ل

لبید بن ربیعه ( شاعر معروف)

لبید بن ربیعه ( شاعر معروف)

لبيد وشعر

جود و بخشش لبید

* لبيد دردم مرك

لبيدو قدرت نکوهش

وی از قبیله بنی عامر بن صعصعه و یکی از شعرای زمان جاهلیت که دارای معلقات بوده اند میباشد

لبيد بن ربعيه

او عموی حزام بن خالد بن ربیعه پدرام البنین مادر

حضرت ابی الفضل علیه السلام و یکی از اشراف شعراء جاهلیت و اسلام و از اسخیای عرب میباشد که همه جا نامش بزرگی برده شده است و هنگامیکه مسلمانی گرفت از مسلمانان پروپاقرص بودتا جائیکه در اثر پرداختن بقرآن سرودن شعر را ترك كرد

عمر در زمان خلافت خود بکوفه نوشت: از شعرائیکه در آن ناحیه هستند بخواهید تا اگر اشعاری در زمینه اسلام دارند برای ما بفرستند ؛ مغيرة بن شعبه حاکم کوفه پیام عمر را به را جز عجلي ولبيد بن ربيعه ابلاغ کرد ، راجز قصائدی طولانی برای مغیره فرستاد ولی لبیدسوره بقره را

-192-

لبيدو شعر

JT

نوشت و بمغیره داد و اظهار داشت خداوند عوض شعر سوره بقره و عمران را بمن عطا فرموده است، مغیره داستان دو شاعر را برای عمر نوشت، عمر پانصد دینار از حقوق راجز کاست و بر حقوق لبيد افزود!! میگویند تنها شعری که لبید پس از اسلام سروده این بیت است: الحمد لله اذلم ياتني اجلى حتى لبست من الاسلام سربالا یعنی خدا را سپاسگزارم که نمردم تا آنکه جامه ای از اسلام بر قامت خود پوشیدم ، میگویند این بیت را نیز پس از مسلمان شدنش گفته است: ما عاتب المرء اللبيب كنفسه والمرء يصلحه الجليس الصالح

یعنی برای شخص عاقل واعظ و ملامت کننده مانند خود او نیست با

آنکه همنشین شایسته شخص را بصلاح می آورد.

لبید در سال نهم هجرت مسلمان شد سپس بوطن برگشت مدتی در وطن خود بسر برد تا آنکه عراق بدست مسلمانان افتاد بکرفه منتقل شد و در آنجا بود تا در سال ۴۱ یا پس از شصت و چند هجرت در یکصد و چهل و یا یکصد و شصت سالگی زندگی را بدرود گفت (۱) ولی صاحب المنجد تاريخ تولدووفات لبیدرا ( ۵۶۰ (۶۶۱ میلادی میداند که وفات با ٤١ هجری تطبیق میکند و بنابراین صدو یکسال عمر کرده است و داستانیکه در آخر عنوان می آوریم شاهد صحت این نقل میباشد.

لبيد وشعر

چنانکه در بالا متذکر شدیم لبید از شعرائی بود که

اشعار خودشان را بعنوان افتخار و تحدی برخانه

(۱) اصابه و استیعاب ۳۰۷/۳ واسدالغابه ۲۶۱/۴ و سفينة البحار (لبد)

و طبقات ۴۴/۱

لبيدو شعر

-۱۹۵-

6

کعبه می آویختند ولی آنچه مقام شعری اور ابالا می برد گفته پیغمبر میباشد که فرمود: اصدق كلمة قالها الشاعر كلمة لبيد یعنی راسترین گفتاری که شاعری گفته است لبید است که میگوید:

١- الاكل شيء ماخلا الله باطل

٢ – نعيمك في الدنيا غرور وحسرة

و کل اناس سوف تدخل بينهم

و کل امری يوما سيعلم سعيه

و كل نعيم لا محالة زايـل

وعيشك في الدنيا محال وباطل

دويهية تصفر منها الانامل

اذا كشفت عند الاله المحاصل

۱- یعنی همه چیز جز خدا نابود است و هر نعمتی بناچار از بین میرود

۲- نعمتهای دنیا فریب و موجب حسرت است و زندگی در آن

پایان پذیر است

هر جمعیتی بزودی بیلائی دچار میشود (مرگ) که سرانگشتان

رازرد میکند.

-۴- هر کسی روزی بکوشش و آنچه کرده است آگاه میشود و آن

وقتی است که نزد خدا از نتیجه کارها پرده برداری میشود اشعار فوق از قصیده ایست که در مدح نعمان بن منذر پادشاه حیره سروده است (۱) بعضی خواسته اند بگویند که چهارمین بیت میرساند که این اشعار را پس از اسلام سروده است ولی چنین نیست بلکه در زمان جاهلیت نیز افرادی بوده اند که روی فطرت پاكوخردشان بوجود خدا وعالم قیامت معتقد بوده اند مانند قس بن ساعده وزيد بن عمرو بن نفیل و امثال ایشان که

در لابلای مجلدات پیغمبر و یاران نمونه های زیادی بچشم میخورد.

(۱) سفينة البحار (لبد)

-۱۹۶-

جو دو بخشش لبید

در زیبائی شعر لبید همین بس که فرزدق شاعر از راهی عبور میکرد

کسی را شنید که این شعر لبید را میخواند:

وجلا السيول عن الطلول كانها

زبر تجد متونها اقلامها

شنیدن این شعر چنان فرزدق را بتعجب واداشت که از اسب پیاده شد

و سجده کرد او را گفتند این سجده چه بود؟

گفت: من سجده شعر را میشناسم چنانکه دیگران سجده قرآن را

تشخیص میدهند (۱)

جود و بخشش لبید لبید بن ربیعه قبل از اسلام نذر کرده بود هر گاه باد صبا بوزد شتری نحر کند و در ديك بزرگی که

مخصوص خود او بود آبگوشت تهیه نموده مردم را اطعام کند ، در اواخر عمر فقیر و بی بضاعت شده بود ولی در هر حال میکوشید تا به نذر خودوفا کند، این موضوع را همه کس میدانست ، لذا هنگامیکه ولید بن عقبة بن ابی معیط حاکم کوفه بود بادصبا وزیدن گرفت، ولیدمنبر رفت و سخنرانی مفصلی ایراد کرد و ضمناً اظهار داشت: مردم شما حال لبید بن ربیعه جعفری را میدانید ، از شخصیت و جوانمردی او آگاهید وضمناً میدانید که چه نذرو پیمانی دارد ، او را در وفاء بنذرش كمك كنيد؟ از منبر فرود آمدپنج شتر و به نقل دیگر بیست شتر شخص ولید برای لبید فرستاد و ضمن اشعاری ازوی عذرخواست و مردم نیز هر کس بمیزان شخصیت خودشان شترانی برایش فرستادند. هنگامیکه نامه ولید همراه شتران به لبید رسید دختر پنجساله اش را

(۱) اصابه ۳۰۹/۳

P

لبيد دردم مرك

-19V-

گفت: هر چند امیر میداند که من ترك شعر نموده ام ولی تو جواب او را بده، دختر برخاست چند قدم بجلو رفت و بعقب برگشت مانند جنگجوئی که در ميدان جنك جولان میدهد و هم نبرد میطلبد این اشعارا سرود:

1- اذا هبت رياح ابي عقيل

طويل الباع ابلج عبشميا

ابا وهب جزاك الله خيرا

فعدان الكريم لـه معــاد

دعونا عند هبتها الوليدا

أعان على مروءته لبيداً نحرناها و أطعمنا التـر يـدا

و عهدى بابن أروى ان يعودا

۵- هنگامیکه بادابی عقیل ) کنیه لبید است ) بوزد در آنهنگام ولید را

میخوانیم . ۲ که او مردی دستباز و خوش رو و از قبیله عبشمی است تا روی جوانمردى لبيدرا كمك كند اى ابا وهب كنيه ولید است خدا جزای خير بتو بدهد که شتر انرا نحر کردیم و آبگوشت آنرا اطعام نمودیم. تکرار کن که شخص کریم انعامش را تکرار میکند و سابقه ایکه از

فرزند اروی دارم همین است (۱)

بنا بر نقل صحیحتر لبید در همان شبی که صبح آنروز

لبید دردم معاویه برای صلح با حضرت امام حسن الا

مرك

وارد کوفه شد از دنیا رفت در هنگام وفات

فرزندش را خواست و با او چنین وصیت کرد :

فرزندم پدرت نمرده است بلکه تغییر منزل و خانه میدهد لذا در

مرك من ناراحت مباش و نگذار کسی در کنار جنازه ام گریه کند ، چون

۱- بحار ۲۴۹۵۱ واسد الغابه ۲۶۱٫۴

-۱۹۸-

لبيد و قدرت نکوهش

قبض روح شدم چشمان مرا به بند مرا روی بقبله کن و روی مرا بپوش ديك بزرك مرا از طعام خوبی آماده کن و آنرا به مسجد ببر و همینکه امام سلام نماز را گفت نمازگزاران را اطعام کن وچون تمام افراد از غذا سیر شدند بگو : برادرتان لبید بن ربیعه رحلت کرده جنازه اش را بردارید آنگاه این اشعار را تلاوت کرد :

واذا دفنت اباك فاجعل فوقه خشبا وطينا

وصفائحا صما رواسيها تشددو الغصونا

ليقين حر الوجه سفساف التراب ولن يقينا

یعنی هنگامیکه پدرت را دفن کردی با چوب و گل و سنگ های سخت

روی قبر را بپوشان سپس با خاک انباشته کن تا آثارش را نگهدارد و هرگز

خاك آثار را در خود دفن نمیکند (۱)

لبيدو قدرت لبید نه تنها در سرودن اشعار مدح، قدرت و توانائی فوق العاده داشته است بلکه در هجوو

نکوهش

نکوهش افراد و اشیاء بدطولانی داشت داستانی

در زندگی او ثبت شده که به هجاء بقله نکوهش سبزی ) معروف است و این داستان هر چند ادبی و نسبتاً طولانی است و لیکن چون خالی از بهره های اخلاقی و اجتماعی نیست در این کتاب می آوریم :

فرزندان زیاد عبسی بنامهای عماره و انس وقيس وربيع بر نعمان

ابن منذر معروف، آخرین سلاطین حیره که از (۵۸۰ تا ۶۰۲ م) سلطنت

کرده است وارد شدند

ا – بحار الانوار ۲۴۹٫۵۱

لبيدو قدرت نکوهش

-199-

و از طرفی قبیله بنی عامر بریاست ابو براء عامر بن مالك نيز بر نعمان وارد شدند چون جمعیت بنی عامر در حدود سی نفر بودند لذا نعمان دستور داد خیمه ای برای ایشان زدند و مواقع غذا از در بارسلطنتی برای ایشان سفره می انداختند و لبید نیز که جوانی نورس بود در میان این افراد دیده میشد . ربيع عبسی همواره با نعمان بود و بیشتر اوقات با وي سريك سفره

می نشست و گاهی که افراد دو قبیله در مجلس پادشاه اجتماع میکردند. برسم جاهلیت بریکدیگر افتخار میکردند و محاسن و خوبیهای خود را می شمردند ، ربیع که دید قبیله بنی عامر نزد نعمان دارای موقعیتی بسزا هستند برایشان حسد برد و از طرفی در یکی از جنگهای قبیله ای اسیر ایشان شده بود لذا کینه دیرینه اش نیز او را وا میداشت تا از بنی عامر انتقاد کند؛ خلاصه باندازه ای از بنی عامر تنقید کرد و معایب آنها را نزد سلطان شمرد تا آنکه نعمان از ایشان رو گردان شد و نسبت بآنها بی مهری نشان میداد تا جائیکه دستور داد خیمه را کندند و سفره را نیز بر چید وحتی یکروز برای عرض حاجت پیش سلطان آمدند مورد بی مهری قرار گرفتند !

در این مدت لبيد بمحضر سلطان نرفته بود زیرا چون جوان بود

او را مامور رسیدگی شترها و اسباب و بار خود کرده بودند و شاید اورا

هنوز شایسته حضور سلطان نمیدانستند

افراد قبیله بنی عامر آخرین بار که از محضر سلطان برگشتند همه

متاثر و افسرده خاطر بودند و درباره رقیبشان ربیع بن زیاد به نجوا پرداختند، لبید پرسید چرا نجوا میکنید و بیخ گوشی حرف میزنید ؟

بتو مربوط نیست ترا نرسد که در کار بزرگان دخالت کنی ! با من در میان بگذارید شاید بتوانم چاره کنم ؟

6

لبيدو قدرت نکوهش

– بروگم شو بچه فضول .

حالا که چنین است من هم از این پس بشما كمك نميكنم نــه شترانتانرا می چرانم و نه از اثاثیه تان نگهداری میکنم مگر آنکه مراهم

در جریان بگذارید

آری دائی تو توجه پادشاهرا از ما گردانده و او را نسبت بمایی ساخته است ) چون مادر لبید از قبیله عبس بود و این موقع همسر ربیع بود از این جهت دائیش خوانده اند

مهر

میتوانید پای مرا بمجلس نعمان باز کنید ؟ که اگر در مجلس سلطان با او رو برو شوم او را چنان معرفی کنم که هرگز نعمان او را

نپذیرد !

راستی میتوانی چنین کاری انجام دهی ؟

– آری میتوانم .

باید امتحان بشوی و ترا درباره این بو ته سبزی آزمایش میکنیم

اينك این بوته را نکوهش کن ؟

بوته گیاهی بنام تر به جلورویشان قرار داشت که خیلی کم برك بود و شاخهای نازک خود را روی زمین گسترده بود؛ لبید شاخه ای از آنرا چیدو در دست گرفت و گفت: این سبزی تر به است که چنان بدبو و پست است که هیچ آتشی آنرا پاک نمیکند ، و خانه ای را آباد نمی سازد ، همسایه ایرا پناه نمیدهد ، چوبش بسیار ضعیف و شاخش خوار وذلیل ، جایش تنك ، روئیدنش كند ، جز گرسنه آنرا نمیخورد ، و جز شخص قانع گرد آن نمیگردد ، شاخش از تمام سبزیها کمتر ، و جایگاهش زشتر ؛

لبيدو قدرت نکوهش ؟

۲۰۱

و چیدنش دشوار تر ، پس مرك و خواری بر آنچه در کنار اوجای

گیرد (۱)

سپس گفت : این مرد عبسی را بمن واگذارید تا باخواری وسر افکندگی شرش را از شما برگردانم و حتی در کار خود حیرانش سازم ؟ عامر گفت: شب این پسر را در نظر بگیرید اگر با خیال راحت بخواب رفت بدانید از او کاری ساخته نیست و این جملات تصادفی بوده است ، ولی اگر بخواب نرفت بلکه در فکر و مطالعه بود معلوم است اهل میدان او است اول شب بارفقایش خوابید ولی همینکه چشمها بخواب رفت برخاست و یکی از شتران تیز رو را سوار شد و تا صبح بتاخت و تاز پرداخت ورجز خواند !

روز بعد اول وقت سرش را اصلاح کردند و دو کیسو برایش قرار دادند و لباس زیبائی بر او پوشانیدند و باتفاق به مجلس نعمان رفتند ، هنگامیکه وارد شدند پاد شاهرا دیدند که باربیع مشغول صبحانه اند ، چون از غذا فارغ شدند باریافتند ، مطلب خود را گفتند یعنی خواسته .. ها شانرا پیشنهاد کردند ، ربیع در میان سخنانشان دوید تا نعمان را از استماع سخنان ایشان منصرف کند !

(۱) هذه البقلة التربة التفلة الرذلة التي لاتذكى نا را ولا تؤهل دارا ولا تستر جارا ، عودها ضئيل و فرعها ذليل وخيرها قليل بلدها شاسع ونبتها خاشع

و آكلها جايع والقيم عليها قانع اقصر البقول فرعا واخبثها مرعى واشدها قلعا مخرباً لجارها وجدعا .

-۲۰۲-

لبيدو قدرت نکوهش

لبيد اينموقع برخاست و رسم اعراب در آنوقت این بود : هريك از شعراء که میخواست دیگری را نکوهش کند نیمی از سرش را روغن میمالید و لباس روئین را از تن بیرون میکرد و یک لنگه کفش را نیز بیرون می آورد و به رجز خواندن میپرداخت ، لبید نیز چنین کرد و جلو ربیع و نعمان در آمد و گفت :

یا رب هیجا هي خير من دعة

نحن بني ام البنين الا ربعة

اذلا تزال ها متى مقزعة و نحن خير عامر بن صعصعة المطعمون الجفنة المد عدعة و الضاربون الهام تحت الخيضعة مهلا أبيت اللعن لا تاكل معه ان استه من برص ملمعة و انه يدخل فيها اصبعه

يد خلها حتى يو ارى أشجعه

كانه يطلب شيئا ضيعه

۱ – چه بسيار جنك كه از سکوت بهتر است و سرم همواره تراشیده

و آماده است .

۳-۲ – اگر ما را نمیشناسیما فرزندان چهارگانه ام البنین هستیم که بهترین افراد قبیله عامر بن صعصعه اند که بادیگهای پر مردم را اطعام میکنند و در میدان جنگ سرها را از زیر کلاه خود برمیدارند

-۴ نعمان ، پادشاها ! با این مردهم کاسه نشو که ما تحتش دارای

مرض برص است

۵- برای خاراندنش انگشتش را تابیخ فرو میکند مثل کسیکه در

آنجا چیزی گم کرده باشد و میخواهد آنرا بیابد . لبید که این اشعار را خواند نعمان بگوشه چشم نگاه عمیقی به ربیع

لبيدو قدرت نکوهش

افکند و گفت تو چنین هستی ؟

ربیع : بخدا قسم این پسر احمق پست دروغ میگوید.

نعمان . اف بر این طعام که مرا از آن متنفر ساخت .

۲۰۳

آری من نسبت بمادرش این عمل را انجام داده ام چون مادر لبید در نکاح ربیع بود .)

لبيد : از تو این عمل بعید نیست اما آنزن این کاره نیست! نعمان دستور داد همگی از مجلس خارج شوند و دستور داد خیمه ای را که برای ابو براء زده بودند دوباره بزنند و همان احترامات قبلی را رعایت کنند، و ربیع نیز بمنزل خود برگشت ، اما نعمان برای جبران شکست خاطرش دو برابر آنچه قبلا با و جایزه میداد برایش فرستاد ربیع برای نعمان نوشت من حاضرم کسانی را بفرستی مرا معاینه

کنند تا معلوم شود که من دارای چنین مرضی نیستم .

نعمان پاسخ داد : دیگر نمیتوانی لکه ای را که لبید بدامنت زده است پاک کنی و از سر زبانها برداری باین جهت دیگر نمیتوانی در مجلس سلاطین بنشینی (۱)

نتیجه ایکه این داستان بما می آموزد همان مثل معروف است که

چه مکن که خودافتی ، یا آنکه : دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمر

(۱) امالی سید مرتضی ۱۸۹/۱

دکمه بازگشت به بالا