جابر و علاقه بخاندان پیامبر
جابر بن عبدالله و معاویه
جابر و حجاج بن یوسف
جابر بن یزید جعفی
(۱) جابر بن یزید جعفی از فضلاء و بزرگان شاگردان امام باقر و صادق علیهما السلام میباشد که دارای مقامی بسیار ارجمند است، بلکه از افرادی است که مرکز اسرار علمی ائمه علیهم السلام بوده ، چنانکه خود گوید : نود هزار روایت از امام باقر علیه السلام شنیدم که مجاز نبودم برای دیگران نقل کنم وقتی به امام گفتم : پسر پیغمبر بارسنگینی بر دوشم نهاده اید بسا میشود که علوم شما در قلبم اضطرابی ایجاد میکند و مرا مانند دیوانگان میگرداند، امام فرمود : در این موقع بکوهها برو و چاهی بکن سر را در چاه نموده بگو: محمد
بن علی بمن چنین و چنان گفت، حضرت صادق هم همین دستور را با و داد. کراماتی از جابر جعفی نقل شده که اینجا نقل آنها مناسب نیست، لیکن برای شناسائی مقام وى يك مطلبی را که ضمناً موقعیت او را در نزد امامان میرساند نقل میکنیم .
-۱۲۸-
جابر ومراجعات
ج۲
عبدالله انصاری را نزد من بخوان . جابر جعفی گوید: جلوخانه جابر بن عبدالله رفته در را کوفتم،
مرحوم کلینی در کتاب شریف اصول کافی از نعمان بن بشیر نقل کرده که در سفر حج باجابر بن يزيد در يك كجاوه بودم ، در مراجعت از مکه در مدینه جابر حضور امام باقر رفت او را دیدار کرد و با خوشحالی تمام از حضرت خدا حافظی نمود و از مدینه خارج شد ، روز بعد بطرف کوفه حرکت کردیم، دو منزلی مدینه روز جمعه ای بود نماز ظهر را خوانده و سوار شدیم ، همینکه شترمان از زمین بلند شد ، مرد گندمگون بلند بالائی را دیدم که نامه ای در دست دارد، نامه را بهم ركاب من جابر جعفیداد ، جابر که نامه را بوسید و بچشم کشید فهمیدم نامه از امام پنجم است، متوجه شدم که مرکب آن هنوز
خشک نشده است !!
جابر پرسید چه وقت مولای مرا دیدی؟ گفت: همین الآن ، پرسید قبل از نماز یا بعد از آن قاصد گفت : بعد از نماز ! جابر مهر از نامه گرفت و شروع بخواندن نمود، ولی هر چه بیشتر میخواند چهره اش گرفته تر میشد تا به آخر
نامه رسید آنرا پیچید و در بغل نهاد ، اما دیگر او را خندان ندیدم ، چون
وارد کوفه شدیم صبح آنشبی که وارد شدیم جهت بزرگداشت وی بخانه اش رفتم
در کوبیدم، طولی نکشید که جابر بیرون آمد در حالیکه بريك ني سوار شده و گردن بندی از استخوان (قاب) بگردن انداخته است ، و اشعاری از این قبیل میخواند :
4
أجد منصور بن جمهور
اميرا غير معذور
منصور پسر جمهور را امیری خود سر میبینم از مشاهده این حال مرا گریه گرفت، او هم نگاهی بمن کرد و هیچ نگفت، اطفال و بچه ها اطراف مارا
گرفتند تا وارد میدان بزرگ کوفه شدیم ، مردم کوفه که جابر را می دیدند با هم
ج ۲
جابر ومراجعات
-179-
وی از درون خانه صدا بر آورد: جابر جعفی در نگ کن تا من بیایم ، من تعجب نموده با خود :گفتم چگونه میداند عقب در کیست ! موقعیکه بیرون آمد پرسیدم از کجا دانستی که من عقب در هستم ؟ گفت : شب گذشته مولایم از پیش آمد امروز بمن خبر داد و فرمود که ترا عقب من میفرستد ، باتفاق وارد مسجد شدیم ، امام که ما رادید فرمود : برخیزید و از این پیرمرد هر چه میخواهید بپرسید که او دیده و شنیده است ، جمعیت متوجه جابر گردیده سؤال خود را تکرار کردند: جابر ! آیا امام
تو علی بن ابیطالب بامامت وخلافت ابو بكر وعمر راضی بود یا نه ؟ جابر بن عبدالله : بخدا قسم راضی نبود . . گفتند : چرا با اسیران آنها ازدواج کرد ؟ جابر آه سردی از دل بر کشید و گفت : گمان نمیکردم تازنده ام کسی این موضوع را از من بپرسد ، اکنون جوابش را بشنوید: هنگامیکه اسیران یمامه را وارد مسجد کردند، درمیان ایشان دختری بود بنام خوله . نگاهی بمردم کردوصور ترا بطرف قبر پیغمبر گردانید
هی
ی گفتند : عجبا جابر دیوانه شده است ! چندروزی بیش از داستان نگذشت که نامه هشام بن عبدالملك به حاكم كوفه رسید که جابر جعفی را گردن بزن و سر او را برایم بفرست، حاکم پرسید: جابر جعفی کیست ؟ گفتند : مردی بود دارای علم وفضل و احادیث بسیاری می دانست ولی امسال بحج رفت و برگشته و دیوانه شده است، اکنون در میدان سوارنی گردیده و با بچه ها بازی میکند حاکم خواست شخصاً او را به بیند ، بمیدان آمد وقتیکه او را دید گفت : خدار استایش میکنم که مرا از کشتن تو نجات داد را وی گفت : طولی نکشید که منصور پسر جمهور بحكومت كوفه منصوب گردید و آنچه جا بر پیش بینی کرده بود واقع شد (اصول کافی ج ۲ ص ۳۲).