عبیدالله بن عمر
عبيد الله ومعاويه
عبیدالله بن عمر
او فرزند عمر خطاب خلیفه دوم است ، پیامبر را
درك كرده ولی چون طفل بوده است از آنحضرت
نقل روایت نمیکند ، وی مردی شجاع و دلیر بود و در جنگ صفین در لشکر معاویه بود و در همان جنگ کشته شد .
علت اینکه بمعاویه پیوست این بود چون ابولؤ اؤعمر را کشت و او را دفن کردند به عبیدالله خبر دادندکه ابولؤلؤوهرمزان در مجلسی که جفینه که مردی عابد و مکتب دار مدینه بود نشسته اند و هرمزان خنجری راکه عمر با آن کشته شد در دست گرفته و ورانداز میکند ، عبیدالله ناراحت شد با شمشیر کشیده بر آنها وارد شد هرمزان را با دخترش وجفینه در یکجا دید و هر سه را کشت هر چه مردم اور انهی کردند ثمر نه بخشید، تا بالاخره عمرو عاص شمشیر را از دست او گرفت سعد بن ابی وقاص برعبیدالله سخت پرخاش کرد او را گرفتند و محبوس ساختند
پس از آنکه خلافت عثمان مسلم شد عبیدالله را آوردند، عثمان با مردم درباره وی مشورت کرد چه کنیم ؟ همه گفتند چون در اسلام طغیان کرده و افراد بیگناهی را کشته است باید قصاص شود و او را بکشند ، عمرو عاص و عده ای گفتند : خدا هرمزان و جفينه را از رحمت خود دور دارد عمر
عبيدالله ومغاويه
۲۲۷
دیروز کشته شد و میخواهید امروز فرزندش را بکشید ؟! لذاعثمان از وی
دست کشید
وچون على بخلافت رسید فرمود عبیدالله را باید قصاص کرد لذا فرار کرد و بشام نزد معاویه رفت تا در جنگ صفین کشته شد .(۱)
عبید الله و معاویه
وقتیکه عبیدالله در شام وارد بر معاویه شد، معاویه
فوق العاده خوشحال گردید ، و به عمرو عاص پیام
فرستاد که خداوند عمر را بنفع تو در شام زنده گردانیده است، و میخواهم او را بمنبر فرستاده تا از علی بدگوئی کند و خون عثمان را بر او نهد، عمرو گفت خوب فکری است معاويه عبیدالله را گفت پسر برادرم! تو بجای پدرت عمر قرار داری هر چه بگوئی میشنوند و هر چه انجام دهی تصویب میکنند و ترا تصدیق مینمایند ، تا میتوانی علی را ناسزا بگو و گواهی ده که علی عثمان را
کشته است .
عبیدالله گفت : او را ناسزا نمیگویم زیرا پسرابی طالب و مادرش فاطمه بنت اسد است لذادر حسب و نسب او چه میتوانم بگویم ، و از نظر اوصاف شخصی هم شجاعی است بیمانند ، و دوران زندگیش راهم میدانی، آری میشود خون عثمانرا بپایش بست و این کار را میکنم !
عمرو عاص گفت: همین اندازه کافی است ، هنگامیکه عبیدالله از نزد معاویه خارج شد ، معاویه اظهار داشت اگر نبود که بجهت کشتن هرمزان از علی میترسید هرگز پیش ما نمی آمد، عمرو عاص گفت، اگر تمام هدفت را نمیتوانی تأمین کنی اقلا ناخنت را بندکن .
(۱) اسدالغابه ۳۴۲٫۳
۲۲۸-
عبيدالله ومعاويه
عبیدالله بسخنرانی پرداخت وقتیکه سایر مطالبی که مقصودش بود تمام شد سکوت کرد و از علی چیزی نگفت ، معاویه گفت نه میدانم نمی فهمی چه میکنی یا با ما خیانت میکنی؟ پاسخ داد نخواستم کسی را که دست خود را بخون عثمان نیالوده است متهم سازم . معاویه از او قهر کرد و کناره گرفت ، سپس عبیدالله اشعاری در مدح
عثمان و مظلوميتش سرود و برای معاویه فرستاد ، معاویه خوشحال گردید و گفت . بهمین اندازه از توراضی شدم . (۱)
(۱) قاموس الرجال ۲۲۵/۶