ابو سعید خدری
ابو سعید خدری
ابو سعید و دیدن جبرئیل
ابو سعید و آشامیدن خون پیغمبر
ابو سعید خدری از فضلاء و دانشمندان صحابه پیغمبر اکرم (ص) میباشد که احادیث و اخبار بسیاری از حضرت رسول (ص) نقل کرده و محفوظ داشت. گفته شده که در میان جوانان صحابه پیغمبر، دانشمندتر از وی نبود. ابو سعید بازگو میکند: در جنگ خندق سیزده ساله بودم. پدرم دست مرا گرفته و خدمت پیغمبر (ص) آورد و عرضه داشت: «یا رسول الله، این فرزند من سطبر بازو و استخوانبندیش قوی و محکم است. او را برای میدان جنگ بپذیرید.» حضرت به خاطر کمبود سن، مرا نپذیرفت، ولی در جنگ با بنی المصطلق در سن پانزده سالگی شرکت کردم. ابو سعید در دوازده غزوه از جنگهای پیغمبر اسلام (ص) شرکت داشت و در جنگهای زمان خلفاء، مخصوصاً در جنگهای دوران خلافت علی بن ابی طالب (ع)، حاضر بوده و در سال ۶۳ یا ۶۴ و ۶۵ در مدینه از دنیا رفت.
در وقعه حره، یعنی حمله وحشیانه لشگریان یزید به مدینه منوره در سال ۶۱ هجری، جمعی از شامیان به خانه ابو سعید خدری ریختند و پرسیدند: «کیستی؟» گفت: «ابو سعید خدری، یار پیغمبر خدا.» گفتند: «پیوسته نام تو را میشنیدیم. کار خوبی انجام دادی که در خانه نشسته و با ما جنگ و ستیزه ننمودی. اکنون هرچه داری برای ما بیاور.» فرمود: «به خدا قسم مالی برای من نگذاشتند.» شامیان او را اذیت و آزار و شکنجه دادند، کتک زدند، محاسن شریفش را کندند و سپس آنچه در خانه یافتند، تاراج نموده و تا جاییکه از سیر و پیاز نگذشتند. حتی یک جفت کبوتری که در خانه داشت، بردند. حضرت سجاد، امام چهارم شیعیان، فرمود: «دوست ندارم که مؤمن در دنیا هیچ اذیت و مصیبتی نبیند.» سپس فرمود: «ابو سعید خدری مرد مستقیمی بود و در طریق راست قدم برمیداشت، ولی موقع مردن سه روز در حال جان دادن بود تا آنکه او را غسل داده و به جای نمازش بردند. آنگاه جان داد.»
ابو سعید گفت: «در مکه خدمت رسول اکرم (ص) بودم که عربی بلند قامت با هیبت و عظمت وارد شد. کمانی به کتف آویخته و جعبه تیری حمایل نموده بود. عرضه داشت: “یا محمد، علی در کجای قلب شما جا دارد؟” رسول خدا با شنیدن این جمله گریان شد چنان گریست که گونههایش تر شد. صورت مبارک را به خاک چسبانید و پس از مدتی مانند کسی که از بند خلاص شده باشد از جا پرید، پایه منبر را گرفت و فرمود: “یا أعرابی، و الذی فلق الحبة و برأ النسمة و سطح الأرض على وجه الماء لقد سألتنی عن سید کل أبیض و أسود و أول من صام و زکی و تصدق و صلی القبلتین و بایع البیعتین و هاجر الهجرتین و حمل الرايتين و فتح بدرا و حنین ثم لم يعص الله طرفة عين.”»
ای عرب، به خدایی که دانه را میشکافد و موجودات را آفرید و زمین را روی آب گسترانید، تو از آقا و سید موجودات پرسیدی. او اولین کسی است که روزه گرفت و زکات و صدقه داد، به دو قبله نماز خواند، دو بار بیعت نمود، دو مرتبه هجرت کرد، دو پرچم را بلند ساخت، در بدر و حنین پیروز شد و خدا را چشم به هم زدنی معصیت نکرد. همینکه سخنان حضرت تمام شد، عرب ناپدید شد! رسول اکرم فرمود: «آنکه با من صحبت میداشت، شناختی؟» عرضه داشتم: «خدا و رسولش داناترند.» فرمود: «به خدا سوگند او جبرئیل بود که درباره برادرم و پسر عمویم این پرسش را نمود تا عهد و پیمانی بر شما باشد.»
ابو سعید و آشامیدن خون پیغمبر
روزی رسول اکرم (ص) حجامت کرد. خونی را که از بدن مبارکش گرفته بود، به ابو سعید داد و فرمود: «در محلی پنهان کن.» ابو سعید خونها را آشامید! پیغمبر پرسید: «آن را چه کردی؟» عرضه داشت: «آشامیدم!» فرمود: «مگر نگفتم آن را پنهان کن؟» گفت: «آری، در جای مطمئنی پنهان کردم.» فرمود: «دیگر چنین مکن، ولی بدان خدا گوشت و خونت را به جهت آمیخته شدنت با خون من بر آتش جهنم حرام گردانید.»