دِحْيَةٌ بن خليفةِ الكَلبي (دحیه کلبی)

دِحْيَةٌ بن خليفةِ الكَلبي

جبرئیل بصورت دحیه

دحیه و سفارت روم دحيه در دربار قیصر

دعوت هرقل از مردم روم

دحیه و گرفتاری در مراجعت

دحیه و پاپ اعظم

قیصر و تحقیق از حال پیمبر فتنه انگیزی ابوسفیان

آن

دحيه بن خلیفه وی از بزرگان یاران رسول خدا و همشیر بزرگوار بوده است . دحیه از پیشقدمان در اسلام

کلبی

و یکی از شش نفری است که در ابتدا اسلام آوردند در جنگ احدو خندق و سایر غزوات شرکت داشت ولی در بدر نبوده است ، و به حدی وجیه و زیبا بود که در جمال و زیبائی به او مثل میزدند ! . ابن عباس می گوید : هر : هرگاه دحیه وارد مدینه میشد همه مردم برای تماشای او از خانه ها بیرون می آمدند آمدند پیغمبر اکرم او را به جبرئیل تشبیه میفرمود ، و شاید به همین جهت بوده است که خیلی از اوقات جبرئیل بصورت دحیه بر پیامبر نازل میشد، دحیه مردی تاجر و ثروتمند بود و و گاهی از مسافرتها که بر میگشت هدایایی برای پیغمبر می آورد ، از جمله در یکی از سفرها يك جفت کفش آورد و پیامبر (ص) آنها را پوشید ، و

!

ج ۲

جبرئیل بصورت دحیه

داشت

رسول خدا هم نسبت به وی لطف و محبت فراوانی ابراز می وقتی از مصر جامه های زیبائی برای پیامبر آورده بودند ، حضرت يك واند به دحیه بخشید .

هنگامی که رسول اکرم به سلاطین جهان نامه نوشت و آنانرا به

اسلام دعوت فرمود ، نامه قیصر روم را به وسیله دحیه کلبی ارسال داشت

و قیصر بدست او مسلمان شد وی در فتوحات شام اثر شایانی داشت

دحیه در سال ٤٨ هجری زمان معاویه از دنیا رفت . (۱)

جبرئیل بصورت

یکی از خصوصیات و فضائل دحیه آن است که

بسیاری از موارد جبرئیل هنگام انزال وحی بر دجه پیامبر به صورت دحیه کلبی وارد میشد ، از جمله در غزوه بنی قریظه و در بازگشت پیامبر از حنین ، جبرئیل به صورت دحیه کلبی دیده شد ، و نیز از امیرمؤمنان علی (ع) نقل شده که وارد

بر رسول خدا شدم دیدم حضرت خوابیده و سر مبارکش روی زانوی

دحیه

کلبی است، بر دحیه سلام نمودم جواب سلام مرا چنین گفت وَعَلَيْكُمُ السَّلامُ یا اَميرَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِمَامَ الْمُتَّقِينَ وَفَارِسَ المُسلمين وقائِدَ الغُر المحجلين وقاتِلَ النَّاكِثين والمارقين والقاسِطين یعنی : سلام بر تو ای امیرمؤمنان و پیشوای پرهیزکاران ویکه سوار مسلمانان و پیشرو سفید رویان و جهاد کننده با پیمان شکنان اصحاب

جمل) و سرکشان (نهروانیان و ستمکاران (معاویه و اصحابش)

۱ اسد الغابه ج ۲ ص ۱۳۰ الاصابه واستيعاب ج ۱ ص ۴۶۳ و طبقات

ج ۴ ص ۱۸۴ طبع لیدن .

:

6

پیغمبر و یاران

ج ۳

سپس فرمود: یا علی سر پیغمبرت را بر دامن بگیر که تو سزاوارتری ، ولی همینکه پیش رفته و سر مبارک پیامبر را به دامن نهادم دحیه از نظرم غایب شد و او را ندیدم ! . پیامبر چشم گشود و فرمود : علی جان با که سخن میگفتی؟ گفتم : با دحیه کلبی حرف میزدم و داستانرا گفتم . فرمود : او دحيه نبود بلکه جبرئیل بود ، خواست بفهماند که

خدا ترا به چنان اسمها نامگذاری نموده است . (۱)

در سال ششم هجری هنگامی که رسول اکرم اسلام دحيه وسفارت (ص) به سلاطین جهان نامه نگار شد از جمله نامه ای هم

روم

به هر قل قیصر روم به وسیله دحیه کلبی فرستاد ،

پیامبر نامه قیصر را بدین مضمون نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم . من محمد بن عبد الله الى هرقل عظيم الرُّومِ . سلام على مَنِ اتَّبَعَ الهُدَى . أَمَّا بعدُفاني ادعوك بدعاية الاسلام . أَسْلِمُ تَسْلِمُ يُوتِكَ الله أَجرَهُ مَرَّتَيْن . فَإِنْ تَولَّيْتَ فَإِنما عليك إثمُ الآكارينَ (الاريسين) و يا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوا إلى كلمة سواء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ . اَلَّا نَعْبُدَ إِلا الله و لا نشرك به شيئًا ولا يَتَّخِذَ بعضنا بعضاً أرباباً من دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بانا مُسْلِمُونَ

.

یعنی : بنام خداوند بخشنده مهربان. از طرف محمد پسر عبدالله به هر قل بزرگ روم. سلام بر آن که پیرو راه یافتگان است ، همانا

ترا به کلمه توحید و اسلام میخوانم ، اسلام بیاور تا سالم بمانی ومالك تخت و تاج خود باشی و خدا اجرترا دوچندان گرداند . و اگر روی گردانی گناه کشاورزان و رعایا بر تو خواهد بود ، ای گروه اهل کتاب ١- بحار ج ۳۷ ص ۳۲۲ طبقات ج ۳ صفحات ۳ و ۵۲ از جزء دوم .

ج

دحیه در دربار قیصر

به کلمه ای که میان ما و شما یکی است و همه بدان اعتراف داریم بگروید : که جز خدا را نپرستیم و برایش شريك قرار ندهیم . بعضی از ما بعض دیگر را معبود نگیریم ، اگر شما رو گردانید پس گواه باشید که ما

تسلیم هستیم

چون نامه نوشته شد پیامبر فرمود : کیست که این نامه را به

قیصر برساند تا برایش بهشت را ضامن گردم

.

دجیه برخاست و عرضه داشت : من میبرم ، پیغمبر به او فرمود

که ابتداء به شهر بصری (۱) نزد حارث پادشاه غسان میروی و هر چه او دستور داد انجام بده .

دحیه از مدینه حرکت کرد تا به شهر بصری نزد پادشاه غسان حضور یافت ، دستور پیامبر را با وی در میان نهاد ، حارث راهنمائیهای لازم را نمود و عدی بن حاتم طائی را که از ترس مسلمانان وطن خود را ترك كرده و به آنجا پناهنده شده بود همراه دحیه پیش قیصر

فرستاد . (۲)

پس از آنکه شهرهائی از مملکت وی بدست دجیه در دربار

قیصر

ایرانیان افتاده بود قیصر روم برایشان پیروز شد و آنها را پس گرفت به شکرانه این پیروزی نذر

کرد پیاده از مقر و پایتخت خود به زیارت بیت المقدس برود در این سفر ۱- بصری یکی از شهرهای معمور حوران از توابع شام می باشد از آثار باستانی آن معلوم میشود که در زمان قدیم اهمیت شایانی داشته است ، و اولین شهری است که از شامات در سال ۱۲ هجری مسلمانان فتح کردند (المنجد في الادب والعلوم. ۲- سیره حلبيه ج ۳ ص ۲۷۳ واعيان الشيعه ج ۲ ص ۷۹

پیغمبر ویاران

ج

بود که در حمص دحیه وارد برقیصر گردید. هنگامی که وارد در بار هر قل گردید در باریان ضمن تعلیم دستور ملاقات شاهنشاه به او گفتند : موقع ورود قیصر را سجده می کنی وسر برندار تا ترا رخصت دهد ! دحیه گفت هرگز چنین نکنم زیرا برای غير خدا سجده نمی نمایم ، گفتند : در غیر این صورت نامه را از تو

نستاند

.

دحیه در محظور قرار گرفت و به فکر فرو رفت که در این صورت چگونه مأموریت خود را انجام دهد ، در این میان شخصی به وی گفت : ترادستوری دهم که نامه ات به دست قیصر برسد ، پرسید آن کدام است ؟ گفت : جلو هر در ورودی تختی است مخصوص شاهنشاه قیصر که جز او کسی بر آن ننشیند. اگر نامه ات را روی یکی از آن تختها قراردهی هیچ کس بر نمیدارد تا شخص قیصر آنرا به بیند وسپس صاحب نامه را

میخواهد !

مترجم

نامه به دست قیصر افتاد مترجم خواست تا نامه را ترجمه کند ، همینکه جمله اول ترجمه شد که نامه ایست از محمد بن عبدالله به بزرگ روم ، روم ، برادر قیصر و به روایتی برادرزاده اش مشتی محکم به سینه نواخت و نامه را گرفت تا پاره کند ! قیصر او را ملامت نموده گفت این عمل تو بچه گانه یا دیوانگی است زیرا اگر او براستی فرستاده خدا باشد و ناموس اکبر جبرئیل بر او نازل میشود سزاوار است که نامش را مقدم بر نام من بنویسد و اگر مرا صاحب روم و فرمانروا خوانده و مالك ايشان ندانسته بجا است زیرا خدای من و ایشان یکی است آنانرا مطبع من گردانیده و اگر بخواهد آنها را بر من مسلط کند میتواند

ج

دعوت هر قل از مردم روم

چنانکه فارس را بر سلطانشان تسلط داد و او را کشتند ! هرقل دستور داد تا لوله ای از طلا آوردند و نامه را در آن قرار داد ! چون خبر احترام قيصر از نامه رسول خدا (ص) بوی رسید فرمود : ثبت ملکه یعنی سلطنت قیصر پایدار شد . (۱)

دعوت هرقل

از مردم روم

سلطان روم قبل از آنکه جواب نامه پیامبر را

بنویسد دستور داد درهای قصر را محکم به بندند

سپس

اعلان عمومی کرد و مردم مجتمع

شدند

خود بالای قصر مقابل جمعیت قرار گرفت و چنین گفت : مردم اگر میخواهید سعادتمند شوید وملك و كشور شما باقی بماند از پیغمبری در سر زمین حجاز بر انگیخته شده پیروی نموده بدین او در

که در سر

آئند !

جمعیت با شنیدن این کلام یکباره به طرف در های قصر هجوم آورده :گفتند ما را دعوت می کنی که از نصرانیت و دین اجدادی خود دست ما شسته و بنده و برده مرد عر بی شویم ؟!

هر قل که چنین دید گفت: من بردین خود باقی هستم خواستم

شمارا بیازمایم تا در دین خود چه اندازه استقامت می ورزید، مردم از گفته او خشنود شدند و همگی به سجده افتادند.

بر حسب روایت دیگر هر قل در خطابه خود به مردم چنین گفت: آیا میدانید که قبل از پیش آمد قیامت پیغمبری که عیسی به آمدنش مژده داده است برانگیخته میشود و شما خیال می کردید او در میان شما مبعوث می گردد؟ همه گفتند: آری چنین است ، گفت : ولی خدا او را

۱ – سیره حلبيه ج ۳ ص ۲۷۶ وسیره نبویه حاشیه سیره حلبيه ج ۳ ص ۶۳

پیغمبر و یاران

ج

درمیان غیر شما برانگیخته و این هم رحمتی است از آن او در هر جا که

خواهد قرار میدهد از این پیش آمد قیصر دحیه را در خلوت طلبید و به او گفت: پس مردم مطبع من نیستند و من مغلوب و مقهورم توخود قسمتی از تظاهرات مردم را علیه من مشاهده نمودی ولی من به کسی که ترا فرستاده ایمان دارم و او همان است که جناب عیسی به آمدنش خبر داده است و در کتاب های آسمانی خوانده ایم سپس جواب نامه پیامبر را نوشت و با تحف و هدایائی دحیه را روانه نمود .

دهم

جوابی که هر قل به نامه پیامبر(ص) داده چنین است

نامه ایست به احمد فرستاده خدا که عیسی به آمدنش مژده داده است از جانب قیصر سلطان روم همانا نامه و قاصد شما به من رسید، گواهی م که فرستاده خدائی در انجیل نام تراخوانده و عیسی بن مریم بــد آمدنت بشارت داده است. مردم روم را به ایمان به شما خواندم ولی ایشان سرپیچی نموده و نپذیرفتند ، و اگر حرف مرا می شنیدند و ایمان آوردند برای آنها بهتر بود ، من خوددوست داشتم که در خدمت شما

می

باشم و پایتدا بشویم (۱)

دحیه و گرفتاری

امپراطور روم با کمال تواضع و فروتنی جواب

نامه را نوشت و دحیه را با تحف و هدایای زیادی

در مراجعت برای رسول خدا و يك دست لباس قیمتی برای

خود او روانه مدینه نمود .

١ – سيره حلبيه ج ۳ ص ۲۷۷ وسيره نبويه ج ۳ ص ۶۳ تاریخ یعقوبی

ج ۲ ص ۶۷

ج

دحیه و پاپ اعظم

چون به کوههای حسمی رسید هنید بن عارض با جمعی از قبیله جذام سرراه وی آمده آنچه با او بود گرفتند و فقط یکدست لباس کهنه برایش باقی گذاشتند.

رفاعة بن زيد رئیس قبیله بنی ضبیب از این واقعه ای که برای قاصد پیغمبر رخ داده بود ناراحت شد با عده ای از مردان قبیله سوار گردید و باهنید و قبیله اش جنگید تا تمام آنچه را که از دحیه گرفته بودند پس گرفت و تحویل سفیر رسول خداداد . دحیه کلبی وارد مدینه گردید و پیامبر را از پیش آمد بین راه و سرگذشت هر قل خبر داد حضرت نامه را خواند و فرمود:(کذب الفاسق بخل بملكه ولم يسلم ) . فاسق دروغ گفت و از سلطنت خود ترسید و اسلام نیاورد (۱)

پیغمبر اکرم ( ص ) همراه نامه ای که برای دحیه و پاپ هر قل فرستاد نامه ای هم برای پاپ اعظم آنروز

اعظم

نصاری بوسیله دحیه ارسال داشت، پس از آنکه

نامه هرقل را به وی رسانیدو به دستوروی به شهری که محل اقامت پاپ اعظم (ضغاطر) بود رفت و نامه را به اورسانید پاپ از نامه پیغمبر احترام زیادی نمود و به رسالت و پیامبریش اقرار کرد ، اينك ترجمه

نامه :

درود بر

آنکه به خدا ایمان آورد ، همانا عیسی فرزند مریم روح الله و کلمه او است که به مریم پاکیزه القاء نمود ، به خداو آنچه برما وابراهيم واسماعيل ويعقوب و اسباط نازل شده ایمان دارم و به آنچه ا – سیره نبویه ج ۲ ص۱۷۶ كامل التواریخ ج ۳ ص۱۳۶

۱۱

پیغمبر و یاران

ج

به موسی و عیسی و سایر پیامبران فرستاده شده اقرار دارم میان پیامیران

فرق نمی گذارم و تسلیم خداهستم

پس

از آنکه پاپ نامه پیغمبر را خواند به دحیه گفت : «والله ان صاحِبَكَ نَبِيَّ مُرْسَلُ نَعْرِفُهُ بِصِفَتِهِ وَ نَجِدُهُ فِي كِتَابِنَا».

بخدا سوگند که صاحب تو پیغمبر مرسل است و ماصفات اورامی

دانیم چون در کتاب خود یافته ایم

ضغاطر روز یکشنبه به کلیسا رفت مردم روم را از بعثت پیامبر اسلام خبر داد و به ایشان چنین گفت ای گروه مردم همانا از جانب احمد نامه ای بمارسیده و ما را به خداوند جهان خوانده است، اينك من گواهی خدائی جز خدای یگانه نیست و محمد پیغمبر و فرستاده او

دهم

است .

با ایراد این سخنرانی مردم روم تحريك شده و دسته جمعی علیه پاپ شوریدند و در همان کلیسا او را کشتند و به زندگیش خاتمه

دادند .

دحيه نزد سلطان روم برگشت و سر گذشت پاپر اشرح دادهر قل گفت : بخدا قسم او در میان مردم روم از من موجه تر بود و مردم از او

شنوائی بیشتری داشتند . (۱)

قیصر و تحقیق

پس

از آنکه نامه پیمبر به هر قل سلطان روم

رسید درصدد شد تا از صحت وسقم گفتار پیغمبر از حال پیمبر اسلام تحقیق بعمل آورد دستور داد جستجو کنید

چاپ بیروت.

طبقات ج ۱ ص ۲۸ از جزء دوم چاپ لیدن کامل ابن اثیر ج ۲ ص ۱۳۸

ج

قیصر و تحقیق از حال پیمبر

۱۲

تاکسی از اهل حجاز را بیابید تا از وی تحقیق کنم . ابو سفیان پدر معاویه را که با عده ای پس از صلح حدیبیه به تجارت شام رفته بودند به بیت المقدس نزد امپراطور روم احضار کردند.

ابوسفیان میگوید : هر قل از ما پرسید كدام يك ازشما بستگان

و قبیله آنکه در حجاز مدعی پیامبریست می باشید ؟.

ابوسفیان خود را معرفی کرد زیرا در میان قافله کسی که از او به پیامبر نزدیکتر باشد نبود او با رسول خدا در جد چهارم(حضرت عبد مناف) شرکت داشت زیرا هاشم و امیه فرزندان عبدمناف بودند .هر قل پرسید

باوی چه نسبتی داری ؟ گفت: پسر عموی منست

هر قل اور ا نزديك خواند و دستور داد بقیه افراد پشت سرش بایستند و گفت : شما را برای این پشت سر او قرار دادم که اگر دروغ بگوید شما تکذیبش کنید و خجالت نکشید ! لذا ابوسفیان گفت : اگر ترس آن نبود که مرا مفتضح كنند يك كلمه بنفع پیامبر نمی گفتم !!!. هرقل نسب و خانوادگی او در میان شما چگونه است؟

ابوسفیان : دارای خاندانی اصیل و شریف است.

:هر قل در آن سرزمین قبل از او کسی مدعی این مقام شده است؟ ابوسفیان : خیر، در میان ماکسی مدعی پیامبری نشده است. هرقل : قبلا به مکر و حیله وخدعه و دروغ متهم بوده است یا نه؟ ابوسفیان : نه خیر، بلکه او را امین میدانستند)

هر قل : از پدران و اجدادش کسی پادشاهی و سلطنت داشته است ؟ ابوسفیان در خاندان وی سلطنت سابقه ندارد

هر قل: عقل و فکرش چگونه است؟

پیغمبر و یاران

ابوسفیان : در رأی و عقلش عیب و نقصی نیست.

ج

هر قل : پیروان او از چه طبقه د اشراف و بزرگان یا مردمان فقیر

و ضعیف ؟

ایوسفیان : مردم ضعیف و بیشتر جوانها از زن و مرد پیرو اویند هرقل : پیروان او رو به فزونی میروندیا کم میشوند؟ ابوسفیان : روز بروز زیادتر میشوند!

هرقل : هيچيك از پیروانش بر میگردند و از دینش نکوهش

می کنند؟

ابوسفیان نه کسی بر نمی گردد.

هر قل : در عهد و پیمان خود مکر و خدعه می کند؟ ابوسفیان : تاکنون دیده نشده ولی اکنون با ما پیمانی بسته و

نمیدانیم چه کند

هر قل : تابحال با او جنگیده اید ؟

ابوسفیان آری چند مرتبه جنگ پیش آمده است.

هر قل : حنك شما با وی چگونه بود ، فتح و برد با کدام طرف

بوده است ؟

ابوسفیان:مختلف است گاهی او می بر دو گاهی ما پیروز می شویم.

هرقل به چه اموری دستور میدهد؟

ابوسفیان : فرمان میدهد که خدای یگانه را بپرستیم و برای

او شريك قرار ندهیم و از آنچه پدران ما میپرستیدند نهی می

کند

، و

به نماز و صدقه و پاکدامنی و ترك محرمات امر می کند ، و به اداء امانت

و وفاء به عهد دستور میدهد

قیصر و تحقیق از حال پیمبر

سپس هر قل علت و نتیجه هر يك از پرسشها را بیان داشت و گفت : ابوسفیان ! میدانی علت اینکه از خاندان محمد پرسیدم چیست ؟ زیرا پیامبران از خاندان اصیل و شریف مبعوث میشوند . و اینکه پرسیدم : آیا قبل از او کسی دعوی پیامبری نموده برای این بود که اگر کسی

چنین ادعائی داشت ممکن بود او هم از آنکس پیروی کرده باشد . پرسیدم که متهم به کذب و دروغ بود به این جهت است که اگر شخص دروغ گوئی باشد در این ادعایش هم احتمال دروغ میرود ، ولی کسی که به مردم دروغ نگوید هرگز به خدا نسبت دروغ ندهد . گفتم هيچيك از پدرانش سلطنت داشته اند برای آنکه اگر چنین بود میگفتم تاج و تخت نیاکان خود را طلب می کند : ، و چون پیروان پیغمبران سابق همگی از ضعفاء بوده اند معلوم میشود که اوهم

چنین است

پرسیدم پیروانش رو بفزونی میروند یا بر میگردند و نقصان می یابند و گفتی کسی بر نمی گردد ، برای آنست هنگامی که ایمان در دل رسوخ کرد بر نمی گردد. از پیشرفتهای جنگی پرسیدم و پاسخ گفتی که به نوبه است ، انبیاء هم چنین بوده اند ولی پیشبرد نهائی با انبیاء است ! .

و اینکه از مکر و خدعه پرسیدم برای آن بود که مردمان طالب دنیا به آن نمیرسند مگر با مکر و خدعه ولی انبیا طالب دنیا نیستند تا مکر نمایند . و از دستورهایش پرسیدم و آنچه بیان داشتی همان دستورات انبیاء است و فهمیدم که او پیغمبر است

١٥

پیغمبر و یاران

ج

ای ابوسفیان اگر آنچه گفتی درست باشد بزودی جایی که

من نشسته ام مالك و متصرف می شود ! ! !

ابوسفیان گفت بیرون آمدم و از تأسف دستها را بهم رده گفتم کار محمد (ص) به حدی بالا رفته و مهم شده که سلطان روم هم از او میترسد ، همیشه از او ترسی در دل من بود تا مسلمان شدم . (۱)

فتنه انگیزی

ابوسفیان

تاسر

ابوسفیان از ترس افتضاح و رسوائی در سر این استنطاق نتوانست علیه پیغمبر اکرم (ص)

اعمال غرض نموده و نسبت ناروائی به حضرتش بدهد جز موقعی که قیصر پرسید آیا او را به دروغ متهم داشته اید ، به عقیده خود نکته ضعفی از وی گرفت ولی با مخالفت و استدلال یکی از روحانیون نصاری روبرو شده و مفتضح گردید و آن داستان از این

قرار است :

ابوسفیان در پاسخ آن سؤال :گفت : سابقه و شهرتی به دروغ ندارد جز آنكه يك مطلبی از گفته هایش برای سلطان تعریف میکنم که معلوم می شود دروغ هم میگوید و آن اینست که گمان می کند که یکشب

از سرزمین مکه بمسجد شما (بیت المقدس) آمده و قبل از صبح بر

است ! .

گشته

اینموقع یکی از روحانیون مسیحی (بطریق) سخن ابوسفیان را بریده و گفت : محمد راست گفته است ! قیصر نگاهی تعجب آمیز به

بطريق نموده و پرسید تو از کجا می دانی که راست گفته ؟

(۱) کامل التواریخ چاپ بیروت ج ۲ ص ۱۳۹ وسيره حلبيه ج ۳ ص ۲۷۳

ج

دعثور بن حارث

ܪܙ

بطریق گفت : هر شب تا درهای مسجد را نمی بستم به خواب

نمی رفتم جز در همان شب که تمام درها را بستم مگريك درب را هرچه کردم نتوانستم به بندم از نجارها استمداد نموده هر چه کردند مثل آنکه کوهی است نتوانستند حرکت دهند کت دهند ، چون صبح آمدم مشاهده کردم سنگی که جلو در بود سوراخ شده و اثر بستن حیوانی بر آن مشاهده میشد ، بهمکاران خود که مستحفظ مسجد بودند گفتم : بسته نشدن در برای این بوده است ! ! ! اینجا هم تیر ابوسفیان به سنگ خورد . (۱)

(۱) سیره حلبيه ج ۲ ص ۲۷۵ وسیره نبویه ج۳ ص۵۸

خروج از نسخه موبایل