ص

صخر بن حرب بن اميه (ابوسفیان)

صخر بن حرب بن اميه (ابوسفیان)

ابوسفیان هرگز ایمان نداشت

معروف به ابوسفیان پدر معاویه که ار رؤسای

صخر بن حرب بن قریش و بزرگترین دشمن پیغمبر گرامی اسلام میباشد ، بلکه این عداوت و دشمنی از زمان هاشم

امیه

و امیه جد اعلای بنی هاشم و بنی امیه میان این دوتیره به ارث به طبقات بعدی رسیده لذا در تمام فتنه و آشوب و جنگهائی که زمان پیامبر رخ داد ابوسفیان پرچمدار کفار قریش بوده ، چنانکه تمام انقلابات بعد از اسلام میان بنی هاشم و بنی امیه روی همین دشمنی سابقه دار و دیرینه بوده

است

ابوسفیان تا وقتیکه اسلام نیاورده بود دقیقه ای از کارشکنی و دشمنی درباره پیامبر از پا ننشست، ما داستانهائی از دشمنی او را در لابلای این کتاب از جمله در حالات جناب جعفر بن ابی طالب و دخیه کلبی یادآور شدیم ، خلاصه پایه گذاری جنگ بدر واحد و خندق به وسیله ابوسفیان شده است تا بالاخره در سال دهم هجرت از روی اضطرار و ناچاری اسلام آورد ، پس از آنکه مسلمانی گرفت در جنگ طائف شرکت کرد و يك چشمش نابینا شد و چشم دیگرش را نیز در جنگ

يرموك سال سيزدهم هجرت از دست داد و تا آخر عمر نابینا زیست .

پیغمبر ویاران

ج

ولی با همه این عداوتها و کینه توزیها پس از اسلام آوردن، پیامبر بزرگوار اسلام افتخاراتی به او ارزانی داشت از جمله خانه او را مأمن قرار داد و فرمود: هر که از مردم مکه به خانه ابوسفیان پناه برد در

امان است !

ابوسفیان در سالهای ۳۱ یا ٣٢ و ٣٤ بسرای جاودانی کوچ

کرد . (۱)

ابوسفیان هرگز

ایمان نداشت

هر چند ابوسفیان در فتح مکه در ظاهر اسلام آورد ولی ادله بسیاری در دست است که میرساند

او هیچوقت ایمان باطنی نداشته، ما برای

شاهد چند نمونه از آنها را بیان میکنیم .

۱ در فتح مکه هنگامیکه خدمت پیامبر رسید حضرت فرمود : هنوز وقت آن نرسیده که به یگانگی خدا گواهی دهی و به پیامبری من

اقرار کنی ؟ ابوسفیان گفت : پدر و مادرم بقربانت چه قدر بزرگوار و فامیل دوست و بردباری ، اگر خدای دیگری بود در بدر واحد مارا كمك میکرد ، أَمَا إِنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ فَوَاللَّهِ إِنَّ فِي نَفْسِي مِنْهَا لَشَيْئاً اما پیامبری شما هنوز برایم روشن نشده ! عباس که گفته اش را شنید او را متوجه ساخت که اگر ایمان نیاورد کشته میشود. بناچار باپلتك زبان شهادتين

را بر زبان راند

پیش از آنکه از حضور پیامبر خارج شدند رو به عباس نموده گفت : فَمَا نَصْنَعُ بِالّلاتِ وَ الْعُزَّى با بتهای لات و عزی چه کنیم ؟ ا اسد الغابه ج ۳ و ريحانة الادب ج ۵ ص ۹۰

ج ۳

ابوسفیان هرگز ایمان نداشت

عمر گفت : بر آنها تغوط نما ابوسفیان در پاسخ عمر گفت : چه مرد رسوائی هستی ترا چه رسد که در گفتگوی من و پسر عمم وارد

شوی ؟ (۱)

در این جملات ملاحظه میکنید که پس از اسلام آوردن به فکر لات و عزی است و یا به پیغمبر میگوید: هنوز پیامبری شما بردن روشن

نیست

-۲- هنگامی که عموی پیغمبر عباس بن عبدالمطلب به دستور حضرت ابوسفیان را در جلو دره ای که لشگر بود نگه داشت تا عبور

زیادی جمعیت را به بیند و به فکر مکر و حیله نیفتد ، پس از بازدید لشکریان گفت : عباس سلطنت پسر برادرت خیلی بزرگ شده است

عباس گفت : پیامبری است نه سلطنت .

۳- ابن عباس گفت

: در مجلسی نشسته بودیم و ابوسفیان هم در میان ما بود که صدای مؤذن بلند شد ، وقتی که مؤذن گفت : اشهد أن محمداً رسول الله . ابوسفیان پرسید : در میان ما کسیکه باید از او حساب برد هست ؟ شخصی جوابداد : نه ، ابوسفیان گفت : لله در ابن هاشم . دَرا هائِمِ

ايْنَ وَضَعَ اِسْمَهُ: خدا فرزند هاشم را خیر دهد به بین نامش را

کجا برده ؟ امیر مؤمنان که حاضر جلسه بود فرمود: چشمت کور نام او را خدا بلند کرده است که خود در قرآن فرموده : وَرَفَعْنَالكَ ذِكْرَكَ (۲) ما نام ترا بلند ساختیم ، ابوسفیان گفت: چشم آنکس کور که گفت :

-1

بحار ج ۲۱ ص ۱۲۸ ۲- انشراح آیه ۴

٣٠٣

پیغمبر و یاران

ج

چنین کسی نیست . (۱)

٤ پس از آنکه مردم با عثمار بن عفان به خلافت بیعت کردند و خلافتش مسلم شد روزی در جلسه خصوصی به حاضرین توجه نموده گفت : اینجا غیر از بنی امیه کسی هست؟ گفتند : خیر مجلس خصوصی است . ابوسفیان گفت : تداولوا الخِلافَةَ فِتْيَانَ بَنِي أُمَيَّةِ فَوَالَّذِي نفْسِي بِيَدِهِ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَلانار یعنی جوانان بنی امیه خلافت را دست بدست بگردانید و بدیگران نسپارید ، قسم به آنکه جانم در دست او است نه بهشتی وجود دارد و نه جهنم . (۲)

ه و هم چنین در زمان خلافت عثمان دست حسین بن علی «ع» را گرفت و گفت : پسر برادرم مرا به بقیع ببر ؟ هنگامیکه وسط قبرستان بقيع رسید ، با صدای بلند آواز داد : يا أَهْلَ القُبُورِ الَّذِي كُنتُم تُقَاتِلُونَا عَلَيْهِ صَارَ بِأَيْدِينَا وَ انتُم رَمیم : ای آرمیدگان در قبرها آنچه را که برای آن بامامیجنگیدید در دست ما قرار گرفت و حال آنکه استخوان شما پوسیده است ! !

حسين «ع» فرمود : خدارویت را سیاه کندچه میگوئی ؛ آنگاه دستش را رها نمود و او را به خود وا گذاشت ؟ ابوسفیان هما نجا ماند

تا نعمان بن بشیر او را به شهر مدینه برگردانید . (۳)

از ابن ابی الحدید نقل شده در زمان خلافت عثمان عبور

١- سفينة البحار (سفن)

٣٩٢- جلد عاشر بحار ص ۱۱۸ چاپ کمپانی

ج

ابوسفیان هرگز ایمان نداشت

ابوسفیان به قبر حضرت حمزه عموی پیامبر «ص» افتاد ، لگدی به قبرش زد و گفت : ابو عماره لقب حمزه (است آنچه را که دیروز برای آن شمشیر به رخ ما میکشیدید امروز در دست جوانان ما است که با آن بازی میکنند ! (۱)

– قاموس الرجال ۱۱۶٫۵ .

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا