جابر بن عبدالله انصاری
پدر جابر
جابر در غزوہ ذات الرقاع
- جابر و برکت خرما
- جابر و دعوت پیامبر
- حق گوئی جابر
جابر و پیام رسول خدا
جابر وحديث لوح - جابر ومراجعات
جابر بن عبدالله انصاری از طایفه خزرج و یکی از
جابر بن عبدالله بزرگان صحابه و یاران پیامبر اسلام و دوستداران
انصاری
خاندان عصمت و طهارت است ، مادرش نسیبه
دختر عقبة بن عدی است ، کنیه اش ابو عبد الله یا ابوعبدالرحمان بوده است ، وی در سال دوم همراه پدر در عقبه بوده است ، میگوید : رسولخدا شخصاً در بیست و يك غزوه و جنگ حاضر بود که من در نوزده غزوه آن شرکت داشتم ، ولی در بدر واحد شرکت نداشت زیرا پدرش او را منع کرد. لیکن در آبدادن بمسلمانان كمك ميكرد ، پس از رحلت پیامبر در تمام جنگها حاضر بود ، در صفین هم در رکاب امیرمؤمنان علی بن ابیطالب ع بوده است.
-11-
پدر جابر
ج ۲
از خصوصیات و عادات جابر این بود که شاربش را خیلی کوتاه میکرد و محاسنش را با حنا خضاب مینمود، او همان کسی است که پیامبر اسلام بوسیله او به امام باقر سلام رسانید ، واول کسی است که حسین بن علی را پس از شهادت زیارت نمود ، جابر در ٩٤ سالگی در سال ٧٤يا٧٧ هجری در مدینه وفات کرد و ابان بن عثمان حاکم مدینه بر او نماز
خواند (۱)
پدر جابر ، عبدالله پسر عمرو خزرجی سلمی پدر جابر
رئیس قبیله بنی سلمه و از افرادی استکه در عقبه
با پیغمبر اسلام بیعت کرد ؛ در جنگ بدر واحد در رکاب پیامبر جنگید، و در احد شهید شد ، جابر گوید : موقعیکه پدرم تصمیم گرفت بمیدان احدرود ، مرا خواند و گفت فرزندم من در این جنگ کشته میشوم و پس از خود جزر سولخدا کسی را از تو دوست تر ندارم ؛ ومقروضم قرض های مرا بپرداز ترا درباره خواهرانت سفارش میکنم. عبدالله اول کسی پس از شهید شدن گوش و دماغش را بریدند.
استکه
عبدالله کشته شدن خود را از خوابی که دیده بود میدانست، زیرا چند روز قبل از پیش آمدن جنگ احد مبشر بن عبدالمنذر را که در جنگ بدر کشته شده بود در خواب دید بعبدالله گفت : در این نزدیکی برما وارد خواهی شد ، عبدالله پرسید در کجائی ؟ گفت: در بهشت هر جا بخواهیم میرویم پرسید مگر در بدر کشته نشدی ؟ گفت: آری ولی دو۔
:
باره زنده شدم، عبدالله خوابش را برای حضرت رسول تعریف کرد پیامبر فرمود : در راه خدا کشته میشوی
عبدالله با عمرو بن جموح شوهر خواهر خود انس والفتی داشت
(۱) اسدالغابه ج۱ ص۲۵۷ سفینه (جبر)
ج۲
جابر در غزوہ ذات الرقاع
-١١٥-
هر دو در احد کشته شدند، روی همان علاقه قبلی پیامبر دستور داد ایشان را در يك قبر دفن کنند ، پس از گذشتن چهل و شش سال از جنگ احد سیل قبرشان را خراب کرد ، جابر که خواست آنها را بجای دیگر انتقال دهد هیچگونه تغییری در جسدشان دیده نشد مثل آنکه دیروز دفن شده اند ؛ حتی مقداری از بوته های اسپند که روی پاهای عبدالله ریخته بودند تغییر نکرده بود.
عبد الله
دستش را بر جراحتی که در صورت داشت نهاده برد، جابر خواست دست را در کنارش نهدهمینکه از روی صورت برداشت خون تازه جاری شد بناچار دست را بجای خود برگردانید تا خون ایستاد . جابر :گوید در روز احد هنگامیکه بر بالین پدر آمده و او را کشته دیدم و علاوه اعضای او را بریده بودند سخت ناراحت شدم و شروع کردم بگریه نمودن اصحاب مرا از گریه منع میکردند ولی رسولخدا مرا نهی نکرد ، لیکن وقتیکه عمه ام شروع بگریه کرد ، پیامبر فرمود : چرا گریه میکنی با آنکه ملائکه آسمان بر اوسایه می افکنند تا وقتیکه او را برداشته و دفن کنید (۱)
جابر در غزوه در یکی از غزوات در بین راه شتر سواری جابر ذات الرقاع از راه رفتن بماند به روی زمین خوابیدو حرکت نکرد ، جابر هرچه براوهی زد اثر نکرد ، در
حال تأثر و تأسف بفکر فرو رفت که چه کنم تا از میدان جنگ باز نمانم ؛ در این حال پیامبر از عقب جمعیت رسید پرسید : کیستی ؟ گفت : منم جابر بن عبد الله .
(۱) اسد الغابه ج ۳ ص ۲۳۲ بحارج ۲۰ ص ۱۳۱ وج ۱۸ ص ۳۱.
-117
جابر در غزوہ ذات الرقاع
ج۲
پیامبر چه میکنی ؟
جابر پدر و مادرم بقربانت شترم از راه رفتن مانده است
:پیامبر چوب وعصائی نداری؟
جابر: آری وعصائی که در دست داشت برسولخدا داد . پیامبر : عصائی ،بشتر زد شتر فوری از جا پرید، سپس او را خوابانید و دستهایش را با پای مبارک لگد کرد و فرمود : سوار شو، جابر گوید: موقعیکه سوار شدم مشاهده کردم که در اثر قدمهای مبارك رسول خدا از همه شتران پیشی میگیرد ، در آن شب رسولخدا بیست و پنج بار برای من طلب آمرزش نمود
پیامبر جابر پدرت چند فرزند گذاشته است؟
جابر هفت دختر
پیامبر: آیا قرض هم داری ؟
جابر: آری .
پیامبر چون بمدینه برگشتی با آنها قرار داد کن که در موقع محصول خرما بپردازی، آیا ازدواج کرده ای ؟ جابر: آری .
پیامبر با چه کسی وصلت نموده ای ؟
:
جابر : دختر فلان که زنی بیوه بود گرفته ام .
پیامبر چرا دختر نگرفتی تا با او بازی کنی و او با تو بازی نماید؟ جابر : یارسول الله خواهرانم دختراني سبك سرند فكر كردم در عوض آنکه دختر دیگری به آنها افزوده شود این زن سالخورده بهتر میتواند آنانرا جمع آوری کند.
ج
جا برو برکت خرما
پیامبر آری خوب کاری کرده ای ، (۱)
جابر و برکت خرما
-۱۱۷-
پیامبر که همواره از حال ضعفا و مستمندان تفقد
می فرمود ، و از طرفی میدانست پدر جابر
،
مقروض است ، پس از خاتمه جنگ احد از جا بر راجع بقرض پدرش پرسش
نمود پرسید: جابر قرض پدرت چه شد ؟
جابر بحال خود باقی است
پیامبر: طلبکار شما کیست ؟
:جابر فلان مرد یهودی .
پیامبر وقت پرداخت آن چه موقع است ؟
:جابر هنگام خشك شدن خرما.
پیامبر : هرگاه خرماها خشك شد قبل از آنکه در آن تصرفی کنی
مرا خبر کن و ارقام آنرا مخلوط نکن
•
جابر موقعیکه خرماها خشك شد رسولخدا را خبر کرد ، پیامبر بنخلستان جابر آمد خرماها را مشاهده فرمود و از هر رقم مشتی برداشت و دوباره روی آن ریخت آنگاه فرمود : طلبکار خود را خبر کن بیاید؛ یهودی آمد .
پیامبر : طلب خود را از کدام يك از این ارقام خرما میستانی؟ یهودی: همه اینها بطلب من کفایت نمیکند تا چه رسد بيك رقم آن. پیامبر از هر رقم که خواهی شروع كن وطلب خود را بستان . یهودی از خرمای صیهانی شروع میکنم.
:
پیامبر با نام خدا شروع کرد به پیمانه کردن و تمام طلب یهودی
(۱) بحارج ۱۶ ص ۲۳۳ .
-11-
جابر ودعوت پیامبر
را پرداخت بدون آنکه چیزی از آن کم شود! :پیامبر جابر! آیا بدیگری هم بدهکار هستی
:
جابر نه یارسول الله .
پیامبر بنابر این خرماها را بخانه ببر خدا بتو برکت دهد
:
ج
•
جابر گوید یکسال از آن خرما خوردیم و برای سایر احتیاجاتمان
فروختیم و تعارف دادیم ، بفقرا بخشش مینمودیم تا آنکه خرمای جدید
بدست
آمد، بدون کم و زیاد ما را کفایت کرد (۱)
جابر و دعوت پیامبر
در ایامی که رسول اکرم و مسلمانان مشغول کندن خندق بودند ، روزی جابر بن عبدالله پیامبر را ملاقات کرد. احساس کرد حضرت زیاد گرسنه است ، بخانه آمد و بهمسرش گفت : تصور میکنم رسولخدا مدتی است غذا نخورده اگر او را ضیافت کنیم امید است نزد خدا مقامی بیابیم.
زن گفت : آری با مقدار يك من آرد و بزغاله ایکه داریم می توانیم از حضرت پذیرائی کنیم ، نزدش برو و اجازه بگیر اگر اجازه فرمود غذا را تهیه کنیم جابر خدمت حضرت عرضه داشت اگر صلاح بدانید امروز در خانه ما غذا صرف کنید پیامبر پرسید: در خانه چه داری؟ عرضه داشت : يك صاع آرد و يك راس بزغاله ، فرمود : خود تنها بیایم یا هر که را خواستم بیاورم ، جابر گفت شرم کردم بگویم تنها تشریف بیاورید ، فکر می کردم شاید با علی می آید ، گفتم با هر که مایلید تشریف بیاورید . بخانه برگشته گوسفند را کشتم و همسرم آرد را خمیر کرد و آب
(۱) بحار ج ۱۸ ص ۳۱ .
