نعیم بن مسعود
نعیم و جنگ احزاب
وی از قبیله بنی غطفان بود و با طایفه بنی قریظه از قبایل یهود دوستی داشت و هر گاه پیش کعب بن اسد که از بنی قریظه بود میرفت تا وقتیکه پیش آنها بود از وی پذیرائی می کردند و موقع مراجعت خورجین او را پر از خرما و سایر خوراکیها میکردند تا برای خانواده اش ببرد ، نعیم، در پیش آمد جنگ خندق مسلمان شد و زمینه ای چید که جمعیتها را پراکنده ساخت!
چون دستجات مختلف اعراب و یهودیان اطراف نعیم و جنگ احزاب مدینه همدست شدند که با پیامبر اسلام بجنگند تا اورا از میان بردارند نعیم بن مسعود نیز با طایفه غطفان بجنگ مسلمانان آمد، ولی در ایامیکه مدینه را محاصره کرده بودند علاقمند به اسلام شد و نور ایمان در دلش تابید بدون اطلاع از قبیله اش در مسجد بر پیامبر وارد شد ، پیامبر میخواست نماز عشا را به بند دچون او را دید شناخت و لذاایستاد و فرمود: نعیم کاری داشتی؟ برای چه باینجا آمده ای ؟ آمده ام ترا تصدیق کنم و بر صدق پیامبریت گواهی دهم: اشهد ان لا اله الا الله واشهد انك رسول الله، اينك هرچه دستور میدهی در انجام آن حاضرم و هر کاری میتوانم انجام دهم زیرا هیچکس از ایمان من اطلاع ندارد .
پیامبر فرمود : تامیتوانی جمعیت را پراکنده ساز و آنانرا از جنگ باما بازدار .
مانعی ندارد اما ممکن است برای رسیدن باین هدف مجبور گردم
بشما توهین کنم ؟
مانعی ندارد هرچه خواستی بگو ؟
نعیم برگشت و یکر است پیش بنی قریظه رفت و گفت : شما میدانیدکه دوست شما هستم ؟
آری ، پیشنهادات شما پذیرفته است و ما بتو اطمینان داریم. شما باغطفان وقريش همکاری کرده اید تا با محمد بجنگید ، اما حساب کرده اید شما در چنگال محمد قرار دارید و نمیتوانید از این سرزمین بجای دیگر بروید زیرا زنان و فرزندان و اموالتان اینجا است، اما قریش و همکارانشان اگر پیش رفت کردند و غنیمتی بچنك آوردند میگیرند و اگر به بینند هوا پشه دارد بسرزمین و جا و مکانشان بر میگردند ، آنوقت شما می مانید و محمد و مسلماً قدرت مبارزه با او را ندارید .
ما به ایشان وعده همکاری داده ایم صلاح چیست و چه کنیم؟ شما میتوانید چندنفر از سرانشانرا گرو بگیرید تا با جدیت تمام بجنگند و در غیر اینصورت صلاح نیست که خودتانرا به مهلکه اندازید !
راست میگویی باید چنین کنیم ، از راهنمائی شما متشکریم که حق دوستی را بجا آوردی!!
از آنجا به نزد ابوسفیان رفت و اظهار داشت: آمده ام تا شما را خبری دهم ولی خواهش میکنم منتشر نشود که از ناحیه من بدانند. ابوسفیان – مطمئن باش که از پیش من هرگز درز پیدا نمی کند! میدانید که بنی قریظه از پیمانی که باشما بستند پشیمان شده و میخواهند سابقه خراب خودشان با محمد صلى الله عليه و آله جبران کنند
نه مگر چه شده؟
بله ، من پیش ایشان بودم که برای محمد پیام فرستادند ما هفتاد نفر از سران قریش را دست بسته تحویل شما میدهیم آنها را بکشید و سپس اجازه دهید که قبیله بنی نضیر به سرزمین و آب و خاك خودشان برگردند وبكمك شما باقریش میجنگیم تا آنها را بمکه باز گردانیم ، بنابراین اگر پیش شما فرستادند و کسانی از شما را گروگان خواستند
موافقت نکنید که به چنین سرنوشتی دچار خواهند شد ! سپس نزد قبیله غطفان که فامیل خود او بودند رفت و همین پیشنهاد
را داد !
ماه شوال فرارسید مردم قریش و غطفان از طول کشیدن محاصره مدینه خسته شدند، عکرمة بن ابی جهل را با چند نفر از قریش و غطفان نزد بنی قریظه فرستادند که محل ما جای ماندن نیست تمام حيوانات ماهلاك شدند فردا آماده جنگ با محمد شوید که دیگر خسته شده ایم .
بنی قریظه جواب دادند: اولا فردا شنبه است و روز شنبه کاری نمیکنیم
و ثانیا می ترسیم که شما ما را بگذارید و فرار کنید و ما زیر چنگال اوئیم لذا با شما همراهی نمیکنیم مگر آنکه گروگانی بما دهید تا مطمئن باشیم که مارا تنها نمی گذارید فرستادگان که برگشتند و پاسخ آوردند ، قریش و غطفان گفتند : نعیم بن مسعو در است میگفت.
قریش نیز پیغام دادند که ما حتی یکنفر راگرو نمیدهیم ! بنی قریظه هم اینموقع نعیم را تصدیق کردند ، و هر دو دسته از كمك يكديگر مأیوس گردیدند
خداى بزرك هم پیامبرش را یاری کرد بادی سرد بر ایشان وزید که نه آتشی باقی گزارد و نه خیمه و چادر ، پیامبر که از اختلاف کلمه در میان احزاب آگاهی داشت ، حذيفة بن يمان را خواست و اور امامور ساخت تا از سپاهیان کفر برایش خبری بیاورد و سفارش کرد که دست به اقدامی نزن. حذیفه از حصار خارج گردید و خود را بجرگه ابوسفیان رسانید ، ابو سفیان گفت هر که دست پهلو دستی خود را بگیرد و یکدیگر را معرفی کنند که میخواهم سخنی بگویم، حذیفه پیش دستی کرد و دست رفیق پهلوئی خود را گرفت و پرسید کیستی ؟ او گفت : فلان ، چون ابوسفیان که مطمئن گردید کسی غریبه نیست ! اظهار داشت: تمام حیواناتمان هلاک شدند ، بنی قریظه هم با ما ناروزدند، این باد را هم می بینید که چه میکند !
برخیزید و بسوی وطن خود کوچ کنید که من رفتم !! ابوسفیان برخاست و از شتابیکه داشت دست شترش را باز نکردو پرید سوار شد و حیوانر ازد تا حرکت کند ، شترش روی سه دست و پا ایستاد و با این وضع براه افتاد! اگر پیامبر سفارش نکرده بود به آسانی ابوسفیان را میکشتم قریش با ابوسفیان حرکت کردند و چون خبر به قبیله غطفان رسید آنها هم کوچ کردند ، پیامبر که از حرکتشان آگاه شد فرمود: اينك ما با ایشان خواهیم جنگید !