همانطور که جمیله همسر حنظله پیش بینی میکرد
عبدالله پسر
خدای بزرگ از همان شب زفاف با برکت
حنظله
فرزندی بسیار ارجمند و با ارزش به حنظله عطا
کرد که او را بنام عبدالله نامیدند ، عبدالله بن حنظله مردی فاضل و دانشمند و بزرگوار بود و از نظر حسب و نسب دارای مقامی بلند گردید، عبدالله هنگام رحلت پیغمبر اسلام هفت سال داشت و از آنحضرت نقل
روایت نموده است
•
چنانکه عبدالله بن یزید خطمی گوید : بخانه قیس بن سعد بن عباده رفتیم وقت نماز فرا رسید ، به قیس که صاحب خانه بود گفتم : برخیز و برای ما امامت کن قیس گفت: بر جمعیتی که امیر ایشان نیستم امامت ،نمیکنم عبدالله بن حنظله گفت : ان رسول الله ( ص ) قال :
(۱) سیره حلبيه ج ۲ ص ۲۵۴ اعیان ج ۲ ص ۱۱۴
-٣١٤
عبدالله و داستان حره
ج
ان الرجل احق بصدر دابته و صدر بیته و أن يؤم في رحله یعنی هر کس بسواری مرکب خود و بالای اطاق خود و امامت در خانه خود سزاوارتر است ، پس از آن قیس بغلامش گفت : برخیز و برایشان امامت کن
عبد الله بن حنظله با ندازه ای خدا ترس و پرهیز کار بود که موقعی شنید کسی این آیه را میخواند لهم من جهنم مهاد ومن فوقهم غواش یعنی آنها از آتش بستری دارند و رویشان پوششهای آتش است ، آنقدر گریه کرد که نزديك بود جان بسپارد پس از گریه زیاد از گریه زیاد برخاست و ایستاد ، باو گفتند : عبدالله بنشین پاسخ داد: یاد جهنم مرا از نشستن باز داشت زیرا چه میدانم شاید من یکی از ایشان باشم
و آنچنان عبادت میکرد که وقت خواب نداشت و برای خود رختخوابی قرار نداده بود، موقعیکه زیاد خسته میشد عبا را بالاپوش
و دستش را متکا قرار میداد و مختصری استراحت میکرد (۱)
عبدالله و داستان
حره
وعبدالله
پس
از شهادت حضرت سید الشهداء جمعی از
مردم مدینه بشام رفتند و عملیات یزید را دیدند
مراجعت کرده و حاکم مدینه را عزل نمودند
بن حنظله را بامارت برگزیده با او بیعت کردند ، و بنی امیه را از
مدینه بیرون نمودند و آنها داستان را به یزید نوشته وازوی استمداد کردند
يزيد عمرو بن سعید را خواست و با و پیشنهاد رفتن به مدینه نمود ، عمرو
گفت: همه جا در تحت فرمان تو بوده ام و همه جارا امن ساختم اگر بنا باشد که خون افراد قریش ریخته شود حاضر نیستم
(۱) اسدالغا به ج ۳ ص ۱۴۷
‘
ج
عبدالله و داستان حره
-10-
یزید از جانب عمرو مأیوس شد بسراغ عبیدالله زیاد فرستاد و با و پیشنهاد کرد که مدینه را امن ساخته و سپس بمکه رفته ابن زبیر را محاصره نماید ، ابن زیاد گفت : و الله لاجمعتهما للفاسق قتل ابن رسول الله وغزو مکة یعنی کشتن پسر پیغمبر و جنگ با کعبه را برای فاسقی
مرتکب نمیشوم
آخر الامر مسلم بن عقبه را خواست و او را با دوازده هزار نفر بطرف مدینه فرستاد و دستور داد سه روز بآنها مهلت بده اگر مطیع نشدند با آنها بجنگ ، ومتعرض علی بن الحسين مشو زیرا او خاندان مروان را پناه داده است. موقعیکه خبر حرکت مسلم بن عقبه باهل مدینه رسید ایشان بر بنی امیه سخت گرفتند و بآنها پیشنهاد کردند یا با شما میجنگیم و میکشیم و یا با ما عهد کنید که بر کسی از ما ستم نکنید و کسی را بر علیه ما راه نمائی نکنید و به دشمن ما كمك ننمائید با این شرائط پیمان سپردند و آنها را از مدینه بیرون کردند ، ایشان هم راه شام را پیش گرفتند. تا وقتیکه با ابن عقبه برخوردند، ابن عقبه پسر عثمان را خواست وضع مدینه جویا شد ولی او بر طبق پیمانی که بود گفت سپرده بود من نمیتوانم چیزی بگویم زیرا پیمان سپرده ایم ، مسلم گفت اگر پسر خلیفه نبودی تر اگردن میزدم مروان بفرزندش عبدالملك گفت:
واز
نزد مسلم برو شاید مرا نخواهد تا مجبور شوم مطالبی برخلاف پیمان
بگویم !
