الف

ابو طلحه انصاری


ابو طلحه انصاری

اسلام ابوطلحه

ابو طلحه و مرگ فرزند

ابوطلحه و میهمانی پیغمبر

ابوطلحه و شوری

ابو طلحه انصاری، زید بن سهل، از بزرگان صحابه پیغمبر، مردی شجاع و دلیر، از تیراندازان معروف عرب در بدر، احد، خندق و دیگر غزوات پیغمبر اسلام (ص) شرکت داشته است. در احد جان‌بازی عجیبی نمود. در مقابل حضرت رسول (ص) ایستاده و به طرف دشمن تیر می‌کرد. هرگاه تیری می‌انداخت، پیغمبر بزرگوار گردن کشیده تا ببیند تیرش به کجا اصابت می‌کند. بدن و سینه خود را سپر بدن پیغمبر قرار داده و تیرهای دشمن را به سینه می‌خرید تا به حضرت آسیبی نرسد و می‌گفت: «سینه‌ام فدای سینه شما، جانم فدای جان شما باد.» صدای رعدآسایی داشت که دل دشمن را می‌لرزاند. پیغمبر (ص) فرمود: «صدای ابوطلحه از یک قشون مجهز بهتر است.» در جنگ حنین، رسول خدا فرمود: «من قتل قتیلاً، فلَهُ سَلَبُهُ» (هر که کافری بکشد، سلاح و لباسش مال او است). ابوطلحه بیست مرد شجاع را به زمین افکند و سلاح آنها را گرفت.

در سنین پیری و اواخر عمرش، زمان بازنشستگی، وقتی مشغول خواندن سوره برائت بود تا به این آیه رسید: “انفروا خفافاً و ثقالاً” (سنگین و سبک بجنگید)، توجهش را جلب نمود و گفت: «پروردگارا، در جوانی و پیری از ما جهاد خواسته‌ای.» رو به فرزندانش نموده و گفت: «مرا آماده جهاد سازید.» گفتند: «تو تا آخر عمر پیغمبر اسلام (ص) با وی جهاد کردی، زمان ابوبکر و عمر جهاد نمودی. اکنون ما از جانب تو جنگ می‌کنیم.» گفت: «خدا از من جهاد خواسته است. مرا مهیای جنگ در راه خدا نمایید.» آماده جهاد گردید، سوار کشتی شده و به طرف میدان جنگ روان شد. در کشتی از دنیا رفت. تا هفت روز جنازه‌اش در کشتی ماند و اصلاً تغییری نیافت تا روز هفتم به جزیره رسیدند و او را دفن کردند. از برخی روایات معلوم می‌شود که ابوطلحه مورد علاقه خاص پیغمبر اسلام (ص) بوده است. از انس نقل شده: «پیغمبر (ص) در منا سر تراشیدند. موی نیمه راست سر مبارک را جهت تبرک به همه اصحاب قسمت فرمود. به هر یک یک تار و دو تار از موی مبارک رسید. چون نیمه چپ را تراشید، همه آن را به ابوطلحه دادند.» راوی خبر به عبیده گفت که از این موها در خاندان انس یافت می‌شد. عبیده گفت: «یک تار آن را از هر چه طلا و نقره است بیشتر دوست دارم.» در مقام عبادت بی‌نظیر بود. در حیات پیغمبر چون اکثر اوقات در میدان جنگ بود، روزه نمی‌گرفت، اما پس از رحلت پیغمبر اسلام (ص) تمام سال را بجز روز عید فطر و قربان روزه‌دار بود. قبر پیغمبر اکرم (ص) را ابوطلحه انصاری کند و لحد قرار داد و در دفن حضرت رسول (ص) شرکت داشت. پیغمبر اسلام میان او و ارقم بن أبو الارقم صیغه برادری خواند.

علت اسلام آوردن او را چنین نقل کرده‌اند: وقتی برای خواستگاری ام سلیم، مادر انس بن مالک، خادم پیغمبر اسلام (ص) آمد، ام سلیم به او گفت: «أبو طلحه! تو از آن مردانی نیستی که به تو زن ندهند، اما تو مردی کافر و من زنی مسلمانم. اگر مسلمان شوی، به عقد تو درمی‌آیم و اسلام تو هم مهر من باشد. چیز دیگری بعنوان صداق نخواهم.» أبو طلحه اسلام آورد و این اولین زنی بود که با این صداق به شوهر رفت و او بهترین و برترین زنان انصار است. هنگامی‌که پیغمبر اسلام (ص) وارد مدینه شد، هر یک از انصار تحفه و هدیه‌ای جهت حضرت می‌آوردند. ام سلیم دست فرزندش أنس را که از شوهر اولش برای او مانده بود، گرفته و خدمت پیغمبر اسلام شرفیاب شد. عرضه داشت: «یارسول الله، هر کس به قدر قدرت و استطاعت خود تحفه‌ای آورده، اما من یک زن بی‌سرپرست از مال دنیا جز این فرزند ندارم. امیدوارم او را بپذیرید تا خدمت شما کند.» این بود که انس بن مالک جزء خدمتگذاران پیغمبر بود و مطالب و روایاتی از حضرتش نقل نموده است.

ابو طلحه و مرگ فرزند

ابو طلحه از این زن فرزندی داشت که بسیار به وی علاقمند بود. موقعی مریض شد و به این جهت ابوطلحه سخت ناراحت بود. روزها به مزرعه خود می‌رفت و شب‌ها که برمی‌گشت، اول به بالین جوانش می‌رفت و از او تفقد و احوال می‌پرسید تا آنکه فرزندشان مرد. مادرش او را پیچیده و در کنار حجره نهاد. شب، ابوطلحه آمد و خواست بر بالین جوانش رود. زن مانع شد و گفت: «حال او بهتر است و به خواب رفته.» ابوطلحه خوشحال گردید. طعام خوردند و به رختخواب رفتند. زن خود را آرایش نموده و نزد شوهر رفت. موقع صبح به شوهر گفت: «اگر کسی به بعضی از همسایگانش چیزی به امانت دهد و مدتی از آن استفاده کنند و بعد صاحبانش آن را پس بگیرند و کسانی‌که امانت نزد آنها بوده، بنشینند و گریه کنند، چگونه مردمی خواهند بود؟» ابو طلحه گفت: «اینها دیوانگانند.» زن گفت: «ابو طلحه، مواظب باش تا جزو دیوانگان قرار نگیریم. فرزندت از دنیا رفته، خدا به تو صبر دهد، خود را تسلیم امر پروردگار نما، جزع و ناله را واگذار و آماده تجهیزات وی باش.» ابوطلحه خدمت پیغمبر آمده و قضیه خود را شرح داد. پیغمبر اسلام (ص) از صبر این زن تعجب نموده و برای او دعای خیر فرمود. سپس گفت: «خدایا، شب این مرد و زن را مبارک گردان.» زن همان شب باردار شد و خداوند عبدالله را به ایشان داد. چون عبدالله به دنیا آمد، مادر او را در پارچه‌ای پیچیده و خدمت پیغمبر اسلام فرستاد تا کام او را برگیرد و برای این فرزند دعا کند. این عبدالله، افضل فرزندان انصار گردید.

ابوطلحه و میهمانی پیغمبر

ابوطلحه گفت: «خدمت حضرت رسول (ص) شرفیاب شدم. حضرت را بسیار خوشحال و مسرور دیدم. عرض کردم: یارسول الله، هیچ وقت شما را چنین خوشحال ندیدم.» فرمود: «چرا چنین نباشم و حال آنکه الآن جبرئیل نزد من بود و گفت از طرف خدای متعال آمده‌ام تا تو را مژده دهم که هر که از امت تو بر تو درود فرستد، خدای متعال و ملائکه آسمان‌ها ده بار بر او درود می‌فرستند.»

انس بن مالک گفت: «هنگامی‌که ابوطلحه در پیغمبر اسلام (ص) اثر گرسنگی احساس کرد، مرا خدمتش فرستاد تا حضرت را به خانه دعوت کنم. خدمت حضرت شرفیاب شده و تقاضا کردم.» فرمود: «ابوطلحه تو را فرستاده یا خود آمدی؟» عرض کردم: «ابو طلحه مرا فرستاده.» سپس به کسانی‌که در خدمتش بودند، فرمود: «برخیزید تا به خانه ابو طلحه رویم.» همینکه ابو طلحه جمعیت را دید، ناراحت شد. به همسرش ام سلیم، مادر انس، خطاب کرد: «یا ام سلیم! پیغمبر با جمعیت به خانه ما آمدند و غذایی که ایشان را کفایت کند، نداریم.» حضرت رسول (ص) مادرم را صدا زد و فرمود: «ام سلیم، هرچه دارید بیاور.» چند قرص نان جوین آورد. حضرت دستور داد آنها را خرد کرده و در کاسه بزرگی ریختند و آبگوشتی را که ام سلیم تهیه کرده بود، روی آن ریخت و دست مبارک روی آن نهاده و جمعیت را فرمود: «ده نفر ده نفر بیایند.» همه از آن غذا سیر شدند و ایشان در حدود هفتاد یا هشتاد نفر بودند.


ابوطلحه وشوری

هنگامی که عمر امر خلافت را پس از خود به شوری افکند و شش نفر، طلحه، زبیر، امیرالمؤمنین علی (ع)، عثمان، عبدالرحمان و سعد وقاص را به‌عنوان عضو شوری معین کرد، ابوطلحه انصاری را خواست و گفت: «خدای متعال بسیاری از مواقع دینش را به‌وسیله شماها عزت داد. وقتی‌که از دفن من برگشتید، پنجاه نفر از انصار را برگزین با شمشیرهای کشیده روی شانه‌ها جلوی درب شوری بایستید و از اعضای شوری بخواهید که هر چه زودتر امضاء کنند و بیش از سه روز نباید طولانی گردد.»

«اگر پنج نفر اتفاق کردند و یک نفر سرپیچی نمود، او را گردن بزن. و اگر چهار نفر امضاء کرد و دو نفر امتناع ورزید، این دو را گردن بزن. و هرگاه سه نفر یک طرف و سه دیگر جانب دیگر و توافق نکردند، به آن سه نفری که عبدالرحمان در میان آنها است میدان بده و دیگران را وادار تا موافقت کنند و الا آنها را گردن بزن.»

همین‌که عمر دفن شد، ابوطلحه این شش نفر را خواست و در خانه عایشه یا در محل بیت‌المال قرار داد و خود و عده‌ای جلو در مراقب اعمال ایشان بودند. سپس وارد مذاکره شدند. چون دید که با بودن امیرالمؤمنین علی (ع) و عثمان به او نوبت نمی‌رسد، حق خود را به عثمان بخشید تا او را در مقابل علی تقویت کرده باشد. زبیر که پسر عمه امیرالمؤمنین (ع) بود، عمل او را دید و حق خود را به امیرالمؤمنین (ع) داد. سعد هم گفت حق خود را به پسرعمویم عبدالرحمان واگذار کردم. تا اینجا منحصر شد به سه نفر: علی (ع)، عثمان و عبدالرحمان.

عبدالرحمان به امیرالمؤمنین عرضه داشت: «با تو بیعت می‌کنم به شرط آنکه با کتاب خدا و سنت پیغمبر و روش ابوبکر و عمر کار کنی.» امیرالمؤمنین فرمود: «بلکه به کتاب خدا و سنت پیغمبر و اجتهاد خود عمل خواهم کرد.» سپس به عثمان توجه نموده و گفت: «آیا با این شرط عمل خواهی کرد تا با تو بیعت کنم؟» عثمان پذیرفت. دوباره به علی (ع) توجه نموده و گفت: «یا علی، اگر با این شرط بپذیری، با تو بیعت کنم؟» حضرت همان جواب سابق را فرمودند. به عثمان پیشنهاد کرد و پذیرفت. تا سه بار به امیرالمؤمنین پیشنهاد کرد و همان جواب سابق شنید و در هر مرتبه عثمان می‌پذیرفت. سپس دست به دست عثمان زده و گفت: «السلام عليك يا امير المؤمنين.» امیرالمؤمنین فرمود: «آری، به امید و طمع از اویی این‌چنین کردی، اما خدا بین شما را فاسد خواهد کرد.» همچنین هم شد تا آخر عمر عثمان و عبدالرحمان مخالفت داشتند و با هم حرف نمی‌زدند.

(۱) بحار ج ۹ ص ۳۳۷

اینجا بود که علی (ع) قبل از مرگ عمر به عمویش عباس بن عبدالمطلب شکایت نموده و گفت: «دیدی که چگونه خلافت را پس از عمر هم از من گرفتند؟» پرسید: «چطور؟» فرمود: «چون عثمان را در شوری آورده و از طرفی گفته است که اکثریت را در نظر داشته باشید. و اگر دو نفر با یکی و دو نفر با دیگری باشد، جانب عبدالرحمان را بگیرید. سعد از پسر عمویش عبدالرحمان نمی‌گذرد و عبدالرحمان هم داماد عثمان است. پس این سه نفر با هم هستند و خلافت را یکی از ایشان خواهد برد. اگر دو نفر دیگر هم با من باشند، اثری ندارد.»

عباس گفت: «هر وقت امری که باعث پیشرفت تو بود، اشاره کردم، نپذیرفتی. جانب دیگر که عقب ماندن تو و مورد کراهت من بود، اختیار کردی. در مرض پیغمبر اشاره کردم که از پیغمبر اکرم بپرس که خلافت از آن کیست، گوش ندادی. در موقع غسل گفتم دستت را بده، تا با تو بیعت کنم. مردم که بشنوند عموی پیغمبر با تو بیعت نموده، تمرد نخواهند کرد. از من نشنیدی. یک حرف از من بشنو، هرگاه به تو کاری پیشنهاد کردند نپذیر، مگر آنکه خلافت را به تو واگذارند. به خدا قسم، نخواهند گذارد که تو به آن برسی مگر موقعی که جز شر و فتنه در آن نباشد.» حضرت فرمود: «من می‌دانم که عثمان بدعت‌ها احداث کند و هر گاه کشته شود یا بمیرد، بنی‌امیه آن را دست به دست گردانند.»


همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا