عمروبن جموح

عمروبن جموح

* اسلام عمرو بن جموح

عمرو بن جموح و شهادت

* همسر عمرو با کشته شوهر

عمر وبن

وی اهل مدینه و از قبیله خزرج وتيره بنی سلمه میباشد عمر و درمیان فامیل و عشیره اش مردی محترم و دارای جود و بخشش بود ،وروی

جموح

همین جهت موقعیتی بسزا داشت لذا هنگامیکه جمعی از بستگانش اولین ملاقات خدمت رسولخدا الله ، رسیدند ، پیامبر فرمود : رئیس فامیل شما کیست ؟

گفتند : مردی بخیل بنام جد بن قیس رئیس ما است !

پیامبر فرمود: چه مرضی از بخل بدتر است ؟ سپس فرمود:

رئيس شما عمرو بن جموح همان مرد سفید اندام که دارای موهای فرفری

است ، میباشد

پس از آنکه ریاست عمر و بر قبیله مسلم گردید شعراء قبیله در مدحش

-٤٢-

اشعاری سرودند که از جمله آنها است :

١- وقال رسول الله والحق قوله ٢ فقالواله جد بن قيس على التي فتى ما تخطى خطوة لدنية ٤-فسود عمرو بن الجموح لجوده

۵ اذاجائه السؤال اذهب ماله

اسلام عمرو بن جموح

لمن قال منا من تسمون سيداً نبخله فيها و ان كان أسودا ولامد في يوم الى سوئة يداً وحق لعمرو بالندى ان يسوداً

و قال خذوه انه عائد غداً

-۱-۳- پیامبر به یکنفر از ما گفت: رئیس شما کیست؟ گفتند: جدبن

قیس؛ همانکسیکه او را به بخل میشناسند ، هر چند از سایر جهات جوانی شایسته است که هرگز مرتکب بدي نشده است .

۴-۵- عمرو بن جموح را ریاست داد و برای او بجهت سخاوتی که دارد آقائی شایسته است هرگاه سائلی نزد او بیاید تمام اموالش را با خود می برد ، و گفته میشود که او را مانع شوید تا فردا دوباره بطمع

برنگردد (۱).

اسلام

اسلام در مدینه شایع شد و تمام افراد تیره

بنی سلمه ایمان آوردند ، ولی عمرو بن جموح

عمرو بن جموح هنوز ایمان نیاورده بود و چون بزرگ ورئيس

قبیله بود نمیخواستند سایر افرادسر بسرش بگذارند .

تا اینکه عده ای از جوانان قبیله از جمله معاذ فرزند خود او و معاذ بن

جبل در صدد برآمدند تاغیر مستقیم رئیس قبیله را به اسلام دعوت کنند و درصدد

او را از خواب سنگین كفرا وشرك بيدار نمایند.

1- اسدالغابة ۹۳٫۴

اسلام عمر بن جموح

-۴۳ –

عمرو بن جموح بتی زیبا از چوب تراشیده بود و در خانه از آن نگهداری مینمود بامداد هر روز آنرا خوشبومي ساخت و در مقابلش تواضع

و کرنش مینمود . جوانان نیمه شبی بت عمرو را دزدیده و آنرا برو در محلیکه کثافات و خاکرو به می ریختند ،افکندند بامدادان عمرو بسراغ بت رفت و از آن خبری نیافت در مقام تفحص از آن بر آمد تا آنکه از میان کثافات و خاکروبه آنرا پیدا نمود؛ بت را بخانه آورد و شستشو نمود و معطر گردانید و ازبت عذرخواهی کرد که اگر میدانستم چه کسی با تو چنین رفتار کرده دمار از روزگارش بر میآوردم . شب دوم و سوم هم جوانان همین کار را تکرار کردند ، تا آنکه عمرو بستوه آمد پس از آنکه بت را تمیز و معطر گردانید شمشیر خود را حمایل بت نمود و گفت من نمیدانم چه کسی با تو چنین رفتار میکند، بنابراین اگر قدرتی داری تو خود با این شمشیر مخالفین را كيفر بده . این بار جوانان شمشیر را از کمر بت باز نموده آنرا بالاشه سگی باریسمان بهم بستند و در چاه افکندند ، صبح آنروز بازحمت فراوان بت را با چنین وضعی از میان چاه بیرون آورد اینموقع بعضی از کسانیکه ایمان آورده بودند درباره اسلام با او صحبت کردند تا آنکه مسلمانی گرفت و مسلمان خوبی از آب در آمد.

سپس در مقام بدگوئی از بت و تشکر و تقدیر از هدایت پروردگار

این اشعار را سرود :

تالله لو كنت الها لم تكن

انت و كلب وسط بشرفی قرن

-۴۴

اف لمصر عك الها يستدن فالحمد لله العلى ذى المنن هو الذي انقذني من قبل أن

عمرو بن جموح و شهادت الان فلنشناك عن سوء الغبن

الواهب الرزق و ديان الدين

اكون في ظلمة قبر مر تهن

۱- بخدا قسم اگر خدا بودی بالا شه سگی در ته چاه هم آغوش

نمی شدی.

۲- اف برتو خدائیکه پرستیده شوی ولی اکنون ترا از ضررهائیکه

برده ایم ملامت میکنیم .

۳- حمد مخصوص پروردگار بارتبه و بخشنده ایست که روزی دهنده

و کیفر دهنده است .

۴ که قبل از آنکه وارد گودال قبر شوم مرانجات بخشید (۱) چون عمرو بن جموح لنك بود لذا بدستور

عمروبن جموح پیامبر از شرکت در جنگ بدر ممنوع گرديد ، ولی چهار پسر شجاع و دلیر داشت که در جنگها

و شهادت

شرکت میکردند ، چون جنگ احد پیش آمد، آماده میدان جنك شد بستگانش خواستند از او جلو گیری کنند ، آنها گفتند : چهار پسرت بجنك میروند تراکافی است

عمر و گفت : عجبا آنها به بهشت بروند و من در کنار شما بنشینم ، لباس جنگ پوشید و شمشیر حمایل کرد و آماده گردید ، بعضی از رجال قبیله اصرار داشتند که چون از پا عاجزی لذا جهاد بر تو نیست ، بالاخره بمرافعه نزد پیامبر رفتند؛ عمر و گفت : یارسول الله خاندانم اصرار دارند

(۱) اسد الغابه ۹۴٫۴

همسر عمر و با کشته شوهر

-۴۵-

که مرا از رفتن بجهاد مانع شوند بخدا قسم امیدوارم با همین پای لنگم در

بهشت قدم بزنم .

رسولخدا که او را چنین جدی و کوشادید فرمود : او را بحال خود

گذارید و مانعش نشوید تاشاید خداوند شهادت نصیبش کند . عمرو بجانب احد حرکت کرد و گفت : اللهم لا تردني الى اهلى

پروردگارا مرا به خاندانم بر مگردان ؟ (۱)

همسر عمرو

عمرو بن جموح با یکی از فرزندانش بنام خالد شهید شدند، هند همسر عمرو جنازه

با کشته شوهر

شوهر و پسر و برادرش عبدالله پدر جابر را برشتر

بار کرد تا برای دفن بمدینه ببردشتر تا مرز میان احد و مدینه آمد آنجا بر زمین نشست و اطاعت نکرد، هرگاه شتر را بطرف احد بر میگردانید به سرعت راه میرفت ولی چون بجانب مدینه برمیگشت اطاعت نمیکرد و قدم از قدم بر نمیداشت .

هند نزد پیامبر رفت و داستان شتر را باز گو کرد حضرت رسول پرسید : مگر عمرو هنگام بیرون رفتن به احد سخنی گفته است ؟ هند گفت: آری یا رسول الله عمر و در آنهنگام رو بقبله ایستاد و عرضه داشت : اللهم لاتردني الى اهلى وارزقني الشهادة خدایا مرا به خاندانم

بر مگردان و شهادت نصیبم فرما ؟

پیامبر الله فرمود : شتر مامور است از این جهت اطاعت نمیکند

سپس فرمود ایگ وہ انصار برخی از شما هستند که اگر خدارا بهرچه بخواند

(۱) بحار ۱۳۱۲۰ واسد الغابه ۹۴٫۴

-29-

همسر عمر و با کشته شوهر

آنرا مستجاب میگرداند ، وعمرو از آنها است؛ آنگاه به هند همسر عمرو فرمود : از وقتیکه عمر و کشته شده فرشتگان بر او سایه افکنده و منتظرند در کجا دفن میشود ! هنگام دفن اجساد رسولخدا فرمان داد که چون میان عمرو وعبدالله پدر جابر صفا و صمیمیت بوده است هر دو را دريك قبر دفن كنيد ،

ها الله عليه

پس از آنکه دفن شدند ، پیامبر بهمسرش فرمود : ای هندالان شوهر

و برادر و فرزندت در بهشت باهم رفیقند ، هند تقاضا کرد دعا بفرمائید تاخداوند مرا نیز با ایشان محشور گرداند ؟ (۱)

(۱) بحار ۱۳۱٫۲۰ واسدالغابه ۹۴٫۴

خروج از نسخه موبایل