زبير بن عوام بن خويلد
زبیر در حیات پیامبر
زبیر و امیر مؤمنان زبیر در بیعت امیر مؤمنان
زبیر وفتنه جمل
زبیر وزیارت عمره
زبیر از مکه تا بصره
زبیر در بصره
ملاقات زبیر و علی در بصره
کشته شدن زبیر
وصیت زبیر عبدالله بن زبیر
زبیر بن عوام
بن خویلد
زبیر برادرزاده حضرت خدیجه و پسر عمه پیغمبر
اسلام و امیر مؤمنان میباشد زیرا مادرش صفیه دختر عبد المطلب عمه رسول خداست، از جهت
پسرش عبدالله به ابو عبدالله مکنی گردید وی دوازده یا پانزده یا شانزده ساله بود که ایمان آورد چهارم یا پنجمین کسی بوده است که مسلمان شد او دو بار هجرت کرد یکبار به حبشه بار دوم به مدینه منوره، پیامبر نسبت به او اظهار علاقه می نمود ، نقل شده است که فرمود : لِكُلِّ نَبِيِّ حوارياً و حَوادِی الزبیر بن العوام برای هر پیامبری حواری است مي لها اسا.
۳۷
وزبير
پیغمبر و یاران
پسر عوام حواری من است
ج
می گویند اول کسی که در اسلام شمشیر کشیدزبیر بوده است زیرا يك روز در مکه منتشر شد : کفار پیغمبر را گرفته اند، زبیر با شمشیر کشیده جمعیت را میشکافت تا در بالای مکه حضور پیامبر رسید حضرت فرمود زبیر ترا چه میشود چرا چنین میکنی؟ عرضه داشت یارسول الله شنیدم که ترا گرفته اند . زبیر در تمام جنگهای پیامبر شرکت داشت، ودر فتح مصر نیز حضور داشته ، عمر، او را جزء شورای شش نفری خلافت قرار داد. وی هزار غلام زر خرید داشت که هر يك روزانه مبلغ معینی برایش می آوردند و همه آنرا صدقه می داد .
هفت نفر از صحابه پیغمبر در موقع مرگ زبیر را وصی خود نمودند.
و اموالشانرا بنفع فرزندانشان نگاهداری می نمود تا بزرگ شدند و
مخارجشان را از مال خود میپرداخت
جنگ جمل را نیز او وطلحة بن عبيد الله بپا کردند تا وقتی که آتش جنگ دامن زد زبیر کناره گرفت و بطرف منزلش بر می گشت تا در دهم جمادى الثانيه سال ۳۶ هجری در وادی السباع بوسیله ابن جرموز کشته شد و در موقع مرگ ٦٦ یا ٦٧ سال داشت. (۱)
زبیر در حیات
پیامبر
در دوران زندگی پیامبر زبیر خدمات شایانی
انجام داده است ، چون مرد شجاع و دلیری بود
در مواقع خطر ناك از وجود او استفاده می شد
ا تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۱۷۱ طبقات ج ۳ ص ۷۰ و استیعاب حاشیه اصابه
ج ۲ ص۵۶۰
ج
زبیر و امیر مؤمنان «ع»
برای نمونه به بعضی از آن موارد اشاره می شود :
۳۸
۱ برای پائین آوردن جسد حبیب که در ص۳۳۶ جلد دوم گذشت
از وجود او و مقداد بن اسود که هر دو از شیران بیشه شجاعت بودند
استفاده شد
•
۲ – در جنگ خندق هنگامی که پیغمبر خواست از حال مشرکان خبری حاصل کند در میان جمعیت اعلان کرد : کی میتواند از قریش برای ما خبری بیاورد؟ زبیر برخاست و گفت : من حاضرم تا سه بار این سؤال را تکرار نمود و در هر مرتبه جزز بیر کسی جواب نداد تا عاقبت او رفت و جواب ،آورد اینجا نقل میکنند حضرت فرمود: برای هر پیامبری حواری است و حواری من زبیر است.
این مطلب تاحدی وقوع داشته که او را یکی از مدافعان اسلام
بقلم آورده اند چنانکه از طرق شیعه وسنی نقل شده . الذاتِينَ عَنِ الإِسْلامِ أَرْبَعَةُ نفرٍ على بن ابيطالب و الزبير بن
عوام و ابودجانة الأنصاري وسلمان الفارسي . یعنی : مدافعان اسلام چهار نفرند : ۱ علی بن ابیطالب علیه السلام
۲ – زبیر بن عوام ۳ – ابودجانه انصاری ٤ – سلمان فارسی. (۱)
زبیر و امیر
ارتباط و علاقه زبیر بن عوام با امیرمؤمنان علی
بن ابیطالب (ع) تا ابتداء خلافت آن بزرگوار مؤمنان (ع) جاى شك و تردید نیست و همواره از آن حضرت طرفداری می نمود ، و باید هم چنین باشد چون بستگی و فامیلی او با امیر مؤمنان جز این ایجاب نمیکرد، برای نمونه چند مورد از پشتیبانی –
١- طبقات ج ۲ ص ۸ وسفينه (زبر)
۳۹
پیغمبر و یاران
هایش را یاد آور شده و به آنها اشاره میکنیم
:
ج
۱- هنگامیکه برای گرفتن بیعت ، عمر و عده ای به خانه علی(ع) آمدند و او را به اجبار از خانه بیرون کشیدند تا جائیکه بعضی نوشته اند ریسمان به گردن حضرت افکنده بطرف مسجد میبردند ! زبیر که چنین دید با شمشیر کشیده به قصد عمر حمله کرد و به بنی هاشم چنین گفت :
يا مَعْشَرَ بني هاشِمٍ أَيَفْعَلُ هَذَا بِعَلَي وَأَنْتُمْ أَحْيَاء . یعنی ای گروه بنی هاشم شما زنده اید و با علی چنین رفتار می کنند؟ خالد بن ولید سنگی بر پشت اوزد و شمشیر از دستش افتاد عمر شمشیر را برداشت و به سنگی زد تا شکست . (۱) ۲ – مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج از سلمان روایت کرده : پس از بیعت ابو بکر، علی (ع) شبها زهر ار اسوار میکرد و دستفزندانشان را می گرفت و به خانه مهاجر و انصار از اهل مدینه می رفت و آنانرا به یاری خود میخواند بیست و چهار یا چهل نفر وعده یاری دادند فرمود، با سرهای تراشیده اسلحه خود را برداشته به خانه من بیائید چون صبح شد جز چهار نفر که من و ابوذر و مقداد وزبیر بودیم کسی به وعده خود وفا نکرد .
صبح
در شب دوم به خانه های ایشان رفت و دوباره وعده دادند که صبح نزد شما می آئیم و کسی وفا نکرد ، سه شب این عمل تکرارشد و جز همین چهار نفر کسی به گفته خودوفا ننمود، حضرت که چنین دید در خانه نشست
۱- سفینه (زبر)
ج
زبیر و بیعت امیر مؤمنان
و به جمع آوری قرآن مشغول گردید . (۱)
٤٠
– موضوع شورا است که در آن حق خود را به امیر مؤمنان
بخشید و ما داستانش را در شرح حال ابو طلحه انصاری در جلد اول صفحه
١١٦ یادآور شده ایم.
پس
از آنکه اهل مصر و
و کوفه به مدینه آمدند
زبیر و بیعت
امیر مؤمنان
و خانه عثمان را محاصره کرده و او را کشتند در فردای آنروز جمعیت زیادی که طلحه وزبیر هم در میان آنان بودند به خانه امیرمؤمنان هجوم آوردند و گفتند : ما آمده ایم تا با شما بخلافت بیعت کنیم، فرمود : مرا به خلافت شما احتیاجی نیست هر که را شما برگزینید من راضی هستم بشما رضایت نداریم زیرا کسی را سزاوارتر و با سابقه تر از شما و نزديك تر به رسول خدا (ص) سراغ نداریم .
گفتند : جز
فرمود: چنین نکنید ، من اگروزیر مشاور باشم و امیر وخلیفه دیگری باشد بهتر است گفتند جز آنکه با شما بیعت کنیم چاره ای
نیست
فرمود : حالا که چنین است در مسجد باید بیعت کنید که بیعت پنهانی نباشد امیر مؤمنان به مسجد تشریف برد و جمعیت در عقب سر با هیاهوی عجیبی وارد شدند، حضرت با لباسهای فاخر و عمامه خزی که برسر داشت در حالیکه کفشها را بدست گرفته بود به منبر تشریف بردو
آماده بیعت گردید
.
اول کسی که بیعت کرد طلحة بن عبیدالله بود يك نفر از طایفه بنی
١- بحار ج ۲۲ ص۳۲۹
٤١
پیغمبر و یاران
ج
اسد بنام حبیب بن ذویب گفت:
روس انَّا لِلَّهِ لا يتم هذا الامر.
این کار به پایان نرسد چون اول کسیکه بیعت کرد دستش شل است ، پس از اوزبیر بیعت کرد و دیگران هم بیعت کردند، این بیعت در
بیست و سوم یا بیست و پنجم ذیحجه سال ٣٥ واقع شد. قبل از شروع به بیعت مالك اشتر برخاست و گفت : یا علی باشما
بیعت میکنم و بیعت اهل کوفه را هم بعهده میگیرم . سپس طلحه وزبیر سر پا ایستاده .گفتند . یا امیر المؤمنین با شما بیعت میکنیم و بیعت مهاجرین به عهده ما و بعد از آنها ابوهيثم وابوایوب انصاری و عقبة بن عمر و گفتند . با شما بیعت میکنیم و بیعت انصار واهل مدینه را به عهده میگیریم .
همۀ مردم با حضرت بیعت کردند جز سه نفر از قریش : ۱ – مروان بن حکم ۲ – سعيد بن عاص – وليد بن عقبه ، ولید علت بیعت نکردن را چنین ذکر میکند که ما را داغدار ساختی و بما ظلم نمودی پدر مرا در جنگ با آن سختی کشتی ، و هم چنین پدر سعید را که نور قریش بود در بدر کشتی ، و به پدر مروان ناسزا گفتی و توهین نمودیو به خاطر او از عثمان ایراد کردی که چرا او را به مدینه برگردانیده است . در هر حال با سه شرط با تو بیعت می کنیم .
۱ از آنچه کرده ایم مؤاخذه نکنی!
۲- اموالیرا که در دست ما است از مانگیری !
از کسانی که عثمان را کشته اند انتقام گرفته و آنها را
بکشی !!
ج
زبیر وفتنه جمل
٤٢
علی (ع) خشمناک گردید و فرمود: اما اینکه گفتید من به شما
ظلم و ستم نمودم چنین نیست بلکه از طرف خدا چنین استحقاق را
یافتید
اما صرف نظر کردن از آنچه کرده اید ، من نمیتوانم از حق خدا صرفنظر نموده و آن را ندیده بگیرم . و اما از آنچه در دست شماست آن مقداریکه مال خدا یا مسلمانان است دست عدالت از شما می ستاند. اما کشتن قاتارن عثمان. اگر امروز کشتنشان بر من لازم باشد فردا لازم است که با آنها بجنگم من میتوانم با دستور کتاب خدا و سنت پیغمبر (ص) با شما رفتار نمایم و هر که را که حق بر او سخت است باطل بر او سختتر خواهد بود اگر بیعت نمیکنید هر کجا که خواهید بروید و باهر که خواهید همدست شوید. مروان گفت: با شما بیعت میکنیم و با تو هستیم شما به عقیده
خود و ماهم به عقیده خود تاچه شود (فتری و نری)
سپس عده ای از افراد برخاستند و از این بیعت اظهار خوشوقتی نموده و پاره ای از فضائل حضرت را بیان کردند و آن جنابرا
ستودند . (۱)
زییر و فتنه مورخین مقدمه فتنه جنگ جمل را چنین ذکر کنند: هنگامی که علی«ع» به خلافت ظاهری
جمل
می
رسید حکام و عمال عثمان را عزل کرد و نمایندگان
خود را به جای ایشان فرستاد، طلحه و زبیر نزد وی آمده گفتند
پس از رسول خدا تا کنون به ماظلم شده، شما ما را در کارهای خود
۱ تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۱۶۷ و کامل بن اثیر ج ۳ ص ۱۲۴
:
٤٣
پیغمبر و یاران
ج
شرکت دهید ، حضرت فرمود: شما در قدرت و نیروی مقاومت من
شریکید ، و در کارهای سخت و مشکلات اجتماعی پشتیبان منید بعضی دیگر نوشته اند حکومت یمامه و بحرین را به طلحه وزبیر داد ، هنگامی که حکمشان صادر شد و به ایشان داد ، گفتند : اينك صلهٔ
رحم نمودی ! .
حضرت امیر مثل اینکه از این جمله فهمید اینها به حکومت از نظر نفع شخصی مینگرند و تصور میکنند جایزه ای است که به پاداش فعالیت درباره خلافت به ایشان داده شده است . لذا فرمود : آنحكم را به من برگردانید ، و از ایشان پس گرفت . گفتند : دیگران را بر ما ترجیح میدهی ؟ حضرت فرمود: در بارۀ شما دو نفر تصمیماتی داشتم ولی آزو
حرص شما عقیده ام را تغییر داد (۱) .
با این پیش آمد طلحه وزبیر فهمیدند نزد علی «ع» که مظهر حق و عدالت است آبی گرم نمیشود تصمیم گرفتند با خلافت او مخالفت نموده تا شاید بتوانند از آب گل آلود ماهی بگیرند
زبیر و زیارت
عمره
چند روزی پس از این داستان طلحه وزبیر شنیدند عایشه که در وقت کشتن عثمان در مکه بوده است به مدینه بر می گردد ولی عایشه در راه از رهگذری
پرسید عثمان چه شد؟ گفت کشته شد ، عایشه گفت : خدا او را لعنت کند و عذابش نماید سپس پرسید چه کسی خلیفه شد آن شخص پاسخ داد : طلحة بن عبيد الله ، عایشه خوشحال شد ، تصادفاً موقعی که با
١- تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۱۶۱
ج ۳
زبیر از مکه تا بصره
٤٤
رهگذر دیگری برخورد و از اوضاع مدینه پرسش کرد ، وشنید که با علی بیعت کرده اند ناراحت گردید و گفت : کاش آسمان بزمین فرود می آمد و این مطلب را نمی شنیدم از همانجا بطرف مکه برگشت و با خود می گفت : عثمان را مظلوم کشتند بخدا قسم انتقام خون اور اخواهم گرفت گفتند : تو خود میگفتی عثمان را بکشید و اکنون چنین عقیده ات تغییر کرد؟ گفت : او را تو به دادند و سپس کشتند ! ! ! چون طلحه و زبیر شنیدند عایشه به مکه مراجعت کرده نزد علی «ع» آمده گفتند
به ما اجازه میدهی برای عمره به مکه برویم؟ اجازه گرفتند و به جانب مکه حرکت کردند ، حضرت فرمود : ایشان برای زیارت خانه خدا نمیروند بلکه بقصد مکر وخیانت مسافرت
می کنند . (۱)
زبیر از مکه تا
بصره
طلحه وزبیر به مکه نزد عایشه رفتند و او را با خود همدست نمودند ، عایشه برای اینکه شاید بتواند ام سلمه همسر محترمه رسول خدا را با خود همدست کند نزدوی رفت ، به او گفت : پسر عمویم طلحه و شوهر خواهرم زبیر به من خبر دادند که عثمان مظلوم کشته شد و اکثر مردم از خلافت علی ناراضی هستند میخواهم بطرف بصره بروم اگر توهم با ما بیائی امید است خدا کار امت را اصلاح کند ، ام سلمه گفت : حُمادَياتُ النِّسَاءِ غَضَ الأَبْصَارِ وخَفَضُ الأَطْرافِ وجَرَ الذيول کار خوب زنان آن است که چشم خود را بپوشند و دامن خود را جمع کنند ، خدا از من و تو جنگ نخواسته ، اگر پیامبر بر تو اعتراض کند که چرا پرده اش را
1- تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۱۶۲ – کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۱۳۵
٤٥
پیغمبر و یاران
دریدی و در بیابانها بهرسو رفتی در جواب چه خواهی گفت ؟
ج
عایشه از مسافرت منصرف گرد دو پیغام داد من منصرف شدم شما
هم نروید طلحه و زبیر به دست و پا افتاده تا دوباره او را راضی نموده و شده آن یادی بقصد بصره حرکت کردند با جمعیت زیادی بقصد
در بین راه بصره به یعلی بن منبه که از یمن با پول زیادی برای
امیر مؤمنان بقصد مدینه
حرکت
CA
کت کرده بود برخوردند ، طلحه و زبیر
آن پولها را که در حدود چهارصد هزار مثقال طلا بود گرفتند و صرف قشون خود نمودند. چون به جواب که قریه ای در وسط راه بود رسیدند. سگهای جواب با يك وضع عجیب و بی سابقه به کجاوه و محمل عایشه
حمله کردند ، عایشه از این تصادف بیاد گفته رسول خدا افتاد که
به
زنهای خود می فرمود : کاش میدانستم كدام يك از شما مورد حمله
گیرید
وماه محرم و لكنه
سگهای جواب قرار میکی اینجا چه نام دارد ؟ بعضی از همراهانش گفتند : خواب
عایشه گفت : إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَن مرا برگردانید که از رسول
خدا شنیدم فرمود: آن زنی نباشی که سگهای جواب بر او حمله می کنند
.
аза
القمان
طلحه وزبیر چهل نفر گواه آوردند و شهادت دادند که اینجا جواب
نیست تا براه خود ادامه داد (1) باللغه ا ، ن المتدنية : بانتقا
زیر در
طلحه و زبیر با جمعیت كثيري نزديك بصره
نه بیشمشه با همین امر شدند، عثمان بن حنیف که حاکم امیر مؤمنان بصره ن له بود از ورودشان مانع شد ، آنها گفتند : ما به
تحية
منظور جنگ به این شهر نیامدیم بلکه برای اصلاح کار امت آمده ایم :
۱- ج ۲ ص ۱۶۹ تاریخ یعقوبی من خيالة / 137
ج
ملاقات زبیر و علی«ع» در بصره
٤٦
با این پیشنهاد قراردادی نوشتند که مهاجمین تا آمدن علی «ع» دست به کاری نزنند و در امور شهر دخالت نکنند ، و افراد هر دسته از دیگری
ایمن باشد
عثمان بن حنیف روی اعتماد به قرارداد بدون سلاح بیرون می آمد و به کار شهر میرسید تا وقتی که برای رسیدگی به انبار غله از شهر خارج شد مهاجمین اور اگرفته موی ریش و سبیل و ابرو و مژگان اوراکندند و به زندان افکندند و بیت المال را تصرف نمودند ، همینکه وقت نماز رسید میان طلحه و زبیر در انتخاب امام اختلاف افتاد هريك بطرف خود کشید تا وقت نماز گذشت مردم آواز برداشتند : الصَّلوة ، الصلوة يا اَصْحابَ مُحَمّد (ص) عایشه دستور داد يك روز محمد پسر طلحه و روز دیگر عبدالله فرزند زبیر نماز بخواند به اینطور صلح کردند . (۱) هنگامی که علی «ع » از اقدامات طلحه و زبیر
می
ملاقات زبیر و علی
خبر شد عازم بصره گردید تا در مقابل مهاجمین
در بصره صف بندی کرد ، طلحه و زبیر
هم
با جمعیتشان
در مقابل علی «ع» صف آرائی نمودند ، علی «ع» فرستادچه میخواهید ،
و از این تهاجم چه منظور دارید؟ .
گفتند : خون عثمان را مطالبه میکنیم !
فرمود: خدا کشندگان عثمان را لعنت کند
حضرت به سپاهیان خود دستور داد تیری نیندازید و نیزه و شمشیری به کار نبرید تا شما نزد خدا معذور باشید ، یکی از مهاجمین تیری انداخت و يك نفر از یاران علی«ع» را کشت ، دیگری تیری رها کرد
۱- ج ۲ ص ۱۷۰ تاریخ یعقوبی .
