زياد بن سُميّة
زیاد و حکومت فارس
نامه معاویه به زیاد
دومین نامه معاویه
پاسخ زیاد به معاویه
تغییر مشی معاویه
وضع زیاد تغییر می کند
زیاد و پاسخ نامه معاویه
زیاد و استلحاق به ابوسفیان
چگونگی استلحاق
اعتراض مسلمانان بر استلحاق
دعی بن دعي
زیاد و امام حسن (ع)
نامه معاویه به زیاد زیاد و شیعیان علی (ع)
مرگ زیاد بن سمیه
زیاد بن
سميه
او را زیاد بن عبید و زیاد بن سمیه و زياد بن أبيه و زیاد بن ابی سفیان میخوانند! زیرا مادرش سمیه کنیز زرخرید یکی از بزرگان فارس بود این
۵۷
پیغمبر ویاران
ج
شخص مریض شد حارث بن کلده را خواست تا او را مداوا کند پس از معالجه سمیه را به او بخشید ، حارث بن کلده او را با یکی از بردگان خود از قبیله ثقیف بنام عبید ازدواج کرد ، زیاد در این خانواده متولد گردید. ردید، پس از ولادت او هفت نفر مدعی فرزندیش شدند و هريك مي گفت : زیاد فرزند منست و ابوسفیان یکی از آنان بود ! تا در سال ٤٤ هجری معاویه اورا برادر خود خواند در دوران حکومتش او را زیاد بن ابی سفیان می گفتند ، پس از معاویه که ترس و خوفها برطرف شد برخی نسبت بمادر میدادند و زیاد بن سمیه و عده ای به علت آنکه پدرش معلوم نبود زیاد بن ابیه پسر پدرش) میخواندند ! !
بود ،
زیاد از طفولیت وابتداء جوانی دارای استعداد و نبوغ فوق العاده ای ، خلیفه دوم او را برای اصلاح فتنه ای که در یمن رخ داده بودبدان
صوب فرستاد پس از اصلاح و مراجعت در مسجدمیان جمعیت سرپا ایستاد و شرح مسافرت و گزارشات را ضمن خطبه مفصلی ایراد کرد که همه حضار از فصاحت و بلاغت و کاردانی وی تعجب نمودند ، عمروعاص گفت : لِلهِ اَبُو هَذَا الغُلَامُ لَوْ كَانَ قَرَيْشًا لَسَاقَ العرب بعطاه ، خدا پدر این پسر را خیر دهد که اگر از طایفه قریش بود باعصای خود عرب را میراند و بر آنها حکومت میکرد ! . ابوسفیان گفت : او قرشی است و من میدانم چه کسی او را در رحم
مادرش نهاده است !
علی (ع) فرمود : کیست؟ ابوسفیان گفت منم ! حضرت فرمود : ابوسفیان خاموش چه حرفی است میزنی ؟ عمرو عاص گفت : چرا بخود ملحق نمیسازی؟ پاسخ داد: از این مرد (عمر) میترسم مبادا
ج
رگ گردنم را قطع کند.
زیادو حکومت فارس
زیاد از هواخواهان و طرفداران جدی امیر مؤمنان بود ، و پس از او در طرفداری از امام حسن پایدار و جدی بود تا به وسائلی معاویه او را فریفت و به طرف خود کشانید ، در زمان امیرمؤمنان از طرف آنجناب استانداری فارس و قسمت عمده ایرانرا به عهده داشت زیاد در همان سال هجرت متولد گردید و در سال پنجاه و سه هجری در گذشت ، بعضی تولدش را قبل از هجرت و برخی هم پس از هجرت همزمان جنگ بدر میدانند ، بنابر این در حدود پنجاه و سه سال زندگی نموده است . (۱) در سال سی و نهم هجری ابن حضرمی که از زیاد و حکومت طرف حضرت علی بن ابیطالب(ع) حاکم کرمان
فارس
بود
کشته شد مردم فارس و کرمان برای کم
کردن مالیات شوریدند و اهل فارس سهل بن حنیف را بیرون کردند و در مقام مخالفت بر آمدند امیرمؤمنان بایاران مشورت نمود تا چه کسی را به این سامان بفرستد جارية بن قداقه یا ابن عباس عرضه داشت: اگر میخواهی کسی را بفرستی که ثابت قدم و دارای رای متین و عالم به سیاست و با کفایت باشد زیاد را روانه کن
امیر مؤمنان زیاد را به حکومت فارس و کرمان منصوب کرد، او هم باعقل و تدبیر کامل بدون آنکه جنگی کند و کسی کشته شود با تهدید و وعده این سرزمین را آرام کرد و مالیات را کماکان وصول نمود در نزدیکی اصطحن قلعه ای بنا کرد که بعد به قلعه منصوریشکری
معروف گردید.
.
