ابوموسی اشعری
ابوموسی اشعری
ابوموسی و تاریخ گذاری
ابوموسی وفتح اهواز
ابوموسی و خلافت علی
ابوموسی و نامه امیر المؤمنين
سخنرانی حسن بن علی در کوفه
ابوموسی و تحکیم
ابوموسى وعمروعاص در دومة الجندل
۱۳۹
ابوموسی و دیگران
ابوموسى ومعاويه
ابوموسی
عبدالله بن قيس اشعری صحابی در زمان
ابو موسی اشعری
حضرت رسول بحکومت زبيد وعدن وسواحل یمن
منصوب گردید ، و در زمان عمر و عثمان هم بحكومت بصره وكوفه ويمن نامزدشد ، و در دوران خلافت امیر المؤمنين نيز از طرف لالالالالا آنحضرت زمامدار کوفه بود لیکن با آنبزرگوار بشایسته گی رفتار نکرد در پیش آمد جنگ جمل مردم را از كمك بامير المؤمنين بازمیداشت و در قضیه تحکیم هم از طرف امير المؤمنين بحكميت معین شد و باعمروعاص که از جانب معاویه منصوب بود در دومة الجندل اجتماع نموده تا در زمینه خاموش کردن آتش جنگ و برداشتن نزاع و مشاجره در موضوع خلافت راحل
۱۴۰
ابوموسی و تاریخ گذاری
کنند تا عاقبت از عمر و عاص گول خورده و مورد لعن دائمي امير المؤمنين
قرار گرفت
قبل از اسلام عرب در تاریخ گذاری و مبدأ تاریخ ابوموسی تاریخ تلونی داشت یعنی هر پیش آمد بزرگی که اتفاق
گذاری
میافتاد آنرا ابتداء تاریخ قرار میداد مثلا مدتی بناء آمد آنرا
کعبه را تاریخ قرار داده بودند، وقتیکه قضیه اصحاب فیل پیش مبدأ میشمردند سپس مردن ولید بن مغیره که یکی از دانشمندان عرب بود
ابتداء تاریخ قرار داده شد و روی این هرج و مرج بسیار اتفاق میافتاد که مبدأ تاریخی نداشتند و در عهد پیغمبر هم برای هر سالی نامی میگذاشتند مانند: سنة الاذن ، سنة الامر ، سنة التمحيص ونظائر اینها تا در سال هفدهم هجرت که ابوموسی از طرف عمر خلیفه دوم حاکم یمن بود بخلیفه نوشت : أوامر و دستورات از طرف مقام خلیفه بما میرسد مثلا بتاریخ شعبان است و معلوم نیست ماه شعبان کدام سال است اگر تاریخی وضع گردد بسیاری از مشکلات برطرف خواهدشد.
بعضى
بهمين منظور عمر انجمنی ترتیب داده در این باره شور کردند، بعضی از افرادیکه سابقه یهودیت داشتند تاریخ روم را پیش نهاد کردند، عده ای تاریخ فرس را گوشزد نمودند و چون هر يك از اين دو تاریخ برای عرب دشوار بود پسند نشد بالاتفاق گفتند مناسب است یکی از چهار روز مهمی که در زندگی پیغمبر اسلام پیش آمده روز ولادت بعثت، هجرت، رحلت مبدأ تاریخ قرار گیرد، چون ولادت روشن نبود و بعثت هم روزگار کفر وشرك را در نظر جلوه گر ساخته و رحلت هم تذکره مصیبت است بنابراین با تصویب حضرت امیر الا هجرت، مبدأ تاریخ اسلامی قرار گرفت. (۱) (1) ريحانة الادب ج١
ابو موسی و فتح اهواز
۱۴۱
ابوموسی وفتح اهواز
پس از آنکه عمر خلیفه دوم مغيرة بن شعبه راکه
فرماندار بصره بود بجهت زنائی که از او سرزد معزول
کرد بوموسی را بجای او حکومت داد در ایام زمامداری وی هرمزان پادشاه أهواز لشکری ترتیب داد و شهرهای ایله و میسان را که جزء حکومتی بصره بود مورد حمله وغارت قرار داد، ابو موسی این پیش آمد را برای عمر نوشت واز اودستورخواست.
عمر در پاسخ وی نوشت شنیده میشود که عجمیان در اهواز و شوشتر وسوس انجمن کرده آهنگ مسلمانان دارند فوری لشکری ترتیب داده باراضی ایشان بتاز هر که اسلام آورد ایمن بدار و باموال ایشان دست برد مزن و با عدل و داد رفتار کن و داد مظلومان بده و مطمئن باش که خداوند مسلمانان راوعده نصرت داده است.
همینکه نامه عمر با بوموسی رسید جمعیت بصره راجمع کرده نامه عمر را برایشان خواند ده هزار لشکر آماده گردید ، و از طرف دیگر عمر بسعد وقاص که حکومت کوفه داشت نامه نوشت که بالشكر كوفه أبو موسى راكمك كند عبدالله سعدهم مسعود را با پنجهزار کس بكمك وى روانه كرد این دو لشکر در میسان بهم پیوستند ابوموسی طایفه کلیب بن وائل راکه در حدود اهواز میزیستند و از هرمزان و ستمهای او در رنج بودند بیاری طلبید. ایشان هم موافقت ندوده قرار گذاشتند که در روز جنگ بایشان ملحق گردند هرمزان بتصور جنگ مردم بصره آماده مبارزه شد اما همینکه خود را در مقابل لشکر کوفه و بصره وقبيله کلیب دید تاب مقاومت نیاورده فرار کرد و بشهر سوق پناهنده شداز این جنگ ثروت و غنیمت فراوانی بچنگ آوردند خمس آنرا گرفته جهت عمر فرستادند، عمر هم حرقوص بن سهيل را بالشکری
-۱۴۲
ابو موسی و خلافت علیا
از مدينه بكمك أبو موسى فرستاد و دستور داد بجنگ ادامه دهند تا اهواز را فتح کنند با رسیدن حرقوص أبو موسى او را سر لشکری داده و جنگ را تعقیب کرد تا آنکه همه شهرهای اهواز باستثنای چهار شهر که آنرا بعنوان صلح و گرفتن جزیه بهرمزان واگذار کردند، فتح گردید. و هم چنین اصفهان وخیلی از شهرها بدست ابوموسی فتح شد . (۱)
ابوموسی و خلافت
علی(ع)
هنگامیکه عثمان کشته شد و مردم با امیر المؤمنين بیعت کردند ابوموسی از جانب عثمان حاکم کوفه
بود، خبر بکوفه رسید که علی را بخلافت شناخته اند مردم در تکاپوی آن بودند كه اينك ابوموسی برای علی از مردم بیعت بگیرد، اما او فعالیتی نداشت و بسکوت میگذرانید زیرا او هم مانند بسیاری از مردم دنیا دوست از خلافت على بيمناك بود تا وقتيكه مسجد كوفه از جمعیت موج میزد بوی اعتراض کردند که چرا در گرفتن بیعت کوتاهی میکنی ، گفت باشد تا چه خبر دیگری برسد ، هاشم بن عتبة بن أبووقاص بپا ایستاد و گفت : ابوموسی چه انتظار داری آیا میترسی عثمان سراز خاک بردارد و از تو گله کند که چرا بیعت مراگذاشتی و با علی بیعت نمودی سپس رو بجمعیت نموده گفت دست راست من دست علی و دست چپم دست من است دست چپ را بر است زدو گفت هان من باعلى بيعت كردم ، أبو موسى
که چنین دید برخاست و از مردم برای علی بیعت گرفت . (۲) ابن ابی الحدید نقل کرده که ابوموسی همواره بمردم کوفه میگفت: علی بن ابیطالب پیشوائی است بر حق و بیعت او هم صحیح است جز آنکه جنگیدن او با اهل قبله جائز نیست. این گفتار بامیر المؤمنین رسید (۱) ناسخ خلفاء ۳۰۲
(۲) ناسخ امير المؤمنين ص٢٤
نامه امیر المؤمنین با بوموسی
حضرت نامه زیر را باو فرستاد :
۱۴۳
نامه ایست از بنده خدا علی امیر المؤمنين بسوى
نامه امیر المؤمنين عبد الله بن قيس، همانا از تو گفتاری بمن رسیده که
با بوموسی
بضرر تو است ، همینکه نامه ام بتو رسید دامن بکمر زده با هر کس که از تو شنوائی دارد حرکت کرده بسوی من آی، اگر در فرمانبرداری من ثابتی شتاب کن وگرنه کناره گیر اما بخدا قسم آسوده نخواهی زیست تا آنکه امر توزیروز بر شود و کارت دگرگون گردد آنوقت است که مورد حمله لشگر حجاز و جمعیت بصره قرار خواهی گرفت ، و این را سهل مگیر زیراکاری است سخت و دشوار و مصیبتی است بس بزرگ ،زیر وروی این امر را درست به بین و بهره خود را از دست مده ، واگر دوست نداری که با ما باشی بطوری کناره گیر تاکسی نام ترا نشنود ، بخدا قسم آنچه حق بود گفتم هر چند مرا ملامت کنند (۱) .
از تواریخ برمیآید که امیرالمؤمنین دومین نامه را از زبده بوسیله هاشم بن عتبة بن ابی وقاص با بوموسی فرستاد و در آن نامه یادآور گردید که این قوم طلحه وزبیر بیعت مرا شکستند و شیعیان مرا کشتند و در اسلام این اختلاف بزرگ را ایجاد کردند مردم کوفه را همراه هاشم بسوی من فرست، من ترا حکومت کوفه دادم تا در راه حق كمك من باشی و در موضوع خلافت یاری من کنی. هنگامیکه این نامه با بوموسی رسیدنه تنها اقدامی نکرد بلکه هاشم
را تهدید بزندان وقتل نمودهاشم نامه ای بامیر المؤمنين نوشت و مخالفت و خیانت و دشمنی ابوموسی را گوشزد کرد، و بوسیله محل بن خليفه
(۱) بحار ج۸ ص ۳۸۰
۱۴۴
سخنرانی حسن بن علی در کوفه
خدمت حضرت فرستاد با رسیدن نامه،هاشم امیرالمؤمنین سخنرانی نموده و فرمود من خواستم او را بر كنار كنم مالك اشتر اظهار داشت: مردم کوفه از وی راضی وخوشنودند و از من خواست که او را بر این مقام باقی گذارم سپس سومین نامه را بوسیله عبدالله بن عباس و محمد بن ابی بکر برای أبو موسى فرستاد ، و در این نامه از وی سخت نکوهش نموده و دستور داداگر موافقت نداری شهر کوفه را باین دو نفر واگذار ، و او را از نتیجه مخالفت ترسانید. وچون بمحل زیقار رسید و خبری از ابن عباس ومحمد بن أبي بكر
نرسید، حضرت حسن بن علی فرزندش را بهمراهی عمار یاسروزید بن صوحان وقيس بن سعد بن عباده با نامه ای بسوی کوفه روانه فرمود و در آن نامه بدون آنکه از ابوموسی نامی ببرد مستقیماً از مردم کوفه خواسته بودکه برای یاری آنحضرت کوچ کنند (۱)
سخنرانی حسن بن
علی در کوفه
حسن بن علی با همراهان وارد کوفه شدند نامه
امیرالمؤمنن برای مردم خوانده شد ،
سپس برای سخنرانی بپا ایستاده در حالیکه کسالتی داشت و
جوانی نورس بود چشم های مردم کوفه بچهره اش دوخته شد و مردم در شگفت بودند که این جوان نورس چگونه تواند در میان این جمعیت کثیر سخنرانی کند و خوش نداشتند که در سخنرانی بیفتد لذاز بان اکثر جمعیت باین دعا گویا بود: بار خدایا منطق فرزند پیغمبر ما را گویا فرما! اما فکر نمیکردند که حسن از پستان علم و حکمت شیر خورده در خانه وحی بزرگ شده ، همان است که در طفولیت سخنان جدش پیغمبر را در خانه برای مادرش
زهرا بدون کم و کاست نقل میفرمود بر خلاف انتظار مردم يك سخنرانی
(۱) بحار ج ٨ ص ٥-٣٨٤
ابوموسی و تحکیم
۱۴۵
بسیار جذاب و طولانی ایراد فرمود و مردم را بمقامات وفضائل على الله آشنا نمود و برای حرکت آماده گردانید
پس از امام حسن عمار یاسر برخاست و سخنانی بیان داشت که مقام
ذکرش نیست.
أبو موسى اینجا و در مقابل گفتار و سخنان فرزند پیغمبروز هراهم سکوت نکرد بمنبر رفت و مردم را با کلماتی فریبنده وادار بسكوت وخانه نشستن مینمود چون خبر بامير المؤمنين رسيد مالك اشتر را بكوفه فرستاد تا با مبارزات زیادی کوفه را از چنگال وی بیرون آورد و او را از شهر اخراج کردند (۱) شگفت اینجا است که با امیرالمؤمنین این چنین مبارزه میکند با اینکه خود نقل کرده است که از پیغمبر خدا شنیدم فرمود : يا على انت مع الحق والحق بعدى معك يا على تو باحقی و حق پس از من با تو است و اضافه میکند که گواهی میدهم حق با علی است اما دنیا مردمش را از حق گردانیده است (۲)
هنگامیکه قضیه تحکیم تثبیت شد و با پیشنهاد اشعث ابوموسی و تحکیم بن قيس وقراء جهال قرار شد که ابوموسی اشعری از جانب لشکر عراق بحکمیت منصوب گردد و مخالفت امیرالمؤمنين واشتر و ابن عباس و دیگران چنانکه در شرح حال اشعث بن قیس خواهد آمد ، مؤثر نشد ابوموسی از یکی از دهات شام بصفین احضار شد و آماده رفتن بدومة
الجندل گردید
.
چهار صد نفر از طرف امیر المؤمنين بهمراهی شریح و ابن عباس
(۱) بحار ج ٨ ص ٥-٣٨٤
(۲) بحار ج ٩ ص ٢٦٧
۱۴۶
ابوموسی و تحکیم
و چهار صد نفر از جانب معاویه جهت حضور مجلس محاکمه و استماع وشهود بدومة الجندل اعزام گردیدند در این مدت شریح و ابن عباس و دیگران سفارشهای لازم را بوی گوشزد نموده و او را از مکر و حیله عمرو عاص با خبر نموده راهنمائیهای لازم را کردند از جمله ابن عباس باوچنین گفت اینکه ترا برای تحکیم اختیار کردند نه از آن جهت است که مقدم
:
و برتر از تو کسی نیست زیرا امثال و نظائر تو در میان صحابه پیغمبر و مهاجرین بسیارند بلکه انتخاب تو از این جهت بود که مردم عراق بغیر تو رضایت ندادند بدلیل اینکه بیشتر مردم شام اهل یمن اند لذا بايد حاكم يمني باشد تا بنفع آنان حکم کند و بخدا قسم این سری است که برای ماوتوپیش آمده است ، اگر توانستی حق را بر باطل غلبه دهي بحاجت ومقصودخود رسیده ای و گرنه به نابودی مردم عراق اقدام کرده ای
و بدان که معاویه آزاد کرده اسلام است و پدرش رئیس احزاب بوده و بدون دلیل مدعی خلافت است اما علی الا : آنهائیکه با عمر وابوبکر وعثمان بیعت کردند با او بیعت کرده اند، و عمرو عاص کسی است که در زیر آنچه که اظهار میکند و خوش آیند تو است آنچه که ناخوش آیند تو است پنهان دارد ، مباد ابظاهر کارش فریب خوری . ابوموسی اظهار داشت بخدا قسم برای من امام و پیشوائی جز علی بن ابیطالب ،نیست و رضای خدا را از خوشنودی معاویه دوستتر دارم. (۱) هنگامیکه ابو موسی عازم دومة الجندل گردید امیرالمؤمنین با این کلمات اور اسفارش فرمود : احكم بكتاب الله ولا تجاوزه بکتاب خداحکم کن و از آن تجاوز منما . همینکه ابوموسی چند قدمی رفت حضرت فرمود : اورا (۱) بحار ج ٨ ص ٥٤٣
ابوموسی و عمرو عاص در دومة الجندل
۱۴۷-
فریب خورده می بینم گفتند شما که میدانید گول میخورد چرا اور امیفرستید؟ فرمود اگر بنا بود خدا بعلمش عمل کند به فرستادن پیامبران احتیاجی نبود . (۱)
ابو موسی و عمرو عاص در دومة الجندل
عبدالرحمان بن ابی لیلی گوید : من وابوموسی اشعرى از دومة الجندل عبور کردیم ، ابوموسی گفت : حبیب من رسول خدا مرا خبر داد که در این مکان در میان بنی اسرائیل دو نفر بجوروستم حکم نمودند ، ودونفرهم از امت من در اینجا بناحق حکم خواهند کرد ، روزگاری گذشت و قضیه تحکیم پیش آمد آمد و ابوموسی و عمرو عاص در همین مکان فصل خصومت کردند ، پس از این قضیه ابوموسی را دیدار کرده گفتم: مگر تو خود از پیغمبر خدا چنین حدیثی نقل نکردی چگونه باین محاکمه حاضر شدی) ابوموسی گفت : اکنون گذشته) والله المستعان (۲)
هنگامیکه ابوموسی و عمروعاص در دومة الجندل اجتماع کردند و بنای بحث و گفتگو شد ، همواره عمرو عاص ابوموسی را مورد احترام و تجلیل فوق العاده قرار میداد ؛ اور ادر صدر مجلس مینشانید و در نماز او را مقدم میداشت و با او بجماعت نماز میخواند، بعنوان : يا صاحب رسول الله با او خطاب میکرد ، میگفت شما بیش از من خدمت پیغمبر خدا را درك کردی و بزرگ تر از منی مرا نشاید که قبل از شما صحبت کنم آنقدر این چنین احترامات پوچ و بی واقعیت از او گرفت تا ابو موسی بپاکی نیت عمرو اعتقادی پیدا کرد و تصور میکرد عمر وعاص جز اصلاح امورامت نظری ندارد
(١) بحارج ٩ ص ٥٨٤
(۲) محمد وزمامداران ص ۱۸۲
۱۴۸ –
ابوموسی و عمرو عاص در دومة الجندل
ابوموسی علاقه ای بعبدالله بن عمر داشت چون او هم مانند ابوموسی از جنگ کناره گرفته نه با علی بود و نه با معاویه ، و مکرر میگفت ان استطعت لاحيين اسم عمر بن الخطاب اگر بتوانم نام عمر را زنده خواهم کرد لذا موقعیکه مذاکرات شروع شد بعمر و پیشنهاد کرد: آیا بکاری که صلاح امت در آن باشد و نیکان امت بپذیرند رضایت میدهی و آن اینکه خلافت را بعبدالله فرزند عمر واگذار کنیم ؟
عمروعاص : چرا از معاویه غفلت میورزی خوب است که باو
واگذاریم .
ابوموسی : نه ممکن نیست باو واگذار کرد .
عمرو عاص : مگر نمیدانی که عثمان مظلوم کشته شد و معاویه صاحب خون است خداوند متعال فرموده: ومن قتل مظلوم فقد جعلنا لوليه سلطانا (۱) هر که مظلوم کشته شود بولی او تمکن داده تا اگر خواهد قصاص
حسنه
کند یا گذشت نماید و در طایفه بنی امیه کسی بر او مقدم نیست او برادرام زوجه پیغمبر خدا است و خود یکی از صحابه پیغمبر است ، این راهم بدان اگر معاویه این مقام را دست گیرد بحدی ترا معزز و محترم بداردکه خود تصور نتوانی کرد ابوموسی : عمرو عاص ! از خدا بترس این مقام مخصوص مردان عالی رتبه و باشخصیت نیست ، او مخصوص افراد دیندارو با فضیلت است، علاوه اگر بنا بود بشریف ترین افراد قريش واگذاریم ، قطعاً بعلی بن ابیطالب واگذار میکردیم، اما اینکه گفتی اوخونخواه عثمان است هرگز با بودن پیش قدمان از مهاجرین او را خونخواه عثمان نشناسم ، اما گوشه
(۱) اسراء آیه ۳۳
ابوموسی و عمرو عاص در دومة الجندل
۱۴۹
تو بحفظ مقام وریاست ،من هیچ وقت برای حفظ مقام وحیثیت خودکسی را بزمامداری منصوب نمیکنم و در کار خدا رشوه نمیگیرم . اگر خواهی
؟
و رضایت دهی نام عمر را بلند سازیم عمروعاص : اگر فریفته دین داری عبدالله عمر شده این پسر من عبدالله برتر
و مقدمتر و با فضیلت تر از او است او را انتخاب کنیم .
ابوموسی آری فرزندشما مرد راستگوئی است اما تو اورادر این
فتنه و آشوب واردکردی و آلوده اش نمودی .
عمرو عاص : پس خلاصه و نتیجه عقیده خود را بیان کن تاچه در
نظر داری ؟
ابو موسى : من در نظر گرفته ام تا علی و معاویه را از این مقام کنار زده و معزول سازیم و کار خلافت بشوری افکنیم تا مسلمانان هر که را خواهند انتخاب کنند
عمرو عاص : بخدا قسم رأى همان رأی شما است باید همین را عملی نمود ، هر دو تصمیم گرفته تا علی و معاویه را از حکومت وخلافت
برکنار کنند
برای اینکه عمرو عاص بتواند ابوموسی را فریفته وگول خور نماید
قبلا بوی پیش نهاد کرده بود که خوب است من و شما در محل خلوتی بحث
نموده پس از اتخاذ تصمیم ، بجمعیت و مردم اطلاع دهیم زیرا اگر بنا باشد جمعیت هم در کارما دخالت کنند هیچ گاه به نتیجه نخواهد رسید از این
رواین توافق در خلوت بدست آمد
سپس در میان جمعیت آمدند ، ابتداء ابو موسی برحسب احترامات
قبلی عمرو عاص که حتماً او باید شروع بسخن نماید اول برخاست و پس از
-۱۵۰-
ابو موسی و عمر و عاص در دومة الجندل
حمدوثنای پرورگار چنین گفت : من و عمرو عاص بريك موضوع توافق : وعمروعاص نموده امیدواریم که خدا باین وسیله کارامت را اصلاح کند ، عمروعاص هم او را تصدیق نموده و علاوه پیش نهاد کرد که تصمیم خود را عملی کنید. همینکه ابوموسی خواست شروع بسخن کند: ابن عباس داد زدای ابوموسی هشیار باش گمان میکنم عمرو عاص ترافریب داده وگول خورده ای در حقیقت اگر هر دو نفر شما بريك امرى توافق کرده اید بگذار عمرو عاص اظهار مطلب کند پس از او توهم امضاء کن زیرا او مردی است حیله گر، مطمئن نیستم که با تو اظهار موافقت نموده باشد اما پس از آنکه کارت را انجام دادی بر خلاف توقدم بردارد .
از آنجا که أبو موسى کاملا از عمرو عاص اطمینان داشت و فریفته احترامات قبلی او شده بود گفت نه حرف تمام است ، لذا شروع بسخن نموده پس از حمد و ثنای پروردگار چنین گفت :
مردم ! هر چه در کار این امت دقیق شده و نظر افکندیم بهتر از این بنظر نرسید که علی و معاویه را از مقام خلافت عزل نموده ، و انتخاب خلیفه را بوسیله شوری از سرگيريم، اينك من على و معاویه را از خلافت معزول داشته ، اکنون از سر گیرید و هر که را خواهید باتفاق آراء برای خود
خلیفه سازید ! ! !
عمرو عاص بر خاست جای ابوموسی ایستاد و پس از ثنا و درود ذات پرورگار چنین گفت: این شخص همانطور که شنیدیدا میروزمامدار خود را عزل نمود و برکنار کرد ، من هم علی را عزل کرده و معاویه را برخلافت استوار میدارم زیرا خونخواه عثمان و سزاوارترین افراد بمقام او میباشد صداي أبوموسی بلند شد : خدا ترا خوار سازدمکړوحيله نمودي
ابوموسی و دیگران
-۱۵۱-
وفاسق شدی ، تو همانند سگی هستی که اگر باو روکنند حمله میکندواگر
هم پشت کنند حمله کند
.
عمر و گفت تو همانند الاغی هستی که کتابهائی بارش باشد .
شریح بن هانی با تازیانه بعمر وعاص حمله کرد و بر او نواخت
پسر عمروهم بشریح حمله کرد جمعیت میانجیگری نموده ایشانرا جدا
“
کردند ، شریح همواره افسوس میخورد که چراهمان موقع با شمشیر بوی حمله نکردم و او را نکشتم . ابن عباس همیشه میگفت خداروی ابوموسی را سیاه سازد که او را از مکر عمروعاص دور باش دادم و متوجهش ساختم و رأی درست را با و گفتم و راهنمائیش کردم اما نفهمید! ابوموسی هم همواره افسوس میخورد که ابن عباس مرا از مکر او دور باش داد ولی بگفته عمرو عاص مطمئن گشته تصور کردم او جز نظر خیر خواهی ندارد .(۱)
پس از قضیه حکمیت امیرالمؤمنین از حق کشی ابوموسی و دیگران آنها بحدی ناراحت بود که پس از نماز صبح و مغرب
معاويه وعمروعاص وابوموسی و حبیب بن مسلمه و عبدالرحمان بن خالد و
ضحاك بن قيس وولید بن عقبه را لعن میکرد
وقتی عمار یاسر ابوموسی را جهت همراهی نکردن با امیرالمؤمنین توبیخ و سرزنش مینمود که اگر درباره علی مشكوك باشی از دین بیرون رفته ای ، ابوموسی گفت چرا مرا سرزنش و ملامت میکنی آخرنه من برادر ایمانی توأم ، عمار گفت من برادر تو نیستم چگونه میتوانی برادر
(۱) بحارج ٨ ص ٥٤٤
– ۱۵۲-
ابوموسی و معاویه
ما باشی با اینکه از پیغمبر اسلام در لیله عقبه (۱) شنیدم که تر العن میفرمود چون تو با آنها هم دست بودی ، ابوموسی گفت : پیغمبر برای ما طلب آمرزش کرد ، عمار گفت : لعن راشنیدم واستغفار را نشنیدم . (۲)
در صفین موقعیکه أشعث و رفقایش برای تحکیم جز به ابوموسی رضا ندادند امیر المؤمنین دست بدست میکوبید و میفرمود چه شگفتی است که مردم از معاویه اطاعت میکنند و از من اطاعت نمیکنند خدایا از کار و پیش نهاد این جمعیت بیزارم ، أحنف بن قیس گفت اينك كه ابوموسی را میفرستید کسی را بعنوان مشاور و كمك همراه او كنيد . این وقت حزيم بن مالك اين اشعار را سرود :
لو كان للقوم رأى يرشدون به اهل العراق رمو کم با بن عباس لكن رموكم بشيخ من ذرى يمن لم يدر ما ضرب اسداس و اخماس وقتی برای این جمعیت (حکمین) رأی محکم و متینی خواهد بودکه
ابن عباس را حکم قرار دهند .
اما پیرمردی از اهل یمن را حکومت دادند که ضرب پنج درشش
را نداند چنداست . (۳) ابوموسی در سال ۴۲ یا ۴۴ یا ۵۱ در مکه یا کوفه وفات کرد.
ابوموسی و معاویه
معاویه برای ابوموسی نامهای بدین مضمون نوشت
که عمرو عاص با شرائطی با من بیعت کرد بخدا سوگند
(۱) لیله عقبه شبی است که پیغمبر پس از منصوب کردن على عليه السلام
در غدیر خم عده ای هم قسم شدند تا در گردنهای پنهان شده وشتر حضرت را رم
دهند تا بیفتد و از بین برود تا در مدینه تثبیت خلافت نکند
(۲) بحار ج٨ ص ٥٤٥
.
(۳) بحار ج ٨ ص ٥٤٧
ابوموسی و معاویه
۱۵۳
اگر تو هم با همان شرائط با من بیعت کنی حکومت بصره را بیکی از فرزندانت میدهم و دیگری را بحکومت کوفه میگمارم و همه درها بروی تو بازخواهد بود و تمام حوائجت برآورده است من باخط خود نامه را نوشتم تو هم با دست خود جواب مرا بنویس . ابوموسی گوید : نوشتن را پس از وفات رسولخدا آموختم لذا باخطى بشكل عقرب جواب او را نوشت : اما بعد : درباره امت برای من مطالبی نوشتی و مرا بآنچه عرضه داشتی احتیاجی نیست. اما چون خلافت منحصر با و شد نزد او رفتم همانظور که گفته بود هیچ دری بروی من بسته نبود و همه احتیاجاتم را برطرف ساخت (۱)
محمد
(۱) طبقات ج٤ ص ١١١
۱۵۴