الف

اویس قرن

اویس قرن
اویس در اطاعت مادر
عبادت اویس
نصیحت او بس
ه شهادت اویس
اویس بن عامر مرادی قرنی از بزرگان تابعین صحابه و برگزیده فقرای صابرین و یکی از چهار نفر زهاد پرهیزکارانی است که از امیرالمؤمنین پیروی نمودند که مقام زهد و تقوی و مکارم اخلاق و بلندی مقام مورد اعتراف شیعه و سنی است و بر حسب بعضی از روایات بسید حبشه ملقب وازحواریین و خواص یاوران امیرالمؤمنین بوده و کسی است که بدون راهنمائی احدی بصرف الهام ربانی محبت حضرت رسول در دلش جایگزین شد ، و دینش را پذیرفته است ، و بفرمایش حضرت رسول : انی لاجدروح الرحمان من قبل اليمن (از طرف یمن نسیم خدائی استشمام میکنم)مفتخر گردیده است عبدالرحمان بن ابی لیلی میگوید در جنگ صفین
فضائل اویس
مردی از اهل شام در مقابل لشکر امیر المؤمنین آواز برداشت که آیا اویس قرنی در میان شما است ، گفتیم : آری از اویس چه خواهی ؟ گفت : از رسول بزرگوار اسلام شنیدم که فرمود : اویس قرنی
۳۴۴
فضائل اویس
بهترین تابعین (۱) است ، سپس عنان اسبش را گردانیده بطرف لشکر امیر المؤمنین آمد و جزء لشگریان و طرفداران آن حضرت گردید (۲) هنگامیکه امیرالمؤمنین بطرف بصره میرفت و در ذیقار برای گرفتن بیعت توقف نموده بود فرمود : اکنون از جانب کوفه هزار نفر بدون کم و بیش میرسند و با من بیعت میکنند که تا پای مرگ ایستادگی کنند ، ابن عباس :گفت ناراحت شدم زیرا ترسیدم کم یازیاد گردند و گفته حضرت درست در نیاید، جمعیت رسیدند و باوی بیعت میکردند و من آنها را میشمردم تا نهصد و نودونه نفر رسید ودنباله جمعیت قطع شد ؛ گفتم : ان الله و انا الیه راجعون چه باعث شد که حضرت چنین گوید، در همین موقعیکه فکر میکردم شخصی نمودار شد که قبای پشمی در بروشمشیر و سپر و آلات جنگی همراه دارد . خدمت حضرت آمده عرضه داشت دستت را بده تا بیعت کنم ، امير المؤمنین پرسید چگونه بیعت میکنی ؟ گفت باینکه گفته ات را بشنوم و فرمانت را اطاعت کنم و در پیش روی تو بجنگم تا کشته شوم یا آنکه خدا شما را پیروز گرداند.
فرمود : نام تو چیست ؟ گفت: نام من اویس است.
امير المؤمنين : تو اویس قرنی هستی ؟
اویس: آری من اویس قرنیم
امير المؤمنين الله كبر حبيب من رسول ولخدا فرمود : مردی از امت
مرا که نامش اویس است ملاقات خواهی کرد . او از افراد حزب خدا
(۱) تابع و تابعین در اصطلاح رجالی بکسی گویند که پیغمبر را درك
نکرده اما صحا به او را درك كرده باشند.
(۲) حلمية الاولياء ج ٢ ص ٨٦
زهد اویس
۳۴۵
ورسول است با کشته شدن در راه خدا میمیرد ، و مانند دوقبیله ربیعه و مضر با شفاعت او داخل بهشت خواهند شد یدخل فی شفاعته مثل ربيعة و مضر ابن عباس گفت با آمدن او خوشوقت شدیم که گفته حضرت واقع شد (۱) . پیغمبر اسلام همواره میفرمود تفوح روایح الجنة من قبل قرن
.
