عبد الله ذو البجادين
عبد الله ذو البجادين
مرگ عبدالله
نامش در جاهلیت عبدالعزی پدرش عبد
نهم
از
عبدالله ذوالبجادین
قبیله مزن بوده است ، در دامن عمویش بزرگ
شد و مورد علاقه عمو قرار گرفت ثروت زیادی از پدر بوی ارث رسید عمویش نیز اموالی به او بخشیده بود ، تا وقتیکه شنید مسلمان شده است ، او را گفت : شنیده ام مسلمان شده ای اگر چنین است از این دین برگرد تا نیمی از ثروتم را نیز بتو دهم و اگر برنگردی هر چه داری از تو میگیرم و ترا برهنه نموده هرجاکه خواهی برو؟!
عبدالله گفت ، آری مسلمان شده ام هر چه خواهی بکن ؟ عمویش تمام اموالش را از وی گرفت و حتی لباسش را از تنش در آورد و او را از خانه بیرون کرد ، برهنه نزد مادرش رفت ما در گلیمی بدو داد تاعورت خود را بپوشاند با این وضع بسوی مدینه حرکت کرد نیمه شبی وارد مدینه شد ، در نماز صبح رسولخدا شرکت کرد ، پیامبر که بر حسب عادت هر روز به عقب سر بر میگشت و جمعیت را تماشا میکرد چشمش به مردی افتاد که گلیمی را دو نیمه کرده نیمی را عوض شلوار بکمر بسته و با نیم دیگر بجای پیراهن بشانه افکنده است !
فرمود : کیستی ؟ پاسخ داد : من عبدالعزی هستم
.
مرگ عبدالله
_149_
پیامبر فرمود : بلکه عبدالله ذوالبجادین میباشی . حضرت با همان نظر اول او را شناخت و از واقعیتش آگاه گردید لذا او را به در بانی خانه خود برگزید ، فرمود : در خانه من باش . عبدالله مردی عابد و پرهیزکار بود ، زیاد قرائت قرآن مینمود و با خدا راز و نیاز میکرد و در خانه پیامبر صدا را بقرائت قرآن وتكبير وتسبيح بلند میکرد و زاری مینمود تا جائیکه عمر از بیامبر پرسید: یا رسول الله آیا عمل عبدالله تظاهرو
رياء نیست ؟
پیامبر فرمود : حرف او را نزن که او یکی از زاری کنندگان است
(انه من الأواهين) (۱) .
مرگ عبدالله
چون عبدالله از همه چیز در راه دین گذشت و با
صفای مخصوصی ایمان آورد و به مدینه مهاجرت
کرد عاقبت بخیر و سعادتمند گردید و مرگ خوبی نصیبش شد ، چنانکه عبدالله مسعود گوید : در بین راه تبوك همراه پیامبر خدا بودم ، نیمه شبی از خواب برخاسته در گوشه ای از لشگرگاه شعله آتش نظرم را جلب کرد ، با خود گفتم: در این نیمه شب چه کسی آتش افروخته و برای چیست زیرا وقتی نبود که محتاج به آتش باشد هنگاميكه نزديك رفتم پيامبر را دیدم در میان قبری ایستاده و با افرادی جنازه ای را دفن میکنند رسول خدا به عمر وابوبکر میفرمود: برادر تانرا نزديك بياوريد ؟ آنان جنازه را بحضرت دادند و او را بخاک سپرد، پرسیدم جنازه کیست؟ گفتند: عبدالله
ذوالبجادین از دنیا رفته است .
(۱) سیره ابن هشام ۱۷۱٫۴
۱۴۰
مرگ عبدالله
هنگامیکه او را در قبر خوابانید پیامبر رو بطرف آسمان نمود و گفت:
اللهم انى أمسيت راضيا عنه فارض عنه خدایا من از او راضی
هستم توهم از اوراضی باش ؟
گفت :
من و همه کسانیکه اطراف قبر بودیم
: کاش ما صاحب این قبر بودیم و پیامبر در باره مان چنین دعا
ابن مسعود
گفتیم
میکرد ( ۱ ) .
شانه افک
(۱) سیره ابن هشام ۱۷۱/۴
181