ح

حجر بن عدى

حجر بن عدى
حجر در بالین امیر المؤمنين (ع)
حجر ومغيرة بن شعبه
حجرو زیاد بن ابیه
حجر و جنگ با زیاد
حجر در دوران اختفاء
حجر دستگیر میشود پرونده سازی علیه حجر
حجر ومعاويه
معاویه و دستور قتل حجر
شهامت بی نظیر
عکس العمل قتل حجر
مرثیه در قتل حجر
اخبار پیامبر از قتل حجر
حجر بن عدی
از طایفه کنده ، معروف به ( حجر الخير) او و
برادرشهانی بر پیامبر وارد شدند و اسلام آوردند ، حجر از ابدال روزگار و معروف بزهد و کثرت عبادت و نماز است تا جائیکه نقل شده در هر شب و روز هزار رکعت نماز میگذاشت، و با کمی سنش از بزرگان و فضلای صحابه پیامبر بشمار آمده، وازخواص یاران امیرمؤمنان و افسران و سرهنگان لشکر آنجناب میباشد، در جنگ صفین برطایفه کنده امیر و در نهروان بر میسره لشکر گماشته بود در جمل هم در رکاب حضرتش حضور داشته است ، حجر دارای مقامی بسیار
حجر در بالین امیر المؤمنین
ج ۲
ارجمند و مردی شجاع و دلیر بود مخصوصاً در راه دین هر گونه رنج و اذیت و مصیبتی را بر خود هموار میکرد تا عاقبت در سال پنجاه و يك هجرى بدستور معاويه او وجماعتی را در مرج عذاء که بدست شخص او فتح شده بود بقتل رسانیدند(۱) حجر مردی مستجاب الدعوه بود چنانکه نقل شده در راه شام موقع وضو و نماز آب نداشت بکسانیکه موکل او بودند اظهار کرد که سهم آب آشامیدنی مرا بمن دهید و فردا مطالبه آب نمیکنم ، مامورین گفتند: ممکن است از تشنگی هلاك شوى ومعاويه ما راعوض تو بکشد ، حجر دست بدعا برداشت و از خدا خواست باو آب دهد ، ناگهان ابری ظاهر شد که از آن آب ریزش مینمود ، باندازه احتیاج آب گرفت و ابر ناپدید شد ، هنگامیکه همراهان حجر این مطلب را دیدند تقاضا نمودند دعا کند تا خدا آنا نرا خلاص نماید، حجر عرضه داشت: اللهم خر لنا بارخدایا آنچه صلاح ما است برای ما اختیار کن (۲) حنفیه بازگو میکند که صبح روز بیستم ماه رمضان که اثر زهر در تمام بدن پدرم امیر مؤمنان اثر کرده بود اصحاب و یارانش جلو
حجر در بالین
امیر المؤمنين
محمد
درب خانه اجتماع نموده مشتاق ملاقات بودند ، حضرت فرمود اجازه دهید وارد شوند ، جمعیت وارد شده فرد فرد سلام کردند و امام جواب میداد ، آنگاه فرمود: سلونی قبل ان تفقدونی بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید ، ولی سئوالات خود را جهت مصیبتی که بر امام شما وارد شده
(۱) سفينه (حجر) اسدالغابه ج ۱ ص ۳۸۵ و اصا به ج۱ ص ۳۱۳ (۲) اصا به ج ۱ ص ۳۱۴ .
ج۲
حجر ومغيرة بن شعبه
۲۲۱
کوتاه کنید ، جمعیت سخت گریستند و چون حال حضرت را سخت
دیدند چیزی نپرسیدند
حجر بن عدی برخاست و این اشعار را سرود :
1 – فيا اسفى على المولى التقى ابو الاطهار حيدرة الزكي
زنیم
لعين فاسق نغل شقى
۲ ـ قتله کافر حنث ٣ – فيلعن ربنا من حاد عنكم و يبرء منكم لعنا وبى
۴ – لانكم بيوم الحشر ذخرى وانتم عترة الهادى النبى
۱

  • افسوس بر آقای پرهیز کاريکه پاك و پدر پاکان است . ۲ – که کافر و گناهکار و فاسق وشقی و زنا زادهای او را کشت ـ هر که از شما منحرف گشته و بیزاری بجوید پروردگار او
    را لعنت میکند
    .
    ٤ – زیر اشما در روز محشر ذخیره بندگان و خاندان پیمبرهادی
    ما هستید
    امام
    پس از آنکه اشعارش را گوش داد ، فرمود : ای حجر چگونه ای وقتیکه ترا به بیزاری از من بخوانند ؟ حجر گفت : بخدا قسم يا اميرالمؤمنین اگر با شمشیر قطعه قطعه ام کنند و آتش افروزندو مرا در آن افکنند ، دست از دوستی شما بر نمیدارم ، فرمود : خداترا بهر خیری موفق بدارد، و از جانب خاندان پیامبر پاداش خیرت دهد ( ۱ ) .
    معاویه در سال ٤١ حکومت کوفه را به مغيرة بن حجر ومغيرة بن شعبه واگذار نمود، هنگامیکه مغیره عازم کوفه
    شعبه
    شد ، معاویه اورا طلبید و به اوچنین سفارش
    (۱) بحارج ۴۲ ص ۲۹۰
    ۲۲۲
    حجر ومغيرة بن شعبه
    ج۲
    که به
    کرد : میخواستم سفارشات زیادی راجع بعملیات در کوفه بدهم بینش ودانش تو موکول میکنم ، ولی يك مطلب را بخصوص گوشزد میکنم ، و آن این است که : دشنام و ناسزای علی بن ابیطالب را وامگذار ، و برای عثمان همیشه دعا و استغفار كن، ياران علی را از خود دور ساز و نسبت بشیعیانش عیبجوئی کن در عوض، دوستان و هوا خواهان عثمان را با خود نزديك ساز و مقام آنانرا بالابر .
    مغيره
    گفت : حکومت من تازگی ندارد پیش از توهم از طرف دیگران حکومت کرده و کار آزموده ام فرماندهان قبلی از من عيب نگرفتند و ایراد و مذمت نکردند ، توهم عملیات مرا خواهی دید ، آنوقت ستایش یا مذمت خواهی کرد ، معاویه گفت : انشاء الله ستایش خواهم کرد ، مغیره حکومت کوفه را بدست گرفت و عملیاتش پسندیده بود جز آنکه دستور معاویه را درباره دشنام به على ودعا و استغفار بر عثمان عملی مینمود .
    حجر هرگاه چنین سخنانی از مغیره میشنید جوابش را میداد و میگفت بلکه خدا شمار العن کرده و مذمت نموده ، و گاهی هم میایستاد و میفرمود : گواهی میدهم کسی را که مذمت میکنید بفضل و برتری سزاوار و آنکه از او ستایش مینمائید سزاوار ملامت وعیبگوئی است ، مغیره او را نصیحت میکرد ، و باو میگفت : حجر از سلطان و خشم او بترس زیرا غضب سلطان امثال ترا نابود میسازد ، و بیش از این مزاحم او نمیشد . تا آنکه در اواخر حکومتش يك روز حجر پس از شنیدن سخنانش برخواست و فریادی بر مغیره زد که تمام اهل مسجد و خارج آن شنیدند
    ج۲
    حجرو زیاد بن ابيه
    -۲۲۳-
    آیا
    و این چنین اعتراض کرد : حقوق ما را چرا نگه داشته و نمیدهی فقط وظیفه تو مذمت و عیبجوئی امیرمؤمنان است و بس ؟ دو ثلث جمعیت صدا شده گفتند: حجر راست میگوید ، حقوق ما را بده این گفته ها و ناسزاها شکم ما را سیر نمیکند ، اعتراضات از اطراف زیاد شد ، مغیره از منبر بزیر آمده بقصر خود رفت ، نزدیکانش کسب اجازه
    باوی هم
    نموده وارد قصر شدند و اظهار داشتند چرا این مرد را جلو نمیگیری و
    آزاد گذارده ای تا چنین جرئت کرده و در حکومت شما اخلال میکند ومعاويه را بر تو خشمناك ميسازد ؟
    6
    مغیره گفت: چنین نیست که شما تصور کرده اید بلکه اورا بکشتن داده ام ! زیرا پس از من کسی بحکومت منصوب میشود که حجر خیال میکند او هم مانند من متعرض وی نمیگردد ، و همین عملیاتی که با من انجام داده تکرار خواهد کرد و خود را بکشتن میدهد چون اجل من نزديك شده نمیخواهم اخیار و نیکان این شهر بدست من کشته شوند تا در نتیجه ایشان بسعادت ابد و من بشقاوت و معاويه به عزت دنیائی برسد! ومغيرة خواری آخرت را کسب کرده باشد(۱)
    حجرو زیاد بن ابیه
    مغیره در سال ۵۱ هجری از دنیا رفت ، زیاد حاکم کوفه شد در اولین خطبه و سخنرانی علی را ناسزا گفت و بر عثمان دعا و استغفار نمود ، حجر همانند سابق به زیاد جواب داد ، زیاد که سرپرستی بصره را نیز بعهده داشت بدانجا سفر کرد و عمرو بن حریث را بجای خود گذاشت ، در بصره شنید: شیعیان علی گرد حجر اجتماع کرده معاویه را لعن میکنند وازوی بیزاری
    (۱) کامل ابن اثير ج ۳ ص ۳۱۴ الغدير ج۹ ص ۱۱۷ .
    -٢٢٤-
    حجرو زیاد بن ابیه
    ج ۲
    میجویند ، زیاد بکوفه برگشت و بمنبر رفته سخنرانی مفصلی نمود ، در ضمن گفت : عاقبت ظلم وستم وخیم است این دسته از جمعیت که دورهم جمع شده و طغیان و سرکشی را پیشه نموده اند بعلت آن استکه از طرف من مطمئن و برخدا جری شده اند ، بخدا قسم اگر باستقامت نگرائید شما را بدواتان معالجه کنم، اگر کوفه را از حجر باز ندارم و او را عبرت دیگران قرار ندهم هیچ نیستم، سپس گفتارش را متوجه حجر نموده گفت
    .6
    وای برتوای حجر سر انجام بدست گرگ خونخواری گرفتار شدی! این موقع که حجر در گوشه ای از مسجد قرار داشت ، زیاد کس بسراغش فرستاده نزد خود خوانده ، رفقا و همراهان حجر او را از رفتن مانع شدند ، زیاد به رئیس شرطه دستور داد عده ای پاسبان بفرستد وحجر را نزد وی بخواند ، همراهان و طرفداران حجر پاسبانانرا بیاد فحش گرفتند، آنان بدون اخذ نتیجه نزد زیاد برگشتند ، زیاد متوجه شد که نمیتواند با افرادیکه اطراف حجر هستند کنار بیاید ، اندیشید و بزرگان ورؤساء قبائل را احضار کرد و آنانرا مورد ملامت سختی قرار داد و گفت: بیعت شما با معاویه است و ا زغیر او پیروی میکنید ؟ بدنهاتان با من است و دلهاتان با حجر احمق ، بخدا سوگند این از مکروحیله شما است ، ازوی بیزاری بجوئید و گرنه جمعیتی بر شما فرود آورم که دوستی و انحرافات شما را مستقیم سازد ، ایشان گفتند که جز اطاعت و رضای تو ، رأی و اراده ای نداریم ، زیاد گفت : هريك از شما برود هر که از بستگانش با حجر است بخواهد و او را از حجر جدا سازد ، هريك از ايشان رفت و دست اقوام و بستگانشانرا گرفته بخانه بردند و دستشانرا از دامن
    ج ۲
    حجر و جنگ با زیاد
    ٢٢٥۔
    حجر کوتاه کردند (۱) .
