ابوذر غفاری
جُندَب بن جُناده، از یاران برجسته و بزرگ پیامبر اسلام (ص) بود. او دانشمندی از پیشگامان اسلام و پنجمین فردی بود که به این دین گروید. ابوذر مردی پارسا، بسیار راستگو و سخنوری بیباک بود که حقیقت را آشکارا بیان میکرد. پس از پذیرش اسلام، به دستور پیامبر (ص) به سرزمین خود بازگشت و پس از هجرت ایشان به مدینه، دوباره به آن حضرت پیوست.
هنگامی که ابوذر شنید در مکه فردی به پیامبری برگزیده شده، به برادرش انیس گفت: «به سرعت راهی مکه شو و درباره آن مردی که ادعا میکند به او وحی نازل میشود و از آسمان خبر دریافت میکند، برایم اطلاعاتی بیاور.» برادر ابوذر به مکه شتافت و سخنانی از پیامبر (ص) شنید. سپس به دیار خود بازگشت و به ابوذر چنین گزارش داد: «او را دیدم که به نیکی فرمان میدهد و از پلیدیها بازمیدارد، و به اخلاق پسندیده دعوت میکند. کلامی شیوا و دلنشین دارد، اما شعر نیست.» ابوذر گفت: «این سخنان، آتش اشتیاق قلبم را فروننشاند و آنچه در پی آن بودم، به دست نیاوردم.»
این بار، خود آماده سفر شد. توشهای از نان و ظرف کوچکی آب برداشت و راهی مکه گشت. وارد مسجدالحرام شد و در جستجوی پیامبر اسلام (ص) بود، اما نمیتوانست هدف خود را با کسی در میان بگذارد. شب که فرا رسید، در گوشهای از مسجد به خواب رفت. علی (ع) او را دید و دریافت که غریب است. پس او را به خانه خود برد و از او پذیرایی کرد، بیآنکه میزبان یا میهمان کلامی درباره هویت یکدیگر بگویند. صبح هنگام، ابوذر توشهاش را برداشت و دوباره به مسجد رفت. روز دوم نیز بدون دیدار پیامبر (ص) سپری شد. شب، هنگامی که ابوذر به خوابگاهش در مسجد بازگشت، علی (ع) نزد او آمد و فرمود: «آیا هنوز زمان آن نرسیده که این مرد، مقصود و راهنمای خود را بیابد؟» سپس او را همراه خود به خانه برد. شب دوم نیز به همین ترتیب گذشت. در شب سوم، علی (ع) پرسید: «آیا نمیخواهی بگویی برای چه به این شهر آمدهای؟» ابوذر پاسخ داد: «اگر با من پیمان ببندی که برای رسیدن به هدفم یاریام کنی و راه را به من نشان دهی، با تو در میان خواهم گذاشت.» علی (ع) پذیرفت و گفت: «چنین خواهم کرد.» آنگاه ابوذر هدف و مقصود خود را آشکار ساخت. علی (ع) فرمود: «آری، او بر حق و پیامبر خداست. صبح که شد، من به سوی خانه پیامبر (ص) خواهم رفت و تو به دنبالم بیا. اگر در راه خطری احساس کردم، به بهانهای در کناری توقف میکنم؛ وگرنه به راهم ادامه میدهم و به هر خانهای که وارد شدم، تو نیز وارد شو.»
بامداد روز بعد، علی (ع) پیشاپیش و ابوذر به دنبال او، به خانه پیامبر (ص) رسیدند. ابوذر بر پیامبر (ص) سلام کرد – و او نخستین کسی بود که به شیوه اسلامی سلام گفت. پیامبر اکرم (ص) پس از پاسخ به سلام، پرسید: «تو کیستی؟» ابوذر پاسخ داد: «مردی از قبیله غفار.» آنچه در پی آن بود، دید و شنید و در همان مجلس، مسلمان شد. هنگامی که قصد بازگشت داشت، پیامبر (ص) به او فرمود: «دیگر درنگ مکن. به قبیلهات بازگرد و آنان را از دعوت من آگاه ساز تا خبر بعدی از من به تو برسد. اما در مکه، حضورت را از مردم پنهان دار، زیرا برایت نگرانم.» ابوذر گفت: «سوگند به آنکه جانم در دست اوست، در برابر چشمان مردم مکه، ایمانم را فریاد خواهم زد و با صدای بلند، اسلام خود را اعلام خواهم کرد.» بیدرنگ از همانجا به مسجد رفت و با صدایی رسا فریاد برآورد: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً عبده و رسوله.» مردم به سویش هجوم برده، او را چنان زدند که از پای افتاد. عباس، عموی پیامبر (ص)، او را در آن حال دید، خود را سپر او کرد و به مردم نهیب زد: «وای بر شما! مگر نمیدانید این مرد از قبیله غفار است و کاروانهای شما در مسیر شام، از سرزمین آنان میگذرند؟» اینگونه او را از چنگ مردم مکه رهایی بخشید. روز دوم، پس از آنکه حال ابوذر کمی بهبود یافت، دوباره همان صحنه تکرار شد. این بار نیز او را بهسختی زدند و باز هم عباس، او را از مرگ نجات داد. پس از آن، ابوذر به دیار خود بازگشت.
فضائل ابوذر
پیامبر اکرم (ص) فرمودهاند: «پارسایی و زهد ابوذر در میان امت من، همچون زهد عیسی بن مریم است.»
علی (ع) فرمود: «ابوذر گنجینهای از دانش را در سینه خود جای داده بود که دیگران از درک آن عاجز بودند، اما او دهان بر آن فرو بست و چیزی از آن آشکار نساخت.»
عبدالله بن عمر روایت میکند که از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: «آسمان بر کسی راستگوتر از ابوذر سایه نیفکنده و زمین کسی راستگوتر از او را بر پشت خود حمل نکرده است. او تنها زندگی میکند، تنها میمیرد، تنها برانگیخته میشود و تنها به بهشت وارد خواهد شد.» این روایت را ابوهریره، ابودرداء و مالک دینار نیز نقل کردهاند.
مرحوم شیخ صدوق در کتاب “عیون اخبار الرضا” از حضرت رضا (ع) و ایشان از پدرانشان و آنان از امیرالمؤمنین (ع) روایت کردهاند که پیامبر خدا (ص) فرمود: «ابوذر، صدیق (بسیار راستگوی) این امت است.»
ابن ابی الحدید معتزلی در “شرح نهج البلاغه” از رسول خدا (ص) روایت کرده که فرمود: «بهشت مشتاق چهار نفر است: علی (ع)، عمار یاسر، ابوذر و مقداد.»
صفوان از امام صادق (ع) نقل میکند که پیامبر (ص) فرمود: «خداوند مرا به دوست داشتن چهار نفر فرمان داده است.» اصحاب پرسیدند: «آنان کیستند، ای رسول خدا؟» فرمود: «علی بن ابیطالب، مقداد بن اسود، ابوذر غفاری و سلمان فارسی.»
زهد و تقوای ابوذر
در کتاب “رجال کشی” آمده است که ابوذر از ترس خدا آنچنان میگریست که چشمانش بیمار شد، تا آنجا که گمان میرفت بینایی خود را از دست بدهد. به او گفتند: «از خدا بخواه تا چشمانت را شفا دهد.» پاسخ داد: «اندوهی بزرگتر دارم که مرا از توجه به درد چشم بازداشته است.» پرسیدند: «چه اندوهی داری؟» گفت: «دو امر بزرگ: بهشت و دوزخ.»
هنگام وفات، از او پرسیدند: «چه چیزی با خود داری؟» گفت: «اعمالم را.» گفتند: «منظور ما طلا و نقره است.» فرمود: «هرچه صبح به دستم میرسید، تا شب نگه نمیداشتم و هرچه شب به دستم میآمد، تا صبح باقی نمیگذاشتم. ما گنجینهای داریم که بهترین داراییهایمان را در آن مینهیم. از دوستم، پیامبر خدا (ص)، شنیدم که فرمود: “گنجینه مؤمن، قبر اوست.”»
در کتاب “الاستیعاب” از ابوذر نقل شده که گفته است: «توشه و پسانداز من در دوران پیامبر (ص) همواره یک مَن خرما بود و تا زندهام، بیش از این مقدار نخواهم اندوخت.» عطا روایت میکند: «ابوذر را دیدم که جامهای کهنه بر تن داشت و نماز میخواند. به او گفتم: “ای ابوذر! آیا لباس بهتری نداری؟” گفت: “اگر داشتم، بر تنم میدیدی.” گفتم: “مدتی پیش تو را با دو جامه دیدم.” پاسخ داد: “ای پسر برادر! آن را به کسی که نیازمندتر از من بود، بخشیدم.” گفتم: “به خدا سوگند، تو خود نیازمندی!” ابوذر سر به آسمان بلند کرد و گفت: “آری، پروردگارا! به آمرزش تو نیازمندم.” سپس ادامه داد: “گویا دنیا را بسیار جدی گرفتهای! این جامهای که بر تن من میبینی، برای زندگیام کافی است. لباس دیگری نیز برای مسجد دارم. چند بز برای دوشیدن شیر و تهیه نان و خورش دارم. چارپایی نیز برای حمل آذوقهام و همسری که زحمت تهیه غذا را از دوشم برداشته است. چه نعمتی از این بالاتر؟”»
روزی دو پارچه جامه برای ابوذر آوردند. او یکی را بهجای پیراهن پوشید، لباس کهنه دیگرش را روی آن انداخت و جامه دوم را به غلامش داد. وقتی در میان مردم حاضر شد، به او گفتند: «اگر هر دو جامه را خود میپوشیدی، آراستهتر بودی.» گفت: «آری، اما از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: “از آنچه خود میخورید، به بردگانتان نیز بخورانید و از آنچه خود میپوشید، به آنان نیز بپوشانید.”»
عبدالله بن ابی خراش میگوید: «ابوذر را در ربذه دیدم. همسر سیاهچردهاش در کنار او، در خیمهای از پارهگلیمی سیاه نشسته بود. به ابوذر گفتند: “چرا با زنی بهتر از او ازدواج نمیکنی؟” پاسخ داد: “زنی که مرا به فروتنی وادارد، برایم دوستداشتنیتر از زنی است که سبب فخر و بزرگیام شود.” گفتند: “فرزندانت برایت باقی نماندند.” گفت: “خدا را سپاس میگویم که آنان را در این سرای ناپایدار از من گرفت و برای سرای جاویدان ذخیره ساخت.” گفتند: “چرا فرشی نرمتر برای خود تهیه نمیکنی؟” گفت: “پروردگارا، مرا بیامرز.” سپس با کنایه افزود: “از آن جامههای دوخته و فاخرتان هرچه میخواهید برایم تهیه کنید!”»
ابو اسماء نقل میکند: «در ربذه بر ابوذر وارد شدم. نزد او زنی ژولیدهمو و سیاهچهره بود. ابوذر گفت: “میبینید این زن سیاهچهره چه از من میخواهد؟ میگوید به عراق بروم. اگر به عراق بروم، آنان مال و ثروتشان را به پایم میریزند؛ اما دوستم (پیامبر ص) به من فرموده است: پل دوزخ، گذرگاهی بسیار لغزنده و خطرناک است. آنقدر توشه با خود بردارید که سبکبار باشید و بتوانید از آن عبور کنید.”»
به ابوذر گفتند: «آیا تو نیز مانند دیگران، مِلک و مالی برای خود فراهم نمیکنی؟» پاسخ داد: «برای سروری و آقایی چه نیازی به مال دارم؟ هر روز جرعهای آب یا شیر و هفتهای یک پیمانه گندم برایم کافی است.»
ابوذر در غزوه احد
هنگامی که پیامبر اسلام (ص) و مسلمانان به سوی میدان نبرد اُحد حرکت میکردند، تحت تأثیر وسوسههای منافقان، گروهگروه و تکتک از سپاه جدا شده و بازمیگشتند. سرانجام، عبدالله بن اُبی، سرکرده منافقان، با یکسوم سپاهیان، راه خود را جدا کرد و بازگشت. هرگاه فردی از ادامه مسیر بازمیماند، به پیامبر (ص) خبر میدادند: «فلانی از همراهی بازایستاد.» حضرت میفرمود: «رهایش کنید. اگر خیری در او باشد، خداوند او را دوباره به شما ملحق خواهد کرد.» تا اینکه گفتند: «ابوذر نیز از قافله عقب مانده است.» پیامبر (ص) فرمود: «او را واگذارید. اگر خیری در او باشد، خداوند او را به شما خواهد رساند و اگر نه، این خواست خدا بوده است.» اما ابوذر، هنگامی که دید شترش دیگر توان حمل او را ندارد، بار و اثاثیهاش را بر دوش گرفت، شتر را رها کرد و پیاده در پی سپاه به راه افتاد.
پیامبر (ص) در یکی از منزلگاهها توقف کرده بود که یکی از مسلمانان به راه نگریست و عرض کرد: «ای رسول خدا! شخصی پیاده به سوی ما میآید.» پیامبر (ص) فرمود: «امیدوارم ابوذر باشد.» وقتی با دقت نگاه کردند، گفتند: «ای رسول خدا! خود ابوذر است.» آنگاه پیامبر (ص) فرمود: «خداوند ابوذر را بیامرزد! تنها راه میرود، تنها میمیرد و تنها برانگیخته میشود.» همین که پیامبر (ص) او را دید، فرمود: «به او آب دهید که بسیار تشنه است.» او را سیراب کردند. اما وقتی ابوذر خدمت پیامبر (ص) رسید، دیدند که با خود مشک آبی به همراه دارد! حضرت پرسید: «ابوذر! آب همراه داشتی و اینهمه تشنگی را تحمل کردی؟» عرض کرد: «آری، ای رسول خدا! پدر و مادرم فدایتان. در راه تشنه شدم و به چشمه آبی رسیدم. جرعهای از آن نوشیدم، آبی سرد و گوارا بود. با خود گفتم: از این آب نمینوشم، مگر آنکه ابتدا پیامبر (ص) از آن بیاشامد.» پیامبر (ص) فرمود: «ابوذر! خداوند تو را رحمت کند. بهتنهایی زندگی خواهی کرد، غریبانه خواهی مرد و تنها به بهشت وارد خواهی شد. و گروهی که تو را غسل داده، کفن کرده و به خاک میسپارند، به واسطه تو سعادتمند خواهند شد.»
اعتراض ابوذر پس از وفات پیامبر (ص)
پس از آنکه ابوبکر با وقایعی خاص به قدرت رسید و خود را جانشین پیامبر (ص) خواند، دوازده تن از یاران پیامبر (ص) تصمیم گرفتند تا در مورد مسئله جانشینی امیرالمؤمنین (ع) با او سخن بگویند و اعتراض خود را بیان کنند. هر یک به نوبت سخنانی ایراد کردند. سرانجام ابوذر برخاست و گفت: «ای گروه قریش! خطای بزرگی مرتکب شدید و حق خویشاوندی و نزدیکی با رسول خدا (ص) را نادیده گرفتید. به خدا سوگند، به سبب این اقدام، گروهی از اعراب از دین خارج خواهند شد و گروهی دیگر نیز دچار تردید و تزلزل میشوند. اگر خلافت را در خاندان پیامبر (ص) قرار میدادید، هرگز چنین اختلاف و درگیریای میان مسلمانان پدید نمیآمد. اما اکنون، هر کس در این امر طمع کرده و چشم دنیاپرستان به آن دوخته شده است. خونهای بسیاری در راه رسیدن به آن ریخته خواهد شد و با زور و سرنیزه، به دست اهل دنیا خواهد افتاد. همه شما و نیز مردمان نیکوکار گواهید که رسول اکرم (ص) فرمود: “جانشین پس از من، علی بن ابیطالب (ع) است و پس از او، پسرانم حسن و حسین (ع) و سپس این امر در میان فرزندان پاک من ادامه خواهد یافت.” شما سخن پیامبر (ص) را نادیده گرفتید، عهد و پیمان او را فراموش کردید، به دنبال لذتهای دنیوی رفتید و از نعمتهای پایدار و زندگی جاویدان آخرت دست کشیدید. شما نیز مانند امتهای پیشین که پس از درگذشت پیامبرانشان، سخنان آنان را از یاد برده، دستورات و سفارشهایشان را رها کرده و از راه دین و حقیقت منحرف میشدند، اوامر و وصایای پیامبرتان را ترک گفتید و آیین و احکام او را تغییر دادید. اما بهزودی سزای این اعمال ناشایست خود را خواهید دید.»
پیشبینی پیامبر (ص) درباره تبعید ابوذر
از پیامبر بزرگوار اسلام (ص) روایت شده که فرمود: «مصیبت و اندوه پیامبران الهی از همگان بیشتر و سختتر است؛ پس از آنان، دانشمندان و عالمان و سپس هر آنکه به ایشان شبیهتر باشد. آری، هر که در این بزم مقربتر است، جام بلای بیشتری به او میدهند.»
حاکم نیشابوری در “مستدرک” و دیگران از ابوذر نقل کردهاند که پیامبر (ص) به من فرمود: «ای ابوذر! حالت چگونه خواهد بود آنگاه که در میان گروهی فرومایه و پست قرار گیری که تو را چنین (و در این هنگام انگشتان مبارک خود را در هم فرو برد و فشرد) تحت فشار قرار دهند؟» عرض کردم: «ای رسول خدا! در آن زمان چه دستوری میدهید؟» فرمود: «شکیبایی کن، شکیبایی کن، شکیبایی کن. با مردم به خوشخلقی رفتار کن، اما در عمل، با کردار نادرستشان مخالفت نما.»
در روایتی دیگر آمده است که پیامبر (ص) به او فرمود: «ای ابوذر! تو مردی نیک هستی، اما پس از من به سرنوشت دشواری دچار خواهی شد.» پرسیدم: «آیا این سختیها در راه خدا خواهد بود؟» فرمود: «آری، در راه خداست.» گفتم: «حال که چنین است، با جان و دل آن را میپذیرم.»
چرا ابوذر تبعید میشود؟
بیتردید میتوان گفت که تنها دلیل تبعید ابوذر توسط عثمان، حقگویی و صراحت لهجه او بود و این حقیقت بهروشنی از بررسی زندگینامهاش آشکار میشود. اما چرا ابوذر از تقیه پرهیز میکرد و آشکارا به هر آنچه ناحق میدید، اعتراض و انتقاد مینمود؟ زیرا هنگامی که میخواست با پیامبر اسلام (ص) بیعت کند، حضرت با او شرط کرده بود که هر کجا باشد، حق را آشکارا بیان کند، حتی اگر برای عدهای تلخ و ناگوار باشد.
زمانی که عبدالرحمان بن عوف درگذشت و ثروت هنگفتی از خود بهجا گذاشت، عثمان آن را میان وارثانش تقسیم میکرد. مردم میگفتند: «به سبب این ثروت فراوانی که از خود باقی گذاشته، نگران سرنوشت اخروی عبدالرحمان هستیم.» عثمان از کعبالاحبار پرسید: «درباره کسی که این همه مال گرد آورده، در حالی که چنین و چنان انفاق میکرده و در راه خدا بخشش مینموده، چه نظری داری؟» کعب پاسخ داد: «من درباره او جز خیر و نیکی گمانی ندارم، زیرا مالش را از راه حلال به دست آورده، انفاقهای بسیاری کرده و این مقدار نیز باقی مانده است.» ابوذر که این سخنان را شنید، استخوان شتری برداشت و به دنبال کعب راه افتاد. به کعب گفتند: «ابوذر در پی توست.» کعب گریخت و به عثمان پناه برد. ابوذر نیز وارد شد. همین که چشم کعب به ابوذر افتاد، برخاست و پشت سر عثمان پنهان شد. ابوذر گفت: «ای یهودیزاده! گمان میکنی با این همه ثروتی که عبدالرحمان گرد آورده، هیچ مسئولیتی متوجه او نیست؟»
علت اصلی اعتراضات به عثمان، بخششهای بیحساب و کتاب او به خویشاوندانش از بنیامیه و اطرافیان متملقش بود. این موضوع بسیار شگفتانگیز است، زیرا درآمدهای سرشار مسلمانان در آن دوران که از فتوحات، غنائم جنگی و خراجهای وضعشده بر ملل مختلف به دست میآمد، همگی به تیول بنیامیه درآمده بود.
فهرستی که علامه امینی در کتاب “الغدیر” از منابع اهل سنت گردآوری کرده، گواه این مدعاست. ایشان در جلد هشتم الغدیر، صفحه ۲۸۶، مجموع بخششهای عثمان به تعداد اندکی از افراد را به ۴/۳۱۰/۰۰۰ دینار طلا و ۱۲۶/۷۷۰/۰۰۰ درهم نقره میرساند. از جمله، به عبدالرحمان بن عوف که در شورای شش نفره، خلافت را به عثمان سپرد، ۲/۵۶۰/۰۰۰ دینار طلا، به خاندان حَکَم بن العاص (عموی عثمان) ۲/۰۰۰/۰۰۰ درهم، به طلحه ۲/۲۰۰/۰۰۰ درهم و به زبیر ۵۹/۸۰۰/۰۰۰ درهم بخشیده بود. خود عثمان نیز هنگام کشته شدن، ۳۵۰/۰۰۰ دینار و ۳۰/۵۰۰/۰۰۰ درهم دارایی نقدی داشت و ارزش گردنبند همسرش، معادل یکسوم مالیات آفریقا بود.
ابوذر که این بذل و بخششهای نابجا را میدید، عثمان را پیوسته مورد انتقاد و سرزنش قرار میداد. او در کوچه و بازار، آیه شریفه «وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ» (کسانی که طلا و نقره میاندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمیکنند، به عذابی دردناک بشارت ده) و آیات مشابه را با صدای بلند تلاوت میکرد. اطرافیان عثمان بارها اعتراضات ابوذر را به گوش او رساندند، اما او چارهای جز سکوت نمییافت. سرانجام، یکی از نزدیکانش را نزد ابوذر فرستاد تا او را از ادامه اعتراضات بازدارد. ابوذر پاسخ داد: «آیا عثمان میخواهد مرا از خواندن قرآن منع کند؟ به خدا سوگند، برای خشنودی عثمان، خدا را به خشم نخواهم آورد.»