٤٧
پیغمبر و یاران
ج
وعبدالله بن بدیل را کشت، کشته ها را نزد حضرت آوردند ، فرمود :
خدایا تو گواه باش .
.
علی «ع» از وسط میدان زبیر را آواز داد که نزد من بیا تا مطلبی را با تو در میان نهم، زبیر گفت: در امانم ؟ فرمود : در امان هستی، زبیر نزديك شد علی(ع) فرمود: یادداری که روزی رسول خدا «ص» برماعبور کرد او بصورتم خندید و منهم خندیدم تو گفتی : یارسول الله على مزاح و شوخی را ترک نمیکند ، فرمود : ولی روزی با او میجنگی وتو ستمکار خواهی بود . زبیر گفت : آری فراموش کرده بودم و اگر بخاطر داشتم هر این اقدام نمی کردم ، بخدا قسم دیگر با تو نمیجنگم ، علی به لشکرگاه
بر
گشت و فرمود : زبیر باخدا عهد کرد که با شما نجنگد
گز
این روایت نحو دیگری هم نقل شده و آن چنین است که پیامبر علی«ع» وزبیر را در سقیفه بنی سانده دید از زبیر پرسید آیا علی را دوست داری عرض کرد چرا دوست نداشته باشم ، فرمود : چگونه ای وقتی که با او بجنگی و تو ظالم براوباشی
زبیر پیش عایشه رفت و گفت : از وقتی که به عقل رسیدم در تمام کارها با بینائی کامل وارد شدم جز در این مورد ، علی مرا متذکر کلامی ساخت که از پیامبر (ص) شنیده بودم . عایشه گفت : پس چه
می
ی کنی ؟ زبیر گفت
اینان را و امی گذارم و میروم !
عبدالله بن زبیر گفت : میان این دو جماعت را جمع کردی تا
وقتی که شمشیرها را برای یکدیگر تیز کردند میخواهی آنها را
ه این ن
کشته شدن زبیر
٤٨
واگذاری و بروی ! ، که تو میگوئی ، بلکه از پرچمهای
علی بن ابیطالب که آنها را جوانهائی بزرگوار و شجاع حمل می کنند و از زیر آنها مرگ میبارد ترسیده ای .
گفت : مثل من کسی را به ترس سرزنش میکنی ؟ نیزه ات أ مسارة را بمن بده ، نیزه را گرفت و بر لشکریان علی«ع» حمله کرد حضرت
Cu
فرمود : به او میدان بدهید و راه باز کنید که جنگ نخواهد کرد، میمنه و ميسره لشکر را شکافت و خود را بقلب لشکر زد و ازسوی دیگر خارج شد و به محل خود برگشت ، به فرزندش عبدالله گفت : بی مادر ، شخص
ترسو
چنین میکند ؟ این بگفت و راه خود را پیش گرفت و بطرف اضي
Tectro
خانه خود برگشت(۱) کشته شدن زبیر پس از آنکه زبیر دست از جنگ کشید در مراجعت از بصره برقبیله احنف بن قیس عبور کرد ، احنف که اورا دید تعجب نموده گفت: تاکنون مردی به این زشتی ندیدم که حرم خود
كل منشان تسعى
را در خانه محفوظ و مستور داشته ولی پرده حرم و همسر پیغمبر خدارا
الك
دریده و او را به میدان جنگ میکشاند آنگاه او را رها نموده و بر می گردد تمت مشاد يك نفر نیست که برای خدا از او انتقام بگیرد ؟ العالم بر حسب روایت دیگری احنف گفت : کیست که از این مرد مشاد رموز گفت هر ولتا
بلته املة
تقل
خبری بیاورد؟ عمرو بن جر مور : من میروم و از اوداستان حمل را می پرسم همینکه زبیر اور ادید گفت : هان چه خبر ؟ گفت : آمده ام
تا سر گذشت دو لشکر را بپرسم، زبیر از دیدن این جرموز به اندازه ای
ان ليه : تق
۱ تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۱۷۱ کامل ابن اثیر ج۳ ص ۱۵۹ بحار ج۱۸
اجتماع
٤٩
پیغمبر و یاران
ج