    حجر و جنگ با زیاد
    زیاد به رئیس شرطه فرمانداد که برووحجر را
    نزد من بخوان اگر با پای خودآمد چه بهتر و گرنه با او جنگیده دستگیرش نموده نزد من بیاور ، پاسبانان ولشکریان وارد مسجد شدند و حجر را بدار الحکومه خواندند ، اطرافیان حجر این بار هم او را از اجابت زیاد منع کردند ، دستور حمله از طرف رئیس شرطه صادر شد ، ابو عمر طه کندیه بحجر گفت: کسانیکه با تو هستند جزمن شمشیری ندارند و تنها شمشیر من کاری انجام نمیدهد ، بهتر آن است که بخانه خودروی تا بستگانت تر امحافظت کنند، در این گیرودار عمرو بن حمق که از خواص اطرافیان حجر و دوستان علی بود در اثر حمله شرطه از پا در آمد، او را بقبیله از درسانیدند و در آنجا مخفی گردید . دست عائد مورد اصابت قرار گرفت دندان اور اشکستند ، ولی او با چوبی که از دست یکی از شرطه ها گرفت از همراهان حجر دفاع میکرد تا بیکی از درهای مسجد رسیدند، حجر سوار استر خود که جلو مسجد بود گردید ابوعمرطه از او دفاع میکرد تا آنکه بوسیله یزید بن طریف عمودی برران اووارد شد ، او هم چستی نموده با شمشیریزید را کشت ، با این ترتیب حجررا بخانه اش رسانیدند ، جمعیت زیادی جلوخانه حجر برای دفاع گرد آمدند. زیاد دوباره به بزرگان قبیله مذحج وهمدان دستور داد هر نحوی ممکن است حجر را نزد او بیاورند و هم چنین سایر اهل یمن را همین دستور داد ، آنان رفتند و هر که را توانستند از اطراف حجر پراکنده ساخته آنها را نزد زیاد آوردند ، زیاد از ایشان تشکر نمود ، از طرفی حجر
    (۱) کامل، ج ۳ ص ۳۱۵ تاریخ طبری ج ۶ ص ۱۴۳ .
    -٢٢٦-
    حجر در دوران اختفاء
    ج۲
    کمی جمعیت را مشاهده کرد آنا نراهم آزاد گذاشت و دستور داد که متفرق گردید ، چون تاب و توان مبارزه را ندارید ، دوست ندارم خود را بکشتن دهید ، هواداران حجر خانه او را تخلیه کردند و بجانب خانه های خود رفتند ، در راه بادو قبیله مذحج و همدان برخوردند در میان ایشان جنگ در گرفت ، قیس بن یزید گرفتار شد و بقیه نجات یافتند . (۱) حجر که خود را بی کس دید راه محله بنی حوت
    حجر در دوران را پیش گرفت و بخانه سلیم بن یزید پناه برد ، افرادیکه در تعقیب وی بودند بخانه این مرد راه
    اختفاء
    یافتند ، سلیم میزبان حجر شمشیر کشیده و با شرطه های زیاد مشغول جنگ شد ، دختران سلیم که شمشیرهای کشیده را بروی پدر مشاهده کردند گریان شدند ، حجر ناراحت شده گفت : برای دخترانت بد روزی پیش آوردم، سلیم گفت: بخدا قسم تازنده ام نمیگذارم ترا از خانه من اسیر بگیرند یا بکشند
    حجر
    از راه باریکی بقبيله نخع خانه عبدالله بن حارث برادر مالك اشتر رفت ، عبدالله مقدم او را گرامی داشت و از آمدنش خوشحال شد ، ولی در آنجا هم آسایش نداشت زیرا کنیز سیاهی بشرطه خبر داد که حجر در این قبیله است ، ناگهان قبیله نخع متوجه شدند که شرطه در تعقیب آنها است، این بار هم از نزد عبدالله بطایفه از دبخانه ربيعة ابن ناجد پناه برد . (۲)
    (۱) کامل ج ۳ ص ۳۱۵ و طبری ج ۶ ص ۱۴۴
    (۲) کامل ج۳ ص ۳۱۶ طبری ج ۶ ص ۱۴۵
    ج ۲
    حجر دستگیر میشود
    حجر دستگیر میشود
    -۲۲۷-
    زیاد هر چند در طلب حجر کوشید اثری نیافت
    تا عاقبت محمد بن اشعث را که از قبیله کنده بود خواست ، به او گفت باید حجر را نزد من حاضر کنی و گرنه تمام نخلستان ترا آتش میزنم و خانه ات را ویران میکنم، وترا قطعه قطعه خواهم کرد ، محمد سه روز مهلت خواست پس از آنکه یکشبانه روز حجر در خانه ربیعه ماندکس پیش محمد اشعث فرستاد تا از زیاد برایش امان گرفته او را پیش معاویه بفرستد ، محمد جماعتی از جمله جریر بن عبدالله و برادر اشتر وحجر بن یزید را واسطه قرار داد تا از زیاد برای
    حجرامان بخواهند، زیاد هم پذیرفت و با این شرط حاضر شد . حجر را پیش زیاد بردند دستور داد او را بزندان ببرند، همینکه بسوی زندان حرکت کرد و پشت بجمعیت نمود ، زیاد گفت : بخدا چقدر مایلم رگ گردنش را قطع کنم ، سپس در مقام تجسس و تفحص از حال یاران حجر بر آمد و هريك را بنوعی تحت شکنجه قرار داد که جهت اختصار از تفصیل آن خودداری میشود (۱)
    (۱) کامل ج ۳ ص ۳۱۷ طبری ج ۶ ص ۱۴۷.
    از جمله در تعقیب عمر و بن حمق بر آمد او و رفاعة بن شداد بکوههای موصل پناهنده شدند ، حاکم موصل خبر شد لشکری برای دستگیری آنان فرستاد موقعی با ایشان ملاقات کردند که عمر و بمرض استسقاء دچار شده و قادر بر حرکت نبود رفاعه که جوانی دلیر بود شمشیر کشید تا از عمر و دفاع کند، عمر و گفت: دفاع از من بی ثمر است خود را نجات ده رفاعه حمله کرد ولشکر راه دادند او فرار کرد ، عمر و دستگیر شد ، او را بموصل آوردند حاکم موصل عبدالرحمان بن عثمان خواهر زاده معاویه اوراشناخت و در باره اش بمعاویه نامه نوشت و دستور خواست ، معاویه جواب داد که عمر و گفته است با سر نیزه ای که داشتم نه زخم بره
    YYA
    پس
    پرونده سازی علیه حجر
    ج۲
    از آنکه زیاد بر اوضاع مسلط شد رؤساء چهار
    پرونده سازی قبیله را احضار کرد ، عمرو بن حریث رئيس مردم
    عليه حجر
    مدینه، خالد بن عرفطه رئیس تمیم و همدان ،
    عثمان زده ام همین عمل را درباره اش انجام دهید ، عمرو را از زندان بیرون آوردند و با اولین ضربه از دنیا رفت. در ایامیکه زیاد در تعقیب یاران حجر بود هر که با دیگری شکر آبی داشت او را بعنوان هواخواه حجر و شیعه علی معرفی مینمود و از میان بر میداشت یعنی همین اتهام کافی بود که حکومت او را معدوم سازد از جمله قيس بن عباد شیبانی به زیاد گفت : مردی از قبیله ماصیفی نام از رؤساء یاران حجر است ، زیاد او را خواست و در مقام توبیخ قرارداد و پرسید : ای دشمن خدا درباره ابوتراب چه می گوئی ؟ صیفی گفت ابوتراب را نمی شناسم ، زیاد گفت: خوب میشناسی آیا علی بن ابیطالب را میشناسی؟ گفت آری زیاد گفت ابوتراب او است ، صیفی گفت : اوابوالحسن وابوالحسین است، رئيس شرطه که ایستاده بود گفت امیر میگوید : ابوتراب است او را تکذیب میکنی؟ صیفی گفت : اگر امیر دروغ گفت من هم باید دروغ بگویم : زیاد گفت: عصای مرا بیاورید سپس پرسید درباره علی چه می گوئی؟ گفت : گفتار ، گفت او را بزنید آنقدر زدند که با زمین یکسان شد ، آنگاه
    بهترین
    ؟
    گفت دست نگهدارید ، باز پرسید درباره علی (ع) چه میگوئی صیفی گفت: بخدا اگر با کارد بند از بندم جداکنی جز آنچه شنیدی نگویم ، گفت : اور العن کن و گرنه گردنت را میزنم، گفت: ممکن نیست، دستور داد او را با آهن در بند
    کنند و بزندان افکنند
    .
    ولی قیس هم بکیفر کردار خود رسید، در زمان حجاج قيس بكمك ابن
    اشعث با حجاج جنگید و پس از شکست ابن اشعث در خانه نشست و آفتابی نمیشد، که
    ج
    خجر ومعاويه
    ٢٢٩
    قیس بن ولید رئیس قبیله ربیعه و کنده ، ابو برده فرزند ابوموسی اشعری رئيس قبيله مذحج و اسد. این چهار نفر گواهی دادند که حجر افرادی گرد آورده و علناً خلیفه را دشنام میدهد ، مردم را بجنگ با خلیفه میخواند و معتقد است این مقام مخصوص اولاد ابوطالب است ، درشهر آشوب بپا کرده ، و نماینده امیر المؤمنین را از شهر بیرون کردند، ابوتراب (علی بن ابیطالب را بی گناه میشمارند و برایش طلب رحمت میکنند از دشمنانش بیزاری میجویند، کسانیکه همراه وی هستند بزرگان و رؤساء یاران اویند ، و در عقیده باوی موافق و در کارها با او شریکند . زیاد که پرونده ها را مطالعه کرد :گفت : دوست دارم شهود بیش
    گواهی
    از این باشند، در میان جمعیت از مردم خواست تا علیه حجر دهند ، اسحاق و موسی فرزندان طلحه و منذر پسر زبیر وعمارة بن عقبه وعمرو بن سعد بن ابی وقاص و عده ای دیگر گواهی دادند ، و گواهی شریح بنهانی راهم نوشتند ولی شریح میگفت که نه تنها گواهی ندادم بلکه زیاد را از این عمل ملامت نمودم . (۱)
    حجر
    پس از آنکه
    پرونده جنایت ( بعقیده زیاد) تکمیل
    شد، حجر و یازده نفر از هواداران او ر اهمراه وائل بن
    و معاويه جر و کثیر بن شهاب به شام نزد معاویه فرستاد
    و نامه ای به وائل داد تا بمعاویه بدهد؛ اسامی ایشان از این قرار است :
    ا یکی از دوستان صیفی بنام حوشب نزد حجاج سعایت کرد که قیس مرد ناراحتی است و از دوستان ابوتراب میباشد و هرفتنه و آشوبی در کوفه رو میدهد بدست او است حجاج دستور داد او را آوردند و گردن زدند کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۳۱۷ (۱) کامل ج ۳ ص ۳۲۱ طبری ج ۶ ص۱۵۰.
    -۲۳۰ –
    حجر ومعاويه
    ج
    ۱ – ارقم بن عبدالله کندی
    ۲ – شريك بن شداد حضرمی
  • صیفی بن فسیل شیبانی .
    ٤ – قبيصة بن ضبيعه عبسى . ه .. كريم بن عفيف خثعمي .

٦ ـ عاصم بن عوف

  • ورقاء بن سمى .
  • کدام بن حسان
    ۹ — محرز بن شهاب .
    ۱۰- عبدالله بن حويه.
    ١١- عبدالرحمان بن حسان
    فرستادگان زیاد که بحدود نجف رسیدند شریح بنهانی خود را
    بایشان رسانید و نامه ای به وائل سپرد تا بمعاویه برساند در تعقیب ایشان زیاد دو نفر دیگر از یاران حجر را بنامهای زیر روانه شام نمود :
    ۱ – عتبة بن اخنس
    ۲ – سعد بن نمران
    از
    فرستادگان زیاد که بمرج عذراء رسیدند قاصد معاویه هم شام باستقبال ایشان آمد ، وائل و کثیر را بدربار معاویه دعوت کرد و دستور داد محکومین همانجا بمانند تا دستور معاویه درباره ایشان صادر
    گردد
    دد ، وائل وكثير بر معاویه وارد شدند نامه زیاد را تسلیم کردند
    ،
    وائل هم نامه شریح را تسلیم کرد معاویه، نامه شریح را گشود و خواند و آن چنین بود :
    ج
    خجر ومعاويه
    -۲۳۱-
    بمن رسیده که زیاد از جانب من علیه حجر گواهی تنظیم نموده است ولی شهادت من درباره حجر این است که : او از کسانی است که نماز را بپا میدارد ، زکات میدهد ، همه ساله حج وعمره میگذارد ، امر بمعروف و نهی از منکر ،میکند مال و جانش محترم است، اينك خواهی بکش و خواهی واگذار معاویه گفت: این مرد که خود را از شهادت شما تبرئه
    نموده است !