واشوقاه اليك يا اديس القرن از جانب یمن بوی بهشت میوزد ، چه بسیار مشتاق توام ای اویس قرن. هر که او را ملاقات کند سلام مرا باو ابلاغ نماید ، گفتند : یا رسول الله اویس قرن کیست ؟ فرمود : شخص گمنامی است که اگر غایب باشد در مقام یافتن او بر نیائید و اگر نزد شما باشد باو اعتنائی ندارید ، اما با شفاعت او مانند دو قبیله بزرگ ربیعه و مضر داخل بهشت شوند ، و بمن ایمان آورد با آنکه مرا ندیده است ، و در
پیش روی خلیفه من امير المؤمنين در صفین کشته شود (۲) .
زهد اویس
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : ان من
امتى من لا يستطيع ان ياتي مسجده او
مصلاه من العرى يحجزه ايمانه ان يسأل الناس منهم اويس القرن
و فرات بن حيان .
پیغمبر اسلام فرمود: در میان امت من کسی یافت میشود که از برهنه گی نمیتواند بنمازگاهش یا در مسجد حاضر شود ، و ایمانش باو اجازه نمیدهد که از مردم تقاضا کند از جمله آنها اویس قرن وفرات بن حیان است
ابوبکر عیاش از مغیره نقل کرده که اویس قرن جامه های بدنش را صدقه میداد تا آنکه برهنه در خانه می نشست و نمیتوانست برای نماز جمعه
بمسجد برود . (۳)
(۱) بحارج ٩ ص ٦٣٥
(۳) حلمية الاولياء ج ٢ ص ٠٧٩
(۲) بحار ج ٩ ص ٦٣٧
۳۴۶
زهد اویس
اسیر بن جابر میگوید: در كوفه يك نفر گوینده و محدثی بودکه برای ماحدیث میگفت وقتیکه گفتارش خاتمه می یافت جمعیت متفرق
میشد ، يك عده می نشستند و در میان ایشان مردی بود که بصحبتش بسیار علاقمند بودم زیرا سخنان او را از غیر او نمیشنیدم اما دیگران اور امسخره واستهزاء میکردند مدتی گذشت که او را ندیدم ، برفقایم گفتم چنین کسی که در میان ما بود میشناسید يك نفر جوا بداد آری او را میشناسم اویس قرن است ، گفتم منزلش را میدانی گفت آری ، مرا بخانه اش راهنمایی کرد در کوفتم جلو درآمد گفتم برادر چرا بیرون نمیآئی گفت برهنه ام ، گفتم این بردیمانی را بپوش و بمسجد بیا گفت این کار را نکن زیرا اگر این بردرا بر تنم به بینند اذیتم میکنند اصرار کردم تا آنکه پوشید و در میان جمعیت آمد همینکه وارد شد یکی از ایشان گفت : نمیدانم که را فریفته و لباسش را دزدیده است گفتم چرا او را اذیت میکنید شخص گاهی لباس میپوشد
و گاهی برهنه است بشدت آنها را ملامت و سرزنش نمودم
پرس
تصادفاً

جمعیتی از اهل کوفه بمدینه رفتنده وارد بر عمر شدند، عمر رسید از اهل قرن کسی اینجا است شخصی خود را معرفی کرده که من قرنی
هستم، عمر :گفت پیغمبر خدا بما خبر داد که مردی از یمن نامش اویس بنزد شما میآید و جز مادر کسی را ندارد در بدنش سفیدی بود (پیسی) خدا را خواند و آنرا برطرف نمود مگر مقداريك درهم هر كه اورادید از او بخواهد تا برایش استغفار کند موقعی بر ما وارد شد گفته های پیغمبر را درباره او تحقیق کردم همه اش درست بود از او خواستم تا برایم طلب آمرزش کندو سپس پیش نهاد کردم تا نزد من بماند نپذیرفت و بکوفه آمد.