ناراحت شد که غلامش گفت : از يك نفر چه ترس داری ؟ همینکه موقع نماز شد و به نماز ایستادند ابن جرموز از پشت سر نیزه ای به شکاف زره اش زدو اور اکشت ، سپس اسب و سلاح و انگشتر او را گرفت و برگشت، غلام زبیر او را در همانجا که بنام وادی السباع خوانده میشد دفن کرد. هنگامی که ابن جرموز نزد احنف برگشت ، احنف گفت نمیدانم کار خوبی کردی یا بد ابن جرموز نزد علی «ع» آمد و به دربان گفت : برای قاتل زبیر اجازه ورود بگیر ، حضرت فرمود : اجازه اش بده وارد شود و مژده آتش جهنم به او بده! حضرت شمشیر زبیر را در دست گرفت و مدتی بر آن نگریست و فرمود : : طَالَمَا جَلَى بِهِ الكَرْبِّ عَنْ وَجْهِ رسول الله (ص) با این شمشیر چه بسیار اندوه و مشکلات را از پیامبر دفع کرد . (۱)
از این جمله که حضرت فرمود : بر قاتِلَ ابْنِ صَفِيَّةٍ بِالنَّارِ یعنی قاتل او را مژده آتش بده ، شاید فهمیده شود که توبه و پشیمانی زبیر مورد پذیرش خدا قرار گرفته است و زبیر اهل نجات است هر چند آتش این جنگ که در حدود سیزده هزار نفر در آن کشته شدند بدست او و رفیقش طلحه افروخته شد (۲).
وصیت
زبیر
میگویند زبیر مال و ثروتی نداشته زیرا در زمان هيچيك از خلفاء به حکومتی منصوب نشد ، ومتصدى جمع مالیات نگردید و کاری به
عهده نگرفت مگر آنکه در میدان جنگ از غنایم جنگی بخشی برده است ،
۱ – تاریخ یعقوبی ج۲ ص۱۷۲ – کامل ج ۳ ص ۱۶۲ – طبقات ج ۳ ص ۷۷
۲ – طبقات ج ۳ ص ۷۵
.
ج ۳
عبد الله زبیر
۵۰
لذا در وقت مرگ پول نقد نداشت و اموالش منحصر بود به یازده خانه در مدینه و دوخانه در بصره و يك خانه در كوفه و يك خانه هم در مصر و مزرعه هایی در اطراف مدینه و زمینهایی در مصر و اسکندریه و بصره داشت و يك قطعه بیشه که زبیر آنرا یکصد و هفتاد هزار درهم خریده بود . و از طرفی قرضهائی داشت و این قرضهاهم از این راه پیدا شده بود : هر که پولی می آورد پیش او امانت بسپارد ، می گفت : میترسم تلف شود لذا به قرض به من بسپار، قرض می گرفت و مصرف میکرد .
عبدالله بن زبیر می گوید : در روز حمل پدرم مرا نزديك خود خواند و گفت : میبینم در این جنگ مظلوم کشته میشوم ولی از ناحیه بدهکاریها ناراحتم آیا فکر میکنی که اموالم به قرضها وفا می کند ؟ اموال مرا بفروش و قرضهای مرا بده اگر چیزی اضافه آمد ثلث آن مال فرزندان تو چون عبدالله عیالمند بود این موقع نه نفر دختر داشت) و بقیه را در میان وراث تقسیم عبدالله زبیر بیشه را به شانزده قطعه تقسیم کرد و هر قطعه را به یکصد هزار در هم فروخت و با مقداری از سایر اموال زبیر قرضهایش را که در حدود دو میلیون و دویست هزار در هم بود پرداخت و تا چهار سال در صحرای منی و عرفات اعلان کرد هر که از زبیر طلبی دارد مطالبه کند اموالش به سی و پنج میلیون و دویست هزار درهم بحساب آمد که به
کن
هر يك از چهار همسرش تقریباً یکملیون و یکصدهزار درهم رسید(۱) زبیر دارای بیست فرزند بود یازده پسر و نه دختر که از میان همه نام عبدالله ومصعب بیشتر
عبدالله
زبیر
۱ – طبقات ج ۳ ص ۷۵
به چشم می خورد، مادر عبدالله اسماء دختر
پیغمبر و یاران
ابی بکر معروف به (ذات النطاقین) می باشد
عبدالله
ج
بسیار تظاهر به عبادت میکرد تا جائی که یکشب را به قیام میگذرانید و یکشب با رکوع و شبی را به سجده صبح می کرد، و بسیار روزه میگرفت اما علاقه فراوانی به ریاست و سلطنت داشت تا در سال ٦٤ هجری در مکه دعوی خلافت نمود و چون از قریش بود و مردم هم با کشته شدن حسین بن علی «ع» از یزید برگشته بودند با او بیعت کردند .
يزيد لشکری به سرپرستی حصین بن نمیر برای سرکوبی او به مکه فرستاد ، عبدالله و همراهانش را در مسجد الحرام محاصره کرد و خانه کعبه و دو شاخ گوسفندی که برای اسماعیل آمده بود در این محاصره
سوخت ، از بیست و ششم محرم تا نیمه ربیع الاول محاصره ادامه داشت تا خبر مردن یزید به مکه رسید ، حصین به عبدالله پیشنهاد کرد با تو بیعت میکنم و با من به شام بیا تا از مردم شام هم برایت بیعت بگیرم تا خلافت بلا کلام از آن تو شود ، چون بزرگان ورؤساء شام همرا ممنند ولی بشرط آنکه از خونهایی که در مکه و مدینه ریخته ام صرف نظر کنی ؟
عبدالله زبیر از این پیشنهاد سرپیچی کرد و گفت : من خونهای ریخته شده را ندیده نخواهم گرفت بلکه تا در مقابل يك نفر از آنها ده نفر از شما نکشم دست نکشم ! حصین آهسته صحبت می کرد و او فریاد
میزد و می گفت : نه نه !
حصین
ن گفت : خدا صورت کسی را سیاه کند که برای تو خیر
خواهی کند ، من به تو وعده خلافت میدهم و تو وعدۀ کشتن ، خیال
ج
عبدالله زبیر
۰۲
می کردم دارای رأی و عقیده ای هستی ! ولی چنین نیست زیرا من آهسته صحبت میکنم و تو مانند دیوانگان داد میزنی ! .
پس از آنکه حصین بطرف شام برگشت عبدالله پشیمان شد و پیام فرستاد که بیعت کن خونها را صرف نظر میکنم ولی به شام نمی آیم حصین قبول نکرد .
پس از مردن یزید اهل حجاز ويمن وعراق وخراسان با او بیعت کردند و خانه کعبه را ساخت و حجر الاسود را در جوف دیوار قرارداد ، تا پس از کشته شدن عبدالله عبدالملك مروان خانه را دوباره تجدید بنا
کرد و سنگ را در جای خود قرارداد
ابن زبیر به سلطنت این حدود باقی بود تا عبدالملك قدرتی یافت و لشکری به عراق فرستاد و برادرش مصعب را کشتند ، وحجاج بن یوسف ثقفی را به مکه فرستاد از شب اول ذیحجه سال ۷۲ مکه را محاضره کرد تا در نیمه جمادی الاخر سال ۷۳ با نصب منجنیق بر کوه ابوقبیس و پرتاب کردن سنگ او را کشتند .
عبدالله در ایام محاصره روزی بدیدن مادرش رفت دیدمریض است به مادر گفت : مردن راحتی است! مادرش گفت : انتظار مرگ مرا داری امیدوارم زنده باشم تا اگر کشته شدی در مصیبتت اجر ببرم و اگر بردشمن پیروز شدی شادمان گردم. سپس گفت مبادا عهد و پیمانی که در آن ذلت و خواری باشد از ترس کشته شدن بپذيري زيرا يك ضربت
شمشیر باعزت بهتر از يك تازیانه با ذلت است . (۱)
۱ اسدالغابه ج ۳ ص ۱۶۱ – کامل ج ۳ ص ۴۲۸
۵۳