صهيب بن سنان
او در اصل اهل عراق و از ساکنان کنار دجله نزديك صهيب بن سنان موصل میباشد ، پدر و عمویش از فرمانداران
کسری بر سرزمین ابله بودند ، در یکی از جنگهای روم و ایران مهیب در طفولیت اسیر رومیان گردید او را به روم بردند و در آنجا بزرگ شد ، از این جهت در زبان لکنت داشت نه عرب بود و نه اروپائی بعضی از افراد قبیله کلب او را با جمعی از بردگان از روم خریداری کردند و در مکه به عبدالله بن جدعان فروختند ، عبدالله او را آزاد ساخت .
صهيب وعمار یاسر پس از سی و چند نفر مسلمان شدند ، در یکی از روزهائیکه پیامبر با جمعی از مسلمانان در خانه ارقم پنهان بودند ، عمار یاسر جلوخانه ارقم منتظر اجازه بود که صهیب هم رسید ، عمار پرسید برای چه به اینجا آمده ای ؟ صہیب گفت : تو برای چه آمده ای ؟ عمار گفت: آمده ام تا خدمت رسوا خدا الله رسیده و گفتارش را بشنوم، صهیب گفت : مقصود من هم همین است؛ هر دو وارد اند ، پیامبر اسلام را به آنها پیشنهاد کر دو مسلمان شدند تا شب در خانه ارقم بودند ، هنگامیکه تاریکی شب همه جا را فراگرفت ، به خانهای خود رفتند .
صہیب از جمله کسانی است که در راه اسلام از کفار مکه آزار و شکنجه فراوانی دید ، تا پس از آنکه پیامبر به مدینه هجرت کرد صهیب هم به قصد مدینه حرکت نمود ، اینوقت هم مکیان از او دست بر نداشتند و در تعقیبش برخاستند ، صہیب که مردی شجاع و نیرومند بود چون آنانرا دید تیری به چله کمان نهاد و گفت: همه مرا می شناسید که در تیراندازی
صہیب بن سنان
مهارت کامل دارم ، چنانچه از من دست نکشید آخرین تیری که در ترکشم هست بکار برده سپس با شمشیر با شما میجنگم علاوه من پیر شده و برای شما سودی ندارم محل اموالم را بشمانشان میدهم تا آنها را تصرف کنید و از من دست بکشید آنها به این معامله راضی شدند دست از مبارزه کشیدند و برگشتند ، او هم براه خود ادامه داد تا در قبا خود را به پیامبر رسانید . صهیب در بدر واحد و خندق و سایر جنگها شرکت داشت ، و در میان مسلمانان جهت همان آزاریکه در راه اسلام تحمل کرده بود مورد احترام شایانی بود ، پیامبر در جنگ با بنی نضیر قریه ای بنام ضراطه به وی بخشید . هنگامیکه عمر خلیفه دوم ضربت خورد و در بستر افتاده بود دستور داد صهیب با مردم نماز بخواند، با این دستور تاپس از ختم شورا برای مردم امامت میکرد و بر جنازه عمر ،نماز خواند، شاید روی همین جهات بود که نسبت به عمر علاقمند بود و برای او گریه و ند به میکرد تا یکبار صدایش به وا اخاه واعمراه بلند شد و ضمن گریه میگفت: بعد از تو کسی نداریم!! عمر گفت : صهیب خاموش مگر نمیدانی میت را جهت گرید زنده ها
عذاب میکنند .
روی همین جهت روایتی از امام صادق وارد شده که او را مذمت مینماید و آن روایت چنین است : كان بلال عبداً صالحا وصهيب عبد سوء يبكى على عمر.
یعنی بلال بنده شایسته ای بود ولی صهیب بد بنده ای بود که بر عمرند به میکرد صهیب در ماه شوال ۳۸ در هفتاد سالگی در مدینه از دنیا رفت و در
بقیع مدفون گشت (۱)
(۱) طبقات ج ۳ د ۱۶۲ رجال کشی ص ۴۰ واسد الغابه ۳۰٫۳ عقد
الفريد ۲۷۲٫۴