زيد بن سعنه
زيد بن سعنه
او یکی از علما و احبار یهود است ، که
دارای مال و ثروت زیاد بود، اسلام آورد و اسلامش نیکو گردید و در بسیاری از جنگهای
رسول خدا شرکت جست تا در مراجعت از تبوك در بین راه از دنیا رفت. میگوید : قبل از مسلمان شدن همه آثار نبوت را که در کتاب خود خوانده بودیم ، در چهره پیامبر یافتم جز دو چیز که مایل بودم با او معاشرت زیادتری داشتم تا میفهمیدم آیا حلم و بردباریش چگونه است، آیا حلم او بر خشمش غالب است ، یا به عکس هنگام خشم کارهای جاهلانه می کند؟ تايك روز اور ادیدم از اطاق خود بیرون آمد و علی بن ابیطالب با او است، در این بین مردی شتر سوار که به اهل بادیه وده نشین شباهت داشت جلو آمد، پس از سلام عرضه داشت : یارسول الله فلان قریه به شما ایمان آورده اند و این سال محصول بدست نیامد و کار بر آنها سخت شده، اگر بتوانید به ایشان کمکی کنید بدنیست
پیامبر میخواست کمکی کرده باشد ولی موجودی نداشت، من جلو رفتم و گفتم : یا محمد اگر مایلی مقداری خرما از باغستان فلان قبیله به من سلف بفروش فرمود : فلان مقدار خرما تافلان وقت به تو می فروشم ، ولی مقید به فلان باغستان نمیکنم من هم پذیرفتم و مقدار معینی خرما
خریدم و هشتاد اشرفی بوی دادم او هم به آن مرد عرب داد و رفت .
ج ۳
زید بن سعنه
1.2
هنوز دو روز به مدت قرارداد ما باقیمانده بود، هنگامی که پیامبر برای نماز بر جنازه مردی از انصار رفته بود پس از نماز در حالی که عده ای از انصار و مهاجرین همراهش بودند گریبانش را گرفته و مطالبه حق خود نمودم و با تندی تمام گفتم: چرا حق مرا نمیدهی ؟ شما فرزندان عبدالمطلب همه بد حساب و مردم آزارید . اینوقت متوجه عمر شدم که چشمهایش در حدقه میچرخد و ناراحت شده به من گفت: ای دشمن خدا با پیغمبر چنین میگوئی؟ به آن خدائی که او را به پیامبری مبعوث گردانیده اگر اشاره کند سرت را با شمشیر برميدارم . حضرت بايك وقار وتبسم مخصوص به عمر نگاه کرد و فرمود : عمر امن و این مرد به غیر از این عمل محتاجتریم، که او را به خوشرفتاری و مرا به خوش حسابی بخوانی اکنون این مرد را ببر وطلب او را بده و در مقابل این ترسی که به او دادی بیست من اضافه بده ! ! ! اینوقت زبان به شهادتین گشوده و
مسلمان شدم (۱)
۱- اسدالغابه ج ۲ ص ۲۳۱