ع

عبد الله بن زبیر

عبد الله بن زبیر

عبدالله وعداوت بنی هاشم

علاقه ابن زبیر به ریاست

عبدالله و خلافت

کشته شدن عبد الله

عبدالله بن زبیر

او پسر زبیر بن عوام پسر عمه پیغمبر اکرم و

مادرش اسماء دختر ابو بکر بن ابی قحافه خواهر

عایشه همسر پیغمبر می باشد پس از هجرت به مدینه از مادر متولد گردید مردی ظاهر ساز و ریاکار بود ، به امید و انتظار خلافت تظاهر به نماز و روزه می نمود ، بسیا روزه میگرفت و در اوقات بیکاریش به نماز مشغول می شد، بعضی از شبها را در حال قیام و شب دیگر را به حال رکوع وشب سوم رادر سجود صبح میکرد ، میگویند در يك رکوع نمازش سوره بقره و آل عمران ونساء ومائده راکه متجاوز از شش جزوه قرآن است تلاوت كرد ، و يك هفته تمام با يك بار طعام روزه میگرفت و چون شب شنبه هنگام افطار می رسید دستور میداد يك كاسه روغن آماده می کردند و مقداری شیر بر آن می دوشیدند و مختصری صبر در آن می ریخت و می

آشامید تا صبر

روده ها را باز کند و روغن تشنگی را بر طرف کند و شیر هم غذایش باشد .

ابن زبیر با تمام علاقه اش به ریاست و سلطنت اظهار به زهد و بی

اعتنائی به دنیا میکرد و خود را عائد بیت الله ، یعنی مجاور و پناهنده به

عبدالله وعداوت بنی هاشم

-١٦١

خانه خدا می نامید و می گفت : شكمم يك وجب بیش نیست ، برای این مقدار ظرفیت چه ارزش دارد که انسان اطراف دنیا بچرخد ، من مجاور خانه کعبه و پناهنده به خدا هستم !!!

عبدالله روز سه شنبه چهاردهم جمادی الاولی سال ۷۳ در مکه

کشته شد . (۱)

از علی بن ابیطالب نقل شده که فرمود :

عبدالله و عداوت ما زال الزبير منا حتى نشأ ابنه المشؤم یعنی همواره زبیر ، باما و از ما بود تا وقتی که پسر

بنی هاشم

نا مبارکش عبدالله بزرگ شد . آنگاه مخالف و دشمن ما گردید.

از جمله دشمنیهای وی با بنی هاشم حسن پسر محمد حنفیه را در زندان غارم که زندانی بسیار تاريك و موحش بود ، زندانی کردو می خواست او را بکشد ، ولی حسن با حیله ای از زندان فرار کرد لذا شاعر در این زمینه به ابن زبیر خطاب میکند :

تخبر من لاقيت انك عائذ

بل العائد المظلوم في سجن غارم

به کسی که خود را عائذ بیت الله میخواند خبرده که پناهنده مظلوم

آن است که در زندان غارم است .

تمام افرادی که از بنی هاشم در مکه بودند از جمله محمد حنفیه

وابن عباس را در شعب زندانی کرد و هیزم فراوانی جمع کرده بود تا ایشان را آتش بزند و بسوزاند و اگر احياناً يك جرقه آتش در آن هیزمها می افتاد

يك نفر از مرگ خلاصی نداشت زبیر روزی در خطبه و سخنرانیش اظهار داشت که مردم با ما

(۱) اسدالغابه ۱۶۱/۳ مروج الذهب ۹۹/۲

-١٦٢

علاقه ابن زبیر به ریاست

بیعت کردند جز این پسر بچه یعنی محمد بن حنفیه از بیعت سرپیچی میکند ، اگر تا غروب بیعت نکند کارش را یکسره خواهم کرد و خانه اش را بر او آتش خواهم زد! ابن عباس به وی پیشنهاد کرد که من از این مرد اطمینان ندارم خوب است با او بیعت کنی

ابن حنفیه گفت: يك قدرت قوی او را مانع خواهد شد ! ابن عباس از گفتار محمد در شگفت شد ، انتظار غروب آفتاب را داشت ، هنوز آفتاب غروب نکرده بود که چهار هزار نفریکه مختار از مردم کوفه به حمایت بنی هاشم اعزام کرده بود رسیدند و ایشانرا نجات دادند ، تعجب اینجاست که رئیس این جماعت به ابن حنفید گفت اجازه دهید تا شراین مرد را بکنیم ولی محمد اجازه نداد .

عبدالله بن زبیر چهل روز خطبه خواند و در خطبه اش بر پیغمبر صلوات نفرستاد ، در مقام اعتذار میگفت: علت اینکه صلوات را ترك کرده ام اینست که جماعتی باشنیدن نام رسول خدا باد به دماغ می افکنند (۱)

علاقه ابن زبیر به ریاست

عبدالله بن زبیر از طفولیت تادم مرگ عشق و علاقه

ریاست را در مغز خود پرورش می داد چنانکه نقل

شده: در زمان پیغمبر دزدی را خدمتش آوردند حضرت ابتداء دستور به قتلش داد گفتند: دزدی کرده است فرمود دستش را ببرید این مرد بارها دزدی کرد تا تمام دست و پایش بریده شد برای آخرین بار در زمان ابو بکر دزدی کرد ابوبکر گفت پیغمبر ترا خوب شناخت که در اولین مرتبه دستور قتل ترا

صادر فرمود

(۱) مروج الذهب ١٠٠٫٩٩/٢

علاقه ابن زبیر به ریاست

-174-

سپس به چند نفر از جوانان مهاجر و انصار فرمان داد ببرید این مرد را بکشید عبدالله بن زبیر گفت : مرادر اجراء این کار برخود امیر سازید جوانان

پذیرفتند و او را برخود امیر نمودند تا این مرد را بکشتند چون ابن زبیر در مکه دعوی خلافت کرد و مردم مکه با او بیعت کردند یزید به حاکم مدینه دستور داد لشکری برای سرکوبی وی به مکه اعزام نماید حاکم مدینه لشکری به سرپرستی عمرو بن زبیر برادر همین عبدالله که در عقیده مخالف او بود به مکه فرستاد در نتیجه عبدالله غالب شد برادر خود را دستگیر کرد و با بدن برهنه جلو مسجد الحرام نگه داشت آنقدر تازیانه زد تا زیر

تازیانه جان داد .

هنگامی که حضرت امام حسین در مکه بسر می برد عبدالله بن زبیر برای اینکه میدان فعالیت را برای خود مهیا سازد به امام پیشنهاد کرد: اگر من به اندازه شما در کوفه پیرو داشتم لحظه ای از آنجا دور نمیشدم، سپس برای اینکه از خود نیز رفع تهمت کند گفت : هر چند اگر در مکه هم بمانید و بخواهید قیام کنید کسی با شما مخالفت نمیکند . وقتی که امام اراده کرد از مکه خارج شود فرمود : از دنیا هیچ چیز نزد عبدالله دوستنر از این نیست که من بروم زیرا میداند باوجود من نوبت به او نمی رسد و هیچکس او را بر من مقدم نمی دارد لذا دوست دارد من خارج شوم تا زمینه خلافت برایش آماده شود.

و این معنی یعنی علاقه ابن زبیر به خلافت بر همگان روشن بوده است لذا موقعی که امام از مکه خارج شد ابن عباس عبدالله را دیدار کرد به وی گفت: قرت عينك چشمت روشن که حسین به سوی عراق

۱۶۴-

عبدالله وخلافت

حرکت کرد و شهر مکه برای تاخت و تاز تو بی مانع است سپس این شعر

را خواند

يا لك من قنبره بمعمر

خلالك الجوفبيضي و اصفرى

است

و نقرى ما شئت ان تنقرى

ای قنبره ایکه در معموره زندگی میکنی فضا برای پرواز توخالی پس تخم کن و آواز بخوان و هرجاکه خواهی لانه بساز . (۱) پس از آنکه حضرت سید الشهداء شهيد

عبدالله و خلافت

گردید قدرت یزید شکسته شد ، از هر طرف

صدای مردم به مخالفت بلند گردید. مخصوصاً پس از مرگ يزيدومعاوية بن بلندگردید. یزید هر که از گوشه ای به خلافت سر بلند می کرد و ابن زیاد در بصره و افرادی از بنی امیه و بنی مروان نیز در شام دعوی خلافت کردند . عبدالله بن زبیر از این موقعیت استفاده کرد و میدان حکومت خود را توسعه داد اهل مکه با او بیعت کرده بودند ، مختار را از جانب خود به کوفه فرستاد و مردم عراق باوی بیعت کردند ، یزید در سال ٦٣ مسلم بن عقبه را که پس از واقعه حره معروف به مسرف گردید به مدینه فرستاد تا پس از آن به مکه رفته وفتنه ابن زبیر را خاموش سازد

هم

مسلم بن عقبه پس از آنکه آن فاجعه بزرگ را در مدینه مرتکب گردید به عزم مکه حرکت کرد ، در راه مریض شد . حصين بن نمیر را رئيس لشکر شام گردانیدو به جانب مکه اعزام داشت و خود آن ملعون در ابواء به جهنم واصل شد، حصین بن نمیر شهر مکه و عبدالله بن زبیر را محاصره کرد و از بالای کوه مکه خانه کعبه را سنگباران کردند و در نتیجه دو نفر از برادران

(۱) مروج الذهب ۲ قاموس الرجال ۴۵۱/۵

عبدالله و خلافت

۱۶۵

عبدالله کشته شدند و در مسجد خیمه ای نصب کر دو هر گاه یکی از یارانش مجروح می شد در آن خیمه از او نگهداری میکردند تا در روز ششم ربیع الاول سال ۶۴ در اثر آتشی که به وسیله منجنیق بر بام کعبه ریختند ، خانه کعبه و پردهها و چوبهایش سوخت و به زمین ریخت ولی ابن زبیر از داخل شهرو شامیان از خارج جنگیدند تا آنکه تیری جلو قدم ابن زبیر بر زمین نشست، عبدالله گفت در این تیر خبری است مشاهده کردند که همراه تیر نامه ای است و در آن نوشته اند یزید بن معاویه روز پانزدهم ربیع الاول هلاك شده است . ابن زبیر و همراهانش خوشحال شدند و به شامیان اعلام کردند برای چه می جنگید با آنکه آن مرد سرکش شما هلاک شده است ، حصین به عبدالله پیشنهاد کرد امشب در بطحاء با تو ملاقات کنم

نیمه های شب ابن زبیر و حصین بن نمیر در خیمه ای خلوت کردند

حصین گفت: در میان مردم شام مطاعم و حرف مرا رد نمی کنند

میبینم مردم حجاز هم از شما راضی هستند با تو بیعت میکنم به شرط آنکه از خونهائی که در مکه و مدینه ریخته ایم مؤاخذه نکنی و با من بشام بیائی تا از مردم شام برایت بیعت بگیرم زیرا دوست ندارم سلطنت در

حجاز باشد .

ابن زبیر نه بخدا قسم ندشام میآیم و نه از خونها صرف نظر می کنم و

کسانی را که خانه خدا را آتش زدند کیفر میکنم . حصین : اگر سخن مرا بپذیری دو نفر در خلافت تو مخالفت نمیکنند ابن زبیر : نه قبول نمی کنم .

حصين : خدا تر اوکسانی را که خیال میکنند، تولایق خلافت هستی

لعنت کند ، بحدی بی عقلی که من آهسته با تو صحبت میکنم و تو داد می زنی

۱۶۶

گشته شدن عبدالله

حصین از خیمه بیرون آمد و با لشکرش به جانب شام حرکت کرد . پس از مرگ معاویه پسریزید همه مردم شام و مصر نیز با ابن زبیر بیعت

کردند به جز مردم اردن که امتناع ورزیدند (۱)

کشته شدن عبد الله

پس از آنکه مردم شام باعبدالملك مروان بيعت کردند و بر عراق مسلط گردید و مصعب برادر زبیر را کشت تصمیم گرفت برای دفع ابن زبیر لشکری به مکه بفرستد ، حجاج بن یوسف اظهار داشت: در خواب دیدم عبدالله بن زبیر را از سر تا قدم پوست كندم عبدالملك گفت : تو خود مأمور این کار خواهی بود ، حجاج باهزارو پانصد نفر عازم مکه گردید، عبدالملك هم مرتب بالشكر اوراكمك مي كرد، حجاج مکه را محاصره کرد و منجنیق بر کوه ابوقبیس نصب کرد وعبدالله اهل مکه را سنگباران می کرد .

عبدالله نزد مادرش اسماء ذات النطاقین که در حدود صد سال داشت و از چشم نابینا شده بود رفت، اظهار داشت مادر، مردم و بستگانم مراخوار کردند و تنها گذاشتند مادرش گفت: بچه های بنی امیه با تو بازی نکنند عش کریماً و مت کریماً زندگی کن بزرگوار و بمیر بزرگوار. عبدالله گفت مرا امان می دهند آیا. بپذیرم ؟ گفت: فرزندم لاترض الدنية ، به پستی راضی مشو ، زیرا مرگ حتمی است گفت میترسم پس از کشتن مرا مثله کنند ، یعنی گوش و دماغ مرا ببرند ، گفت : ان الكبش اذا ذبح لم يا من السلخ گوسفند را که کشتند ایمن از پوست کندن نیست!! و پوست کندن او را اذیت نمیکند .

در روایتی است که یکی از روزهایی که محاصره بود از مادرش دیدار

(۱) عقد الفريد ۳۹۲/۴ مروج الذهب ۱۰۵/۲

کشته شدن عبدالله

۱۶۷

کرد ، مشاهده نمودکه مادرش از مرض ناله میکند ، عبدالله گفت: چرا ناله میکنی؟ مرگ راحت است ، اسماء گفت: انتظار مرگ مرا میبری ولی من امیدوارم زنده باشم تا ترا پیروز به بینم یا کشته ات را ببینم و اجرم زیاد گردد!! عبدالله کشته شد و حجاج سرش را به شام فرستاد و بدنش را به دار آویخت ، مادر عبدالله از حجاج خواست تا اجازه دهد بدن عبدالله را دفن کند،

حجاج اجازه نداد . (۱)

(۱) عقد الفريد ۴۱۴/۴ تا ۴۱۸ مروج الذهب ۱۲۳/۲

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا