أبو درداء
ابودرداء عامر بن حارث خزرجی انصاری
ابودرداء عامر بن حارث خزرجی انصاری، یکی از دانشمندان صحابه پیغمبر و عابدی بود که اکثر اوقات عمر خود را به عبادت میگذراند. در اول زندگیش تاجر بود، ولی پس از آنکه اسلام آورد، از کسب و تجارت دست برداشت و به عبادت مشغول شد. پیغمبر اکرم میان او و سلمان فارسی برادری قرار داد. در جنگهایی که پس از احد واقع شد، شرکت داشت و آیا در احد بوده یا نه اختلاف است. در زمان خلافت عثمان، قضاوت شام را به عهده داشت. از تفسیر بیضاوی نقل شده که پیغمبر اسلام به ابودرداء گفت: «ان فيك جاهلية» در تو آثار جاهلیت است. پرسید: “جاهلیت کفر یا اسلام؟” فرمود: “جاهليت كفر.”
دیدار سلمان فارسی با ابودرداء
سلمان فارسی به دیدار ابودرداء آمد و همسر شام الدرداء را دید که آرایش و زینت زنانه ندارد. سلمان پرسید: “چرا خود را چنین رها کردهای و برای شوهرت آرایش نمیکنی؟” همسر ابودرداء پاسخ داد: “برادر شما ابودرداء از دنیا دست شسته و توجهی به زن و امور دنیایی ندارد. روزها روزه و شبها مشغول عبادت است.” سلمان چیزی نگفت تا ابودرداء آمد و سلمان را در خانه دید و بسیار خوشحال شد و خیر مقدم گفت. دستور غذا داد و غذا حاضر شد. به سلمان تعارف غذا کرد و گفت: “روزهام.” سلمان او را قسم داد که روزه مستحبی را افطار کند. سلمان گفت: “من نمیخورم مگر آنکه تو هم افطار کنی.” به خاطر سلمان، آن روز را افطار کرد. شب را نزد وی ماند و هنگامی که ابودرداء برای عبادت برخاست، سلمان او را نگه داشت و فرمود: “ابودرداء، خدا را بر تو حقی است و بدن و جسدت بر تو حق دارند، عیالت بر تو حق دارد. گاهی روزه بگیر و گاهی افطار کن، هم نماز بخوان و هم بخواب. حق هر صاحب حقی را بده.”
اسلام آوردن ابودرداء
ابودرداء در خانه بتی داشت که آن را پرستش مینمود. دو نفر از مسلمانان به نامهای عبدالله بن رواحه و محمد بن مسلمه در تکاپو بودند که بتش را نابود سازند. هنگامی که ابودرداء در خانه نبود، پنهانی رفتند و بت او را شکستند. موقعی که به خانه برگشت، پرسید: “بت را که شکسته است؟” همسرش گفت: “نمیدانم زیرا هنگامی که صدا را شنیدم، در تعقیب صدا بیرون آمدم و ایشان فرار کرده بودند.” ابودرداء گفت: “بت اگر قدرتی داشت از خود دفاع میکرد.” سپس لباس پوشید و به قصد خانه پیغمبر بیرون آمد. قبل از آنکه به خانه حضرت رسول برسد، پیغمبر خبر داد که اینک ابودرداء میآید و مسلمان میشود.
ابودرداء و گناهکار
ابودرداء به مردی که مرتکب گناهی شده بود عبور کرد و شنید مردم او را دشنام میدهند. گفت: “چرا با گناهکار چنین میکنید؟ اگر این مرد در چاه افتاده بود، چه میکردید؟ مگر نه اینکه او را بیرون میآوردید؟” گفتند: “آری، چنین است.” فرمود: “پس چرا دشنامش میدهید؟ خدا را سپاس گویید که شما را از این لغزشها نجات داده. گفتند: “شما او را دشمن ندارید؟” گفت: “عملش را بد دارم. هرگاه آن را ترک کرد، برادر ایمانی من است.”
ملاقات ابودرداء، ابوهریره و معاویه با امیرالمؤمنین
معاویه، ابودرداء و ابوهریره را نزد امیرالمؤمنین فرستاد تا تقاضا کنند کشندگان عثمان را به وی واگذارند. ایشان نزد امیرالمؤمنین آمده گفتند: “مقام شما جای انکار نیست و تعجب است که خود را با معاویه طرف نمودهاید. تقاضای معاویه این است که کشندگان عثمان را به وی واگذارید و شما هم این پیشنهاد را بپذیرید. سپس اگر با تو جنگیدیم، ما با تو هستیم.” امیرالمؤمنین فرمود: “کشندگان عثمان را میشناسید؟” گفتند: “آری.” فرمود: “ایشان را نزد معاویه ببرید.” ابودرداء و رفیقش نزد محمد بن أبي بكر، عمار ياسر و مالك اشتر آمده گفتند: “شما کشندگان عثمان هستید. مأموریم که شما را دستگیر کرده نزد معاویه ببریم.” این وقت متجاوز از ده هزار نفر غرق در اسلحه از لشگر عراق خارج شده گفتند: “ما همه کشندگان عثمانیم.” ابودرداء از پیشنهاد خود پشیمان شده و به منزل خود در حمص برگشت و از علی و معاویه کناره گرفت.
نامه ابودرداء به سلمان
برادرم، صحت و سلامتت را مغتنم شمار قبل از آنکه به بلایی که نیروی برگرداندن آن را نداری مبتلا شوی. مسجد را خانه خود قرار ده زیرا از پیغمبر بزرگوار شنیدم که مساجد خانه پرهیزکاران است. یتیم را نوازش کن و او را همکاسه خود گردان، که از رسول خدا شنیدم به کسی که از قساوت و سختی دل مینالید، فرمود: “اگر دوست داری دلت نرم شود، یتیمان را با خود نزدیک کن و ایشان را نوازش نما و از غذای خود به آنان بخوران که قلبت نرم و حاجاتت انجام شود.” برادرم، به اینکه از یاران پیغمبر هستیم فریفته مباش زیرا پس از او زندگی ما طولانی شد و خود میدانیم چه کردهایم.
ابودرداء پس از جنگ صفین در شام از دنیا رفت.