این مردیکه او را مسخره مینمود با خود گفت عجبا اویس چنین
زهد اویس
۳۴۷
است و او را نمیشناختیم! سپس گفت یا امیرالمؤمنین نزد ما مردی است اویس نام ، عمر گفت آری همان او است که شأن خود را پائین آورده قدر او را بدان هر چند تصور نمیکنم که مقامش را بشناسی، هنگام مراجعت قبل از آنکه بخانه اش وارد شود پیش اویس رفته از او عذرخواهی نمود ، اویس پرسید عادت و رفتار تو با من غیر این بود چه شده که عوض شدی، گفت آری در مدینه پیش عمر رفته بودم و او چنین و چنان گفت اينك از شما میخواهم تا برای من طلب آمرزش کنی اویس گفت: برایت استغفار میکنم بشرط آنکه آنچه از عمر شنیده ای برای کسی نقل نکنی. (۱)
شخصی از اویس پرسید حالت چطور است فرمود : چگونه است حال کسیکه صبح میگوید تا شب زنده نیستم ، وشب میگوید صبح زنده نخواهم بود، بخود مژده بهشت میدهد ولی برای رسیدن بآن عمل نمیکند، از آتش میترسد و آنچه باعث رفتن جهنم است ترک نمیکند با آنکه بخدا قسم، مرگ و سختیهای جاندادن و یادآوری ترس ناگهانی قبر و ترسهای روز قیامت برای مؤمن در دنیا خوشی باقی نمیگذارد، وحقوق الهی برای ما طلاونقره ای باقی نگذاشته ، استوار داشتن حق و عدالت در میان مردم برای مؤمن دوستی نمیگذارد ، ایشانرا امر بمعروف و نهی از منکر میکنیم در مقابل مارا دشنام میدهند، و بجرم و جرائم و خیانت نسبت میدهند و ستمگران هم آنان راكمك ،میکنند اما اینها مانع وسدراه ما نمیشود
عده
که حقوق خدائی را استوار نداریم
(Y)

اسیر بن جابر گوید : هرگاه از طرف یمن جمعیتی میآمدند عمراز
(۱) اسدالغابه ج ۱ حلية الأولياء ج ۲ ص ۷۹
(۲) سفينة البحار لغت اوس وحلية الاولياء ج ٢ ص ٨٣
۳۴۸
زهد اویس
ایشان می پرسید: آیا اویس بن عامر باشما است تا آنکه در یکی از دستجات او را معرفی کردند عمر با او باین نحو شروع بسخن نمود : عمر تو اویس فرزند عامر میباشی ؟
اویس : آری من همان اویسم عمر: از طایفه قرن ؟
اویس : آری از طایفه قرن هستم .
عمر: آیا هیچ وقت مبتلا بمرض برص (پیسی) بوده ای که صحت
یافته باشی جز بمقدار درهمی باقیمانده باشد ؟
اویس : بلی چنین است که گفتی .
عمر: مادر داری ؟
اویس : آری مادر پیری دارم .
