ض

ضماد بن ثعلبه

ضماد بن ثعلبه

وی از طایفه ازد و مردی طبیب بودکه با طلسم

و جادوهم سروکار داشت ، در دوران جاهلیت با پیامبر دوست بود ، گاهی که عبورش بمکه میافتاد با آنحضرت انس و الفتی داشت تا در يك سفر یکه وارد مکه شد شنید مردم مکه میگویند امین دیوانه شده است ! ضماد با آن سابقه قبلی علاقمند شد او را به بیند تا اگر این نسبت صحت داشته باشد معالجه اش کند !

وقتیکه او را ملاقات کرد گفت : من افراد زیادی را که مانند تو مبتلا بوده اند و این مرض گریبان گیر آنان شده بود معالجه کرده وخداوند شفارا

بدست من قرار داده است، اگر مایل باشی شما را نیز معالجه کنم ؟

پیامبر باشنیدن سخنان رفیق دیرین خود لب به این کلمات گشود: الحمد لله ونستعينه ، من يهده الله فلا مضل له ومن يضلل فلاهادی له و اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له وان محمدا عبده ورسوله یعنی حمد مخصوص خدا است و از او كمك ميجوئيم، هر كه راخدا هدایت کند گمراه نمیشود و هر که را او گمراه کند هرگز هدایت نشود ؛

گواهی میدهم که خدائی جز خدای یکتا و بدون شريك نيست، ومحمد بنده خدا و فرستاده او است .

دا

ضماد باشنیدن این کلمات در فکر و اندیشه حیرت زائی فرورفت ،

ضماد بن ثعلبه

_40_

تقاضا کرد این جملات را تکرار کنید، پیامبر تکرار کرد ، برای سومین بار نیز تقاضای تکرار کرد ، پس از آنکه سه بار استماع نمود چنین گفت: بخدا قسم سخنان کاهنان را شنیده ام و گفتار ساحران را گوش کرده ام، و اشعار شعراء را دیده ام ولی تاکنون سخنی چنین نمکین وزیبا و منطقی از کسی نشنیده ام والله لقد بلغت ياعوس البحر بخدا قسم ای مرد به قعر دریای حقیقت و معرفت رسیده ای دست بده تا با تو بیعت کنم اسلام آورد و تقاضا کرد سپس

پیامبر بیعت او را از جانب بستگانش نیز بپذیرد ، پیامبر هم قبول کرد . ضماد در میان مسلمانان مقام شامخی را دارا بود چنانکه وقتی رسوا خدا الشكری به جهتی اعزام فرمود ، در راه به قبیله ضماد برخوردند ، رئيس لشگر گفت : همه را بخدا قسم میدهم هر که از ایــن جمعیت چیزی گرفته به آنها برگرداند، مردی گفت : من آفتابه ای از مال اینها گرفته ام فرمانده قوا گفت : به صاحبش برگردان که اینان قوم ضمادند (۱)

(۱) اسد الغابه ج۳ ص ۴۱

۳۶

دکمه بازگشت به بالا