استیعاب حاشیه اضا به ج ۱ ص ۵۴۸ الغدير ج۱۰، ص۲۱۷
۵۹
پیغمبر ویاران
ج
هنگامی که تسلط و سیطره زیاد در فارس به سمع معاویه رسید از وی هراسناك شد و درصدد اغواء وفریب او بر آمد با نامه هائی خواست او را بجانب خود بکشاند (۱)
نامه معاویه
معاویه ابتداء از در تهدید و ترس جلو آمد
به زیاد
شاید به این وسیله بتواند او را بفریبد، نامهای
بدین مضمون به وی نوشت : همانا قلعه هائی
که مانند لانه های مرغان شبها تر ادر بر می گیرد مغرورت کرده، ولی به خدا قسم اگر نبود که درباره ات انتظار مشیت خدا را میکشم لشکری بر سرت فرود می آوردم که حد نداشته باشد در آخر نامه اش اشعاری نگاشت که از جمله آنهاست تنسى اباك وقد شالت نعامته اذ يخطب الناس والوالي لهم عمر پدر خود را فراموش کرده ای که در زمان خلافت
کرد !
پس
:
عمن
غفلتاً اظهار
از آنکه نامه معاویه بزیاد رسید در میان جمعیت برخاست و
گفت : از پسرزن جگر خوار ورئیس منافقان شگفت میکنم که مرا تهدید میکند با آنکه برادر و پسر عم رسول خدا و شوهر سیده زنان جهانیان و پدر دو سبط پیامبر وصاحب ولایت و منزلت باصد هزار مرد جنگی از مهاجر و انصار میان من و او است، بخدا قسم اگر اگر همه اینها از من دست بکشند و مرا با معاویه تنها گذارند با شمشیر جواب او را
خواهم داد .
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید چاپ بیروت ج۴ ص ۹۳
واعيان الشيعه ج۴ ص ۷۳
.
ج
دومین نامه معاویه به زیاد
زیاد ماجرا را به علی علیه السلام نوشت و نامه معاویه را نیز در جوف نامه فرستاد علی علیه السلام در پاسخ زیاد چنین نوشت: همانا من ترا لایق دانسته و حکومت را به تو واگذاشتم ، در زمان عمر هم ابوسفیان بدون توجه وغفلتاً مطلبی را اظهار داشت که نه میراثی به آن ثابت می شود و نه ایجاد قرابت و بستگی میکند زیرا پیامبر فرموده است: الوَلَدُ لِلْفَراشِ وَلِلْعَاهِرِ الحَجَرُ یعنی فرزند ملحق به شوهر است وزنا
کار مستحق سنگ ، بدانکه معاویه مانند شیطان انسانرا از چهارسو کند تا او را بفریبد کاملا از او بترس (۱) .
احاطه می
دومین
نامه
معاویه به زیاد
زیاد به حکومت فارس باقی بود تا امیرمؤمنان عليه السلام شهید شد و مردم عراق وحجاز با امام حسن بیعت کردند . معاویه از زیاد که
در مقر حکومت خود مستقر و پا بر جا شده بود زیاد هراسان بود و
می ترسید .
اگر او امام حسن را به جنگ تحريك كند کارش مشکل تر خواهد
شد لذا دومین نامه را به این مضمون برایش نوشت
:
از امیر مؤمنان معاوية بن ابی سفیان به زیاد بن عبید ، تو بنده ناسپاسی هستی و به این جهت مستوجب شکنجه و عذاب گردیدی ، خود و دیگر انرا هلاک کردی ، گمان کردی که می توانی از چنگ من فرار کنی و از تحت حکومت و فرمانروائی من بیرون روی ! بدخیالی کردی ، ای پسر سمیه چقدر بالا گرفتی دیروز بنده بودی و امروز جا حاكم يك ۱ – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید چاپ بیروت ج ۴ ص۹۳ واعبان الشيعه
ج ۴ ص ۷۳.
٦١
پیغمبر و یاران
ج
قسمت مهم ! عجب هیچکس مثل تو ترقی نکرد و بالا نرفت . موقعی که نامه ام به تو رسید از مردم برای من بیعت بگیر و دستور مرا اجابت کن ، که اگر اطاعت نمودی خون خود را حفظ کرده و گذشته را جبران نموده ای و گرنه با کوچکترین پرم ترا میربایم و به آسانی تراکیفر می کنم ، قسم حقی است که اگر اطاعت نکنی با افسار ترا پای برهنه از فارس به شام خواهم آورد و در بازار شام به بردگی میفروشم والسلام . (۱)
پاسخ زیاد به
معاویه
:
همیکنه نامه معاویه به زیاد رسید اعلان عمومی داد مردم اجتماع کردند به منبر رفت و پس از حمد و ثنای پروردگار چنین گفت : پسرزن جگر
خوار و کشنده شیر خدا، آن مرد آشوبگر وفتنه انگیز ، رئیس منافقان همانکه اموالش را در راه خاموش نمودن نور خدا مصرف می کند مانند ابر بی باران رعدو برق میزند و همی میرد و می خروشد ولی نمیداند بزودی بادخروشان او را متلاشی و پراکنده میسازد ، نمیداند که این تهدیدها قبل از تسلط دلیل ضعف و زبونی اوست . عجبا ! مرا میترساند و تهدید میکند با آنکه پسر دختر پیغمبر و فرزند پسرعم او با صدهزار نفر از مهاجران و انصار میان من و او فاصله اند ، بخدا اگر فرزند پیامبر به من اجازه دهد روز روشن را براو شب تار می گردانم از منبر فرود آمد و در پاسخ نامه چنین نوشت :
۴ ص ۷۴
اما بعد ، نامه ات به من رسید و مقصودت را فهمیدم ترامانند غریقی
۱ – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۴ ص۹۴ واعيان الشيعه ج
ج ۳
تغییر مشی معاویه
٦٢
یافتم که به هر خاشاکی چنگ میزند و به پای قورباغه می آویزد کسی کفران میکند و استحقاق عذاب دارد که با خداورسولش می جنگد
،
و در زمین فتنه و فساد میکند ، اگر حلم و بردباری من نبود و ترس از آن نداشتم که مرا سفیه بخوانند عیبهائی برایت ذکر می کردم و چنان ترا سرزنش می نمودم که با هیچ آبی شسته نشود ، مرا به مادرم سمیه سرزنش می کنی ؟ ! اگر من پسر سمیه ام تو پسر جماعه (یکی از زنان فاحشه دوران جاهلیت هستی ، خیال کردی با کوچکترین پر خود مرا می ربائی ! آیا دیده ای که گنجشک بازی را صید کند، یا آنکه گرگی را خورده باشد . اکنون هر چه خواهی انجام ده که جز باوجهی ناخوش با تــو
بره
نزديك نمی شوم ، و به جز در راه دشمنی تو قدم بر نمی دارم بزودی خواهی فهميد كداميك از ما برای دیگری تواضع خواهد نمود .
والسلام (۱) .
تغییر مشی
معاویه
معاویه پس از مطالعه پاسخ زیاد، سخت ناراحت
و غمناک شد، هر چه اندیشید فکرش به جایی نرسید
مغيرة بن شعبه را خواست و در خلوت با او در
میان نهاد که زیاد در فارس جا گرفته و مانند افعی بر ما حمله میکند و او مردی است ثابت قدم وخوش فکر و با تصمیم امروز ترسم از او بیش از وقتی است که علی (ع) زنده بود .
زیرا می ترسم حسن بن علی را تحريك كند چاره چیست و چگونه متیوان
۱ – ابن ابی الحدید ج۴ ص ۹۴ .
تغییر مشى معاويه
او را آرام کرد و به جای خود نشانید ؟ مغیره گفت: امر او با من در این باره خاطرت مطمئن باشد من او را اصلاح میکنم زیاد مردی است جاه طلب و دوست دارد که بــر منبر بالارود و نام خود را بلند گرداند ، اگر نامه ملایم و ملاطفت آمیزی به او بنویسی علاقمند میشود و به گفته ات اطمینان پیدا می کند و من خود نامه را میبرم و میان شمارا اصلاح میکنم . معاویه نامه ای بدین مضمون به زیاد نوشت : از جانب معاویه پسر ابوسفیان به زیاد پسر ابی سفیان !!! همانا گاهی هوی و هوس
“
در
افکند انسانرا بزحمت می قطع و اتصال بدشمن به تو باید مثال زد زیرا بدگمانی و کینه توزیت موجب شده است که با من قطع رحم کنی و احترام مرا نادیده بگیری مثل آنکه برادر تو نیستم و ابوسفیان پدر من و تو نیست چه قدر میان من و تو فرق است که من انتقام خون عثمان را می گیرم و تو با من می جنگی آری این رگ سستی تو ازطرف مادر است ، درباره ات باید به این شعر متمثل گردم .
كتاركة بيضها بالعراء
وملحفة بيض اخرى جناحا یعنی تو مانند آن مرغی هستی که تخم خود را گذارده و تخم مرغ
دیگری را زیر پر می نهد !
چنین صلاح دیدم که با تو مهربانی نموده و از گذشته ات مؤاخذه نکنم بنا گذاشتم با تو تنها به جهت ثواب صله رحم تم کنم ! ولی بدان اگر در اطاعت این قوم (بنی هاشم) به دریا فروروی و آنقدر شمشیر بزنی که شمشیرت بشکند جز دوری از آنان بدست نیاوری زیرا فرزندان عبد شمس (بنی امیه) در نزد بنی هاشم از کارد تیز
ج
وضع زیاد تغییر می کند
٦٤
در نزد گاو مردنی دشمن ترند پس به اصل خود بر گرد و به جمعیت خویش بپیوند مانند آنکه با پردیگری پرواز میکند مباش به جانم که این عمل از لجاج و خودسری است از این رویه دست بردار که حجت را بر تو تمام کردم اگر جانب مرا رعایت کردی ترا به حکومتی که داری می گمارم. وگرنه رویه ای در پیش گیر که نه بر ضرر من باشدونه
قسم
به نفع والسلام (۱) .
وضع زياد
تغییر
ییر میکند
برای هر کس در دوران زندگی حوادثی خوب
و بد، مادی و معنوی سودمند و زیانبخش روی می دهد که هر کس برحسب فطرت وروحیه خویش از آنها بهره برداری میکند کسانی که دارای فطرتی پاک و روحی آزاد و علاقه زیادی به مال و جاه ندارند همیشه در کارها حساب سود وزیان و حیثیت و موقعیت دنیائی و آخرت را نموده و صفحه تاریخ خود را ننگین و آلوده نمی.کنند
به عکس آنانکه فریفته ظواهر شده و به زرق و برق طبیعت دل بسته اند برای آسایش و لذت و نیل به اهداف مادی که متاسفانه یا خوشبختانه ثبات و دوامی ندارند صفحات تاریخ خود را لکه دار و ننگین نموده برای همیشه خود را مستوجب لعن می گردانند. تاریخ زندگی زیاد برای بیداری و تنبه و پند گرفتن افراد روشن تامل و دقت است که چگونه سعادت و نیکبختی خود را برای رسیدن به اغراض پست دنیوی به شقاوت و بدنامی همیشگی فروخت و تا آخر دنیا مورد خشم و لعن مردمان حق پرست قرار
قابل بسی
۱ – ابن ابی الحدید ج۴ ص ۹۵ .
گرفت .
پیغمبر و یاران
ج
مغیره نامه معاویه را از شام به فارس آورد ، وارد برزیاد گردید زیاد مقدمش را گرامی داشت و بی اندازه از وی احترام نمود، نامه را به
زیاد داد .
هنگامی که زیاد نامه را میخواند لبانش خندان بود، از حالش معلوم بود که از این نامه معاویه خرسند است پس از قرائت نامه متوجه مغیره گردید و گفت فهمیدم برای چه به این سرزمین آمده ای ، فعلا استراحت کن و با من کاری نداشته باش، زیرا من مردی صاحب رای و اندیشه ام و خود در زندگی رویه ای دارم مغیره گفت: زیاد ، دست
از لجاج و عناد بردار با برادرت اصلاح کن و به قوم خود برگرد . پس از دو یا سه روز از ورود مغیره زیاد مردم را گرد آورد و به منبر رفت ، پس از حمدو ثنای پروردگار و صلوات بر پیامبر مردم را با این کلمات مخاطب ساخت ،مردم تا میتوانید بلا را از خود دور سازید و از خدا عافیت بخواهید ، من در حوادثی که پس از قتل عثمان پیش آمد فکر میکردم
دیدم مسلمانان مانند قربانی در هر عیدی ذبح می شوند، در این دو روز یعنی جمل و صفین بیش از صدهزار نفر کشته شدند که همه می گفتند: ماطالب حق و پیرو امام حق و در کار خود روشنیم اگر واقعاً چنین باشد قاتل و مقتول همه اهل بهشتند ولی چنین نیست بلکه امر بر مردم مشتبه شده و همه در اشتباهند از آن می ترسم که به حال اول(قبل از اسلام) برگردند، با این وضف چگونه ممکن است دین کسی سالم بماند .
در کار شما اندیشیدم که پسندیده ترین نتیجه و عاقبت سلامت است، لذا راهی را برای شما انتخاب میکنم که عاقبتش پسندیده باشد و از اطاعت
ج
زیاد و پاسخ نامه معاویه
و شنوائی شماهم تقدیری میکنم ! ! ! (۱) .
ܕܖ
زیاد پس از آنکه مردم را برای اطاعت و پیروی
زیاد و پاسخ از معاویه آماده ساخت نامه معاویه را بدینگونه نامه معاویه پاسخ داد : نامه شما بوسيله مغيرة بن شعبه
واصل و مقصودت را فهمیدم ، خداراشکر که راه حق را به تو نشان داد و به صله رحم واداشت . من از کسانی نیستم که خوبی را نفهمم و شرافت خانوادگی را درك نكنم ، اگر میخواستم جواب گفته هایت را بدهم نامه طولانی میشد لیکن اگر نامه را از روی عقیده قلبی نوشته باشی در قلب من اثر می گذارد ومنهم دوستدار شما می شوم و اگر از روی مکر و حیله باشد قلب نمی پذیرد. موقعی که نامه ات بمن رسید در مقام خطا بهای ایستادم که هر خطیب توانائی در آن می لغزد مردم را چنان گیج و گنك نمودم که مانند افراد متحیری که راهنمای آنها گم شده باشد نه راه به جلودارند و نه عقب، متحیر و سرگردان شده اند و من در سخنرانی چنین قدرت رادارم نامه اش اشعاری که برزیرکی و حزم و احتیاط او دلالت می کند ذکر
کرد.
داده
سپس در ذیل
معاویه برای اطمینان خاطر زیاد آنچه خواسته بود و یا به او وعده بود با نوشته ای بخط خودش برایش فرستاد. لذا زیاد با کمال اطمینان به شام رفت و معاویه بی نهایت از او احترام نمود و او را بر امارت و حکومت فارس گماشت و سپس کوفه و بصره را هم بر آن افزود تا وقتی که تمام
ایران را ضمیمه حکومت زیاد قرار داد. (۲)
-۱ نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۹۵ ۲- شرح ابن ابی الحدید ج۴ ص ۹۶
A
٦٧
زیاد و استلحاق
به ابوسفیان
پیغمبر و یاران
ج
آنانکه بزندگی دنیا فقط از دریچه مادیت و جاه
و مقام مینگرند و فضائل وتقوی در نظرشان
رونقی ندارد برای رسیدن به اهداف فاسد خود
از هیچ عیب و عاری پروا نمیکنند اینان می گویند ما به اغراض دنیوی خود برسیم هر چند دامن ما به انواع ننگ آلوده گردد .