عبدالملك پيش مسلم رفت ، مسلم پرسید : چه خبر؟ و چه باید
کرد؟ عبدالملك گفت میروی تاوقتیکه بنخله رسیدی در سایه درختان
-٣١٦-
عبدالله وداستان حره
ج۲
استراحت میکنی اول آفتاب از جانب حره طرف شرقی مدینه شروع بجنگ میکنی تا آفتاب بر پشت شما بتا بدو بر صورت مردم مدینه. آنوقت چشم ایشان در اثر تابش آفتاب برزره ها و خودها و سر نیزه ها و شمشیرهای شما خیره خواهد شد. مسلم بن عقبه گفت: خدا پدرت را خیر دهد از این
فرزندی که دارد
ابن عقبه بدستور عبدالملک پیشرفت تا با مردم مدینه روبروشد بایشان اعلام کرد که امیر المؤمنین یزید گمان میکند شما اصل وریشه
اسلامید و دوست ندارد خون شما ریخته شود بنابراین سه روز بشما مهلت میدهم اگر توبه کردید و بحق برگشتید از شما می پذیریم و من هم بمکه میروم ولی اگر سر پیچی کنید از ما رفع عذر نموده آنوقت بحساب شما خواهم رسید ، پس پرسید چه میکنید آیا تسلیم میشوید
از سه روز
یا میجنگید؟ مردم مدینه :گفتند : بلکه با شما می جنگیم
.
روز چهارم مردم مدینه بریاست عبدالله بن حنظله آماده جنگ
شدند ، مسلم بن عقبه هم از طرف شرقی مدینه مهیا شد . برای مسلم پیرمرد و مریض بود کرسی در وسط دو جمعیت قرار دادند و بر آن نشست ، لشکر شام حمله کردند تا اکثر اهل مدینه شکست خوردند ، ولی عبدالله بن حنظله با عده قلیلی که در اطرافش بودند حمله سختی نمود و لشکر شام را بعقب نشینی مجبور ساخت تا نزديك بود خود را بكرسی مسلم برساند که او لشکر شام را تهدید و تحريك نمود و دو باره جنگ در گیر شد .
یا
در این میان فضل بن عباس بن ربيعة بن حارث بن عبدالمطلب بیست نفر بكمك عبدالله شروع بجنگ کرد و به عبدالله گفت : بهر طرف
ج ۲
عبدالله و داستان حره
۳۱۷-
که من حمله کردم شما هم به همان طرف حمله کنید که تصمیم گرفته ام تا خود را به مسلم رئیس شامیان نرسانم دست نکشم یا او را میکشم و یا کشته میشوم ، حمله نمودند تا فضل خود را بعلمدارشام رسانید او را بخیال مسلم کشت و آواز برداشت که مسلم را کشتم ، مسلم پاسخش داد که اشتباه کردی ، مسلم پرچم شامیا نرا بدست گرفت و پیش میرفت تا فضل کشته شد
.
پس از کشته شدن فضل ، عبدالله با عده . کمی که همراه داشت مشغول جنگ شد و مردم را بجنگ تحريك مینمود تا برادر مادریش محمد بن ثابت بن قیس کشته شد ، هشت پسر داشت هريك از دیگری شهید شدند ، بالاخره عبدالله بن حنظله کشته شد و مدینه بتصرف مسلم
پس
و لشکر شام در آمد پس از آنکه مدینه را متصرف گردید سه روزجان ومال و ناموس مردم مدینه را بر شامیان حلال کرد چه خونهائی که نریختند و چه اموالی که تلف و غارت نشد و چه ناموسهائی که هدر نرفت پس ازسه روز مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت باینکه همه آنها برده زرخرید یزیدند و هر که نمی پذیرفت او را طعمه شمشیر قرار میداد ، فقط حضرت سجاد محفوظ ماندو چهار صد خانواده ای را که در خانه خود پناه داده بود نجات یافتند (۱) .
از ابن قتیبه در کتاب الامامة و السياسة نقل شده : که افرادی را با سخت ترین شکنجه ها از بین بردند، هزار و هفتصد نفر از بزرگان و مهاجرین
وقريش ووجوه مردم کشته شد و مجموع کشتگان بجز زنان و کودکان
بده
(۱) کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۴۱۸ تا ٤۲۲ واعیان الشیعه ج۴ ص ۴۸۷ تا ۴۹۲
۳۱۸-
عبد الله و داستان حره
ج۲
هزار نفر رسید از ابن ابی الحدید نقل شده که آنچه مسلم بن عقبه در مدینه کشت از آنچه بسر بن ارطاة در سفر حجاز ویمن که در حدود سی هزار نفر را هلاك كرد كمتر نبود . مردی از اهل شام برزنی که تازه وضع حمل کرده بودو بچه اش را در دامن گرفته شیر میداد وارد شد ، گفت : هر چه داری برای من حاضر کن زن گفت: چیزی برای ما باقی نگذاشتند ، شامی گفت: : چیزی بمن بده و گرنه بچه ات را میکشم ، گفت : وای بر تو این پسر ابی کبشه انصاری یاررسول خدا است، گفت: فرزندم اگر چیزی
سپس
داشتم فدای تو می نمودم ، مردشامی پای طفل را گرفت در حالی که پستان در دهن داشت چنان بدیوار کوبید که مغز طفل بزمین پخش شد، ولی آن مرد هنوز از خانه خارج نشده بود که رویش سیاه شد ابوسعید خدری در خانه پنهان شده بود که چند نفر از مردم شام وارد خانه اش شدند گفتند : پیرمرد کیستی ؟ گفت : من ابوسعید خدری یار پیامبرم ، گفتند: آری زیاد نام ترا میشنیدیم خوب کاری کردی که در خانه نشسته و با ما نجنگیدی ، ولی هر چه داری بیاور گفت : چیزی ندارم ، موهای صورتش را کندند و چند بار او را زدند و هرچه یافتند گرفتند حتی سیر و پیاز و يك جفت کبوتر که در خانه داشت
بردند. (۱) گفت : در واقعه حره هفتصد نفر از قراء و حافظین قرآن
انس
کشته شد ، بحدی از مردم مدینه کشته شد که میتوان گفت یکنفر باقی نماند ، از جمله کسانیکه کشته شدند دو نفر از پسران زینب دخترام
(۱) سفینه (سرف وسعد )
ج ۲
عبدالله وداستان حره
-۳۱۹۔
سلمه همسر مکرمه پیامبر میباشد . (۱)
پس
از کشته شدن عبدالله حنظله او را با بهترین حالت بخواب
دیدند با و گفتند : مگر کشته نشدی گفت : آری : از ملاقات با
پس
پروردگارم در بهشت مرا جای دادند و در آنجا هر جا که خواهـم ، گفتند: کسانیکه با تو کشته شدند چطورند ؟ گفت : ایشان ،
میروم
هم اطراف وزیر پرچم منند و تاکنون پرچم و علمیکه برای جنگ با شامیان بسته شده بود باز نشده است !
آری تا قیامت هم این پرچم ها باز نمیشود بلکه روز بروز این
خونها تازه تر میشود
،
این عاقبت عبدالله است که در راه آزادی بشر قدم برداشته اما آخر مسلم بن عقبه آن است که در تاریخ بجای مسلم «مسرف» لقب یافته تا جائیکه در بعضی از تواریخ نام اصلی او را ننوشته اند بلکه بهمین لقب در یافتی از او یاد شده است. او پس از داستان مدینه بطرف مکه کوبی عبدالله زبیر حرکت کرد ، در راه جان بمالك دوزخ
بقصد سر
سپرد و در ثنيه بخاک رفت تا آنکه
همسر عبدالله
عبدالله بن زمعه دختر زاده ام سلمه که جهت انتقام خون شوهر در انتظار مرگ او بود از عقب لشکر رسید، قبرش را شکافت تا جسدش را بیرون آورده آتش بزند ، مــار سیاهی را دید که بر گردنش پیچیده دهن گشوده او را بزند مدتی درنگ کرد تا مار بکناری رفت جنازه را بیرون آورد و آتشزد ، کفن اورا پاره نمود و بر درختی آویخت هر که از آن راه عبور میکرد از دشمنی آن پارچه را سنگ باران نموده بر اولعن میکرد. (۲)
(۱) بحارج ۱۸ ص ۱۲۵ . (۲) سفينه (سرف) واسد الغابه ج ۳ ص ۱۴۸.