حاطب بن أبي بلتعه
حاطب و نامه بمشرکین
- حاطب و سفارت
حاظب در دربار مقوقس
حاطب و نصیحت سلطان
تحقیقات از حاطب
مراجعت حاطب از مصر
حاطب بن ابی بلتعه
وی دراصل اهل یمن میباشد و در مکه هم پیمان
زبیر بن عوام برادرزاده حضرت خدیجه بود او یکی از یاران و صحابه با کفایت و دانشمند رسول خدا است که نامه پیغمبر بمقوقس پادشاه مصر را اور سانید ؛ وروایاتی در فضل اواز پیامبر نقل شده است از جمله یکی از غلامان حاطب حضور رسول خدا آمده از حاطب شکایت نمود و عرضه داشت : يارسول الله حاطب بجنهم ميرود ؟ پیامبر در پاسخ فرمودنه : زیرا او در جنگ بدر و حدیبیه شرکت داشته و خدای متعال از کسانیکه در بدر بوده اند راضی است، هر چند باید این روایت را چنین تقیید کرد که خدا از آنان راضی و خوشنود است تاوقتیکه در دین بدعتی نگذارده و خلافی مرتکب نشده اند ) . حاطب روایاتی از رسولخدا شنیده و نقل کرده است است از جمله آنکه پیامبر فرمود : يزوج المؤمن في الجنة ثنتين وسبعين زوجة ، سبعين من نساء الجنة وثنتين من نساء الدنیا یعنی هر مؤمنی در بهشت با هفتاد و دو
-Y.^-
حاطب و نامه بمشرکین
ج۲
زن ازدواج میکند که هفتاد نفر از آنها از زنان بهشت و دو نفر از زنان
دنیا است
ونیر نقل کرده که پیامبر فرمود: من رآنی بعد موتی فکانما رآنی فی حیاتی و من مات فى احد الحرمين بعث في الامنين يوم القيامة: هرکس پس از مردن مرا ببیند مثل آن است که در حال زندگی مرادیده است و هر که در مکه و مدینه بمیردروز قیامت در ردیف کسانی محشور میشود که عذابی ندارند
حاطب در سال سی هجری در شصت و پنجسالگی در مدینه از دنیا
رفت و عثمان بر او نماز گذارد (۱)
با تمام اينها يك عمل از او سرزد که باعث شده بعضی از نویسندگان نسبت به حاطب بدگمان شوند ، و آن داستان چنین است :
بمشرکین
پس
از آنکه پیامبر اسلام در حدیبیه باقریش
خاطب و نامه و اهل مکه پیمان بست از جمله شرائط این بود که هر طایفه خواستند که با پیمبر یا قریش پیمان به بندند آزاد است و دیگری بایشان تجاوز نکند ، قبیله خزاعه داخل پیمان رسولخدا شدند و طایفه بنوبکر با قریش هم پیمان شدند ولى با تحريك قريش و كمك آنها بنو بکر به خزاعه شبیخون زدند. از این جهت ترسیدند که مبادا پیامبر تصمیم جنگ با آنها را بگیرد و در صدد کشف این مطلب بر آمدند ، پیمبرهم تصمیم گرفت بقصد فتح مکه حرکت کند و از خدا خواست که اهل مکه از تصمیم او آگاه نشوند، این موقع حاطب مسلمان شده و بمدينه هجرت کرده بود ولی خانواده اش
(۱) استيعاب ج۱ ص ۳۴۹ واصابه ص۳۰۰ واسدالغابه ج۱ص۳۶۲.
ج۲
حاطب و نامه بمشركين
در مکه بودند قریش نزد خانواده حاطب آمده پیشنهاد کردند که به حاطب نامه ای بنویسند تا از تصمیم محمد ا آگاهشان کند ؛ خانواده اش نامه ای نوشته توسط زنی بنام ساره که از آزادشدگان عمرو بن صیفی یا بنی هاشم بود بمکه فرستادند هنگامیکه ساره بمدینه پرسید: آیا مسلمانی گرفته و بدینجا آمدی ؟ عرضه داشت نه
رسولخدا
آمد
فرمود : آیا بمدینه کوچ کرده ای ؟ گفت : نه . پیغمبر (ص) : پس چه باعث شد که این مسافرت نمودی ؟ ساره : شما پناهگاه و آقای من بودید همه رفتند ومن محتاج شما شدم نزد شما آمده ام تا بمن كمك كنيد
پیغمبر (ص) جوانان مکه چه شدند مگر با تو كمك نمی کنند
(چون آوازه خوان بود) ؟
ساره : بعد از پیش آمد بدر و کشته دادن بزرگانشان دیگر دل و
دماغی ندارند !