عمر از پیغمبر خدا شنیدم که فرمود: اویس فرزند عامر قرنی جزء جمعیت امدادی یمن نزد شما خواهد آمد که مبتلا ببرص بوده از خدا خواسته اور اشفا داد مگر مقدار در همی باقیمانده، و مادری دارد که نسبت با و بسیار نیکی میکند ، اگر بر امری قسم یادکند خدای متعال بواسطه انجام مقصودش از عوارض آن قسم خلاصش میکند، سپس عمر پرسیدکجاخواهی
رفت و اراده کجا داری ؟
اویس : بكوفه میخواهم بروم
عمر: آیا سفارش نامه ای بحاکم کوفه درباره تو ننویسم؟ اویس : هم نشینی با فقرا نزد من دوستر است . (۱) در دوران خلافت عمر ، خرقه پیغمبر را برای اویس آوردند ،عمر
(۱) اسدالغابة ج ۱
اویس در اطاعت مادر
۳۴۹
دید اویس برهنه است و پاره گلیمی بخود پیچیده است ، او را بستود و اظهار زهدکرد ، گفت : کیست که این خلافت را بيك قرص نان خريدارى کند ، اویس گفت : عمر هر که را عقل باشد باین خرید و فروش رضا ، اگر راست گوئی بگذار و برو تا هر که خواهد برگیرد ، عمر گفت:
ندهد ،
مرا دعا کن ، پاسخ داد من عقب هر نماز مؤمنين ومؤمنا ترا دعا ميكنم ، اگر با ایمان باشی دعای من شامل حال تو خواهد شد و اگر نه دعای خویش
ضایع نکنم (۱)
اویس در اطاعت
موقعیکه اویس در یمن بود شتربانی میکرد و
مادر پیرش را اداره مینمود ، وقتی علاقه شدیدی
مادر
بزیارت پیغمبر اسلام پیدا کرد ، از مادر اجازه
خواست تا بمملکت حجاز آمده پیغمبر را زیارت کند مادر اجازه داداما گفت: فرزندم هرگاه بمدینه رفتی و رسول خدا مدینه تشریف نداشت نیمه روزی بیشتر توقف مکن .
اویس راه طولانی میان یمن و حجاز و مدینه را پیمود اما هنگامیکه بخانه رسول خدا آمد گفتند پیغمبر در مدینه نیست گفت: سلام مرا بحضرتش ابلاغ کنید و بگوئید مردی از یمن اویس نام بزیارت شما آمده بود واز مادر اجازه توقف بیشتر نداشت پیغمبر بخانه برگشت پرسید کسی بخانه ما آمده؟ گفتند آری شتربانی از یمن بنام اویس آمد و درود و سلام برشما فرستاد و برگشت فرمود: آری این نور اویس است که در خانه ما بهدیه گذاشته
است . (۲)
(۱) تذكرة الاولياء
(۲) ناسخ امیر المؤمنين ١٧٦
۳۵۰
عبادت اویس
عبادت اويس
اویس بعضی از شبها را میگفت این شب رکوع
است او در يك ركوع شب را صبح میکرد و شبی میگفت : این شب سجود است بيك سجده شب را بصبح میآورد ، گفتند: اویس این چه زحمتی است که بر خود تحمیل میکنی ، گفت کاش از ازل تا ابديك شب بودبيك سجده آنرا پایان میدادم .
ربیع بن خثیم گوید : در کوفه بودم و تمام همت من آن بود که اویس قرن را به بینم تا وقتی در کنار آب فرات دیدم بنماز مشغول است ، گفتم باشم تا نمازش خاتمه یابد همینکه نماز ظهر راخواند دست بدعا برداشت تاوقت نماز عصر ، نماز دوم راهم بگذاشت و دست بدعا گرفت تا نماز مغرب وعشاء راهم چنین انجام داد، سپس مشغول نمازهای مستحب گردیدگاهی در رکوع و گاهی در سجود تا شب را بپایان برد ، پس از نماز صبح مشغول دعا گردید تا آفتاب دمید، اینوقت ساعتی باستراحت پرداخت از خواب برخواست و تجدید وضو نموده خواست تا مشغول نماز شود پیش رفته گفتم: چه بسیار رنج و زحمت برخود میداری گفت : در طلب آسایش، این زحمت ،میکشم ،گفتم ندیدم چیزی بخوری مخارج خود را از کجا بدست میآوری گفت : خداوند روزی بندگانرا ضامن است از آنجا که نیاورده ام و تصور نکرده ام ، و دیگر از اینگونه صحبت مکن، این یگفت
و برفت (۱) .
هیچ بحساب
هرم بن حیان گفت : برای ملاقات و زیارت نصیحت و موعظه
اویس
اویس بکوفه رفتم ، در کنار فرات مشغول شستن
جامه اش بود ، از علائم و آثار اوراشناختم مردی
(۱) ناسخ امير المؤمنين ص ١٧٦
نصیحت و موعظه اویس
۳۵۱-
با وقار و مهیب بود سلام کردم از ضعف و لاغری اندامش مراگریه گرفت گفتم درود بر تو ای اویس حالت چگونه است گفت سلام و درود بر تو ای هرم بن حیان که مرا معرفی کرد؟ گفتم خدای عزیز ترا بمن شناسانید. گفتم : نام من و نام پدرم را از کجا دانستی با آنکه هرگز مرادیدار
نکرده ای؟
اویس : آری هرگز ترا ندیده ام اما روح و جانم ترا شناخت زیرا ارواح مؤمنین یکدیگر را میشناسند هر چند باندازه مشرق ومغرب میان
ایشان فاصله باشد.
گفتم: حدیثی از پیغمبر خدا برای من نقل کن تا از شمایادگاری داشته
باشم و برای دیگران نقل کنم.
اویس : من خدمت پیغمبر نرسیدم و از او چیزی نشنیده ام من هم
مانند شما بواسطه دیگران نقل میکنم ، هرگز این در را بروی خود نگشایم که چیزیکه نشنیده ام بوی نسبت دهم .
گفتم: از کتاب خدا آیاتی بر من بخوان ومراپندیده، دست مرا گرفت و در کنار شط براه افتاد و چنین گفت بپروردگارم قسم ، سزاوارترین گفتار گفته پروردگار است، و راسترین حدیث حدیث خدای من است ، اعوذ بالله
من الشيطان الرجيم ان يوم الفصل ميقاتهم اجمعین روزقیامت وعده گاه همه است آیه را خواند وصیحه زد افتاد گمان کردم غش کرده، سپس بقیه آیه
را خواند یوم لا یغنی مولى عن مولی شيئاً ولاهم ينصرون الا من رحم الله انه هو العزيز الرحيم ، روز یکه هیچ دوستی دوستش را بی نیاز نگرداند و او را یاری نکند مگر آنکس که موردرحم خداقرار
۳۵۲
شہادت اویس
گیرد زیرا او عزیز ورحیم است (۱) سپس بمن نظر افکنده گفت: هرم بن حیان پدرت مرد، نزديك است تو هم بمیری، ابو حیان مرد یا بسوی بهشت یا جهنم ای پسر حیان آدم مردحوا مرد، حضرت خلیل الرحمان ،مرد موسی بن عمران مرد، من و توهم فردا جزء مرده گانیم ، فرزندحیان همواره بیاد مرگ باش اگر توانی آنی غفلت نکن، وقتیکه برگشتی اقوامت را از عذاب الهی بترسان، مبادا از اجتماع کنار افتی که از دین خارج خواهی شد ، بارخدایا این مردخیال میکند مرا بخاطر تو دوست دارد و بجهت رضای تو بدیدار من آمده ، اورادر دار السلام بهشت بر من وارد کن؛ و بمقدار کمی از دنیا او را خشنود ساز سپس با من تودیع کرد و گفت دیگر بسراغ من نیاکه مرا نخواهی دید(۲).
شہادت اویس
اصبغ بن نباته گوید در روز صفین علی فرمود کیست که با من بمرگ بيعت كند؟ افراديك يك
آمدند تا شماره به نود و نه رسید فرمود کیست که عدد را تکمیل کند مردی که لباس پشمینه کهنه ای پوشیده بود پیش آمد و با علی بقتل بیعت کرد سپس شمشیر کشید و بمیدان آمد و مردم را بجنگ تشویق و تحریص مینمود تا خدنگی بر قلب مبارکش آمد و بجا سر دشدواواویس قرن بود(۳) . در اینجا بجلد اول کتاب خاتمه میدهیم انشاء الله جلد دوم از حرف
(ب) شروع میشود.
(۱) سوره دخان آیه ٤١ (۲) حلمية الاولياء ج ٢ ص ٨٥
(۳) ناسخ امير المؤمنين ص ۱۷۸.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا