه و اعتراض آورده است : پس از آنکه فاطمه آن خطبه طولانی را در مقام مطالبه فدک ایراد کرد و ابوبکر ازوی

برابوبکر

مطالبه شهود نمودام سلمه برخاست و با این بیان برا بو بکر اعتراض کرد : ای ابو بکر آیا در باره مانند فاطمه دختر رسولخدا چنین گفتاری سزاوار است ؟ بخدا سوگند او حوریه ایست بصورت بشر بخدا او در دامان

6

پرهیزکاران تربیت شده پیوسته در حمایت ملائکه آسمانها بوده ، در دامان مادرانی طاهروپاك نشو و نما نموده، بنا بر این او بهترین پدیده و برترین تربیت یافتگان است

.

آیا گمان میکنید پیغمبر الله میراثش را بر او حرام کردو باو اعلان نکرده و اطلاع نداده است؟ با آنکه خدا باودستور داده وانذر عشيرتك الا قربين ( اول بستگان نزدیکت را تبلیغ و انذار فرما و آنان را از

عذاب دورساز ) .

یا آنکه تصور میکنی بفاطمه اطلاع داده و او مخالفت امر پدر نموده و آنچه را که حق ندارد مطالبه میکند با آنکه او بهترین زنان و مادر سید جوانان و هم پایه مریم دختر عمران است ، و بوسیله پدرش مقام رسالت و پیامبری پایان یافته ! بخدا سوگند پیغمبر از سرما و گرما بر زهرا ناراحت بود پیوسته دست راستش را با لینوی و دست چپ را بالا پوش او قرار میداد ! ابوبکر دست نگه دار زیرا پیغمبر کارهای شما را می بیند وروزیراکه برخدا وارد میشوی بخاطر بیاور ، وای برشما بزودی نتیجه کردارتان را خواهید دید ، راوی گفت: ابوبکر جهت این اعتراض حقوق یکسال ام سلمه را از بیت المال دریغ کردو نداد . (۱)

(۱) سفینه (سلم)

ام سلمه وعايشه

۲۷۷

ام سلمه وعايشه

هنگامیکه طلحه و زبیر تصمیم گرفتند که بیعت

علی را بشکنند و بر او بشورند بمکه نز عایشه

همسر پیامبر اسلام آمده با کلمات فریبنده او را تحريك كردند كه با ايشان حرکت کند عایشه در جواب گفت : اگر ام سلمه همسر دیگر پیغمبر موافقت کند من هم موافقم زیرا موقعیت ام سلمه بهتر از من است ، حرکت کرد منزل ام سلمه آمد ، ام سلمه او را خوش آمد گفت و پرسید چه شده که بدیدنم آمدی ؟

عايشه : طلحه و زبیر از مدینه آمده میگویند امیرالمؤمنین عثمان

مظلوم کشته شد !

ام سلمه : عایشه دیروز او را کافر میخواندی ! چه شد که امروز امیر المؤمنینش میدانی و مظلوم کشته شده چه اراده کرده و چه نقشه کشیده ای؟ عايشه : تصمیم دارم برای اصلاح امت محمد خروج کنم اگر تو

هم با ما موافقت کنی امید است خدا کار این امت را اصلاح کند ام سلمه : آه . . . عایشه ، چه میگوئی خروج کنم با آنچه که از پیامبرخدا شنیده ام !!

ترا بخدائیکه صدق و کذب ترا میداند قسم ، یاد داری روزیکه رسول خدا در خانه تو بود و نوبت پذیرائی وی با تو بود ، من در خانه خود حریره ای پختم و بخانه تو آوردم رسولخدا فرمود: روزگاری نمیگذرد که سگهای جواب که آبی است در عراق بر یکی از زنهای من که به پشتیبانی جمعیت ستمکار خروج کرده حمله میکنند و بطرف او بصدا در آیند ! از شنیدن این جمله بر خود لرزیدم و کاسه از دستم افتاد ، رسولخداسر برداشت و فرمود : ام سلمه تراچه میشود؟ گفتم: یارسول الله با این فرمایش شما چگونه

_YVA_

ام سلمه وعايشه

برخود نلرزم وظرف از دستم نیفتد زیراچه اطمینان از آنکه من نباشم. از گفته ام تراخنده گرفت ، پیامبر متوجه شما شده فرمود : میخندی! گمان میکنم آنزن تو باشی ! !

ترا بخدا سوگند یادداری در یکی از مسافرتها شبی در راه بودیم که پیامبر بین من و علی بن ابیطالب در حرکت بود و برای ماحدیث میفرمود که شترت را بین او و علی بن ابیطالب راندی و میان اوورسولخدا فاصله شدی با تازیانه ایکه در دست داشت بسر و صورت شتر تو کوبید و فرمود : آری گرفتاری علی از تو يك روز و دوروز نیست و آزارت یکبار و دو بار نیست، ولی آگاه باش که او را دشمن ندارد مگر منافق دروغگو

ترا بخدا سوگند یادداری در مرض موت رسولخدا پدر تو ابوبکرو عمر وارد شدند ، از پیامبر احوال پرسیدند و سپس رسول خدا از مرگ خود خبر داد ، آنگاه پرسیدند مرگ حتمی است ؟ فرمود : آری حتمی است . سپس پرسیدند آیا کسی را خلیفه و جانشین خود قرار داده ای ؟ فرمود : خلیفه من کسی است که کفش مرا میدوزد هنگامیکه بیرون آمدند علی را دیدند کفشهای پیامبر را اصلاح میکند .

سپس فرمود : عایشه آیا بر علی خروج کنم با آنچه را که از پیامبر در

باره وی شنیده ام ؟

عایشه هم از رفتن منصرف گردید و بطلحه وزبیر پیام فرستاد که من

باشما موافقت نمیکنم ، ولی نیمه های شب بود که صدای شتران شنیده شد

که کوچ میکردند . (۱)

(۱) بحار ج ٨ ص ٣٩٦

نامه ام سلمه بعایشه

نامه ام سلمه بعایشه

۲۷۹

هنگامیکه ام سلمه شنید عایشه تصمیم بر خروج

بر علی بن ابیطالب گرفته و سخنان قبلی بی اثر شد

بوسیله نامه ای او را از حرکت نهی کرد و مطالبی را باو گوشزد نمود تاشاید بتواند او را منصرف سازد و ترجمه نامه اش چنین است:

عايشه تو حریم رسولخدائی احترام این حریم را مشکن و پرده حرم را مدر از حکم قرآن که بنشستن در خانه دستور داده خارج مشو، قرآن دامن تراجمع نموده تو خود را در منظر و مرای قرارمده ، پیامبر ترادیدو شناخت اگر چنین کاری روا بود بتو دستور میداد نه آنکه ترا بازدارد . پس آنچه را دستور داده انجام ده و از مخالفت وی بترس ، گفته های رسولخدا را یاد کن : آنچه درباره آواز سگان حواب گوشزد فرمود بخاطردار ، جمله : ما للنساء وللغزو زنان راچه بجهاد را فراموش مکن . ترا از تاخت و تاز در شهرها باز داشت ، ستون اسلام اگر انحرافی یا بد بوسیله زنان راست نگردد ، و اگر رخنه وشکا فی پیدا کند توسط زنان مرمت نشود آنچه برای زنان پسندیده است آنستکه چشم از نامحرم

بپوشند و خود را از کثرت حیاء مستور دارند ، و آمد ورفت را کم کنند

اگر رسول خدا را در این صحراها در یکی از این منازل بین راه ملاقات کنی چه خواهی گفت با آنکه پرده اش را دریدی ، کارهایت برخدا پوشیده نیست و بر پیغمبر ورود خواهی کرد؟ بخدا قسم اگر کارهای ترامن انجام داده بودم و میگفتند به بهشت برین وارد شو از این پرده دری از رسولخدا شرمگین بودم ، پس از خدا بترس و خانه ات را حصار خود گردان ، وقبرت را پشت پرده خانه ات قرارده ، تا باینحال رسولخدا را ملاقات کنی که با این عمل

خدا را اطاعت کرده ، و با نشستن در خانه دین را یاری نموده ای

نامه ام سلمه بامیر المؤمنين

عایشه گفت : چنین نیست که تو تصور نموده ای اکنون که امت دو دسته شده و علم مخالفت را افراشته اندمن قیام میکنم تا شاید میان آنهارا بصلح و صفا در آورم و آتش فتنه را فرونشانم !

این موقع ام سلمه اشعاری سرود که از جمله آنها است

١- لو كان معتصما من زلة احد كانت لعائشة العتبى على الناس کم سنة لرسول الله دارسة و تلو آى من القرآن مدراس – قد ينزع الله من قوم عقولهم حتى يكون الذى يقضى على الرأس ۱- اگر لغزش کسی را پیش گیرو نگهدارنده ای بود از لغزش عایشه جلوگیری میشد.

۲- چه بسیار دستورات پیامبر کهنه شد ، و تدریس تورات جای آیات

قرآن را گرفت .

– خداگاهی عقل جمعیتی را میگیرد تا آنچه بر آنان مقدر کرده

واقع شود (۱) .

پس از آنکه عایشه و طلحه وزبیر با جمعیت کثیری نامه ام سلمه بطرف بصره حرکت کردند ام سلمه موضوع بامير المؤمنين(ع) را بوسیله نامهای بامیر المؤمنين چنین

گذارش داد :

همانا طلحه وز بیرو پیروان آنان که پیروان گمراهی هستند تصمیم دارند که عایشه را با خود همدست کرده بر تو خروج کنند و بطرف بصره حرکت کردند و عامر بن کریز هم با ایشان است و بهانه شان این است که عثمان مظلوم کشته شده و خود را خونخواه وی میدانند، خدا با قدرت و نیروی

(۱) بحار ج ۸ ص ۳۹۷

ام سلمه و امانت داری

۲۸۱-

خود آنها را کفایت خواهد کرد ، اگر خدا ما را از خروج و میدان جنگ باز داشت نکرده و امر بخانه نشستن نفرموده بود منهم بكمك و يارى شما

قیام

میکردم و با شما همدست میشدم ، اما فرزند عزیزم عمر بن ابوسلمه

که اورا با جانم برابر میدانم بخدمت گسیل داشته نسبت با و نیکی کنید عمر فرزند ام سلمه بر علی وارد شد حضرت مقدمش راگرامی داشته در تمام جنگها در رکاب حضرتش حاضر بود و موقعی هم اوراحاکم بحرین نمود و بیکی از پسر عموهایش نوشت که شنیدم عمر بن ابوسلمه شعر هم میسراید از اشعار او برای من بفرست اشعاری در مدح امیرالمؤمنین برای حضرت فرستاد که اول آنها این است :

جزتك امير المؤمنين قرابة رفعت برہان کی جزاء موفراً خدا پاداش دهد ترا ای امیرالمؤمنین از نظر خویشاوندی پاداش بزرگی که با آن نام مرا بلند ساختی (۱)

ام سلمه

الالام

موقعیکه علی تصمیم گرفت که در عراق اقامت

و امانت داری کند نامهها و وصیتنامه خود را بام سلمه سپرد تا

وقتيكه حسن بن على بمدینه برگشت آنها

را بوی برگردانید(۲). هنگامیکه حسین بن على الله عازم عراق شد نامه ووصیت خود را بام سلمه سپرد و فرمود : هرگاه بزرگترین فرزندانم آمدو مطالبه کرد بوی بسپار، پس از شهادت حسین الله حضرت علی بن الحسين بمدينه باز گشت سپرده ها را بوی برگردانید (۳) . ام سلمه گفت : شبی رسولخدا از خانه بیرون رفت و پس از مدت

(۱) بحار ج ٨ ص ٤٠٠ (٢و٣) سفينه (سلم)

ام سلمه و امانت داری

طولانی گرد آلود و ژولیده مو در گشت پرسیدم یا رسول الله چه شده که شما را چنین میبینم؟ فرمود مرا در اینوقت شب به محلی از سرزمین عراق بنام کربلا بردند ، محل کشته شدن حسین وعده ای از اهل بیت مرا بمن نشان دادند دست مبارك گشود و فرمود این از خونهای ایشان است آنرا کاملا محفوظ دار آنرا گرفتم شبیه خاک سرخ بود ، درشیشه ریخته وسر آنرا محکم بستم تا وقتیکه حسین از مکه متوجه عراق گردید هر شب وروز از آن شیشه دیدن میکردم حتی صبح روز عاشورا آنرا بحال خود دیدم اما طرف عصر مشاهده کردم که خون تازه ای است گویا الآن در شیشه ریخته اند، ناله ام بلند شد و گریه ام شدت کرد اما از ترس ملامت دشمنان سکوت کردم تا وقتیکه خبر شهادت حسین بمدينه رسید (۱) . هنگامیکه حسین عازم عراق گردید ام سلمه عرضه داشت فرزندم از این مسافرت صرفنظر کن برفتن عراق مرا محزون مگردان زیرا از جدت رسولخدا شنیدم فرمود: حسینم را در سرزمین عراق در محلی بنام کربلا شهید میکنند ، حسین فرمود: مادرم من خودمیدانم اما چه کنم الالالالالا هر جا بروم مرا میکشند ، بخدا قسم روزی را که در آنروز کشته میشوم میدانم، و آنکه مرا میکشد میشناسم! محلیکه در آنجا دفن میشوم میدانم و کسانی راکه از اهل بیتم با من کشته میشوند میشناسم .

مادرم میخواهی محل کشته شدن و دفن خودم را بتو نشان دهم! اشاره ای بطرف کر بلاکر د زمینها هموار گردید تا آنکه خوابگاه او و محل دفنش را مشاهده کردم و مكان لشكر ومحل توقف ايشان رادیدم ، سپس فرمود در اینجا اهل بیت من بیکس میگردند ، اطفال مرا ذبح میکنند و بغلوز نجیر

(۱) بحارج ١٠ص ١٥٥

ام سلمه و خوابدیدن پیامبر

۲۸۳

بسته و آنها را اسیر مینمایند هر چه ناله کنند کسی آنانرا یاری نمیکند سپس مشتی از خاك بمن داد و فرمود اینراهم با آنچه جدم بتوسپرده نگهداری کن هر وقت هر دو بخون مبدل گشت بدان که شهید شده ام (۱)

ام سلمه و خوا بدیدن

پیامبر (ص)

ابن عباس گفت : درخانه خوابیده بودم که ناگاه

صدای ناله عظیمی از خانه ام سلمه بلند شد بخانه

وی رفتم، مردم مدینه زن و مرد بسوی خانه ام سلمه هجوم آوردند ، گفتم : ام المؤمنین این ناله واستغاثه چیست؟ مرا پاسخی نداد ! بطرف زنهای بنی هاشم توجه نموده گفت : ای دختران عبدالمطلب مراكمك كنيد و با من بگریید ، بخدا قسم آقای شما ، سید جوانان بهشت ، سبط رسول خداحسین را کشتند ! پرسیدم : مادر مؤمنین از کجا فهمیدی ؟ فرمود : الآن در خواب رسولخدا را آشفته رو افسرده ومحزون وخاک آلود دیدم ، سبب پرسیدم :فرمود در این روز حسین فرزندم واهل بیت او را کشتند مشغول دفن ایشان بودم این ساعت از دفنشان فارغ شدم ، از خواب بیدار شدم گویا هیچ نفهمیدم و عقلم طیران کرده بود بسراغ ترتب حسین که جبرئیل برای رسولخدا آورده بود، و او بمن سپرده و در شیشه نگه داری میکردم رفتم دیدم خون تازه از شیشه جوشش میکند : ام سلمه از آنخون گرفت و بصورت مالید و آنروز را روز نوحه و ما تم قرار دادند ، تا خبر رسید که همانروز حسین بن علی البان شهید شده است (۲) .

(۱) بحار ج ۱۰ ص ١٧٥

(۲) بحار ج ١٠ ص ٢٥٢

خروج از نسخه موبایل