پیغمبر به بنی هاشم فرمود: باوى كمك كنید ، بنی هاشم كمك شایانی کردند مرکب و توشه و لباس دادند و بسوی مکه حرکت کرد. از طرفی حاطب هم نامه ای به اهل مکه نوشت و باوی فرستاد و ده دينار ويك برد هم بدو داد و در نامه باهل مکه نوشت که محمد در صدد جنگ باشما است ، احتیاط خود نگهدارید.
ساره بطرف مکه حرکت کرد جبرئیل نازل شد و پیغمبر را از عمل حاطب آگاه ساخت ؛ پیامبر علی و زبیر را فرستاد و فرمود : تافلان محل بروید در آنجا زنی را در هودجی خواهید یافت و چنین نامه ای دارد از او باز ستانید و برگردید و آنان به محل معهود آمدند ساره را
حاطب و نامه بمشرکین
ج ۲
در هودج یافتند هر چه او را تفتیش کردند چیزی نیافتند و اوهم قسم یاد کرد که چیزی با من نیست زبیر پیشنهاد کرد برگردیم چنین چیزی نیست ، علی فرمود: پیامبر بمادروغ نگفته ، جبرئیلهـم به او دروغ نگفته است شمشیر کشید و گفت نامه را بده و گرنه ترا گردن
میزنم ساره که چنین دید از لابلای موی سر خود نامه را بیرون آوردو به ایشان سپرد
نامه را خدمت پیغمبر آوردند حاطب را خواست و فرمود : این ، نامه مال تو است ؟ عرضه داشت آری یا رسول الله ، فرمود چه تراوادار کرد که چنین نامه ای بنویسی؟ گفت از وقتیکه مسلمان شدم بکفر برنگشتم ، و از موقعیکه مصاحبت شمارا اختیار کردم خیانت نکردم ، و از هنگامیکه مفارقت مردم مکه را گزیدم با آنان دوستی ننمودم ، ولى هريك از مهاجرین در مکه بستگانی دارند که از خانواده شان حمایت کند اما من چون در اصل اهل مکه نیستم و کسی ندارم و از طرفی خانواده ام درمیان ایشان است بر آنها ترسیده خواستم برایشان حقی پیدا کنم تا باین وسیله خاندانم را حفظ کرده باشم و از طرفی میدانم خدا برایشان سخت خواهد گرفت و نامه من بحال ایشان اثری ندارد ، پیامبر اورا تصدیق کرد و بر او اعتراضی نکرد ، عمر برخاست و گفت : یا رسول الله اجازه دهید این مرد منافق را بکشم. حضرت فرمود : عمر چه میدانی
شاید خدا به اهل بدر توجهی نموده و گناهانشانرا آمرزیده باشد اینوقت جبرئیل فرود آمد و این آیه را آورد : یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة وقد كفر و ابماجاء كم من الحق يخرجون الرسول واياكم ان تؤمنوا
ج۲
حاطب سفارت
۲۱۱-
بالله ربکم ان کنتم خرجتم جهادا في سبيلی و ابتغاء مرضاتی تسرون اليهم بالمودة وأنا أعلم بما اخفيتم وما اعلنتم ومن يفعله منكم فقدضل سواء السبيل (اول) سوره ممتحنه)
یعنی
شما که ایمان دارید دشمنان من و دشمنان خود تا نرا دوست نگیرید و با ایشان طرح دوستی نیفکنید در صورتیکه آنها باراه حقی که شما در اختیار دارید کفر میورزند ، پیغمبر را از شهر خود بیرون میکنند ، و شما را هم بیرون میکنند برای آنکه بخدا ایمان آورد – اید اگر برای جهاد در راه حق و طلب رضای من بیرون آمده اید(چنین نکنید . شما دوستی ایشانرا نهان میدارید و من به پنهان و آشکار شما آگاه
ترم و هر که از شما چنین کند راه راست را گم کرده (۱)
حاطب و سفارت
یکی از کارهای مهم و بزرگ حاطب که عظمت
و شخصیت وی را میرساند موضوع بردن نامه رسولخدا بمقوقس پادشاه مصر است ، هنگامیکه رسولخدا تصمیم گرفت بسلاطین و زمامداران نامه بنویسد و آنانرا بدین اسلام دعوت نماید ، از جمله نامه ای هم بمقوقس پادشاه مصر نوشت، پس از آنکه نامه را نوشت و مهر کرد فرمود : کیست که این نامه را بمقوقس برساند و از خدا اجر و مزدش را بگیرد، حاطب از جا پرید و عرضه داشت : من این
دستور را انجام میدهم، پیغمبر فرمود: بارك الله فيك يا حاطب میگوید : نامه را گرفته و با پیامبر وداع کردم ، بخانه رفتم و مرکب خود را مهیا نموده با اهل خانه خداحافظی کردم و بجانب مصر حرکت نمودم، حاطب راه طولانی میان مدینه و مصر را پیمود ولی
(۱) بحارج ۲۱ ص ۹۴ و ۱۰۰ و ۱۱۲. سیره نبویه ص ۰۲۹۶
-۲۱۲-
حاطب و نصیحت سلطان
ج ۲
هنگامی که وارد مصر گردید با و گفتند که پادشاه در اسکندریه در ویلای مخصوص لب دریا بسر میبرد، حاطب خود را باسکندریه رسانید ولی آنجاهم سودجویان و رشوه خوارانی که کاخ شاهنشاهی را محاصره کرده اند نگذاشتند دست وی بدامن مقوقس برسد فکری کرد و سوار کشتی شد در ساحل دریا مقابل کاخ شاهنشاهی نامه را
سلطان مصر متوجه گردید و او را احضار کرد.
مقوقس
بر سر چوبی بلند کرد تا
حاطب با یکدنیا و قاروشهامت و با کمال اطمینان
حاطب در در بار خاطر در حضور سلطان مصر قرار گرفت و نامه داشت ، سلطان پس پیامبر اسلام را تقدیم
از
آنکه نامه را گشود و قرائت کرد بعنوان اعتراض متوجه قاصد پیغمبر گردیده چنین گفت: اگر کسیکه این نامه را از جانب او آورده ای پیغمبر و از طرف خدا است چرا به کسانیکه او را آزار میدهند و از وطن بیرونش کردند نفرین نمیکند تا هلاك شوند ؟ حاطب که از قرآن و دستورات آن مطالبی آموخته است فوری در جواب گفت : مگر عیسی پیغمبر نبود پس چرا به یهودیانی که در مقام کشتنش بودند نفرین نکرد ، مقوقس را از جواب وی خوش آمد و گفت : أنت حكيم جاء من عند حكيم تو دانشمندی هستی که از نزد شخص دانشمندی
آمده ای. (۱)
حاطب چون دید گفتارش در مقوقس اثر کرده
حاطب و نصیحت وسلطان برای گفته اش ارزشی قائل است از
سلطان
موقعیت استفاده کرده با سخنانی او را برای پذیرش
(۱) سیره حلبی ج ۳ ص ۲۸۱ .
ج ۲
تحقیقات از حاطب
۲۱۳
بهتر و بیشتر نامه رسولخدا آماده ساخت ، او را بيك مطلب مهم تاریخی که شخص سلطان به آن معترف و سابقه دارد متذکر ساخت در سخنانش چنین گفت : انه كان قبلك رجل يزعم انه الرب الاعلى فاخذه الله نكال الاخرة والاولى فانتقم به ثم انتقم منه فاعتبر بغيرك و لا يعتبر غيرك بك .
همانا قبل از شما مردی ) فرعون ( در این آب و خاک سلطنت داشته که خیال میکرد او پروردگار بزرگ جهانیان است خداونداو را مورد مؤاخذه و عذاب قرار داده بذلت و خواری دنیا و آخرت دچارش ساخت پس تو که وارث این آب و خاک هستی از سر گذشت او درس عبرت بگیروزندگی خود را مایه عبرت دیگران قرار مده ، سپس
گفت
این پیغمبر مردم را بسوی خدا خواند قریش در کمال شدت با وی بمبارزه برخاستند و یهود دشمنی را با نتها رسانیدند ( ولی کاری انجام ندادند بجانم قسم همانطوریکه موسی بآمدن عیسی مژده داد عیسی هم بآمدن این پیامبر خبر داده است ما شما را بقرآن دعوت میکنیم چنانکه شما یهود را بانجیل میخوانید ، پیامبری که در هر زمان مبعوث میشود مردم آنزمان امت او محسوب میشوند برایشان واجب است که از او پیروی کنند و تو هم از کسانی هستی که این پیامبر را درک کرده ای و گمان نکن که ترا از پیروی دین مسیح باز میداریم بلکه دستورات او را تأیید میکنیم . (۱)
تحقیقات از حاطب
مقوقس پادشاه مصر پس از خواندن نامه و شنیدن سخنان حاطب در مقام تحقیق از حالات
(1) سيره حلبی ج۳ص۲۸۱
-٢١٤
پیمبر
مراجعت حاطب از مصر
ج ۲
وصفات پیغمبر اسلام بر آمد و به حاطب گفت : مطالبی از تو می پرسم راستش بگو، قاصد گفت : هر چه پرسی جز راست نگویم مقوقس گفت : این پیمبر مردم را به چه دعوت میکند ؟ گفت بعبادت خدای یکتا و نماز پنجگانه و روزه ماه مبارك وحج خانه خدا ووفاء بعهد و پیمان امر میکند ، و از خوردن مرداروخون نهی میکند .
“
مقوقس گفت : او را برایم توصیف کن ، حاطب با اختصار صفات چندی از پیامبر شمرد، مقوقس گفت چیزهائی را بیان نکردی آیا در چشمانش سرخی نیست و در میان شانه اش مہر نبوت است، بر الاغ سوار میشود کسامی پوشد به مختصر نان و خرمائی اکتفا میکند ، از ملاقات بستگانش عار ندارد؟ حاطب :گفت چنین است که گفتی مگر او را دیده ای ؟ گفت: نه ولی میدانستم پیغمبری در این زمان برانگیخته میشود و گمان میکردم از شام که سرزمین بعثت انبیاء است مبعوث میشود ، معلوم شد که از حجاز برانگیخته شده، مصریان از من نمی پذیرند ولی اوبر شهرها غالب میشود ؛ و اصحاب و یاورانش بر این سرزمین حکومت خواهند کرد من باحدی از قبطیان ساکن مملکت مصر اظهار نمیکنم و دوست ندارم کسی از برخورد من و تو آگاه شود ، سپس جواب نامه رسولخدا را نوشت و او را با تحف و هدایائی که در جلد اول در ذیل حالات ماریہ قبطیه متذکر شدیم بسوی مدینه گسیل داشت . (۱)
قاصد پیغمبر تحفه ها و هدایای پادشاه مصر را تحویل
مراجعت حاطب گرفت و شاه جمعی از لشکریان را جهت محافظت
از مصر
وی همراهش نمود و بقصد مدینه حرکت
(۱) اصا به ج ۳ ص ۵۰۲ و ۵۰۳
ج
مراجعت حاطب ار مصر
-٢١٥
کردند ، حاطب با فرستادگان مقوقس وارد شام شدند و از آنجا همراه قافله ای که عازم حجاز بود حرکت کرد و لشکریان برگشتند. حاطب وارد مدینه گردید و حضور پیامبر شرفیاب شد هدایا و پاسخ نامه را تقدیم داشت و مأموریت خود را گزارش داد ، نامه مقوقس خوانده شد، پیغمبر فرمود: مرد ناپاك بر سلطنت خود ترسید و بخل ورزید ولی بقائی برای آن نیست، چنانکه رسولخدا فرموده بود طولی نکشید که مصر و حکومت مقوقس بدست مسلمانان افتاد (۱)
صل الله عليه
(۱) سیره حلبی ص ۲۸۳ سیره نبویه حاشیه سیره حلبی ج ۳ ص ۷۳٫۷۲
۲۱۶