ج ۲
جا برو دعوت پیامبر
گوشت آماده شد ، خدمت حضرت عرض کردم: یارسول الله غذا حاضر
است تشریف بیاورید . پیامبر جلو خندق ایستاد و با صدای رسا فرمود : همگی بخانه جابر بیائید و دعوت مهمانی او را اجابت کنید! تمام مهاجران و انصار بسوی خانه ما براه افتادند در راه هم بهر جمعیتی از اهل مدینه میرسید آنها را بخانه مادعوت میفرمود چنان در غم و اندوه فرورفتم که جز خدانداند. با خود میگفتم عجب مفتضح و رسوا شدم ، جلو تربخانه آمده گفتم : پیامبر با همه جمعیتی که مشغول کندن خندق بودند می آید و نمیتوانیم از عهده بر آئیم .
گفت : مگر نگفتی چه مقدار غذا داریم همسرم : آری ؟ گفتم : عرضه داشتم ، زن گفت : پس اندوه نداشته باش ، پیامبر خود بهتر داند، همسرم از من دانا تر بود ، جمعیت آمدند ، پیغمبر دستور داد همگی
در
بیرون خانه بایستند خود و علی بن ابیطالب وارد خانه شدند نگاهی تنور و نظری بداخل دیگ آبگوشت افکند ، فرمود : نانرا دانه دانه از تنور بگیر و بمن بده ، زن نان میداد پیغمبر و علی در قدحی بزرگ خورد کرده آبگوشت روی آن میریختند هر بارده نفر میآمدند و غذا خورده میرفتند، همسرم مواظب نان بود هر گاه مطالبه نان میکردند از تنور میگرفت و بایشان میداد ولی همواره تنور پرازنان بود.
‘
من گوشت میدادم مرتب میفرمود دست بده ، عرضه داشتم
یا رسول الله گوسفند چند تا دست دارد؟ فرمود : دوتا ، گفتم : تاکنون سه دست دادم فرمود: اگر سکوت میکردی همه این جمعیت را از گوشت دست گوسفند سیر میکردم
حق گوئی جابر
ج
پس از آنکه همه جمعیت غذا خوردند و رفتند ، فرمود : بیا تا غذا بخوريم ، من و علی بن ابیطالب با رسول خدا غذا خوردیم تنورهم چنان پر از نان بود و دیگ مملو از آب گوشت ، تا چند روز از آن
استفاده میکردیم (۱)
حق گوئی
جابر
یکی از خصوصیات جابر صحت گفتارو نداشتن تعصب و کینه و عناد است ، شاهد بر این مدعی
روایتی است که درباره سعد معاذ نقل کرده است
با آنکه او از طایفه خزرج وسعد از قبیله اوس میباشد ، و میان این دو طایفه قبل از اسلام در حدود یکقرن جنگ و نزاع و اختلاف بوده است هر چند اسلام این کینه ها و عداوتها را از میان برداشت و همه را برادر و
برابر قرارداد ولی مینمود، لیکن جابر فرسنگها از این معانی دور بود .
گاهی در برخی از افراد کینه دیرینه بروز و ظهور
و آن روایت چنین است : جابر از رسول خدا روایت کرده که در مرگ سعد بن معاذ عرش پروردگار بلرزه در آمد ، باو گفتند : جابر چگونه چنین میگوئی با آنکه براء گفته که تخت و سریر سعد لرزید نه عرش پروردگار جهانیان ، جابر پاسخ داد : این گفته از روی کینه و عداوتی است که از قدیم میان قبیله اوس و خزرج بوده است ، از رسول خدا شنیدم فرمود : « اهتز عرش الرحمان لموت سعد بن معاذ : عرش
پروردگار از مرگ سعد معاذ بلرزه در آمد (۲)
(۱) سیره حلبيه ج ۲ ص ۳۵۲ و بحارج ۱۸ ص۳۳ (۲) اسدالغابه ج ۱ ص ۲۵۷ .
جا برو پیام رسول خدا(ص)
جابر بن یزید جعفی که از بزرگان یاران
جابر و پیام حضرت سجاد و حضرت باقر است از جابر بن
رسولخدا (ص)
عبدالله انصاری روایت کرده که چون خدای
متعال این آیه را بر پیغمبرش نازل فرمود یا ایها الذين آمنوا أطيعوا الله واطيعوا الرسول واولی الامر منكم یعنی ای کسانیکه ایمان
پس
آورده اید مطیع خدا باشید و از پیامبر و فرماندار خودتان اطاعت کنید گفتم : یارسول الله خدا و رسولش را شناخته ایم فرمانداریکه خدا اطاعت او را با اطاعت خود مقرون ساخته کیست؟ فرمود جابر آنان جانشینان منند که پس از من پیشوای مسلمانانند ، اول ایشان علی بن ابیطالب است از او فرزندش حسن بعد از او فرزند دیگرش حسین ، سپس على بن الحسین ، بعد از او فرزندش محمد است که در توراة باقر خوانده شده، تو او را درك ميكني و موقعیکه او را ملاقات کردی سلام مرا باو برسان ؛ پس از او فرزندش صادق جعفر بن محمد است ، بعد از او فرزندش موسی است؛ سپس علی فرزند موسی از پس او فرزندش محمد ، و پس از او فرزندش علی بازفرزندش حسن پس از او همنام و هم کنيه من حجت خدا در روی
زمین و خلیفه او در میان بندگان فرزند حسن عسکری (ع) میباشد
“
که خدای متعال مشرق و مغرب زمین را بدست او فتح میکند ، اوغیبتی میکند که جز کسانیکه خدا قلب آنانرا آزموده است امامت او بر باقی نمیمانند جابر گفت: عرض کردم یارسول الله آیا در غیبت او بهره ای برای
:
دوستانش هست فرمود: آری بخدائیکه مرا به نبوت برگزیده است
جا برو پیام رسول خدا
ج
آنان از نور وجودش استفاده میکنند و از ولایت و دوستیش بهره مند میگردند چنانکه مردم از خورشید هنگامیکه در پس ابر است استفاده
میکنند
‘
سپس فرمود : این مطلب از اسرار خدائی وازدانش و علوم
اندوخته او است جز یکسانیکه صلاحیت و لیاقت دارند اظهار مکن جابر بن یزید گفت : روزی جابر بن عبدالله در خدمت امام سجاد بود، در حالیکه با حضرت گرم صحبت بود ناگهان حضرت باقر درسن طفولیت بازلفی که در جلو سرداشت از اطاق زنها بیرون آمد ؛ همینکه چشم جابر با و افتاد بدنش لرزید و موی بر اندامش راست شد ، با دقت تمام بسوی او مینگریست، آنگاه گفت : پسر نزديك بيا ، امام جلو آمد ، گفت : برگرد ، بعقب برگشت جابر گفت: «شمائل رسول الله ورب الكعبة بخدای کعبه قسم این
سیس
ردارای شمایل پیامبر است، برخاست و نزديك او رفت و پرسيد :
پسرد
نام تو چیست ؟ فرمود : نامم محمد است
جابر پسر کیستی ؟
امام : فرزند علی بن الحسين .
جابر: جانم بقربانت ، تو باقری ؟
پسر
امام : آری من محمد باقرم ، آنچه رسول خدا بوسیله شما پیغام
فرستاده ابلاغ کن
جابر : سیدمن، پیامبر بمن مژده داد که زنده هستم تا شمار املاقات
کنم ؛ فرمود: هرگاه او را ملاقات کردی سلام مرا باو برسان ، پیامبر
خدا بر شما سلام کرد
امام : سلام بر رسول خدا تا وقتیکه آسمان و زمین باقی است ،
ج۲
جابر وحديث لوح
سلام بر تو که سلام پیامبر را ابلاغ نمودی (۱).
یکی از افتخارات جابر روایت و نقل حدیث لوح
جابر و حدیث است همان حدیثی که ائمه (ع) بآن می بالیدند
لوح
است و آن چنین است:
و نقل این حدیث منحصر به جابر بن عبدالله انصاری
ابو بصیر از حضرت صادق نقل کرده که پدرم امام باقر به
جابر بن عبدالله انصاری فرمود مرا با تو حاجتی است چه وقت فرصت
داری تا با هم بنشینیم و در میان نهیم
دهی
جابر : هر وقت که امر بفرمائید حاضرم.
امام : میخواهم مرا از لوحی که دست مادرم زهرا دیده ای خبر
که در آن چه نوشته بود؟ جابر : خدا را گواه میگیرم که در زمان رسولخدا براى تبريك و
تهنيت بولادت حسین بخانه زهرا رفتم ، لوح سبزی در دست او دیدم گمان کردم زمرد است ، در آن نوشته ای دیدم مانند نور آفتاب روشن بود ، گفتم: دختر پیغمبر پدر و مادرم بقربانت این لوح چیست ؟ زهرا فرمود: این لوحی است که خدا بر ای پدرم هدیه فرستاده ، در او است نام پدرم و نام شوهرم و اسم دو فرزندم و نامهای پیشوایان و جانشینان از فرزندانم، پدرم آنرا بمن داده تا مرا خوشحال سازد ، سپس جابر اضافه کرد که من آن لوح را از مادرت گرفته و از روی آن نسخه برداشتم .
امام : جابر ممکن است آنرا بمن نشان دهی ؟
(۱) اکمال الدین ص ۱۴۶
·
١٢٤
جابر وحديث لوح
ج
جابر : آری ممکن است. باتفاق جابر بخانه وی رفتند ، جابر قطعه ای از پوست نازک بیرون آورد و بامام باقر تقدیم کرد. امام : جابر ، لوح را نگه دار تا من از حفظ بخوانم ، ملاحظه کن چنین است ؟
جابر : بخدا قسم همینطور است که خواندید ، و در لوح فاطمه
زهرا بدون يك حرف كم و زیاد چنین بود. ترجمه لوح این است : بنام خداوند بخشنده بخشاینده ، این نامه ایست از خدای عزیز و حکیم که توسط جبرئیل امین از نزد پروردگار جهانیان برای محمد که نور خداو سفیر او بسوی بندگان و واسطه میان خلق و خالق و دلیل و راهنمای بسوی او است ، فرستاده است . محمد نام مرا بزرگ شمار ، وشکر نعمتهای مرا بجای آر ، و منکر آن مباش ، منم خدائیکه جز من خدائی نیست ، منم شکننده و خوار کننده ستمکاران ، هلاك كننده سر کشان؛ پاداش دهنده روز رستاخیز منم خدائیکه جز من خدائی نیست ، هر که امیدوار بفضل غیر من باشد و یا از غیر عدل من بترسد او را شکنجه و عذابی کنم که احدی از جهانیان را چنین عذاب نکرده باشم ، مرا بپرست و بر من توکل کن ؛ هر پیامبری فرستادم و مدتش بپایان رسید برای او جانشینی قرار دادم، ترا بر تمام پیامبران برتری دادم ووصی ترا برهمه اوصیاء فضیلت دادم، و ترا به دو شیر بچه ات گرامی داشتم حسن را معدن علم و حسین را مر کزوحی خود گردانیدم و اورا بشهادت گرامی داشته زندگیش را با سعادت خاتمه دادم ، او برترین شهیدان در راه خدا است ، کلمه تامه و حجت رسای خود را در او قرار دادم به دوستی و دشمنی با عترت و خاندان او ثواب میدهم وعقاب میکنم ، اول
ج۲
جابر و حدیث لوح
-١٢٥
ایشان سیدالعا بدین وزینت دهندۀ اولیاء و فرزند او همنام جد پسندیده اش
(امام محمد باقر) شکافنده علم و كان دانش من میباشد
ششم
آنها امام جعفر صادق است، آنانرا که در باره او شك میکنند هلاک میگردانم ، کسیکه گفته او را رد کند مثل آن است که مرا رد نموده بر من است که او را گرامی دارم و او را در بارۀ شیعیان و دوستانش مسرور گردانم ، پس ، پس از او فرزندش امام را انتخاب
موسی
نمودم ، در دوران اوفتنه و آشوب تاریکی رخ میدهد . (۱) ولی وجوب حفظ او برداشته نمیشود و حجت من پوشیده نمیماند ، دوستان من بریده نمیشوند ؛ کسی که منکر یکی از آنان شود منكر حق من شده ، وهر كه يك آيه از کتاب را تغییر دهد بر من دروغ بسته است ، وای بـر کسانیکه پس از گذشتن زمان موسی بن جعفر منکر حق شوند و دروغ ببندند زیرا آنکه امام هشتم را تکذیب کند تمام اولیای مرا تکذیب کرده ( ۲ ) او علی ، ولی و یاور من است ، و کسی است که مشقت بار نبوت را بر دوش او می نهم و او را با طلاع کامل بیازمایم ، در آخر عفریتی متكبر (مأمون او را میکشد و در شهریکه بنده صالح (ذوالقرنین) بنا
(۱) شاید مراد از این فتنه همان معامله ایست که هارون با موسی بن جعفر
انجام داد.
(۲) زمانیکه موسی بن جعفر علیه السلام در زندان بود عده ای از وکلای آنحضرت مانند زیاد قندی و علی بن ابی حمزه بطائنی برای آنکه پولهایی را که پیش آنها جمع شده بود ببلعند :گفتند موسی بن جعفر همان مهدی موعود است ، وغیبت کرده و نمرده است، از این رو نسبت با مام هشتم توقف کردند و مذهب واقفیه را بوجود د آوردند .
-١٢٦-
تمیم و عطای پیامبر
ج۲
کرده است در کنار بدترین آفریدهها هارون الرشید)) (مدفون میگردد گفتار حقی است که چشم او را بفرزندش محمد روشن گردانم ، اووارث
علم و معدن دانش و محل اسرار من وحجت و دلیل بر خلق من است بهشت را جایگاه او قرار دهم و او را درباره هفتاد نفر از خاندانش که مستحق آتش باشند شفیع گردانم ، و برای فرزندش علی سعادت راختم میکنم که او ولی من و یاور من و گواه در میان بندگان من است ؛ از اوداعی براه خدا حسن را بیرون آورم که او است خزینه دار علم من ، سپس ایشانرا بفرزند حسن تکمیل میگردانم که او برای جهانیان رحمت است در او کمال موسی و نورانیت عیسی و صبر ایوب مشاهده میشود ، در زمان او دوستان خداز بون میگردند و سرهاشان مانند سرهای ترک و دیلم بهدیه فرستاده میشود ، آنانرا میکشند و میسوزانند همواره در ترس و خوف بسر می برند و زمین از خون ایشان رنگین میشود صدای گریه و ناله زنانشان بلند است ، اینان دوستان حقیقی منند ، بوسیله ایشان هرفتنه و انقلابی را بر طرف میسازم ، و بخاطر آنها لغزشها را دفع میکنم گرفتاری و سنگینیها را بر میدارم ، در و دو رحمت خدا بر اینانو ایشان
رستگارانند
•
عبدالرحمان بن سالم که راوی حدیث است گوید : ابو بصیر گفت : اگر در مدت عمر خود جز این حدیث را نمیشنیدی تراکافی بود
آنرا جز برای اهلش نقل مکن (۱)
(1) اکمال الدین ص ۱۷۹ و اصول کافی ج ۲ ص۶۰۶ واثبات الهداة
ج ۲ ص ۲۸۵ .
ج ۲
جابر ومراجعات
-۱۲۷-
بسیار اتفاق افتاده که صحابه پیامبر و حتی برخی
جابر و مراجعات از امامان برای الزام خصم در مطالب دینی به جابر بن عبدالله انصاری مراجعه میکردند ، دعبل خزاعی گوید : از حضرت رضا شنیدم فرمود: پدرم از جدش امام صادق نقل کرده: نزد پدرم امام باقر بودم که جماعتی از شیعه از جمله جابر بن یزید جعفی وارد شدند و با امام مصاحبه ای باین ترتیب انجام دادند : واردین پرسیدند: پدر شما علی بن ابیطالب به امامت و خلافت
خلفاء یعنی ابوبکر و عمر راضی بودند یا نه ؟
امام فرمود : نه بخدا قسم به امامت و پیشوائی آنها راضی نبود، گفتند اگر راضی نبود و آنان غاصب بودند ، چرا با اسیران آنها ازدواج کرد؟ امام متوجه جابر بن یزید جعفی شد (۱)و فرمود: جابر بن عبدالله انصاری را نزد من بخوان . جابر جعفی گوید: جلوخانه جابر بن عبدالله رفته در را کوفتم،
مرحوم کلینی در کتاب شریف اصول کافی از نعمان بن بشیر نقل کرده که در سفر حج باجابر بن يزيد در يك كجاوه بودم ، در مراجعت از مکه در مدینه جابر حضور امام باقر رفت او را دیدار کرد و با خوشحالی تمام از حضرت خدا حافظی نمود و از مدینه خارج شد ، روز بعد بطرف کوفه حرکت کردیم، دو منزلی مدینه روز جمعه ای بود نماز ظهر را خوانده و سوار شدیم ، همینکه شترمان از زمین بلند شد ، مرد گندمگون بلند بالائی را دیدم که نامه ای در دست دارد، نامه را بهم ركاب من جابر جعفیداد ، جابر که نامه را بوسید و بچشم کشید فهمیدم نامه از امام پنجم است، متوجه شدم که مرکب آن هنوز
خشک نشده است !!
جابر پرسید چه وقت مولای مرا دیدی؟ گفت: همین الآن ، پرسید قبل از نماز یا بعد از آن قاصد گفت : بعد از نماز ! جابر مهر از نامه گرفت و شروع بخواندن نمود، ولی هر چه بیشتر میخواند چهره اش گرفته تر میشد تا به آخر
نامه رسید آنرا پیچید و در بغل نهاد ، اما دیگر او را خندان ندیدم ، چون
وارد کوفه شدیم صبح آنشبی که وارد شدیم جهت بزرگداشت وی بخانه اش رفتم
در کوبیدم، طولی نکشید که جابر بیرون آمد در حالیکه بريك ني سوار شده و گردن بندی از استخوان (قاب) بگردن انداخته است ، و اشعاری از این قبیل میخواند :
4
أجد منصور بن جمهور
اميرا غير معذور
منصور پسر جمهور را امیری خود سر میبینم از مشاهده این حال مرا گریه گرفت، او هم نگاهی بمن کرد و هیچ نگفت، اطفال و بچه ها اطراف مارا
گرفتند تا وارد میدان بزرگ کوفه شدیم ، مردم کوفه که جابر را می دیدند با هم
ج ۲
جابر ومراجعات
-179-
وی از درون خانه صدا بر آورد: جابر جعفی در نگ کن تا من بیایم ، من تعجب نموده با خود :گفتم چگونه میداند عقب در کیست ! موقعیکه بیرون آمد پرسیدم از کجا دانستی که من عقب در هستم ؟ گفت : شب گذشته مولایم از پیش آمد امروز بمن خبر داد و فرمود که ترا عقب من میفرستد ، باتفاق وارد مسجد شدیم ، امام که ما رادید فرمود : برخیزید و از این پیرمرد هر چه میخواهید بپرسید که او دیده و شنیده است ، جمعیت متوجه جابر گردیده سؤال خود را تکرار کردند: جابر ! آیا امام
تو علی بن ابیطالب بامامت وخلافت ابو بكر وعمر راضی بود یا نه ؟ جابر بن عبدالله : بخدا قسم راضی نبود . . گفتند : چرا با اسیران آنها ازدواج کرد ؟ جابر آه سردی از دل بر کشید و گفت : گمان نمیکردم تازنده ام کسی این موضوع را از من بپرسد ، اکنون جوابش را بشنوید: هنگامیکه اسیران یمامه را وارد مسجد کردند، درمیان ایشان دختری بود بنام خوله . نگاهی بمردم کردوصور ترا بطرف قبر پیغمبر گردانید
هی
ی گفتند : عجبا جابر دیوانه شده است ! چندروزی بیش از داستان نگذشت که نامه هشام بن عبدالملك به حاكم كوفه رسید که جابر جعفی را گردن بزن و سر او را برایم بفرست، حاکم پرسید: جابر جعفی کیست ؟ گفتند : مردی بود دارای علم وفضل و احادیث بسیاری می دانست ولی امسال بحج رفت و برگشته و دیوانه شده است، اکنون در میدان سوارنی گردیده و با بچه ها بازی میکند حاکم خواست شخصاً او را به بیند ، بمیدان آمد وقتیکه او را دید گفت : خدار استایش میکنم که مرا از کشتن تو نجات داد را وی گفت : طولی نکشید که منصور پسر جمهور بحكومت كوفه منصوب گردید و آنچه جا بر پیش بینی کرده بود واقع شد (اصول کافی ج ۲ ص ۳۲).
جابر ومراجعات
ج ۲
و آهی پر سوز از دل بر کشید و صدای ناله اش بلند شد در میان ناله و
شیون چنین
گفت :
السلام عليك يا رسول الله وعلى اهل بيتك من بعدك ، امت تو مارا مانند نوب و دیلم اسیر کردند با آنکه گناهی نداشتیم جز آن که خاندان ترا دوست داریم یارسول الله پس از تو کارهای خوب زشت و نا پسند جلوه گر شده و کارهای زشت زیبا خودنمائی میکند !
سپس متوجه جمعیت گردید و پرسید: چرا ما را اسیر نمودید با آنکه بیگانگی خدا و رسالت فرستاده اش اقرار داریم؟ ابوبکر گفت : برای آنکه زکات اموالتان را ندادید.
خوله : برفرض آنکه مردان مازکات ندادند مازنان چه تقصیری داشتیم گوینده ساکت شد در این میان طلحه و خالد بن عنان هر يك جامه ایرا بعنوان تمایل بخرید ، بجانب اوانداختند.
خوله : برهنه نیستم که مرا بپوشانید این جامه ها علامت چیست؟ گفتند : منظور خریداری تو از راه مزایده است یعنی ماطالب
خریداری توئیم .
خوله : بخدا قسم باختيار شما نیست ؛ مالك و همسر من كسى است که خبر دهد در وقت تولد چه گفته ام ! مردم بیکدیگر نگاهی نمودند که این دختر چه میگوید؟ گفتگو زیاد شد ، ابوبکر پرسید چه شده که چنین متحیرانه بیکدیگر نگاه میکنید؟ تعجب ندارد زیر ادختری از خاندان اشراف و بزرگان در زندگیش چنین پیش آمدها نديده اينك ترس کرده و یاوه میگوید. خوله : درباره من چنین میگوئی؟ بخدا قسم نترسيده وخوفي
ج۲
جابر ومراجعات
-۱۳۱-
ندارم ، آنچه گفتم کلام حقی است و قطعاً چنین است، بحق صاحب این بنا (مسجد) دروغ نگفته ام. جمعیت سکوت کرده طلحه و خالد جامه های خود را برداشته بکناری خزیدند در این میان علی وارد مسجد گردید ، جمعیت را غرق تحیر و سکوت دید از داستان پرسید گفته دختر اسیر را نقل کردند ، امام فرمود: راست میگوید ، سپس رو بدختر نموده فرمود: دختر بشنو آنچه
،
بی۔
خواسته ای : موقعیکه حالت وضع حمل بمادرت رخ داد و درد او را تاب کرد گفت : خدایا مرا از این مولود بسلامت دار، دعایش مستجاب شد، همینکه متولد شدی بزبان آمده چنین گفتی : لا اله الا الله محمد رسول الله عما قليل سيملكني سيد يكون له منی و لد یعنی خدائی جز او نیست ، محمد فرستاده او است بزودی آقائى مالك و همسرم میگردد و فرزند ارجمند و بزرگواری برایش خواهم آورد .
مادر سخنانت را در قطعه مسی نقش کرد و در جای ولادتت دفن کرد ، موقع مرگش ترا بدان وصیت کرد و محل لوح را نشانت داد ، و چون هنگام اسیریت رسید تمام همت تو گرفتن لوح بود تا آنکه آنرا بدست آورده و ببازوی راست بستی، آنرا بده که صاحب آن و پدر پسر منم.
خوله روسوی قبله نمود و خدا را بر این نعمت و تقدیر شکر کرد و از وی طلب زیاده کرد ، آنگاه لوح را از بازو گشود همه جمعیت
آنرا خواندند .
ابوبکر گفت: یا ابا الحسن این دختر از آن تو است خدا بر تو مبارك
گرداند علی او را بخانه اسماء بنت عمیس فرستاد تا وقتیکه برادرش
۱۳۲-
جابر و علاقه بخاندان پیامبر
ج ۲
آمد او را تزویج کرد. جابر بن عبدالله گفت: از اینجا جواب معترضین معلوم شد که امیر مؤمنان او را تزویج کرد و بعقد نکاح در آوردنه آنکه بعنوان اسارت وزر خرید او را تصاحب و تصرف کرده باشد این موقع تمام کسانیکه خدمت امام آمده بودند از جابر تشکر و تقدیر کردند که آنانرا ازشك و تردید بیرون آورد(۱)
جابر و علاقه بخاندان پیامبر
حسین بن زید بن علی بن الحسین از امام صادق
ال از عمر مبارك جدش امام سجاد پرسید
امام صادق فرمود: پدرم از پدرش امام زین العابدین نقل کرد: همان سالیکه امام مجتبی از دنیا رفت، من روزی پشت سر پدر و عمویم از کوچه های مدینه میگذشتیم ، آنوقت من تـازه بحد بلوغ رسیده یا نزديك ببلوغ بودم ، در راه بجابر بن عبدالله انصاری و انس بن مالك و جماعتی از قریش و انصار برخوردیم، جابر بادیدن امامان خود را بقدمهای حسن و حسین لالام افکندو می بوسید ، مردی از قریش که از بستگان مروان بود بر او خرده گرفت که با این سن و موقعیتیکه از مصاحبت رسولخدا کسب کرده ای چنین میکنی؟! جابر گفت: ای مرد از من دورشو اگر فضل و مقام این دو بزرگوار را میدانستی برمن ایراد نمیکردی بلکه خاک زیر پای ایشان را می بوسیدی
!
جابر متوجه انس بن مالك شد و گفت : رسولخدا در باره سپس ایشان بمطلبی خبر داد که گمان نمیکنم درباره بشری جز ایشان صحت
یابد ، انس پرسید پیامبر درباره ایشان چه فرمود ؟
(۱) بحار ج ۴۱ ص ۳۰۲ و ج ۴۲ ص ۸۴ .
“
ج
جابر و علاقه بخاندان پیامبر
۱۳۳
جابر گفت : وقتی در مسجد خدمت رسولخدا بودیم پس از آنکه
جمعیت متفرق شد رسول اکرم بمن امر کرد که حسن و حسین را نزد من بخوان وفوق العاده نسبت بایشان علاقمند بود ، من رفتم و ایشانرا خدمت رسولخدا آوردم در راه گاهی حسن و گاهی حسین را بر میداشتم،
پیغمبر که علاقه مرا بایشان دید فرمود: جابر ایشانرا دوست داری ؟ گفتم : چگونه دوست ندارم با آنکه علاقه شما را بآنان می بینم ، فرمود : آیا از مقام وفضل ایشان ترا خبر ندهم ؟ گفتم پدر و مادرم
بقربانت بفرمائید
پیامبر فرمود : خدا چون خواست مرا بیافریند بصورت نطفه سفید و پاکیزه ای در پشت آدم قرارداد ، همواره از پشتی پاک در رحمی طاهر قرار میداد تا به نوح و ابراهیم رسید و از ایشان بعبدالمطلب منتقل شد ، در این دوران طولانی خدا من و اجدادم را از آلودگی جاهلیت حفظ فرمود : این نطفه را در پشت عبدالمطلب بدو قسمت کرد نیمی را در پشت عبدالله نهاد و از آن مرا خلق کرد و نیمی را در پشت ابوطالب قرار داد و از آن علی را آفرید ، پیامبری را بمن ختم کرد و وصایت را به علی
خاتمه داد
يك بار دیگر این دو نطفه اجتماع نموده و از آن حسن وحسین را آفرید و بوسیله ایشان سبط و فرزندی پیامبر خاتمه یافت ، وذريه ونسل مرا در ایشان قرارداد ، و آنکه شهرهای کفر را فتح میکند ، وزمین را
پس از پر شدن از ظلم و جور پر از عدل میکند در پشت ایشان قرارداد پس اینان دو پاك و پاك كننده اند و دوسید و آقایان اهل بهشتند ، خوشا
بحال آنکه ایشانرا دوست بدارد و پدر و مادرشان را دوست دارد ،وای
“
-١٣٤
جابر وحجاج بن يوسف
ج ۲
بر کسیکه ایشانرا دشمن دارد (۱)
جابر بن عبدالله
و معاويه
در زمان معاویه روزگار بر جابر سخت شد برای
آنکه بزندگی خود سروصورتی دهد بشام نزد معاویه رفت بجرم طرفداری از خاندان پیامبر
معاویه چندروز به جابر اجازه ورود نداد ، پس از آنکه اجازه حاصل کرد و وارد شد به معاویه گفت : مگر از رسولخدا نشنیدی که فرمود:
هر که بروی بیچاره و محتاجی در به بندد خدای در رحمتش را بر او میبندد ، معاویه خشمناک گردید و گفت: از پیامبر شنیدم فرمود : بعد از من به زمامدارانی مبتلا خواهید شد که شمارا اذیت و آزار میکنند) صبر را پیشه کنید تا در کنار حوض بر من وارد شوید ، چراصبر نکردی؟ جابر گفت : آری چیزیرا که فراموشم شده بود بخاطرم آوردی، همان وقت بیرون آمد و بر مرکب خود سوار گردید و بمدینه مراجعت کرد ، معاویه ششصد دینار طلا برایش فرستاد ولی جابر نپذیرفت و بقاصد گفت : بمعاویه بگو: پسرزن جگر خوار! در نامه عمل خود
خیری نمی یابی که من سبب آن شده باشم (۲)
،
جابر بن عبدالله در نقل وانتشار فضائل على
جابر و حجاج بسیار جدی و کوشا بود بهمین دلیل حجاج بن
ابن يوسف
یوسف ثقفی موقعیکه بر مدینه تسلط یافت
جابر و عده ای را بجرم طرفداری و دوستی علی بن ابیطالب مورد شکنجه و
(۱) بحارج ۳۷ ص ۴۴ .
(۲) قاموس الرجال ج ۲ ص ۳۱۷.
!
ج
جابر وحجاج بن يوسف
-١٣٥-
آزارهای گوناگون قررداد و اجمال داستانش این است : هنگامیکه عبدالله زبیر در مقابل عبدالملك مروان بدعوى خلافت قیام کرد، عبدالملك خليفه مروانی حجاج بن یوسف را برای دستگیری وی بمکه فرستاد ، عبدالله بخانه کعبه پناه برد حجاج خانه را آتش زد، پس از دستگیری ابن زبیر حکومت مکه و مدینه بر اومسلم شد پس از آنکه مسجد را از سنگها و خونها پاك كرد بمدینه رفت یکماه یا بیشتر در
مدینه توقف کرد مردم مدینه را بجرم کشتن عثمان با انواع اذیت و شکنجه آزار میداد. از جمله بامهر فلزی گداخته دست جابر بن عبدالله انصاری آن صحابی بزرگ ویار باوفای پیامبر اسلام را مهر زد و همینطور گردن انس بن مالك را مهر کرد ، وسهل بن سعد را طلبیده گفت چرا امیر مؤمنان عثما نرایاری نکردی ؟ سهل گفت بوى كمك كردم، گفت:دروغ میگوئی،
سپس دستور داد گردن اوراهم مهر زدند (۱)
(۱) الغدير ج۹ ص ۱۲۹ .
۱۳۶