معاویه برای آنکه در مقابل خاندان پیمبر خود را تقویت کند راضی است که پدرش ابو سفیان را از ناکار قلمداد کرده و گفته پیغمبر صلی الله علیه و آله : الولد للفراش وللعاهر الحجر اولاد) ملحق به صاحب بستر است و سهم زنا کار سنگ است) را زیر پا گذارد تا زیاد را به پدر خود ملحق کند. از معاویه رسوا ترزیاد است که بهمین منظور مادرش را فاحشه
می کند و پدر واقعی خود عبید را با ابوسفیان تعویض می نماید از این بدتر آنکه با افرار به اولادی ابوسفیان میگوید : ولی عبید هم پدر خوبی است، یعنی به پدری هر دو اقرار میکند! با آنکه شنیده است پیغمبر(ص) فرمود: لَعَنَ اللَّهُ مَنْ ادَّعَى إِلَى غَيْرِ أَبِيهِ يعنی از رحمت خدا دور باد آنکه خود را به غیر پدرش نسبت دهد یا آنکه فرمود مَنْ ادَّعَى أَبَا فِي الإِسْلامِ
غَيْرَ اببِهِ فَالجَنَّةَ عَلَيْهِ حرام هر که در اسلام خود را به غیر پدرش نسبت
دهد بهشت بر او حرام است (۱).
موقعی که معاویه تصمیم گرفت زیاد را برادر چگونگی استلحاق خود بخواند مردم شام را در مسجد گرد آورد و به منبر رفت ، خود در عرشه منبر قرار گرفت
زیاد
الغدير ج۱۰ص۲۱۶
ج
چگونگی استلحاق زیاد
و زیاد را يك پله پائین تر ،نشانید حمد خدای را بجا آورد و گفت : نسب و خویشاوندی خود را در زیاد میبینم و او را برادر خود میدانم هر که اطلاع دارد برخاسته گواهی دهد جمعی از مردم شام برخاستند و به آنچه از ابوسفیان شنیده بودند گواهی دادند
در این میان ابو مریم سلولی برخاست و گفت : در ایام جاهلیت عرق فروشی داشتم ابوسفیان به طائف پیش من آمد مقداری شراب و گوشت و طعام خرید و شراب فراوانی نوشید پس از صرف طعام گفت: فاحشه ای برایم بیاور نزد سمیه مادر زیاد که همسر عبید بود رفته گفتم: از مقام ابوسفیان وجود و بخشش او اطلاع داری ، از من فاحشه خواسته ممکن است امشب را با او سر کنی؟ گفت : آری الآن عبید با گوسفندانش از صحرا می آید او را غذا داده وقتی که بخواب رفت می آیم طولی نکشید که دامن کشان آمد ، تاصبح نزد او بود، روز بعد پرسیدم رفیق دیشبت چطور بود : پاسخ داد خوب رفیقی بود اگر گند زیر بغلش نبود، این جمله ابو مریم به غیرت زیاد خورد از بالای منبر باطنطنه مخصوص صدازد لا تَشْتِمُ أُمَّهَاتِ الرّجالِ فَتُشْتَمُ امَكَ به مادر مردان فحش مده که بمادرت
فحش میدهند
پس از آنکه معاویه از منبر فرود آمد زیاد برخاست و پس از حمد پروردگار گفت : مردم معاویه و گواهان آنچه را گفتند شنیدیدمن حق و باطل ایـن گفته ها را نمیدانم ، معاویه و گواهان بهتر میدانند، ولی عبیدهم پدری
خوب و دوست داشتنی است !!(۱) .
١ – الغدير ج ۱۰ ص ۲۲۳ وشرح ابن ابی الحدید ج۴ ص۹۶
پیغمبر و یاران
ج
اعتراض مسلمانان از وقتی که معاویه زیاد را برادر خود و پسر
بر استلحاف
ابی سفیان خواندسیل اعتراضات بسوی معاویه و زیاد جاری شد، هر کس به نحوی ایراد کرد، شعراء ،درضمن اشعار و سایرین با بیانات خود بر آنان خورده
گرفتند
ابو بکره برادر زیاد که در جلد اول حالاتش بیان شد هنگامی که شنید زیاد به این فامیلی جدیدتن داده است قسم خورد که هرگز با زیاد سخن نگوید و اظهار داشت این مرد مادرش را به زنا داد و از پدرش نفی شد بخدا قسم سمیه خبر ندارد که با ابوسفیان تماس داشته وای بر زیاد با ام حبیبه خواهر معاویه همسر پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله) چه می کند ؟
اگر ام حبیبه از زیاد حجاب بگیرد او و معاویه را مفتضح کرده و
اگر پرده نکند وای بر او كه هتك احترام پیغمبر نموده است . وقتی جمعی از بنی امیه بر معاویه وارد شدند، عبدالرحمان بن حکم گفت : معاویه اگر بمردم زنج دست یابی از آنها علیه ما استفاده می کنی، معاویه به مروان گفت: این مرد را بیرون کن، اگر حلم و بردباری من نبود او را بجهت اشعاری که در باره من و زیاد گفته است کیفر می کردم
و از اشعار اوست :
۱ – الا ابْلِغْ مُعاوية بن صَخْرٍ لَقَدْ ضَاقَتْ بمَا تَأْنِي اليَدَانِ ٢ – اَتَغْضِبُ أَنْ يُقَالَ ابوكَ عَفْ و ترضى أَنْ يُقال ابوكَ رَانِ – فَاشْهَدُ أَنْ رَحْمَكَ مِنْ زِيادٍ كَرَحِمِ الفِيلِ مِنْ وُلُدِ الإِنانِ – وَأَشْهَدُ أَنْهَا حَمَلَتْ زِياداً وصخر من سُمَيَّةَ غَيْرُ دَانِ
ج
بست
1
۲
اعتراض مسلمانان بر استلحاق
۷۰
۱ — به معاویه پسر صخر (ابوسفیان) بگو این عمل تو دستها را
گویا اگر بگویند پدرت پاکدامن وعفيف بوده خشمناك
می شوی و اگر گفته شود که زناکار بوده خشنود می گردی . – گواهی دهم که رحم و خویشاوندی تو باز یادمانند خویشاوندی
فیل بابچه ماده الاغ است.
گواهی دهم که سمیه به زیاد آبستن شد و ابوسفیان به وی
نزديك نگردید .
از جمله ابن مفرغ در بدگوئی زیاد و ایراد بر این فامیلی در
اشعار خود چنین میگوید
:
.
۱ – إِنَّ زِياداً ونافعا و اَبَابَ – رَةَ عِنْدِى مِنْ أَعْجَبِ العَجَبِ – هُم رِجالٌ ثلثة خُلِقوا رَحمِ أُنثى وَكُلَّهُمُ لاَبِ – ذا قرشى كما يَقُولُ وَذا مولی وَ هُذَا بِزَعُمِهِ عَرَبي ۱ – داستان زیاد و نافع و ابوبکره پیش من از هر شگفتی شگفتر
است !
شده اند
۲ ـ زیرا این سه نفر در رحم يك مادر و از صلب يك پدر متولد
به عرب ! !
ولی این می گوید قرشی هستم و دیگری عربی وسومی وابسته
این ایرادها و اعتراضات حتی پس از مرگ زیاد نسبت به فرزندانش ادامه داشت چنانکه عبید الله پسر زیاد می گوید: افراد زیادی در اشعارشان مرا هجو کردند ولی هیچوقت به اندازه اشعار ابن مفرغ
۷۱
پیغمبر و یاران
ناراحت نشدم و از آن اشعار است – فَتِرْ فَفِي ذَاكَ إِنْ فَكَّرت معتبر
ج
هَلْ يَلْتَ مَكْرَمَهُ إِلَّا بِتَأْمِيرٍ
– عاشَتْ سُميَّةٌ ما عاشَتْ وَمَا عَلِمَتْ
إنَّ ابْنَهَا مِنْ قُرَيْشٍ فِي جَمَاهِيرٍ
۱ – فکر کن که اگر فکر کنی میفهمی که جز حکومت به
هیچ بزرگی نرسیدی
۲ – مادرت سمیه تازنده بود ندانست که در میان مردم پسرش
از قریش است .
با همه این اعتراضات و ایرادها معاویه و زیاد دهن معترضین را زود می بستند بعضی را با ترس و بعضی را با پول و رشوه ساکت میکردند چنانکه معاویه عبدالرحمان حکم را با تهدید مجبور به توبه کرد، وزیاد ابو عریان عدوی را بارشوه ساکت ،نمود داستان ابو عریان از این قرار
است
در ایامی که زیاد حاکم بصره بود روزی در راه عبورش به ابو عریان افتاد و او مردی نابینا بود ولی زباندار ورت گو .. ابو عریان سروصدائی شنید و فهمید که مردم جلو عقب می روند ، سلامهای غلیظ میدهند ، پرسید چه خبر است ؟ گفتند: زیاد پسر ابوسفیان است ، گفت : ابو سفیان در تمام زندگیش جزیریدومعاويه وعتبدوعنبسه وحنظله و محمد پسر دیگری نداشت ، زیاد از کجا پیدا شد ؟
صدایش بگوش زیاد رسید دستور داد دویست اشرفی برایش ببرند ،
موقعی که اشرفیها را دادند، پرسید کی فرستاده است ؟
،
ج
دعی بن دعی
۷۲
رحم
قاصد گفت : پسر عمویت زیاد پسر ابی سفیان از جهت صله خدمت شما داده است ! ابو عریان گفت : آری بخدا قسم پسر عموی
حقیقی من است ! ! ! .
فردای آن روز تصادفاً زیاد بر او عبور کرد جلو ابو عریان ایستاد و سلام کرد ، ابو عریان شروع کرد به گریه نمودن ، زیاد پرسید چرا گریه میکنی ؟ گفت : از بس صدای زیاد به ابوسفیان شبیه است به یاد او افتادم و گریه ام گرفت !
داستان ابو عریان بگوش معاویه رسید به او نامه ای نوشت که هان زیاد خوب راهی پیش گرفت که ترا عارف به خود گردانید ، اگر این عمل را زودتر انجام داده بود مورد اعتراض واقع نمیشد
ابو عریان در جوابش نوشت که صحت فامیلی زیاد پیش من محرز
است ، زیرا هر کس نیکی کند نیکی بیند ، ولی تومار افراموش کرده ای و نزديك است که فامیلی ترا فراموش کنیم . (۱)
دعى
همانطور که معاویه زیاد را به ابوسفیان ملحق
دعی بن ساخت ، زیادهم عبیدالله پسر مرجانه زن فاحشه قاتل حسين «ع» را فرزند خود خواند چنانکه حسین (ع) در آن خطبه فرمود الاوانَ الدَعِى مِنَ الدَعَى قدرَ كَرَ بَيْنَ اثنينِ اللَّةِ والذِلّة ، هيهات منا الذله زنازاده فرزند زنازاده مرا میان کشته شدن و ذلت مخیر گردانید اما ذلت و خواری از ما
دور است
ص ۲۲۰
۱- شرح ابن ابى الحديد ج ص ۹۶ و ۹۸ ـ و القدير ج ۱۰
–
۷۳
پیغمبر و یاران
ج
زیاد نه تنها عبیدالله را بخود خواند بلکه عباد را هم پسر خود خطاب نمود ، موقعی که زیاد خود را ماده حج میکرد بستگانش خود را معرفی کردند در این میان عباد که مردی سلاخ بود جلو آمد زیاد پرسید کیستی ؟ گفت : پسر توام ! گفت : از کجا پسر منی ؟ گفت : من پسر فلان زن کنیز قبیله بنی قیس هستم که تو با مادرم زناکردی و من متولد شدم ، و اکنون من برده آنان هستم
زیاد او را تصدیق کرد و کس فرستاد اورا از صاحبش خریدند و اورا پسر خودخواند! کار عباد بالا گرفت ، تا وقتی که معاویه اور احاکم
سیستان نمود . (۱)
زیاد ، یعنی همانکه وقتی با امام حسن بود آنطور ریاد و امام طرفداری می نمود ، هنگامی که بطرف معاویه
حسن (ع)
رفت به تمام معنی دشمن حضرت گردید و از
هیچگونه دشمنی در باره آن بزرگوار و دوستانش کوتاهی نمی کرد سعید بن سرح یکی از دوستان و شیعیان امام حسن«ع» بود به جرم دوستی آن حضرت مورد خشم زیاد قرار گرفت ، درصدد دستگیری وی بر آمد ، سعید از کوفه به مدینه گریخت و به امام پناهنده شد. زیاد که از دستگیری او مأیوس شد زن و فرزندان و برادران او را زندانی کرد . اموالش را مصادره و خانه اش را خراب کرد .
امام نامه ای به این مضمون به زیاد نوشت : شنیده ام مزاحم مردی از مسلمانان شده ای که در تمام حقوق با سايرين شريك است ! خانه او را خراب و اموالش را توقیف نموده و بستگانش را زندانی کرده ای .
١- اعیان الشیعه ج ۴ ص ۸۰ ابن ابی الحدید ج ۴ ص ۱۰۰
ج
زیاد و امام حسن (ع)
٧٤
به رسیدن نامه ام خاندانش را آزاد و خانه اش را بساز و شفاعت مرا در
باره اش بپذیر که او در پناه من است والسلام
زیاد را مضمون نامه امام بدآمد! این نامه را در جواب نوشت : از جانب زیاد پسر ابوسفیان به حسن پسر فاطمه نامه ات به من رسید با آنکه من حاكم وتويك نفر رعیتی نام خود را مقدم برنام من نوشتی و مانند شخص مافوق که به زیر دست فرمان میدهد به من نامه می نویسی به اضافه اینکه حاجتمندی مخصوصاً درباره شخص فاسقی که او راجای داده و به جنایتش كمك نموده ای ! بخدا قسم اگر میان گوشت و پوست خود جایش دهی بدون هیچ رعایت او را بیرون آورده کیفر می کنم . لذیذترین گه یا نزد من همان گوشتی است که تو از آن پرورش یافته ای ! ! ا أو ا به جرمی که دارد تسلیم کسی نما که از تو سزاوارتر و مقدم است. سپس اگر از او گذشتم و عفوش کردم نه برای شفاعت تو است و اگر او را بکشم برای آن است که دوستدار پدرت می باشد
والسلام .
امام که نامه زیاد را خواند، تبسمی فرمود و نامه ای به معاویه
نوشت و نامه زیاد را در جوف آن قرارداد
این) داستان موقعی بود که معاویه هنوز دست به خون شیعیان آلوده نکرده بود ، چون تا امام حسن «ع» زنده بود معاویه خیلی رعایت میکرد و بیشتر کارها را از سال ۵۰ به بعد انجام داد و نامه زیاد را با این دو جمله جواب داد: از حسن فرزند فاطمه «ع» به زیاد پسر سمیه
17
قالَ رَسُولُ الله (ص) الوَلَدُ لِلْفَرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الحَجَرُ ، و السلام ،
Vo
پیغمبر و یاران
ج۲
یعنی فرزند از آن صاحب بستر است و سهم زناکار سنگ است . (۱) هنگامیکه نامه مام به معاویه رسید به اندازه ای از
نامه معاویه عمل زیاد ناراحت گردید که شام بر او تنگ شد
به زیاد
نامه تندی به این مضمون به زیاد نوشت : حسن بن علی نامه ای را که در جواب نامه اش نوشته ای برایم فرستاد از کار تو بسیار تعجب نمودم ، دانستم که این نتیجه شیری است که خورده ای در نامه ات به پدرش ناسزا میگوئی و او را فاسق میخوانی ، به جانم قسم که تو به فسق سز اور تری اما اینکه حسن نام خود را مقدم بر نام تو نوشته اگر بفهمی نقصی برای تو نیست ، اما تسلط حسن برتو برای اوسزاوار است که تسلط بیابد ، بدان که با نپذیرفتن شفاعتش افتخاری را از
دست دادی
بر
.
همین که نامه ام به تو رسید آنچه از اموال سعید گرفته ای به او گردان و خانه اش را بساز و متعرض او مشو به حسن نوشتم که سعید مختار است نزد شما بماند یا به کوفه برگردد و ترابر او تسلطی نیست. نام بردن ما در حسن افتخاری است برای او زیرا مادرش دختر رسول
خداست و در ذیل نامه اشعاری در مدح امام نوشت (۲) ،
زیاد و شیعیان
.
اذیت و آزار زیاد و قتل و کشتار او از شیعیان
امیرمؤمنان علیه السلام کمتر از حجاج بن یوسف
علی علیه السلام
ثقفی نبود ، زیرا . کد از طرف معاویه به
حکومت کوفه منصوب شد با سابقه ای که داشت و ارتباطی که با مردم کوفه بر قرار کرده بود همه آنها را میشناخت در هر گوشه و کناری
۲۰۱ – شرح ابن ابی الحدید ج ۴ ص ۱۰۰ واعيان الشيعه ج ۴ ص ۸۲ .
ج
مرگ زیاد بن سمیه
که ایشان را می یافت میکشت چه دستهائی که نبرید و حه پاهائی که قطع نکرد ، چه افرادی را بدار آویخت و چشمهائی را بیرون آورد. عده ای را آواره کرد ، تا جائی كه یك نفر از دوستان حضرت را در کوفه باقی
نگذاشت
عداوت ذاتی او برای انجام چنین عملی کافی بود و پشتیبانیهائی که از طرف معاویه میشد بیشتر اور اجری میساخت . وقتی به معاویه نوشت که طایفه خضر می همه شان به دین علی بن ابیطالب و با او هم عقیده اند معاویه پاسخ داد : هر که بردین علی و هم عقیده اوست بکش و گوش
دماغ آنها را ببر (۱)
مرگ زیاد بن
سميه
در اینکه مردن زیاد طبیعی نبوده شکی نیست ، منتهی در اخبار به دو نحو نقل شده یکی آنکه آنقدر اذیت و آزار و فشارهای فوق العاده نسبت
به شیعیان امیر مؤمنان علیه السلام رواداشت که آنان به تنگ آمده خدمت امام حسن (ع) شکایت نمودند، امام علیه السلام دستها را به نفرین بلند نمود و عرض کرد:
اللهمَّ خَذَلَنَا وَلِشِيعَتِنَا مِنْ رَيادِ بْنَ أَبِيهِ و أَرِنَافِيهِ نَكَانا عاجلا
انَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قدير.
خدایا انتقام ما وشيعيانمان را از زیاد بن ابیه بستان ، و بزودی عذاب خود را درباره او بما بنما که به هر چیز توانائی
دعای امام مستجاب شد ، و خراشی در انگشت دستش پیدا شد و ورم کرد ، کم کم ورم به سایر بدنش سرایت نمود تا گلویش را گرفت
-۱- بحار ج عاشر چاپ کمپانی ص ۱۳۰
و مرد
پیغمبر و یاران
ج۳
دیگر آنکه زیاد مردم کوفه را در رحبه جمع کرد تا ایشان را
به بیزاری جستن از امیر مؤمنان وادار نماید، خود در قصر رحبه قرار داشت مردم بسیار ناراحت زیرا از حضرت شنیده بودند که شمارا وادار میکنند که مرا دشنام و ناسزادهید و از من بیزاری بجوئید دشنام بدهید ولی بیزاری نجوئید زیرا مسلمانم
كثير بن صلت گوید: در این حال مرا خوابم برد ، در خواب شخصی را دیدم که میان زمین و آسمان را پر کرده پرسیدم : کیستی ؟
گفت :
نقاد ذُو الرقبة
مأمور صاحب این قصرم از ترس از خواب پریدم ، طولی نکشید که غلام زیاد از قصر بیرون آمد و گفت: مردم، عقب کار خود بروید که امیر با مرك دست به گریبان است! ، صدای شیون از میان قصر بلند شد
فهمیدیم که زیاد هلاک شده است ، در حال این دو شعر را گفتیم
ما كانَ مُنْتَهَيًا عَمَّا اراد بنا
فَاسْقَطَ الشِقَ مِنْهُ ضَرْبَةٌ ثَبَتَتَ
حتَّى تَنَاوَ لَهُ النَّقَادُ ذُو الرَّقَبَةِ
كما تناول كلما صاحب الرحبة
از آنچه درباره ما اراده کرده بود دست نکشید تا نقاد ذوالرقبه
اورا گرفت
بايك ضربت نیمی از اورا از کار انداخت چون به صاحبان رحبه
ستم نمود(۲)
ولی این دو نقل با هم منافات ندارد زیرا ممکن است پیش آمد
دوم نتیجه دعای امام و در تعقیب همان مرض بوده است.
۲- بخار ج ۳۹ ص ۳۷۴ وعاشر من ۹۰