عثمان چون دید با تهدید نمیتواند ابوذر را ساکت کند، به فکر تطمیع او افتاد. گمان میکرد ابوذر نیز مانند طلحه و زبیر و دیگران است و میتواند با مال دنیا، او را بفریبد. کیسهای زر توسط یکی از غلامانش برای ابوذر فرستاد و به غلام گفت: «اگر موفق شوی او را به پذیرفتن این هدیه راضی کنی، آزادت خواهم کرد.» غلام کیسه زر را نزد ابوذر برد، اما هرچه اصرار ورزید، ابوذر نپذیرفت. سرانجام غلام گفت: «ای ابوذر! اگر به خاطر عثمان نمیپذیری، به خاطر من بپذیر تا با پذیرش تو، من آزاد شوم.» ابوذر پاسخ داد: «آری، تو آزاد خواهی شد، اما من اسیر و بنده (ی دنیا) خواهم گشت.»
روزی، ابوذر که بیمار بود، در حالی که بر عصا تکیه داده بود، نزد عثمان آمد. دید که صدهزار درهم در مقابل عثمان قرار دارد و گروهی نیز اطراف او نشستهاند و منتظرند تا این مال میانشان تقسیم شود.
ابوذر پرسید: «این چه مالی است؟ از کجا آمده و قرار است صرف چه کاری شود؟»
عثمان پاسخ داد: «این صدهزار درهم از جایی رسیده است. منتظرم تا مقداری دیگر نیز به آن افزوده شود، آنگاه تصمیم خواهم گرفت که با آن چه کنم.»
ابوذر گفت: «صدهزار درهم بیشتر است یا چهار دینار؟»
عثمان گفت: «البته که صدهزار درهم.»
ابوذر ادامه داد: «آیا به یاد داری شبی همراه تو به خدمت پیامبر (ص) رسیدیم؟ ایشان آنچنان اندوهگین و دلتنگ بود که حتی پاسخ سلام ما را بهدرستی نداد. روز بعد که خدمتش رسیدیم، او را شاد و خندان یافتیم. عرض کردیم: “پدر و مادرمان فدایت! دیشب شما را چنان اندوهگین و امروز چنین شادمان میبینیم؟” فرمود: “آری، دیشب چهار دینار از بیتالمال مسلمانان نزد من بود که هنوز تقسیم نکرده بودم. میترسیدم پیش از تقسیم آن، مرگم فرا رسد و این مال نزد من باقی بماند. اما امروز که آن را به مصرف رساندهام، آسودهخاطرم.”»
عثمان رو به کعبالاحبار کرد و پرسید: «آیا بر کسی که زکات مالش را پرداخته، پس از آن تکلیف مالی دیگری واجب است؟» کعب گفت: «نه، حتی اگر با خشتهایی از طلا و نقره برای خود خانهای بسازد، چیزی بر او نیست.»
ابوذر عصایش را بلند کرد و بر سر کعب کوبید و گفت: «ای پسر یهودی! تو را چه حقی است که در احکام مسلمانان نظر میدهی؟ کلام خدا بر گفته تو مقدم است. خداوند فرموده: “وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ” (به آنان که طلا و نقره میاندوزند و در راه خدا انفاق نمیکنند، به عذابی دردناک بشارت ده).»
عثمان خشمگین شد و گفت: «ابوذر! پیر و فرتوت شدهای و عقلت را از دست دادهای. اگر به احترام همراهیات با پیامبر (ص) نبود، فرمان قتل تو را صادر میکردم.»
ابوذر پاسخ داد: «دوستم، پیامبر خدا (ص)، به من خبر داده است که شما نه میتوانید مرا بفریبید و نه به قتل برسانید! اما عقلم آنقدر یاری میکند که خبری را که از پیامبر الهی شنیدهام، به خاطر بسپارم.»
عثمان پرسید: «از پیامبر (ص) چه شنیدهای؟»
ابوذر گفت: «از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: “هرگاه تعداد مردان خاندان ابیالعاص به سی نفر برسد، مال خدا را از آنِ خود خواهند دانست، قرآن را ابزار مکر و فریب قرار خواهند داد و بندگان خدا را بردگان خود خواهند پنداشت.”»
عثمان رو به یاران پیامبر (ص) کرد و پرسید: «آیا هیچیک از شما این سخن را از پیامبر (ص) شنیده است؟» همگی پاسخ دادند: «نه.»
عثمان گفت: «علی را فرابخوانید.» علی (ع) حاضر شد. عثمان گفت: «ای اباالحسن! ببین این مرد دروغگو چه میگوید.» علی (ع) فرمود: «چنین مگو، زیرا از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: “آسمان بر کسی راستگوتر از ابوذر سایه نیفکنده و زمین کسی راستگوتر از او را بر خود حمل نکرده است.”» حاضران نیز همگی تأیید کردند: «ابوذر راست میگوید و ما این سخن را درباره او از پیامبر (ص) شنیدهایم.»
اعتراضات ابوذر به عثمان روزبهروز شدت میگرفت. تا اینکه روزی، در حالی که جمعیت زیادی اطراف عثمان گرد آمده بودند، ابوذر پرسید: «آیا برای خلیفه جایز است که مالی را از بیتالمال قرض بگیرد و هر زمان که توانست، آن را بازپرداخت کند؟» کعبالاحبار گفت: «اشکالی ندارد.» ابوذر دیگر نتوانست تحمل کند. رو به کعب کرد و گفت: «ای یهودیزاده! تو میخواهی احکام دین ما را به ما بیاموزی؟» عثمان برآشفت و گفت: «ابوذر! بسیار ما را میآزاری و یاران و اصحابم را سرزنش میکنی. دیگر حق نداری در مدینه بمانی و باید به شام بروی.»
هنگامی که عثمان، ابوذر را به شام تبعید کرد، او هر روز در اجتماعات مردم برمیخاست و برایشان سخنرانی میکرد. آنان را به اطاعت از خدا و پرهیز از گناهان فرامیخواند، روایاتی را که از پیامبر اکرم (ص) درباره فضائل اهل بیت (ع) شنیده بود، یادآوری میکرد و آنان را به پیروی از خاندان پیامبر (ص) سفارش مینمود. در نتیجه این روشنگریها، بسیاری از مردم آن دیار به مقام اهل بیت (ع) علاقهمند شده و با مکتب تشیع آشنا گشتند؛ تا آنجا که برخی نویسندگان، رواج تشیع در لبنان را مرهون تبلیغات ابوذر غفاری میدانند.
از آنجا که ابوذر مردی حقطلب بود و نمیتوانست هیچگونه ناسازگاری با حق و دستورات اسلام را تحمل کند، در شام نیز از امر به معروف و نهی از منکر دست برنداشت. هنگامی که معاویه کاخ باشکوه “الخضراء” را بنا کرد، ابوذر به او گفت: «ای معاویه! اگر این کاخ را از بیتالمال ساختهای، خیانت کردهای و اگر از مال شخصی خود بنا نمودهای، اسراف ورزیدهای و خداوند اسرافکاران را دوست ندارد.»
ابوذر همواره در سخنرانیهای خود در شام، این جملات را تکرار میکرد: «در دوران جاهلیت، پیش از آنکه پیامبری برای ما مبعوث شود و کتابی آسمانی نازل گردد، ما به عهد و پیمان خود وفادار بودیم، راست میگفتیم و دروغ را ناپسند میشمردیم، با همسایگان به نیکی رفتار میکردیم، میهمان را گرامی میداشتیم و با نیازمندان همدردی و برابری مینمودیم. تا اینکه اسلام ظهور کرد و این صفات نیکو را تأیید نمود. مسلمانان نیز این ارزشها را پذیرفتند و به آنها عمل میکردند. اما دیری نپایید که فرمانروایان به اعمال ناپسندی دست زدند که نه با قرآن همخوانی داشت و نه با سیره پیامبر (ص) سازگار بود. آنان حق را پایمال کرده و باطل را زنده ساختند؛ راستگویان را دروغگو خواندند و دروغگویان را تصدیق کردند؛ افراد نالایق و ناشایست را به کار گماردند و مردمان صالح و پرهیزکار را خانهنشین کردند.»
سخنچینان به معاویه گزارش دادند: «اگر ابوذر به این روش ادامه دهد، مردم را علیه تو خواهد شوراند.» معاویه از این وضعیت نگران شد و به عثمان نامه نوشت: «صبح و شام، گروهی از مردم گرد ابوذر جمع میشوند و او برایشان سخنرانی کرده و مطالبی بیان میکند. اگر به مردم این دیار نیاز داری، او را نزد خود فرابخوان، وگرنه این جمعیت را از دست خواهی داد.» عثمان در پاسخ نوشت: «به محض دریافت این نامه، ابوذر را بیدرنگ بر شتری بدون جهاز و روپوش سوار کن و به سوی من بفرست.»
هنگامی که ابوذر به مدینه رسید، گوشت پاهایش بر اثر تماس با چوب برهنه جهاز شتر، مجروح و ریخته بود. پیش از حرکت از شام، نمایندگان معاویه نامه عثمان را برای او خواندند. ابوذر همان ساعت بار سفر بست و آماده حرکت شد. مردم که از رفتن ابوذر آگاه شده بودند، گرد او جمع شدند و گفتند: «ای ابوذر! خداوند تو را رحمت کند. قصد کجا داری؟ چرا ما را ترک میکنی و از فیض دیدارت محروم میسازی؟» ابوذر پاسخ داد: «نه آمدنم به اختیار خود بود و نه بازگشتم به میل خودم است. مرا به این سرزمین فرستادند و اکنون نیز از اینجا میبرند. گمان میکنم سرنوشت من و آنان همواره چنین باشد، تا آنکه زنجیر ستم پاره شود و روزگار از وجود ستمگران پاک گردد.»
وقتی مردم شام از تبعید ابوذر باخبر شدند، برای بدرقهای باشکوه آماده گشتند. جمعیت انبوهی به دنبال ابوذر به راه افتادند تا اینکه از شهر شام خارج شده و به “دیر مَران” رسیدند. ابوذر پیاده شد و برای نماز ایستاد. آن جمعیت عظیم نیز پشت سر او به نماز پرداختند. پس از ادای فریضه الهی، ابوذر به پا خاست و آخرین سخنرانی آتشین خود را ایراد کرد.
پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای مردم! همواره شما را به آنچه مایه سعادت و رستگاریتان است، سفارش کردهام و هرگز در پی ایجاد تفرقه و دودستگی در میان شما نبودهام. خدا را سپاس گویید.» صدای جمعیت با “الحمدلله” بلند شد. سپس فرمود: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً عبده و رسوله.» جمعیت نیز با صدایی که تا کاخ ستمگران میرسید، با او همنوا شدند. آنگاه فرمود: «شهادت میدهم که قیامت حق است، بهشت و دوزخ حق است و به تمام آنچه از سوی خدا آمده، ایمان دارم. ای مردم! شما نیز بر این اقرار من گواه باشید.» گفتند: «ما همگی گواهی میدهیم.» فرمود: «آری، حتی مردگان نیز باید گواهی دهند، به شرط آنکه از ستمگران پشتیبانی نکرده، اعمالشان را توجیه ننموده، بر کردارشان صحه نگذاشته و در ظلم و ستم با آنان همکاری نکرده باشند. ای مردم! در نماز و روزهتان از خشم خدا بترسید. در نمازهایتان متحد باشید و روزه را تباه مسازید. با گناهکاری، رضایت فرمانروایانتان را جلب نکنید. اگر در دین بدعتی ایجاد کردند یا حکمی را تغییر دادند، از آنان دوری گزینید و با آنان به انتقاد و مبارزه برخیزید، حتی اگر شما را شکنجه دهند، از امتیازات اجتماعی محرومتان سازند و یا تبعیدتان کنند، تا آنکه خداوند از شما خشنود گردد. اوست خدای بزرگ و توانا. هرگز خشنودی پروردگار را با رضایت دیگران معامله نکنید. خداوند من و شما را بیامرزد. در اینجا با شما وداع میکنم و بر شما درود میفرستم.» همگان یکصدا گفتند: «درود خدا بر تو، ای ابوذر، ای یاور وفادار رسول خدا!» سپس جمعیت گفتند: «ای ابوذر! اگر اجازه دهی، از رفتنت جلوگیری میکنیم و تو را بازمیگردانیم.» ابوذر پاسخ داد: «نه، بازگردید. خداوند به شما پاداش نیک دهد. اگر چنین کنید، ستمگران دست از سر شما برنخواهند داشت و شما را شکنجه خواهند داد، آزار خواهند رساند، به زندان خواهند افکند و تبعید خواهند کرد. صبر من در برابر سختیها و مصیبتها از شما بیشتر است. بار دیگر شما را به پرهیز از اختلاف و تفرقه سفارش میکنم.»
دیر مَران: محلی نزدیک شام، سرسبز و پرآب، با آب و هوایی خوش که ولید بن یزید بن عبدالملک آن را تفرجگاه خود قرار داده بود. هارونالرشید نیز آنجا را آسایشگاهی برای خود برگزید و ولید در همان مکان درگذشت.
هنگامی که ابوذر را نزد خلیفه آوردند، عثمان (با کنایه به عمرو بن عاص که در تبعید ابوذر نقش داشت) گفت: «خدا چشم عمرو را روشن نگرداند!» ابوذر پاسخ داد: «به خدا سوگند، پدر و مادرم مرا عمرو ننامیدند؛ اما خداوند چشم کسی را که با او مخالفت ورزیده، نافرمانیاش را پیشه کرده و از هوای نفس پیروی میکند، روشن نگرداند.»
از آنجا که همواره متملقان و چاپلوسان در دربار ستمگران حضور داشته و دارند، کعبالاحبار برخاست و رو به ابوذر کرده، گفت: «ای پیرمرد! آیا از خدا نمیترسی که درباره امیرالمؤمنین چنین سخن میگویی و اینگونه پاسخ او را میدهی؟» ابوذر عصایی را که در دست داشت، بلند کرد و بر سر کعب کوبید و فرمود: «ای فرزند یهودی! تو را چه کار به امور مسلمانان که در آن اظهار نظر کنی؟ به خدا سوگند، هنوز آثار یهودیت از قلب تو زدوده نشده است.»
در این هنگام، عثمان گفت: «به خدا قسم، دیگر با تو در یک مکان نخواهم ماند.» فرمان داد او را به ربذه تبعید کنند. اطرافیان عثمان با خشونت و ضربات عصا او را بیرون راندند. عثمان همچنین دستور داد هیچکس با ابوذر سخن نگوید.
مدتی بر ابوذر گذشت و کسی با او همکلام نمیشد. تا اینکه روزی عثمان او را احضار کرد و گفت: «آیا میدانی چه کردهای؟» ابوذر پاسخ داد: «من خیرخواه تو بودم، اما تو با من خیانت ورزیدی.» عثمان گفت: «دروغ میگویی. تو فردی فتنهجو و اخلالگر هستی. شام را علیه ما شوراندی.»
ابوذر گفت: «تو نیز مانند دو خلیفه پیشین (ابوبکر و عمر) رفتار کن تا کسی بر تو اعتراضی نداشته باشد.»
عثمان برآشفت: «این سخنان به تو چه ارتباطی دارد؟»
ابوذر پاسخ داد: «به خدا سوگند، هیچ مکر و حیلهای با تو نکردم، بلکه تنها به امر به معروف و نهی از منکر پرداختم.»
عثمان خشمگین شد و رو به حاضران کرده، گفت: «بگویید با این پیرمرد دروغگو چه کنم؟ او را بزنم؟ زندانیاش کنم؟ یا به قتل برسانم؟ زیرا او جامعه را به آشوب کشیده و مستحق مرگ است؛ یا اینکه او را تبعید کنم؟»
ابوذر گفت: «ای عثمان! تو پیامبر (ص)، ابوبکر و عمر را دیدهای. آیا روش تو مانند آنان است؟ به خدا سوگند چنین نیست، زیرا تو همچون یک دیکتاتور ستمگر با من رفتار میکنی.»
عثمان فریاد زد: «از سرزمین ما بیرون شو! نباید اینجا بمانی.»
ابوذر گفت: «خدا میداند که چقدر از همجواری با تو بیزارم. به کجا باید بروم؟»
عثمان پاسخ داد: «به هر کجا که میخواهی برو.»
ابوذر پرسید: «آیا به شام، سرزمین جهاد با کافران و مکان مقدس بازگردم؟»
عثمان با تمسخر گفت: «عجب! در شام فتنه به پا کردی و شورش برانگیختی تا تو را فراخواندم و به اینجا آوردم. حالا دوباره تو را به آنجا بازگردانم؟»
ابوذر گفت: «پس به عراق بروم؟»
عثمان پاسخ داد: «نه، زیرا مردم عراق اخلالگرند، همواره بر فرمانروایان خود ایراد میگیرند و شورش میکنند.»
ابوذر پرسید: «به مصر بروم؟»
عثمان گفت: «نه.»
ابوذر با درماندگی پرسید: «پس به کجا بروم؟»
عثمان با قاطعیت گفت: «به ربذه برو!»
(ربذه: سرزمینی در مسیر مکه، با فاصلهای حدود سه منزل از مدینه.)
ابوذر گفت: «انا لله و انا الیه راجعون. پیامبر اکرم (ص) به من فرموده بود که به هر کجا تو را فرستادند، برو.»
عثمان دستور داد اعلام کنند که هیچکس حق ندارد با ابوذر سخن بگوید یا او را بدرقه کند و به مروان حکم فرمان داد تا این دستور را اجرا نماید. از ترس خلیفه، بهجز علی بن ابیطالب (ع)، برادرش عقیل، حسن (ع)، حسین (ع)، عمار و تعداد اندکی از بنیهاشم، کسی جرئت نکرد ابوذر را بدرقه کند. هنگامی که حسن بن علی (ع) با ابوذر سخن میگفت، مروان فریاد زد: «حسن! سکوت کن! مگر فرمان خلیفه را نشنیدهای که کسی نباید با این مرد سخن بگوید؟ اگر نشنیدهای، اکنون بشنو و دیگر با او همکلام مشو!» در این هنگام، علی (ع) سکوت خود را شکست، به سوی مروان تاخت، تازیانهای میان دو گوش مرکب او نواخت و گفت: «دور شو! خداوند تو را نابود کند.» مروان خشمگین، برای شکایت نزد عثمان بازگشت و ماجرا را تعریف کرد. عثمان نیز بهشدت بر علی (ع) خشم گرفت.
ابوذر برای وداع با بدرقهکنندگان ایستاد. علی (ع) آغاز سخن کرد و فرمود: «ای ابوذر! دل قوی دار و از این پیشامد نگران مباش. تو برای خدا خشم گرفتی و به او امیدواری. این مردم برای دنیایشان از تو ترسیدند و تو نیز برای دینت از آنان بیمناک بودی. به همین سبب تو را به رنج و سختی افکندند و به این بیابان تبعید کردند. به خدا سوگند، اگر آسمان و زمین بر بندهای تنگ شود، اما او تقوا پیشه کند، خداوند متعال راه گشایشی برای او فراهم خواهد ساخت. ای ابوذر! از هیچچیز جز باطل مترس و با هیچکس جز حقجویان دوستی مکن.» سپس به همراهان خود فرمود: «با عمویتان وداع کنید. عقیل! تو نیز با برادرت خداحافظی کن.»
عقیل چنین گفت: «ای ابوذر! چگونه با تو سخن بگویم، در حالی که میدانی ما تو را دوست داریم و تو نیز ما را دوست داری و جدایی از تو برای ما بسیار دشوار است؟ اما تقوا پیشه کن، زیرا رستگاری در تقواست و شکیبا باش که شکیبایی نشانه بزرگواری است. بدان که دشوار شمردن صبر، از ناتوانی و دور پنداشتن گشایش و رهایی، از ناامیدی است. پس ناامیدی و بیتابی را رها کن.»
عمار یاسر، در حالی که بغض گلویش را میفشرد، گفت: «خداوند کسانی را که تو را به وحشت انداختند، نیامرزد و آنان که تو را ترساندند، هرگز ایمنی نیابند. ای ابوذر! آگاه باش، اگر دنیادوست بودی و از ثروت دنیا بهره میبردی، تو را گرامی میداشتند و اگر از کردارشان انتقاد نمیکردی، تو را دوست میداشتند. مردمی که با تو همصدا نمیشوند و بر اعمال نادرست آنان چشم میپوشند، کسانی هستند که دل به دنیا بستهاند و از مرگ میترسند. چنین گروهی به مسائل از دیدگاه دین نمینگرد، بلکه تمام تلاششان جلب رضایت فرمانروایان است. اینان سوداگرانی هستند که دین خود را فروختند تا دنیای دیگران را بخرند. “وَخَسِرُوا الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ” (در دنیا و آخرت زیان دیدند و این همان خسران آشکار است).»
در اینجا، ابوذر، آن پیرمرد نستوه، دیگر نتوانست مقاومت کند. اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «خداوند شما خاندان نبوت را رحمت کند. آری، جدایی و دوری از دوستان، از هر دردی سختتر است.» چنانکه شاعر شیرینسخن عرب سروده است:
یقولون ان الموت صعب علی الفتی / مفارقة الاحباب والله اصعب
(میگویند مرگ بر جوان دشوار است / اما به خدا سوگند، جدایی از دوستان از مرگ جوان نیز سختتر است.)
سپس ادامه داد: «ای خاندان نبوت! جدایی از شما بر من بسیار گران است. هرگاه شما را میبینم، به یاد رسول خدا (ص) میافتم. در مدینه، جز شما به کسی دلبستگی نداشتم. در حجاز، وجودم بر عثمان سنگینی میکرد و در شام، بر معاویه. آنان مردم را علیه من تحریک کردند تا اینکه مرا به جایی میفرستند که جز خدا، هیچ یار و یاور، و هیچ مونس و غمخواری ندارم. به خدا سوگند، جز او یاوری نمیجویم و با وجود او، از هیچچیز هراسی ندارم.»
ابوذر به سوی تبعیدگاهش راه افتاد و علی (ع) و همراهانش به مدینه بازگشتند.
به امیرالمؤمنین (ع) گفتند: «عثمان به خاطر بدرقه ابوذر، بر تو خشم گرفته است.» فرمود: «غضب الخیل علی صُمّ اللُجُم.» (خشم اسب بر دهنه سخت؛ کنایه از اینکه خشم او بیاثر است و کاری از پیش نمیبرد، همانطور که اسب اگر بر دهنه و لگام سخت خود خشم گیرد، جز جویدن آن و آسیب به خود، کاری نمیتواند بکند.)
هنگامی که علی (ع) از مشایعت ابوذر بازگشت، عثمان او را مورد بازخواست قرار داد و گفت: «چه شد که مروان، مأمور مرا بازگرداندی و دستور مرا کوچک شمردی؟ مگر نشنیده بودی که چه فرمان دادهام?» علی (ع) پاسخ داد: «فرستاده تو میخواست مرا بازگرداند، من نیز او را بازگرداندم؛ اما دستور تو را کوچک نشمردم.» عثمان گفت: «مگر نشنیده بودی که گفته بودم هیچکس نباید با ابوذر سخن بگوید؟» علی (ع) فرمود: «آیا قرار است هر دستوری که میدهی، حتی اگر گناه باشد، اطاعت کنیم؟»
پس از آنکه ابوذر مدتی را با سختی در ربذه گذراند، به مدینه بازگشت. روزی در حالی که گروهی اطراف عثمان بودند، بر او وارد شد و گفت: «ای امیرالمؤمنین! مرا از وطنم به جایی فرستادهای که هیچ وسیلهای برای زندگی در آن نیست! نه زراعتی دارم که از آن بهرهمند شوم، نه دام و گلهای که با آن زندگیام را بگذرانم، نه خدمتکاری که یاریام دهد و نه خانه و پناهگاهی که در آن زندگی کنم. جز چند گوسفند بیبهره و همسری که با من است، خدمتکاری ندارم و سرپناهم تنها سایه درختی است! اکنون که مرا به زندگی در چنین مکانی واداشتهای، پس خدمتکار و گوسفندانی به من عطا کن تا بتوانم با آنها روزگار بگذرانم.» عثمان روی از او برگرداند و به سمتی دیگر نگریست. ابوذر برای دومین بار در مقابل عثمان ایستاد و درخواستش را تکرار کرد. باز هم عثمان توجهی نکرد. حبیب بن سلمه که دلش به حال ابوذر سوخته بود، گفت: «ای ابوذر! هزار درهم، یک خدمتکار و پانصد گوسفند نزد من داری، آنها را به تو خواهم داد.»
ابوذر پاسخ داد: «هزار درهم، خدمتکار و گوسفندانت را به کسی ببخش که نیازمند باشد! من از روی فقر و تنگدستی درخواست نمیکنم، بلکه حق خود را از بیتالمال مطالبه میکنم؛ حقی که خداوند در کتابش برای من مقرر فرموده است.»
در این هنگام، علی (ع) وارد شد. عثمان گفت: «ای علی! این مرد نادان و بیخرد را از ما دور کن.» حضرت پرسید: «نادان کیست؟» عثمان پاسخ داد: «ابوذر!» علی (ع) فرمود: «او نادان نیست. از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: “آسمان بر کسی راستگوتر از ابوذر سایه نیفکنده و زمین کسی راستگوتر از او را بر خود حمل نکرده است.” پیامبر (ص) او را بهمنزله مؤمن آل فرعون قرار داد که اگر دروغ بگوید، زیانش متوجه خود اوست و اگر راست بگوید، بخشی از آن عذابی که به شما وعده میدهد، به شما خواهد رسید.»
نامه ابوذر به حُذَیفه
هنگامی که ابوذر در ربذه تنها روزگار میگذراند و با انواع سختیها مانند غربت، فقر، تنهایی و مرگ فرزند دست و پنجه نرم میکرد و با اندوه و رنج فراوان زندگی میکرد، در چنین شرایط بحرانی، نامهای به یکی از یاران پیامبر (ص) و دوستان دیرین خود به نام حُذَیفه، با این مضمون نوشت:
«به نام خداوند بخشنده مهربان. برادرم! آنچنان از خدا پروا کن که اشک از چشمانت جاری شود و آتش در قلبت افروزد، خواب شب را از دیدگانت برباید و جسمت را در راه اطاعت خدا به رنج افکند. آری، کسی که میداند آتش دوزخ جایگاه کسانی است که خداوند بر آنان خشم گرفته، سزاوار است که بسیار بگرید و آنقدر خود را به عبادت و شبزندهداری مشغول سازد تا یقین کند که خداوند از او خشنود است. و کسی که یقین دارد بهشت جاویدان از آنِ کسانی است که خداوند از ایشان راضی است، شایسته است که به خدا روی آورد تا رستگار شود و در این راه، گذشتن از مال و فرزند و خانواده، و تحمل روزه و شبزندهداری و مبارزه با ستمکاران بر او آسان گردد، تا زمانی که یقین کند بهشت بر او واجب گشته است؛ و این یقین حاصل نخواهد شد مگر آنگاه که با خداوند دیدار کند.
برادر عزیزم! برای آنکه اندکی دلم آرام گیرد و آتش درونم فرونشیند، درد دلم را با تو در میان میگذارم و غم و اندوه و مصیبتهایم را برایت بازگو میکنم و از ظلم و ستم ستمگران به تو شکوه میکنم. من گناهی مرتکب نشدهام و جرمی انجام ندادهام، جز آنکه با چشمان خود دیدم که ستم میکنند و با گوشهای خود شنیدم که حق را پایمال مینمایند. پس اعتراض کردم و انتقاد نمودم. آنان نیز سهم مرا از بیتالمال قطع کردند، مرا به بیابان خشک ربذه تبعید نمودند، از خانواده و دوستان عزیزم دور ساختند و از حرم پیامبر (ص) محرومم کردند. به خدا پناه میبرم از اینکه شکوه و گلایهای کنم؛ بلکه میخواهم نشان دهم که به آنچه خداوند برایم مقدر ساخته، خشنودم. این نامه را به تو نوشتم تا برایم دعا کنی و از خداوند برای من و تمام مسلمانان، گشایش و رهایی طلب نمایی. والسلام.»
پاسخ حُذَیفه
«به نام خداوند بخشنده مهربان. نامه تو که حاوی پند و اندرز، هشدار نسبت به فرجام کارها و تشویق به عبادت بود، به دستم رسید. برادرم! تو همواره نسبت به من و دیگر مؤمنان مهربان بودهای و آنان را به نیکی و خیر دعوت کرده و از بدیها بازداشتهای. اما بدون لطف و راهنمایی پروردگار، نمیتوان به رستگاری دست یافت و جز با پناه بردن به رحمت او، از عذاب رهایی نتوان جست. از خداوند متعال برای خود و همه امت اسلام، آمرزش و رحمت فراوان طلب میکنم. آنچه درباره مصیبتها، رنجها، غربت و محرومیت از حقوق اجتماعی یادآور شده بودی، دریافتم.
برادر عزیزم! به خدا سوگند، آنچه بر تو گذشته، برای من بسیار سخت و دشوار است و مرا اندوهگین ساخته است. اگر ممکن بود با مال و داراییام از تو دفاع کنم، با کمال میل از تمام هستیام چشم میپوشیدم تا خداوند تو را از این گرفتاری برهاند. اگر امکان داشت بخشی از رنج و سختی، فقر، آزار و شکنجه تو را بر دوش کشم، با جان و دل میپذیرفتم و با تو همدردی و برابری میکردم. اما چه میتوان کرد؟ جز تسلیم به خواست خداوند، چارهای نیست.
برادرم! تنها باید به خدا پناه ببریم و به او دل ببندیم، زیرا آنان ما را از ریشه برکندند و نابودمان ساختند. مرگ ما نزدیک است. میبینم که من و تو بهزودی دعوت حق را لبیک خواهیم گفت و اعمالمان در پیشگاه او عرضه خواهد شد و در آن زمان، سخت به آن نیازمند خواهیم بود. برادرم! بر آنچه از دست دادهای، اندوهگین مباش و از آنچه بر تو وارد شده، غمگین مشو. همه اینها به سود دین و آخرت توست. پس به بهترین پاداش از سوی خداوند امیدوار باش. برادر! برای من و تو، مرگ از این زندگی بهتر است، زیرا بلاها و مصیبتها چنان بر ما فروریخته که روزگارمان را همچون شب تاریک و ظلمانی ساخته است. فتنهها برانگیخته شده و شمشیرها از نیام بیرون کشیده شدهاند. هر که با این فتنهها روبرو شود، کشته خواهد شد. تمام قبایل در این فتنه گرفتار آمدهاند. هر که ستمش بیشتر، عزیزتر و محترمتر است و هر که پرهیزکارتر، خوارتر و زبونتر. خداوند ما و شما را در چنین زمانی حفظ فرماید. همواره و در هر حال، در شب و روز، ایستاده و نشسته، برایت دعا میکنم. امیدوارم خداوند متعال دعایم را بپذیرد. او هرگز خلف وعده نمیکند، چنانکه در قرآن کریم فرموده است: “ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ” (مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. آنان که از پرستش من سرکشی میکنند، بهزودی با خواری وارد دوزخ خواهند شد). از تکبر در عبادتش به او پناه میبریم. خداوند بهزودی برای ما و شما نجات و گشایشی فراهم خواهد آورد. والسلام.»
وفات پسر ابوذر در ربذه
هنگامی که ابوذر به ربذه تبعید شد و دور از مردمان، تنها با خانوادهاش روزگار میگذراند، یگانه پسرش درگذشت. ابوذر شخصاً امور کفن و دفن فرزندش را به عهده گرفت. پس از آنکه او را به خاک سپرد و قبر را هموار ساخت، در کنار مزار فرزند دلبندش نشست و با چشمانی اشکبار برای جوان از دست رفتهاش چنین نوحه سر داد: «فرزند عزیزم! خداوند تو را بیامرزد که خوشاخلاق بودی و با پدر و مادرت به نیکی رفتار میکردی. جان سپردی در حالی که پدرت از تو خشنود بود. اما بدان، به خدا سوگند، از مرگ تو اندوهگین نشدم و رفتنت کمر مرا نشکست، زیرا به غیر از خدا نیازی ندارم. اگر از هراس عذاب ناگهانی قبر نبود، آرزو میکردم بهجای تو مرده بودم. از مرگت متأسف نیستم، اما برای آنچه پس از مرگ بر سرت آمد، دلنگرانم. من برای خودم گریه نمیکنم، بلکه برای تو اشک میریزم. ای کاش میدانستم در قبر از تو چه پرسیدند و تو چه پاسخی دادی.» سپس رو به آسمان کرد و عرضه داشت: «پروردگارا! من از تمام حقوقی که بهعنوان پدر بر گردن او داشتم، گذشتم. تو نیز از حقوق خود بر او درگذر که تو به بخشش، از من سزاوارتری.»
فتوای ابوذر
مردی از ابوذر پرسید: «کارگزاران عثمان در گرفتن مالیات سختگیری میکنند. آیا مجازیم مقداری از اموالمان را پنهان کنیم؟» ابوذر پاسخ داد: «اموالت را به ایشان عرضه کن و بگو هرچه حق شماست بردارید و اضافه را بگذارید. هرچه بیشتر بگیرند، در قیامت در میزان اعمال تو خواهند گذاشت.» در همین لحظه، جوانی از قریش که بر بالای سر ابوذر ایستاده بود، گفت: «مگر خلیفه تو را از فتوا دادن منع نکرده؟» ابوذر پاسخ داد: «آیا تو ناظر و بازرس منی؟ سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، اگر شمشیری بالای سرم بلند کنید و بتوانم سخنی که از پیامبر شنیدهام بگویم، پیش از آنکه شمشیر فرود آید آن را خواهم گفت.»
عبادت ابوذر
ابو عثمان نهدی گفت: «ابوذر را دیدم که سواره بود و گاهی سرش را به سوی قبله فرود میآورد و گاهی بلند میکرد. تصور کردم که خواب است. جلو رفتم و پرسیدم: “ابوذر! آیا خوابیدهای؟” گفت: “نه، در حال نماز خواندن بودم.”»
مردی از اهل بصره، پس از درگذشت فرزند ابوذر، برای تسلیت نزد خانوادهاش رفت. از همسر ابوذر پرسید: «عبادت ابوذر چگونه بود؟» او پاسخ داد: «بیشتر عبادت او تفکر بود. تمام روز را تنها نشسته و در اندیشه بود.»
ابن اثیر در أسد الغابة نقل کرده است که ابوذر سه سال پس از بعثت پیامبر، خدا را عبادت میکرد و از بتپرستی دست برداشته بود. هنگام بیعت با پیامبر، شرط کرد که هرجا حق را خواهد گفت و در راه خدا از سرزنش هیچکس نخواهد هراسید.
وفات ابوذر
همسر ابوذر نقل کرده است: «همینکه نشانههای مرگ بر ابوذر آشکار شد، شروع به گریه کردم. پرسید: “چرا گریه میکنی؟” پاسخ دادم: “چگونه گریه نکنم، در این بیابان کفنی نداریم که تو را با آن کفن کنیم.” گفت: “گریه نکن. وقتی مردم روی مرا پوشاندند، کنار جاده بنشین. جمعیتی از راه خواهند رسید و مرا دفن خواهند کرد. روزی من و گروهی در خدمت پیامبر بودیم. ایشان به ما رو کردند و فرمودند: ‘یکی از شما در بیابانی از دنیا خواهد رفت و گروهی از مؤمنان در تشییع جنازهاش حاضر خواهند شد.’ همه کسانی که آن روز در مجلس حضور داشتند، در شهر یا روستایی از دنیا رفتند، تنها من ماندهام. من همان کسی هستم که در بیابان خواهم مرد. مواظب جاده باش، بزودی آنچه میگویم خواهی دید، زیرا نه دروغ گفتهام و نه به من دروغ گفته شده است.” پس از آنکه حجاج رفتند، پرسیدم: “پس آن جمعیت کجا هستند؟” گفت: “مواظب راه باش!” در همین اثنا، صدای کاروانی توجه مرا جلب کرد. جمعیتی آمدند و پرسیدند: “ای زن! در این بیابان چه میکنی؟” گفتم: “مردی از مسلمانان در حال مرگ است. او را کفن کنید، خداوند به شما اجر دهد.” پرسیدند: “او کیست؟” پاسخ دادم: “ابوذر غفاری.” همه گفتند: “آه! پدر و مادرمان فدای ابوذر!” با شتاب خود را به ابوذر رساندند. او گفت: “بر شما بشارت باد، زیرا پیامبر خدا شما را یاد کرده و از امروز شما خبر داده است. اگر لباسی داشتم که وسعت داشت، قطعاً با آن کفن میشدم. شما را به خدا قسم میدهم که کسی که امیر یا رئیس است مرا کفن نکند.”
جوانی از انصار گفت: «من دو جامه در خرجین دارم که مادرم بافته است و یک جامه نیز بر تن دارم.» ابوذر گفت: «تو مرا کفن کن.»
ابوذر از دنیا رفت و جمعیت پیکر او را غسل داده و کفن کردند. ابن مسعود یا مالک اشتر بر جنازهاش نماز خواندند، او را دفن کردند و خانواده و دخترش را به مدینه بردند.
در روایتی دیگر آمده است که پس از نماز جنازه، مالک اشتر بر سر قبر ابوذر ایستاد و گفت: «بار خدایا! این ابوذر، یار پیامبر تو بود. او در شمار عبادتکنندگان تو قرار داشت و در راه تو با مشرکین جهاد کرد. نه دینی را تغییر داد و نه سنتی را دگرگون ساخت. اما هنگامی که انحرافی دید، اعتراض کرد و در دل، مخالفان را دشمن گرفت. به همین سبب، بر او ستم روا داشتند، او را تبعید کردند و حقیر شمردند، تا آنکه غریبانه در بیابانی جان داد. خدایا! آن کس را که او را محروم ساخت، تبعید کرد و از حرم و محل هجرت پیامبرت دور کرد، نابود گردان.» سپس همه دستهایشان را بلند کردند و گفتند: «آمین.»