عمیر بن وهب جمحی
عمیر بن وهب جمحی
اسلام عمير بن وهب
۷۳
او از رجال و برجستگان قریش و از شجاعان و
عمير بن وهب
مکاران ایشان بحساب آمده است ؛ عمیر در
جمحی
جنك بدر بهمراهی با کفار مکه با مسلمانان
جنگید ، بلکه میتوان گفت او آتش جنگ را بر افروخت پس از آنکه نزديك بود خاموش گردد .
زیرا بعد از آنکه قریش در «بدر» جای گرفتند او را گفتند؛ اشگر محمد
را دید بزن که جمعیتشان چقدر است، آیا غیر از آنچه مشاهده میشوند کمینگاهی نیز دارند یا خیر؟ عمیر اسب تاخت و لشکر مسلمانان راورانداز کرد و برگشت و اظهار داشت افراد لشکر محمد در حدود سیصد نفر یا مختصری بیشترند اما مطلب اساسی این است که گویا شتران یثرب (مدینه) مرگ با خود حمل کردهاند چهره هاشان مانند چهره های افعی است که از تشنگی نمیرند ، آنها کشته نشوند مگر آنکه بشماره خودشان بکشند آنگاه در زندگی خیری نیست ، جمعیت او را تخطئه کردند و پیشنهادش ر ارد کردند ،عمیر بخشم آمد و بسوی مسلمانان حمله کرد و طرفین را بر
-۷۴-
اسلام عمير بن وهب
یکدیگر شورانید و درمیان دوصف خود را از اسب بزمین افکند تا آنکه تعصب کفار را برانگیزد و آنانرا وارد مرحله جنگ کند عمیر در جنگ بدر نجات یافت اما پسرش و هب اسیر گردید (۱) .
اسلام
عمير بن وهب
داستان جالب زندگی عمیر موضوع اسلام
او است در یکی از روزهای پس از جنگ بدر عمیر وارد مسجد الحرام شد پسر عموی خود صفوان بن امیه را در حجر اسماعیل بدید ، در کنارش نشست و از هر دری سخنی بمیان آمد تا آنکه صفوان گفت: زندگی پس از کشتگان بدر زشت است ، عمیر ضمن تصدیق وی و اظهار همدردی اظهار داشت : بخدا قسم اگر مقروض نبودم و ترس بیچارگی خانواده ام نبود بمدینه میرفتم و در اولین برخورد محمد را می کشتم زیراشنیده ام بدون اسکورت و نگهبان در کوچه و بازار مدینه گردش میکند ، و اگر کسی هم مرا به بیند خواهم گفت برای نجات اسیر خود بمدینه آمده ام .
صفوان خوشحال شد و پرسید : راست میگوئی؟
آری بصاحب این خانه قسم این کار را میکنم .
اگر این کار را بعهده بگیری قرضهایت را می پردازم و از خانواده ات همانند خانواده خودم نگهداری میکنم ، و تو خود میدانی در مکه هیچکس مانند من به خانواده اش توسعه نمیدهد ، مطمئن باش آنها در رفاه و آسایش زندگی خواهند کرد . صفوان وسائل حرکت او را آماده کرد و او را برشتر خود سوار کرد
(۱) کامل ابن اثیر ۸۰۰۲ واسدالغابه ۱۴۸٫۴ .
اسلام عمير بن وهب
-۷۵-
و شمشیری زهر آگین حمایلش ساخت و بسوی مدینه حرکت کرد . عمیر وارد مدینه گردید، جلو مسجد پیغمبر پیاده شد ، شترش را عقال کرد و شمشیر حمایل نمود و بقصد هدفی که داشت براه افتاد ، عمر خطاب با جمعی نشسته و درباره پیروزی هائیکه در بدر نصیب مسلمانان شد صحبت میکردند، همینکه چشمش به عمیر افتاد و او را مسلح دید از جا پرید و فریاد کشید این سك را بگیرید که این دشمن خدا همان است که در بدر به آتش جنگ دامن میزد و بقريش فهمانید که مسلمانان جمعیتی اند کند ، مسلمانان عمیر را احاطه کردند و عمر وضع وموقعیت اورا در مسجد به پیامبر گزارش کرد و اظهار داشت : یارسول الله عمير مردی خبيث ومكار و بی باک است که هیچگونه اعتمادی بر او نیست و میخواهد
مسلح نزد شما بیاید ؟
–
بگذارید بیاید ؟
عمر قبضه شمشیر او را بدست گرفت و او را وارد مسجد کردند ؛ رسولخدا که چنین دید فرمود: عمر دست از او بدار ؟ عمر او را رها کرد و چون نزديك حضرت رسید برسم روزگار جاهلیت درود گفت :
انعم صباحا .
خداوند ما را گرامی داشت و سلام را تحیت ما گردانید و آن درود
بهشتیان است .
این درود تازه ای است و من از آن خبر نداشتم .
عمير ! برای چه بمدینه آمدی ؟
برای نجات اسیریکه نزد شما داریم و او وهب پسر من اس
-47-
اسلام عمير بن وهب
تقاضا میکنم ببزرگواری خودتان او را بمن به بخشید که ما از بستگان
شمائیم ؟
پس این شمشیر چیست که حمایل ساخته ای ؟
– آه چه زشت شمشیری است کجا بکار آمد و گره ای از مشگلمان
گشود ؛ فراموش کردم آنرا باز کنم زیرا تمام افکارم پیش فرزندم
میباشد
•
عمیر! راست بگو برای چه آمدی؟
برای نجات فرزندم ؛ و هیچ هدف دیگری نداشتم ! در حجر اسماعیل با صفوان بن امیه چه عهد و پیمانی بستید ؟
عمیر تکانی خورد و گفت : چه پیمانی داشته ایم به بندیم ؟
به او قول دادی که مرا بکشی و اونیز قرضهای ترا بپردازد و از
خانواده ات نگهداری کند ولی خدا مرا نگه میدارد و تو نمیتوانی مرا
بکشی.
-U
براستی گواهی میدهم که شما پیغمبر خدائید و در دعوت خود صادق هستید : اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله ، تاکنون باورمان نمیشد که وحی بر شما نازل شود و با عالم غیب ارتباط داشته باشید ولی اکنون یقینم شد زیرا میان من و صفوان احدی نبود و جز خدا کسی از مذاكرات ما اطلاع نداشته است پس فقط از جانب پروردگار اطلاع یافته اید لذا بخدا و رسولش ایمان می آورم ، و خدارا سپاسگزارم که باین وسیله مرا هدایت فرمود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اسیرش را به او واگذارید و اورا
اسلام عمير بن وهب
قرآن بیاموزید
.
-YY-
عمیر گفت: یارسول الله اجازه بفرمائید تا بمکه برگردم و مردم را
با سلام بخوانم شاید خداوند آنها را هدایت کند ؟ رسولخدا پیشنهادش را تصویب کرد و عمیر عازم مراجعت بمکه گردید.
صفوان بن امیه روز شماری میکرد و انتظار میکشید تا خبر کشته شدن پیامبر را با و بدهند ! لذا هر که از مدینه می آمد خبر عمیر را میگرفت و میپرسید آیا خبر تازه ای در مدنیه رخ نداده است؟
و از طرفی بمردم مکه مژده میداد که بزودی حادثه ای پیش میآید که داستان کشتگان بدر را از یادتان ببرد تا آنکه از مسافری شنید عمیر مسلمان شده است ، صفوان بر آشفت و اور العنت کرد و قسم یاد کرد که با او سخن
نخواهم گفت(۱)
۱ – شرح ابن ابی الحدید ۵۱۰٫۳ واسدالغابه ۱۴۹٫۴