غالب بن عبدالله کلبی
فداکاری سرباز مسلمان
او یکی از یاران رسولخدا است که دارای
غالب بن عبد الله
کلبی
لیاقتی بود که او را برای کارهای بزرگ انتخاب
،میکرد، از جمله او را مأموریت داد تا بر قبیله بنی
ملوح حمله نموده و قبیله را غارت کند، و چون به قدید رسیدند باحارث بن مالك که یکی از افراد همین قبیله بود برخورد کردند، غالب او را گرفت و در بند کرد تا مبادا قبیله بنی ملوح را آگاه سازد.
حارث اظهار داشت که من برای مسلمان شدن از قبیله بیرون آمدم و
جز ملاقات ودرك حضور پیامبر هدفی ندارم ؟
غالب گفت: اگر مسلمان شده اى يك شب در بند بودن بر تو زیانی نیست و اگر مطلب دیگری است ما راهی جز این نداریم که با این وسیله خود را از گزند تو محفوظ داریم سپس او را به یکی از افراد لشگر سپرد و دستور داد
اگر اراده مخالفت و سرپیچی نمود او را گردن بزن (۱)
طبقات ۸۹٫۲ و سیره ابن هشام ۲۵۷٫۴
فداکاری سربازم سلمان
۸۳
جمعیتی که تحت سرپرستی غالب بود نزديك
فداکاری سرباز
محل قبیله (کدید) رسید جندب بن مکیث را بعنوان
مسلمان
بازرسی محل پیش فرستاد تا وضع قبیله را از
نزديك بازدید نموده محل احشام و اغنامشانرا دست بیاورد.
او از پشت تپه ای که مشرف بر محل بود خود را بالای تپه رسانید جمعیت رادید که از پای این تپه آب میگیرند هوا تاريك شده بود مردی از خیمه اش بیرون آمد و متوجه شد که بالای کوه چیز تازه ای است از همسرش پرسید نباشد سگها پوست یا مشگی را بالای تپه برده باشند؟ زن مختصری
از منزل خود بازرسی کرد و گفت : نه از اثاثیه ما چیزی گم نشده . پس تیروکمان مرا بیاور ؟ این مرد مسلمان اندیشید که اگر بخواهد مختصر حرکتی بخود دهد این مرد مشكوك شده و در مقام تحقیق بر می آیند و ایشان بهدف نمیرسند لذا حرکت نکرد! تیر اول آمد و بر پهلویش نشست ، آهسته تیر را بیرون کشید تیر دوم آمد و بر بازویش فرورفت آنرا نیز بیرون آورد و در کنار خود نهاد ، سپس آن مرد بهمسر خود گفت : اگر موجود جانداری بود حرکت میکرد زیرا تیرها خطا نکرد ، بنابر این فردا اول وقت برو و تیرها را بیاور تا از دست نروند .
نیمه های شب که همه خوابیدند و سر و صداها افتاديك مرتبه حمله نموده چند نفر را کشتیم و تمام احشامشان را یکجا حرکت دادیم هنوز راه زیادی نپیمودیم که جمیت انبوهی در تعقیب ما حرکت کردند ، همینکه از دره قدید بالا آمدیم جمیت رسیدند ولی بفضل پرودگار بدون سابقه بارندگی
٨٤
فداکاری سرباز مسلمان
سیلی عظیم در رود جاری گردید که حتی یکنفر از ایشان نتوانستند عبور کنند، آنها ما را تماشا میکردند که حیواناتشانرا میبریم و نمیتوانستند کاری انجام دهند ، بالاخره تمام احشامر اسالم خدمت پیامبر آوردیم(۱)
۱ – سيرة ابن هشام ۲۵۷٫۴ وطبقات ۸۹٫۲