فیروز دیلمی
فیروز دیلمی
* اسود عنسی کیست ؟
فیروز و کشتن اسود
فیروز دیلمی
او اهل فارس میباشد که کسری او وعده ای
را بجنگ حبشه فرستاد پس از فتح و پیروزی در صنعاء یمن اقامت گزید تا آنکه رسالت پیامبر در همه جا منتشر شد خدمت رسول خدا شرفیاب گردید و مسلمانی گرفت در حالیکه دوخواهر را بعقد نکاح خود در آورده بو درسولخدا فرمود یکی از آنها را طلاق ده ویکی را نگهدار، یکی از کارهای حساس و شگفت انگیز فیروز کشتن اسود عنسی است که در یمن دعوی پیامبری کرد ، و این عمل منتهی درجه ایمان و شهامت و شجاعت او را میرساند؛ فیروز در زمان خلافت عثمان زندگی را بدرود
گفت(۱).
اسود عنسی کیست ؟
صلا المشعليه
در زمانیکه پیامر هجرت بمدينه فرمود پادشاه یمن باذان بود ، پس از آنکه باذان و مردم یمن مسلمان شدند کمافی السابق حکومت
۱ – استيعاب ۱۹۹۳ واسدالغابه ۱۸۶٫۴
اسود عنسی کیست ؟
۱۵۷-
یمن را بباذان سپرد؛ ولی پس از آنکه باذان وفات کرد پیغمبر اسلام یمن را تجزیه نمود و هر قسمتی را بحا کمی سپرد ، عمرو بن حزم را بر نجران و خالدبن سعید بن عاص را بر مابین نجران وزبید و عامر بن شهر را بر همدان منصوب فرمود ، وصنعاء را به پسر باذان بنام شهر ،سپرد طاهر بن ابی هاله را حکومت عك واشعر بين داد ، ابوموسی را بر مأرب وجندرا به یعلی بن امیه سپرد ، و زیاد بن لبید انصاری را بر حضرموت و عكاشة بن ثور رابر سكاسك و سکون و قسمت های دیگریمن را بدیگران سپرد و معاذ از تمام این مناطق بازرسی میکرد .
تا اینکه پیامبر اسلام از حجة الوداع برگشت و مریض شد و خبر کسالتش در نقاط مسلمان نشین منتشر شد مسیلمه کذاب در یمامه وطليحة بن خالد اسدی در بنی اسد وغطفان وأسود عنسی که نامش عیهله پسر کعب بن عوف بود در یمن ادعای پیامبری کردند .
أسود مردی شعبده باز بود که بعضی از کارهای شگفت انگیز بعنوان معجزه نشان میداد ، و او را ذو الخمار میخواندند بلحاظ اینکه همیشه لچکی بر سر می بست و یا شیطانیکه با او رابطه داشت و مطالبی به او میرسانید خمار نام داشته است
أسود خروج کرد و ابتداء نجران را بتصرف در آورد و عمروبن حزم را فرار داد و از آنجا به صنعاء رفت و با شهر پسر باذان جنگید و اورا شهید کرد و آزاد همسر شهر بن باذان را بنکاح خود در آورد وصنعارا نیز بتصرف خویش در آورد در مدت کوتاهی بیشتر کشور پهناور یمن را متصرف شد و فرماندهانیکه از طرف پیامبر منصوب بودند بیشترشان در
-101-
فیروز و کشتن اسود
مأرب به ابوموسی پیوستند و برخی نیز بمدینه رفتند ، معاذ نیز به سکون پناهنده شد ولی از اینکه مبادا اسود به آن قسمت توجه کند هر اسان و خائف
بودند (۱)
پس از آنکه اسود بر یمن مسلط شد اکثر
فیروز و کشتن
مردم یمن به او گرویدند و آنانکه با سلامیت
اسود
خود باقی بودند در ظاهر با او همکاری میکردند
و تظاهر به ایمان میکردند و حتی به فیروز و دادویه که از همکاران فیروز بود شغلهائی واگذار کرده بود، در تمام حیطه حکومت اسود کسی در مقام
دفاع بر نیامد .
تا اینکه نامه رسولخدا به جشنس دیلمی وفیروزود ادویه رسید که در آن نامه ایشانرا امر کرده بود بهر نحویکه ممکن است اسود را بکشند و با کسانیکه در ایمان پایدارند مکاتبه کنند و از آنها نيز كمك
بخواهند .
این سه نفر با هم نشستند و بشور پرداختند تصمیم گرفتند که با قیس بن
عبد يغوث که از نزدیکان اسود بود و اسود بر اوظنین شده بود و او نیز برخود می ترسید در میان بگذارند، هنگامیکه نامه و پیام رسولخدارا به او ابلاغ کردند باجان استقبال کرد و با ایشان همدست گردید
مشکل کار اینجا بود که برخی از این مطالب را همزادش به اسود میرسانید اسود قیس را خواست و به او گفت: که بمن وحی شده که تو بادشمنان من پیوسته ای و مأمور شده ام ترا بکشم ؟ قيس
(۱) تاریخ کامل ۲۲۲٫۲
فیروز و کشتن اسود
-109-
قسم خورد که تو در نظرم بزرگتر از آنی که چنین افکاری برایم پیش بیاید. قیس مذاکرات میان او و اسود را به فیروز و همکارانش گزارش کرد ، و از طرفی اسود آنها را احضار کرد و تهدیدشان نمود ولی ایشان با عذر خواهی خلاص شدند اما ایشان از اسود هراسان بودند و اسود از ایشان !
مقارن اینحال پیامبر الله به سران و بزرگان یمن نامه هائی نوشت و ایشانرا فرمان داد تا با فیروز و همدستانش كمك كنند لذا سیل نامه های بزرگان بسوي ايشان سرازیر شد ایشان جواب دادند تا خبر ما بشما نرسیده
اقدامی نکنید
•
گودتاچیان اندیشیدند تا وقتیکه بخانه اسود راه نیافته ایم بهدف نمیرسیم فیروز نزد آزاد همسر اسود رفت و او را از هدف خودآگاه ساخت و کشته شدن شوهر سابقش را یاد آورشد و از او كمك خواست ؟
آزاد اظهار داشت: نزد من هیچکس دشمن تر از او نیست زیرارعایت حقوق الهی را نمیکند و از هیچ منکر و قبیحی خود داری نمینماید ، شما تصمیمتانرا بگیرید سپس مرا آگاه کنید تا شما را راهنمائی کنم .
در اینوقت اسود قیس را احضار کرد او باده نفر از قبیله مذحج و همدان نزد اسود رفت تا اگر ممکن شود اور ابکشد ولی زمینه دستش نیامد ،
در این ملاقات اسود به قیس چنین گفت :
هر چه من باراستی با تو سخن میگویم تواز در حیله و دروغ وارد
میشوی بمن میگرید اگر دست قیس را قطع نکنی گردن تر اقطع میکند .
.
قیس گفت : آیا صحیح است که من بخواهم رسولو فرستاده خدارا
-17–
فیروز و کشتن اسود
بکشم؟ اگر نسبت بمن مشکوکی هر چه را که صلاح میدانی انجام ده و مرا بکش که این یکبار کشته شدن برای من بهتر است از اینکه در قیامت مرا چندین بار بکشند
.
با این جملات اسود مطمئن شد و او را مرخص نمود در راه به گروه کودتاچیان برخورد و بایشان گفت شما کارتان را تعقیب کنید و او براه خود
ادامه داد .
سپس فیروز را خواست و گفت: فیروز ! آنچه از شما بمن میرسد
راست است ؟ من میخواستم ترامانندشتر نحر کنم فیروز اظهار داشت . چگونه ممکن است مخالفت ترادر مغزم پرورش دهم با آنکه شما پیامبر و فرستاده خدائیدو باضافه مارابخویشاوندی و دامادی افتخار دادی و با مناصبی سر فرازم ساخته ای ؟! و اگر به پیامبری شما اعتراف نمیکردیم بهیچ قمیتی حاضر نبودیم که باشما همکاری کنیم. فیروز و همکارانش دیدند که نزديك است نقششان بر آب شود گفتند خوب است با همسر اسود تماس بگیرم تاشاید راهی بروی ما بگشاید ، فیروز نزد آزاد رفت و داستانرا شرح داد ، او گفت : نگهبانان از هر طرف خانه را محاصره کردهاند بجزيك اطاق که ممکن است شب دیوارش را بشکافید و وارد شوید .
ولی متأسفانه موقعیکه فیروز خارج میشد با اسود تلاقی کرداورا گفت چرا بدون اجازه وارد خانه ام شدی ؟ گردنش را گرفت و فشر دوبر زمین زدنزديك بود او را بکشد که همسرش فریاد کشید : چه میکنی؟ پسر عمویم بدیدن من آمده تو با او این چنین رفتار می کنی ؟ اسودجاخورد
فیروز و کشتن اسود
و او را رها کرد .
-171-
فیروز پیش رفقایش رفت و ترس و تردیدشان بیشتر شد تا اینکه نیمه های شب فرستاده آزاد آمد و ایشان را :گفت آنچه مذاکره شد انجام دهید که لحظه تاخیر رو انیست.
هنگامیکه تاریکی همه جا را پوشانید و سروصداها افتاد فیروز و همکارانش همان نقطه ای را که نشان داده بود شکافتند و واردخانه شدند فیروز وارد اطاق خواب شد و همراهانش در همان اطاق كشيك ميدادند ؛ فیروز که واردشد صدای خرخر خواب اسود بلند بود و همسرش در بالینش نشسته بود اما همینکه فیروز وارد شد برخواست و نشست و گفت : فیروز مرا با تو چه کار است که از من دست نمیکشی؟
فیروز خواست برگردد ولی فکر کرد اگر در این بار کارش را یکسره نکند خود او وزن اسود نابود خواهند شد لذا بخود جرئت داد بايك حمله ضربه ای برگردنش وارد کرد و سپس زانوی خود را پشت گردنش نهادو گردنش را شکست اینوقت خواست خارج شود زن اسود دامنش را گرفت و کشید بخیال اینکه او را نکشته است ، فیروز گفت او را کشتم و ترا از شرش راحت ساختم، فیروز بیرون آمدورفقایش را آگاه ساخت آنها وارد شدند دیدند که مانند گاویکه سر بریده باشند خرخر میکند و همسرش با کارد سرش را از تن جدا میکند
•
نگهبانان در اثر شنیدن این صدا بطرف اطاق حمله کردند زن جلو
رفت و در پاسخ سؤال تحقیقانه ایشان گفت : خبری نیست بر پیغمبروحی نازل میشود و با این جمله جان کودتاچیان را خرید.
-۱۶۲-
فیروز و کشتن اسود
سپس نشستند و گفتند: چگونه بمردم اطلاع دهیم که طرفداران اسود نشورند و قتل و غارتی رخ ندهد گفتند: تا اذان صبح پنهان میکنیم آنگاه با اذان گفتن اطلاع می یابند ، در اذان صبح با گفتن اشهدان محمداً رسول الله و ان عيهله كذاب تمام مردم صنعاء فهمیدند کار اسود تمام شده است. در اینوقت پیغمبر اکرم در مدینه مریض بود صبحگاهان بمردم مدینه خبر داد که اسود کشته شد و مردی مبارک از قبیله ای مبارك رخجسته اورا کشت؛ ولی قاصدیکه خبر کشته شدن اسود را بمدینه آورد در آخر ربیع الاول تقريباً یکماه پس از رحلت رسولخدا ا بمدينه رسید . پس از کشته شدن اسود کسانیکه از طرف پیامبر حکومت داشتند به
محل حکومتهای خود بازگشتند . (۱)
(۱) کامل ابن اثیر ۲۲۳/۲
۱۶۳