ح

حارث بن کلده

حارث بن کلده

  • اسلام حارث بن کلده
    گفتار و طب حارث
    حارث بن
    گلده
    طبيب معروف عرب اهل طایف، از قبیله ثقیف و
    مردی است که قبل از اسلام در معالجه و
    مداوای امراض بسیار استاد و شهرتی بسزا داشت
    که در کتب مربوطه داستانهائی از معالجات وی نقل شده است ، او مالك ابو بكره است که در جلد اول ص ۳۰ شمه ای از حالاتش نقل گردید بهمین دلیل پس از فتح طائف و مسلمان شدن مردم آنسامان حارث بن کلده در میان عده ای از مردم طایف دربارۀ غلامان و بردگانیکه باوعده آزادی بآنها از قلعه خارج شدند و بمسلمانان پیوستند ، با پیامبر به مذاکره پرداخت تا شاید آنها را به بردگی برگردانند ، رسولخدا فرمود: اینان آزاد کرده خدایند (۱)
    اسلام
    از برخی از روایات چنین استفاده میشود که
    حارث قبل از فتح طایف و اسلام آوردن مردم حارث بن کلده
    آنسامان بشرف اسلام مفتخر گردیده است :
    هنگامیکه مردم مکه پیامبر اسلام را بجنون و دیوانگی نسبت دادند مردی از اهل طائف بنام حارث بن کلده که در میان عرب در علم طب نظیر نداشت نزد رسولخدا آمد و عرضه داشت اگر واقعاً دیوانه ای من آمده ام تا ترا
    (۱) اسدالغابه ج۱ ص ۰۳۴۵
    ج
    گفتار وطب حارث
    -٢٠٣
    مداوا کنم و کسان زیادی که جنون داشته اند معالجه کرده ام ! رسولخدا فرمود : اگر میخواهی بدانی که دیوانه نیستم و از طب و دانش تو بی نیازم بلکه تو محتاج طب من هستی علامت و دلیلی بتو بنمایانم طبیب گفت آری ، فرمود ، چه میخواهی ! حارث بدرخت بزرگی اشاره نموده گفت : این درخت را بگونزد ما بیاید ، حضرت
    6
    رسول اشاره کرد که بیا درخت کهنسال با تمام ریشه ها زمین را شکافت و بسوی پیامبر روان شد تا در جلوایشان توقف کرد. فرمود : این دلیل ترا کافی است؟ عرضه داشت نه بلکه بفرمائید بجای خودبر گردد به امر پیامبر درخت بجای خود برگشت و ثابت گردید ، حارث با دیدن این معجزه مسلمان شد(۱)
    هنگام جاندادن حارث بن کلده مردم اطراف
    گفتار و بالین او اجتماع کردند ، گفتند : مارا وصیتی طب حارث
    کن، گفت: جز با زنان جوان ازدواج
    نکنید ، میوه رنج میکند به معالجه نپردازید در هر ماه یکبار نوره استعمال کنید که بلغم را می برد ؛ پس از خوردن چاشت بخوابید ، و پس از صرف شام راه بروید هر چند به مقدار چهل گام باشد(۲)
    را تا کاملا نرسیده مخورید؛ تا موقعیکه بدنتان تحمل
    (۱) بحار ج ۱۷ ص۳۷۰
    (۲) اصابه ج ۱ ص ۲۸۸
    ٢٠٤
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا