ابورافع
ابورافع؛ آزادشدهی پیامبر اسلام
ابورافع ابتدا غلام عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر اسلام، بود. عباس او را به پیامبر بخشید، و زمانی که ابورافع اسلام آوردن عباس را به پیامبر اطلاع داد، حضرت او را به عنوان مژدگانی آزاد کرد. سپس، سلمی، کنیز پیامبر، به عقد او درآمد. سلمی بعدها قابلهی ابراهیم، فرزند پیامبر، شد و در خیبر نیز همراه ابورافع بود.
فرزند ابورافع، عبیدالله، حاصل این ازدواج بود.
ابورافع در جنگهای احد، خندق و سایر نبردهای پیامبر اسلام شرکت داشت، اما در جنگ بدر حضور نداشت. خاندان او یکی از برجستهترین و اصیلترین خاندانهای اسلامی به شمار میرفت؛ بهگونهای که برخی از اشراف مدینه در صدر اسلام از نسل او بودند.
او پس از رحلت پیامبر نیز در کنار امیرالمؤمنین علی (ع) باقی ماند و نقش خزانهدار ایشان را داشت. دو فرزند او، عبیدالله و علی، از کاتبان حضرت علی (ع) بودند.
ابورافع و حادثهی مار در حجرهی پیامبر
ابورافع میگوید:
«روزی بر پیامبر وارد شدم، حضرت در حال خواب یا نزول وحی بود. ناگهان کنار حجره، ماری را دیدم. ترسیدم که آن را بکشم و پیامبر بیدار شود. برای محافظت از ایشان، میان پیامبر و مار خوابیدم تا آسیبی نرساند.»
پس از مدتی، پیامبر بیدار شد و مشغول قرائت این آیه بود:
«إِنَّمَا وَلِيكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» (سوره مائده، آیه ۵۵)
«همانا سرپرست شما خدا، رسول او، و کسانی هستند که ایمان آورده، نماز را برپا میدارند و در حال رکوع صدقه میدهند.»
سپس پیامبر فرمود:
«شکر خدا را که عمل علی را پسندید. این فضیلت بر او مبارک باد.»
حضرت متوجه ابورافع شد و فرمود:
«اینجا خوابیدهای؟»
ابورافع ماجرا را توضیح داد. پیامبر فرمود:
«برخیز و مار را بکش.»
سپس دست او را گرفت و فرمود:
«نظر تو دربارهی کسانی که با علی میجنگند چیست؟ او برحق است و آنان بر باطل. جنگیدن با ایشان جهاد در راه خداست، و هر کس توان جنگ ندارد، باید در قلبش از آنان بیزاری جوید.»
ابورافع پاسخ داد:
«ای رسول خدا، از خدا بخواهید که اگر زنده ماندم، مرا یاری کند تا در برابر آنان بجنگم.»
پیامبر دعا کرد و فرمود:
«خدایا، اگر او آن گروه را درک کرد، او را تقویت کن.»
ابورافع و گردنبند بیتالمال
در زمان خزانهداری ابورافع نزد امیرالمؤمنین علی (ع)، ایام عید فرا رسید. امکلثوم، دختر حضرت علی (ع)، نزد او آمد و گفت:
«این گردنبند را که در خزانه است بهطور عاریتی به من بده تا روز عید از آن استفاده کنم، سپس آن را بازگردانم.»
ابورافع گفت:
«میترسم تلف شود. اگر چنین شود، جواب پدرت را چه بدهم؟»
امکلثوم تضمین کرد که در صورت آسیبدیدگی، مسئولیت آن را بر عهده گیرد.
روز عید، حضرت علی (ع) گردنبند را در گردن دخترش دید و فرمود:
«امکلثوم! آیا این گردنبند از بیتالمال است؟»
او گفت:
«بله، آن را بهصورت عاریهی تضمینشده از ابورافع گرفتم تا در روز عید استفاده کنم و سپس بازگردانم.»
حضرت علی (ع) فرمود:
«آیا همهی زنان مسلمان چنین گردنبندی دارند که تو بخواهی از بیتالمال استفاده کنی؟ فوراً آن را بازگردان. اگر ضمانت نکرده بودی، اولین دستی که در دوران خلافت من قطع میشد، دست تو بود که بهعنوان سرقت مجازات میشدی.»
سپس، حضرت ابورافع را نیز توبیخ کرد و فرمود:
«تو خزانهدار همهی مسلمانان هستی. چگونه گردنبندی که متعلق به آنان است، به کسی میدهی؟ اگر بار دیگر چنین اتفاقی بیفتد، تو را مجازات خواهم کرد.»
ابورافع و دشمنی ابولهب
ابورافع میگوید:
«من غلام عباس بن عبدالمطلب بودم و اسلام در خانهی ما وارد شده بود. من و همسر عباس، امالفضل، ایمان آورده بودیم، اما عباس بهدلیل وابستگی اقتصادیاش به مردم، هنوز اظهار اسلام نکرده بود.»
در جنگ بدر، زمانی که خبر پیروزی مسلمانان و شکست قریش به مکه رسید، ابورافع و امالفضل از خوشحالی احساس قدرت کردند.
آنها کنار چاه زمزم نشسته بودند که ابولهب، که در جنگ بدر شرکت نکرده بود و فردی را جای خود فرستاده بود، از راه رسید. ابولهب منتظر ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب بود تا اخبار جنگ را بشنود.
وقتی ابوسفیان رسید، گفت:
«ما با مسلمانان روبهرو شدیم، اما آنان هرچه خواستند انجام دادند؛ میکشتند و اسیر میگرفتند. اما مردم را سرزنش نمیکنم، زیرا مردانی سفیدپوش را دیدم که بر اسبان ابلق سوار بودند، و هیچکس در برابر آنان مقاومت نمیتوانست کند.»
ابورافع پردهی خیمه را کنار زد و گفت:
«آنها ملائکه بودند!»
ابولهب سیلی محکمی به صورتش زد و با او درگیر شد. امالفضل که شاهد ماجرا بود، ستون خیمه را کشید و با ضربهای محکم به سر ابولهب نواخت. سر او شکافته شد و با وضعی ذلیلانه به خانه رفت.
هفت روز بعد، ابولهب دچار زخمی شد که او را به هلاکت رساند. مردم از بیماری او، که به طاعون شباهت داشت، میترسیدند. جنازهی او سه روز بدون دفن باقی ماند تا اینکه مردم پسرانش را سرزنش کردند و گفتند:
«پدر شما گندیده؛ او را دفن کنید!»
پسرانش از ترس بیماری، جنازهی او را از شهر خارج کردند و در کنار دیواری گذاشتند. سپس سنگها را روی آن ریختند تا زیر سنگها پنهان شود.
وفات ابورافع
ابورافع در سال چهلم هجری، پس از شهادت امیرالمؤمنین علی (ع)، از دنیا رفت.