ش

شريح قاضی

شريح قاضی

شریح و عدالت در قضاوت

قضاوت میان امیرمؤمنان و یهودی

شریح و خرید خانه

شریح و هانی

ایرادهائی بر شریح

او پسر حارث از طایفه کنده و اهل یمن میباشد

شریح

که دوران جاهلیت و اسلام را درک کرده

قاضی

است .

بعضی از ترجمه نویسان معتقدند پیامبر صلى الله علیه و آله را درک نکرده ولی روایتی در دست است که میرساند حضرت را ملاقات نموده ، میگوید:

به رسولخدا گفتم در یمن عائله سنگین دارم و از این جهت ناراحتم. فرمود: آنها را نزد من بیاور ، برای آوردن خانواده ام به یمن رفتم ولی از مراجعت از یمن پیامبر رحلت کرده بود. پس

شریح دارای فضایل بسیاری است زیرا او عالمی بردبار و شاعری خوش قریحه ، وروانشناسی زبردست ، و عاقلی با فطانت، وزیرکی فوق

العاده بود.

ج

شریح قاضی

٢٨٤

در قضاوت ید طولائی داشت تا جائی که از امیر مؤمنان نقل شده در

باره اش فرمود : انْتَ اقْضَى الْعَرَبِ:

در قضاوت و دادستانی سر آمد مردم عربی ! از این رو کسانی که

از طرف خلفا به قضاوت منسوب میشدند شاگردیش را اختیار نموده کار

آموزی را نزد او انجام میدادند.

هنگامی که هشام بن هبیره به قضاوت منصوب شد ضمن نامه ای به

شریح چنین نوشت :

إنِّي اسْتُعْمِلْتُ عَلَى القَصَاءِ مَعَ حِدَاثَةِ سَنِّي وَقِلَّةِ عَلَى بِكَثِيرٍ سینی

منْهُ وَإِنَّهُ لَاغِنَاءَ بِي عَنْ مُشَاوَرَةِ مِثْلِك

یعنی در ایام جوانی به منصب قضاء منصوب شده ام ، دانش و

تجربه ام در این باره ناقص است تقاضا دارم در این امر به من كمك كنید كه ناچارم در داوریهایم باشما شور کنم. یا شخص دیگری مانند مکحول میگوید : برای کار آموزی دادستانی شش ماه نزد شریح رفتم در این مدت يك كلمه از او نپرسیدم زیره تنها از داوریهایش استفاده کامل مینمودم

شریح از سال ۱۸ یا ۲۲ هجری در چهل سالگی از طرف خلیفه دوم عمر بن خطاب به قضاوت كوفه منصوب و در حدود شصت سال متوالی به حرسه سال در فتنه ابن زبیر به قضاوت مشغول بود، و یکسال هم در بصره قضاوت کرده است تا در سال ۷۹ زمان حکومت حجاج بن یوسف ثقفی از

قضاوت استعفا داد

شریح مردی حاضر جواب و شوخ بود و هیچ مو در صورت نداشت، عرب کسی را که مو در صورتش نروید اطلس میخواند ، گویند چهار

٢٨٥

پیغمبر و یاران

ج

نفر از بزرگان عرب چنین بوده اند و آنها عبدالله بن زبیر و سعد بن عباده

و احنف بن قیس و شریح میباشند

شریح در سال ۸۷ هجری از دنیا رفت و برخی هم سالهای ٧٦

و ۹۷ و ۹۹ گفته اند و همچنین در مدت عمر او میان صدسال تا یکصدو بیست سال به اختلاف سخن گفته اند (۱)

یکی از کارهای پسندیده شریح عدالت گستری شریح و عدالت

در قضاوت

او است و شاید روی همین اصل بوده است که

مدت شصت سال متوالی قضاوت کرد و امیر

مؤمنان علیه السلام هم او را عزل ننمود برای نمونه چند مورد از قضاوت های اورایادآور میشویم : ۱ – وقتی پسر شریح نزد پدر اظهار داشت : مرا با فلان گروه

خصومتی است دلیلهای مرا گوش کن تا اگر حق با من است آنانرا به مرافعه بخوانم و گرنه سکوت کنم ؟

پس از بیان دعوی و ادله اش به او گفت : آنها را به محاکمه دعوت کن هنگام قضاوت به ضرر پسر حکم کرد ، فرزند ناراحت شدو گفت: چرا مرا رسوا کردی؟ اگر با تو در میان نگذاشته بودم خود را ملامت می کردم . شریح گفت: فرزندم ، اگر حقیقت مطلب را گفته بودم با آنها سازش می کردی و به ناحق مبلغی از ایشان می گرفتی ، و چون ترا از همه موجودات عزیزتر دارم نخواستم که با پایمال نمودن حق دیگران

۱ – طبقات ۹۰٫۶ و ۱۴۱۷ و ۱۶۱ ابن خلکان ج۱ اصابه ج ۲ ص ۱۴۴

اسدالغابة ٢ /

ج

قضاوت میان امیر مؤمنان و یهودی

٢٨٦

جهنم را برای خود بخری ! ۲ پسر شریح کفیل مردی شد . آن شخص فرار کرد ، شریح

فرزند خود را زندانی کرد و از خانه برایش غذا میفرستاد

و در واقعه دیگری یکی از بستگانش را زندانی کرد . آن مرد از شریح گله کرد ، او گفت: از من نگران مباش زیر احق ترابزندان

افکنده نه من .

هر گاه گواهانی را که برای شهادت اقامه می کردند مورد قبول شریح نبود یعنی به عدالت آنها اطمینان نداشت به آنها چنین

میگفت

:

من شما را به اینجا نخوانده ام و از رفتنتان هم منع نمیکنم ، شمائید که به ضرر این شخص حکم میکنید و مسئولیت را بگردن می – گیرید ، بنابراین برای دیگران خود را جهنمی نکنید؟

٤ – روزی یکی از شرطه هایش تازیانه بیجا به کسی زد، شریح او

را تقاص کرد (۱)

قضاوت میان

امیر مؤمنان و یهودی

از داستانی که نقل می شود عدالت اجتماعی اسلام و حریت و آزادی مخصوصاً آزادی عمل قاضی به حد اعلا استفاده میشود و آن داستان

قضاوت شریح میان امیر مؤمنان خلیفه وقت و سلطان مملکت اسلامی و

طرف مقابل او يك نفر یهودی میباشد

.

امیر مؤمنان در مسجد کوفه نشسته بود که عبدالله بن قفل یهودی

از قبیله تمیم در حالی که زره ای در دست داشت از کنار ایشان عبور کرد،

۱- طبقات ج ۶ ص ۹۲ و ۹۳ و ۹۵

۲۸۷

پیغمبر و یاران

همینکه چشم امیرمؤمنان به زره افتاد فرمود :

ج۳

این زره طلحة بن عبدالله است که در جنگ بصره از غنائم خیانت

شده است ..

بود بدون آنکه فکر

عبدالله که از عدالت اجتماعی اسلام آگاه کند ممکن است قاضی مسلمانان که دست نشانده آنحضرت است جانب او را رعایت کند ، یا آنکه خلیفه مسلمانان از این پیشنهاد ناراحت گردد

گفت :

راضی هستم که نزد شریح همانکه او را قاضی قرار داده ای برویم

تا او در میان ما داوری کند

امیر مؤمنان با یهودی نزد شریح رفتند ، حضرت دعوی خود را بیان داشت ، شریح گفت: شما درست میگوئید ولی باید برادعای خود

گواه اقامه کنید

امام فرزند خود حضرت حسن «ع» را شاهد آورد ، شریح گفت :

می باید یکنفر دیگر هم بیاوری .

حضرت قنبر را به گواهی خواست ، شریح گفت : به شهادت

برده و غلام حکم نمیکنم امام با خشم و غضب به مرد یهودی فرمود : زره را برگیر که این مرد سه بار به ناحق حکم کرد

شریح ناراحت گردید و گفت : من دیگر قضاوت نمیکنم تا بگوئی چگونه در سه مورد به ناحق حکم کرده ام حضرت فرمود : وای بر تو پیغمبر (ص) فرمود : در مورد خیانت گواه لازم نیست بلکه طرف مقابل باید بر مالکیت خود گواه اقامه کند که از چه راه مالك شده است و هر کجا مال خیانت شده را یافتند بدون شاهد میگیرند

ج

قضاوت میان امیر مؤمنان و یهودی

این مورد را بر آن حمل کردم که مطلب را نشنیده است

۲۸۸

۲- حسن را آوردم گفتی : با يك شاهد حکم نمیکنم با آنکه

پیامبر (ص) با يك شاهد و قسم مدعی حکم میفرمود .

قنبر شهادت داد و گفتی : او عبد است و بشهادت عبد و برده

حکم نمیکنم ، اگر بنده عادل باشد شهادتش قبول است ، سپس فرمود

وای بر تو امام و پیشوای مسلمانان در کارهای بسیار بزرگ امین است

چگونه ادعایش مقبول نباشد

:

مرد یهودی بادیدن این جریان گفت : سبحان الله خليفه وسلطان مسلمین با من نزد قاضی میآید و علیه او قضاوت میکند و او هم راضی میشود ! ! یا امیر المؤمنين شما درست فرمودید ، زره از شما است که از خرجين شما افتاد و من برداشتم ، اَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنْ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ ، یهودی مسلمان شد ، حضرت زره را به او بخشید و نهصد در هم یا دینارهم به او جایزه داد

در بعضی از روایات است که شریح شهادت قنبر را پذیرفت ولی شهادت امام حسن را بلحاظ اینکه گواهی فرزند به نفع پدر مسموع نیست رد کرد ، و امام فرمود :

شهادت سید جوانان بهشت را نمی پذیری ؟ سپس فرمود: ترا به بانقیا تبعید میکنم تا چهل روز درمیان یهودیان آنجا قضاوت کنی حضرت او را چنین تهدید نمود ولی به این گفته ترتیب اثر نداد ، ولی روی همین حساب مختار در زمان حکومت خود او را مدت چهل روز به بانقیا تبعید کرد وشریح میان یهودیان آنجا قضاوت می نمود . (۱)

-1

بحار ج ۴۰

و حلية الاولياء

۲۸۹

شریح و خرید

خانه

پیغمبر و یاران

ج

در زمان خلافت علی«ع» شریح خانه ای بمبلغ هشتاد دینار خرید ، خبرش به امیرمؤمنان«ع»

رسید حضرت او را خواست و فرمود : شنیدم

خانه ای به هشتاد دینار خریدهای وقباله وسندی درست نموده و گواهانی

بر آن گواهی داده اند .

شریح گفت : بلی چنین است ، فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ الْمَغْضِبِ باخشم

بر او نگریست و فرمود

.

يا شُرِّيحُ أَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لا يَنظُرُ فِي كِتَابِكَ وَلَا يَسالك عَنْ بَيِّنَتِكَ حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شاخِصًا وَ يُسَلِمَكَ إِلَى قَبْركَ خَالِصاً بزودی کسی می آید و ترا از این خانه با دست خالی بیرون میکند و تحویل قبرت میدهد . نه سند را نگاه نه سند را نگاه می کند و نه از گواهانت

می پرسد !

شريح ، مبادا خانه را از غیر مال خود خریده و یا از حلال تهیه نشده باشد تا در دنیا و آخرت زیانکار کردی ولی اگر هنگام خرید خانه آمدی این سند را برایت مینوشتم تا همین خانه را به يك

نزد من می

5 W- 3

در هم بخریدش راضی نشوی : هذا ما اشْتَرَى عَبْدُ ذَلبِلُ مِنْ مَيِّتِ قَدْ أَذْعَجَ لِلرَّحِيلِ اشْتَرَى منْهُ داراً مِنْ دَارِ الغُرُورِ مِنْ جَانِبِ المَانِينَ وَ خُطَّةِ الهَالِكِينَ ، و تَجْمَعُ هذا الدارُ حُدُودَ اَرْبَعَةِ الحَدَّ الأَوَّلُ يَنْتَهَى إِلَى دَواعِى الْآيَاتِ و الحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلى دَواعِى المُصِيبَاتِ ، وَ الحَدَ الثَّالِثُ يَنْتَهَى إِلَى الهَوَى الْمُرْدِي ، و الحَدَ الرَّابِعُ يَنْتَهَى إِلَى الشَّيْطَانِ المُغْوى وَ فِيهِ يَشْرَعُ بابُ هذه الدّارِ ، اشْتَرى هذا المغتر بالعمل

ج ۳

شریح و خرید خانه

۲۹۰

هذا المُرْعَجِ بِالْأَجَلِ هَذِهِ الدَّارَ بِالخُرُوجِ مِنْ عِزَّ القَنَاعَةِ وَ الدخول في كُلِّ الطَّابِ وَ الصَّرَاعَةِ فَمَا أَدْرَكَ هذا المُشْتَرِى فِيمَا اشتَرى مِنهُ مِنْ دَرَكَ فَعَلى مُبَلِّيلِ اَجسامِ المُلوكِ وَسالِب نفُوسِ الجَبَابِرَةِ وَ مُزَيلِ مُلكِ الفَرَاعِنَةِ مِثْلَ كِسْرَى وَقَيْصَرَ وتبع وَ حِمير یعنی آنچه که بنده ای ذلیل و خوار از مرده ایکه آماده حرکت است خریده خانه ایست از خانهای غرور از محوطه فنا و نابودی و زمینهای هلاکت زا که محدود به حدود ذیل میباشد : حداول به آفات منتهی میشود حد دوم به مصائب و بلیات ، حد سوم به تمایلات نفسانی هلاك كننده ، حد چهارم به شیطان گمراه کننده که درب این خانه هم

از اینجا باز میشود این خانه را فردیکه به آرزو فریفته شده از کسیکه اجلش فرا رسیده خریده است به قیمت خروج از عزت قناعت ودخول در پستی و خواری سؤال به شرط آنکه خسارت و تلف خانه بر آن باشد که بدن سلاطین را تباه میکند و جان ستمکار انرا می ستاندو سلطنت فرعون صفتها مانند کسری وتبع و قیصر و حمیر را میگیرد

هر که مالها را رویهم

گذارد و یا بنای محکمی بسازد و آنرا باطلا

وفرشهای قیمتی زینت کند و بعقیده خود برای فرزندان ذخیره کند هنگامیکه میزان حساب نصب شود همه را بموقف حساب و ثواب وعقاب می آورند در آنجا زیان مردمان باطل و گمراه آشکار میگردد . گواه بر این معامله عقل است اگر از اسارت هوی پرستی خارج

شود و از علائق و محبتهای دنیا مصون و محفوظ مانده باشد (۱)

(۱) نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۳ ص ۴۴۴ چاپ بیروت.

۲۹۱

پیغمبر و یاران

ج

از آنکه عبیدالله بن زیاد خبر شد که مسلم شریح و هانی پس بن عقیل در خانه هانی بن عروه است با حیله و تزویر هانی را به دارالاماره آورد و تهدید فراوانی کرد و با چوب دستی خود آنقدر به سر و صورت او نواخت که گوشت گونه هایش آویزان شد و در حجره ای زندانی کرد. به قبیله هانی خبر رسید که ابن زیادهانی را کشته است ، عمرو بن حجاج با جمعیت انبوهی دار الاماره را احاطه کرد و آواز برداشت: منم عمرو – ابن حجاج و این جمعیت بزرگان و رجال مذحجند ، اززیر فرمان خلیفه خارج نشده ایم و از اجتماع کناره نگرفته ایم ، به اینان گفته شده که رئیسشان کشته شده است از این جهت ناراحت شده اند ابن زیاد به شریح گفت: نزدهانی برو و اورا به بینو به این مردم بگو که زنده است و کشته نشده شریح نزدهانی رفت اور ادید که خون از سر و صورتش میریزد، هانی که او رادید صدازد : ای مسلمانان شما را بخدا مگر همه فامیل من مرده اند؟ اگرده نفر از ایشان نزد من بیایند مرا نجات میدهند ، مردم این شهر کجایند؟ آیا مرا بادشمن خودشان و امیگذارند تا مرا بکشد؟ در این حال صدای جمعیت را از بیرون شنید گفت گمان میکنم این صدای قبیله مذحج ودوستان من است شریح پس از ملاقاتهانی بیرون آمد در حاليكه يك نفر از کار آگاهان ابن زیاد هم همراهش بود، در مقابل جمعیت ایستاد و گفت امیر عبیدالله که صدای شما را شنید مرا دستور داد تا نزد هانی رفته اورا دیدار کنم و بشما بگویم که او زنده است و شایعه کشته شدنش دروغ است. از حالات هانی و گفتارش چیزی نگفت ولی خود او گفته : اگر جاسوس همراهم نبود گفته های هانی را به جمعیت میرساندم . عمرو بن حجاج

:

ج

ایرادهای بر شریح

۲۹۲

و همراهانش گفتند: اکنونکه او زنده است خدارا شکر میکنیم ، جمعیت متفرق گردید و اطراف قصر ابن زیادر اخلوت کردند!!(۱)

ایرادهای بر

شریح

بعضی از ترجمه نویسان و صاحبان علم رجال

ادله ای بر انحراف شریح ذکر کرده اند ولی

بنظر ما هيچيك از آنها دلیل بر بدی و انحراف

او نیست و از نظر دوستی و دشمنی با خاندان پیامبر نیز دلیلی بر عداوتش در دست نیست. اينك ليلهائیکه بر انحراف او ذکر کرده اند بیان میکنیم

و به آنها پاسخ میدهیم

۱- میگویند : اشتغال او به قضاوت با وجود امیرمؤمنان بزرگترین

دلیل برانحراف اوست

پاسخ: اگر اشتغال به این عمل با مخالفت و عدم رضایت امیر۔ مؤمنان (ع) صورت میگرفت حق با آنها بود ، ولی نه تنها حضرت بر عزل او اقدام نکرد بلکه او را به شغل خود تثبیت و ابقاء فرمود، چنانکه ابن ابی الحدید میگوید :

پس

از آنکه مسلمانان با امیر مؤمنان بیعت کردند و طلحه وزبیر فتنه جمل وجنك بصره را پیش آوردند شریح و سایر قضاتیکه از زمان خلیفه پیش به این عمل منصوب بودند در نحوه قضاوت از حضرت استفتاء نمودند. حضرت جواب فرمود: همانطور که مشغول بودید بکار خود ادامه دهید تا میان جمعیت اتحاد و اتفاقی حاصل گردد یا خدا مرگ مرا برساند(۲)

(۱) ارشاد مفید ص ۲۱۰ کامل ابن اثیر ج۳ ص ۳۶۳

٢ – نهج البلاغه ج ۳ ص۴۴۴

۲۹۳

قضات .

پیغمبر ویاران

ج

از این جمله بر می آید که حضرت از مردم ناراضی بوده نه از

بهترین پاسخ دندان شکن برای این دسته روایتی است که از امام صادق (ع) نقل شده که فرمود : هنگامیکه امیر مؤمنان شریح را به منصب قضاء منصوب فرمود : با او شرط کرد هیچ حکمی را بدون ارائه به حضرت امضاء نکند

این روایت بهترین دلیل گویا بر رضایت حضرت به قضاوت شریح

میباشد . (۱) ۲ – میگویند : امیر مؤمنان به شریح فرمود : جائی را اشغال کرده ای که جز پیامبر یا وصی پیامبر و یا شقی در آن نمی نشیند و چون

شریح نه پیامبر است و نه وصی پیامبر پس شقی است !

پاسخ : مضمون این روایت در باب قضاء زیاد است و اگر روایت را به ظاهرش معنی کنیم باید بگوئیم که جز برای پیامبران و اوصیای آنها قضاوت جایز نیست ، و مسلماً این معنی مقصود نیست ، بلکه مقصود حضرت آن است که شریح را به دشواری مقام قضاوت توجه دهد تا دقت بیشتری نماید ، و این خود دلیل بر کمال لطف حضرت نسبت به شریح

میباشد

-۳ میگویند: شریح چرا حسین (ع) را با گفتن و تبلیغ یاری نکرد با آنکه کلامش نافذ بود و مردم حرف او را میخریدند و بگفته اش عمل می کردند ؟ پاسخ : کسانیکه چنین ایراد میکنند در تنگنای سیاست قرار

١- وسائل ج۳ باب دوم کتاب قضاء.

ج

ایرادهای برشریح

٢٩٤

نگرفته اند زیرا کسانیکه مخالف با سیاست زمامداران وقت شناخته می شوند از نظر آنها محکوم به فنا و نابودی هستند تا جائی که نام آنهاهم قدغن میشود و بردن نامشان مخالفت شناخته میشود ، بنا براین اگر شریح هم حرفی زده بود جز آنکه کشته میشد کاری از پیش نمی برد و از کشته شدن امام علیه السلام جلوگیری نمیکرد بلکه کوچکترین اثری هم نداشت

داد

آری اگر چنین کرده بود و به این سبب کشته می شد به سعادت مقام ارجمندی نائل میشد و با ترک این عمل سعادتی را از دست

_

میگویند : سرگذشتهانی و آنچه ابن زیاد بر سرش آورده

بود برای عمرو بن حجاج و همراهانش بیان نکرد و در تبلیغ تعمیه کرد وواقع مطلب را نگفت

پاسخ : این معنی قابل انکار نیست که در اینجا شریح تقصیر کرده ولی تقصیرش به اندازه ای نیست که بتوان او را منحرف وشقى ياشريك در جرم فاجعه اسفناک مسلم وهانی دانست زیرا اولا نه او بلکه شایداکثر افراد کشتن هانی را پیش بینی نمیکردند. وثانياً جمعیتیکه در تعقیب د پشتیبانی هانی حرکت کرده بودند مردمانی ثابت قدم و پا برجا نبودند بهمین دلیل تا شنیدندهانی کشته نشده متفرق شدند و اگر مردمانی با شهامت و جدی بودند می باید تاهانی را تحویل نگرفته متفرق نشوند . از این بالا تر آنکه هنگامیکه حضرت مسلم با بیش از چهار هزار نفر قصر ابن زیاد را احاطه کرد و به حسب ظاهر از هر جهت کار بر ابن زیاد دشوار شده بود . او با حیله و تزویر آن جمعیت انبوه را متفرق ساخت، اگر شریح هم

٢٩٥

پیغمبر و یاران

ج

حقیقت را گفته بود همین حیله را بکار میبرد و آنها را متفرق میساخت و نتیجه ای نمیگرفتند

واما اینکه معروف است شریح فتوا به جواز جنگ با امام داده است تاکنون در جائی ندیدم و به چنین مطلبی در کتب معتبر و غیر معتبر بر خورد نکردم و اگر چنین چیزی باشد دلیل بر منتهی درجه

شقاوت او میباشد

ه میگویند شریح به خاطر ابن زیاد گواهی بکفر و اخلالگری

حجر بن عدی داده است

.

جواب : این ادعا هم بیاصل و بی پایه است ! زیرا در کامل ابن اثیر که از کتب معتبره تاریخ است در صفحه ۳۲۲ جلدسوم چنین مینویسد : زیاد از اسحاق وفلان وفلان علیه حجر گواهی خواست آنان هم گواهی دادند ، گواهی شریح قاضی و شریح بنهانی را نیز نوشت ، سپس شریح بن ها نی نامه ای به وائل(همان کسیکه مأمور بردن حجر و رفقایش بود) داد تا به معاویه برساند ، معاویه نامه پسرهانی را گشود در آن چنین

نوشته بود :

،

بمن رسیده که زیاد گواهی مرا در ردیف گواهان علیه حجر درج کرده است ، ولی شهادت من درباره حجر این است که او از کسانی است که نماز را بپا میدارد و زکات میدهد و هر ساله حج وعمره انجام میدهد امر بمعروف و نهی از منکر میکند خون و مال او محترم است، اينكتو خواهی اور ابکش یا آزاد کن معاویه گفت: شریح شهادت خود را تکذیب کرده است . از متن تاریخ معلوم میشود که گواهی شریح قاضی هم مانند

ج ۳

ایرادهای بر شریح

٢٩٦

شریح هانی جعلی بوده ، منتهی پسرهانی خبر شد و تکذیب کرد و شریح

قاضی ممکن است خبر نشده باشد .

طبری هم در جلد ششم ص ١٥١ مینویسد زیاد از افراد بسیاری در حدود هفتاد نفر عليه حجر گواهی گرفت و نام بسیاری از آنها را ثبت نموده آنگاه میگوید: نام شریحهانی و شریح قاضی را نیز جزء گواهان نوشت . ولی شریح قاضی گفته است : زیاد از من حال حجر را پرسید گفتم : اِنَّهُ كَانَ صَوّاماً قواماً مردی است بسیار با نماز وروزه و پسر که شنید نام او را نوشته اند تکذیب کرد.

هانی هم

است

این بودمتن دو کتاب تاریخی معتبر که سندومدرك هر نویسنده ای

من شریح را آنچنانکه از لابلای اخبار و تاریخ با تجزیه و تحلیل عقلی دریافته ام معرفی نمودم خواه مدح باشد یا دم ، تعریف یا تمجید ، هر چند ما اصولا عادت کرده ایم اگر تعریف و تمجید کسی را شنیدیم حاضر نیستیم انتقادی درباره اش بشنویم ، یا اگر از فردی انتقاد کردیم و

خورده گرفتیم نمیخواهیم تعریفی از او بشنویم.

و اگر کسی به این حد قانع نگردد و نتواند خود را از این

قید رها سازد کتاب را به کسی بسپارد که بتواند این مشکل را از پیش

پای خود بردارد

دکمه بازگشت به بالا