    موقعیکه دو نفر بعدی هم بسر پرستی عامر بن اسود به مرج عذراء رسیدند آنانرا با رفقاشان زندانی کردند ، عامر عازم شام شد ، حجر در حالیکه در بند آهنین بود بر خاست و بوسیله او پیغامی بدین مضمون بمعاویه فرستاد : معاویه خون ما بر تو حرام است مادر فرمان توایم ، کسی
    را نکشته ایم تا باین جهت خون مارا حلال بشمری ،عامر وارد بر معاویه شد و آوردن این دو نفر را گزارش داد .
    i
    افرادیکه در دستگاه مقامی داشتند هر يك از بستگان و اقوام خود شفاعت کرد ، از جمله یزیدبن اسد بجلی برخاست و نسبت به دو نفر عموزاده های خود بنام عاصم وورقاء شفاعت کرد و معاویه ایشانرا با و بخشید، واز طرفی جریر بن عبدالله نامه ای بمعاویه نوشته و این دو نفر را بی گناه معرفی کرده بود ، وائل بن حجر درباره ارقم وساطت نمود از اوهم صرف نظر کرد ، ابوالاعور سلمی درباره عتبه وحمزة بن مالك در باره سعد تقاضای عفو و گذشت نمودند ، معاویه این دو نفر راهم بایشان بخشید حبیب بن مسلمه برای عبدالله شفاعت نمود، این شش نفر با شفاعت این افراد از اطرافیان معاویه آزاد شدند.
    در اين أثناء مالك بن هبيره پسر عموی حجر برخاست و نسبت به
    ۲۳۲-
    معاویه و دستور قتل حجر
    ج ۲
    حجر تقاضای عفو کرد ، او بتصور اینکه عفو عمومیت دارد این چنین پیشنهادی نمود ، ولی معاویه شفاعت اورارد کرد و چنین گفت : اورئیس و فرمانده اینها است، از آن ترسم که او را رها کنم و شهر کوفه را برهم زند و مجبور گردم ترا برای آرام کردن وی بکوفه بفرستم ، مالك كه از جواب معاویه سخت ناراحت شده بود گفت : معاويه ! با من بانصاف رفتار نکردی ، من بیاری تو در صفین با پسر عمویت جنگیدم تا پیروز شدی اکنون از تو خواستم تا پسر عمویم را آزاد کنی از من دریغ میکنی ؟ (۱)
    معاویه سه نفر برای کشتن حجر و یارانش
    معاویه و دستور انتخاب کرد و بمرج عذراء فرستاد تا کسانی را قتل حجر که محکوم بقتل میداند بکشند ، این سه نفر
    نزديك غروب وارد مرج شدند خثعمی از همراهان حجر که آنها رادید گفت نصفی از ما کشته و نصفی آزاد میشویم ! پرسیدند از کجا این سخن میگوئی؟ گفت زیرا کسیکه آمده يك چشم دارد و چشم دیگرش کور است ، قبل از کشتن باین هشت نفر باقیمانده چنین پیشنهاد کردند : ما ماموریم بشما بگوئیم اگر از علی بیزاری بجوئید و اورا لعن کنید شمارا آزاد میکنیم و اگر نپذیرید شما را خواهیم کشت ایشان گفتند : این
    پیشنهاد پذیرفتنی نیست

    مأمورین معاویه دستور دادند هشت قبر مهیا کنند و کفنهای ایشان را حاضر سازند تاصبح روز بعد ایشانرا بکشند، حجر و همراهانش شبتا بصبح مشغول نماز و عبادت بودند اول روز که آنانرا برای کشتن آوردند
    (۱) کامل ج ۳ ص ۳۲۲ طبری ج ۶ ص۰۱۵۲
    حجر
    ج ۲
    معاويه ودستور قتل حجر
    گفت : اجازه دهید تا وضو بسازم و يك نماز بخوانم که هرگز نشده وضو گرفته و نماز نخوانده باشم ، اجازه داده شد ، وضو گرفت و نماز گزارد از نماز گفت : بخدا تا امروز نمازی باین سبکی و پس کوتاهی نخوانده ام ، اگر نبود که تصور میکردید از ترس مر طول میدهم بیش از این طول میکشید ، سپس دست بدعا برداشت و
    گ
    گفت : اللهم انا نستعديك على امتنافان اهل الكوفه شهد و اعلينا و ان اهل الشام يقتلوننا یعنی خدایا از تو عليه امت كمك ميجويم که اهل کوفه علیه ما گواهی دادند واهل شام ما را میکشند گرچه مرا میکشید ولی بدانید اول سواری بودم که در این سرزمین خدا را تهلیل گفتم و اول کسی هستم که سگان اینجا برویم پریدند ، سپس فرمود: لاتنزعوا عنى حديداً ولا تغسلو اعنى دمافانی لاق معاوية على الجادة ، یعنی آهن را از پایم نگشائید و خون را از بدنم نشوئید تا معاویه را این چنین در صراط ملاقات کنم . هدبة بن فیاض با شمشیر کشیده بجانب حجر حرکت کرد، سپس لرزه ای بر اندام حجر افتاد گفتند : تو میگفتی که از مرگ ترس ندارم، اکنون که از مردن می هراسی از مولای خود بیزاری بجو تا از تو دست برداریم، حجر فرمود: چرا ناراحت نباشم که قبر را حاضر و کفن را بریده و شمشیر کشیده میبینم، لیکن هر چند از مرگ چیزیکه خدا را بخشم آورد نمیگویم ، سپس حجر را با پنج نفر کشتند و در مرج عذراء بخاک سپردند و چون نوبت عبدالرحمان و خنعمی رسید رسید را د گفتند ما را پیش امیرالمؤمنین معاویه بفرست ، مأمورین
    بترسم
    در باره این دو نفر با معاویه مکاتبه کردند و اجازه داد که ایشانرا
    -٢٣٤
    بشام ببرند (۱)
    شهامت بی نظیر
    ج
    عبدالرحمن وخثعمی را بشام نزد معاویه بردند
    شهامت بی نظیر اینها با آنکه بچشم خود دیدند رفقاشانرا ازدم شمشیر آبدار گذرانیده و بخاک و خون کشیدند ، و میدانند معاویه از مرام ایشان و دوستی علی ناراحت است عوض آنکه در حضور معاویه عذر خواهی کنند و استمالت نمایند ، شروع به نصیحت و خیر خواهی نموده و حقیقت را گفتند ، چون ایمانشان جز این اجازه نمیدهد ابتداء خثعمی شروع بسخن نموده چنین گفت : الله الله یا معاوية انك منقول من هذه الدار الزائلة الى الدار الآخرة الدائمة ثم مسئول عما اردت بسفك دمائنا : خدا را خدارا ای معاویه از این خانه ناپایدار بخانه ابدی خواهی رفت ، در آنجا از کردارت و از آنچه برای آن خون مارا میریزی پرسش خواهی شد. معاویه گفت : : درباره علی چه میگوئی؟ خثعمی پاسخ داد : آنچه تو میگوئی ، گفت : از دینیکه علی با آن خدا را می پرستید بیزاری میجوئی ؟ اینوقت شمر بن عبدالله سخن ایشان را قطع نموده گفت: معاویه اورا بمن به بخش ، گفت : می بخشم بشرط آنکه تامن زنده ام بکوفه بر نگردد ، باین جهت موصل را اختیار کرد تا یکماه قبل از معاویه از
    دنیا رفت
    سپس معاویه متوجه عبدالرحمان شد و گفت : در تو درباره علی چه میگوئی؟ پاسخ داد معاویه اگر چشم پوشی کرده و اصرار نکنی برای تو بهتر است ، گفت : دست بر ندارم عبدالرحمان گفت : اشهدانه کان
    (۱) کامل ابن اثير ج ۳ ص ۳۲۳ واسد الغابه ج۱ ص ٣٨٦.
    ج ۲
    عكس العمل قتل حجر
    -٢٣٥
    من الذاكرين الله كثيراً ومن الامرين بالحق و القائمين بالقسط والعافين عن الناس یعنی گواهی دهم که علی از کسانی است که بسیار در یاد خدا بود، براستی فرمان میداد، به عدل قیام مینمود ، و از خطاهای مردم میگذشت
    خود
    گفت : درباره عثمان چه عقیده داری؟ گفت : اول کسی است که درهای ظلم را گشود و درهای عدل را بست ، معاویه گفت را بکشتن دادی ، عبدالرحمان جواب داد بلکه تراکشتم (نامت را از میان برداشتم) معاویه دستور داد اور ابکوفه برگردانند ، و به زیاد نوشت : او
    را به بدترین وجهی بکش ، زیاد او را زنده در خاك سپرد . (۱) کشته شدن حجر در میان مسلمانان ایجاد ناراحتی
    عکس العمل قتل حجر
    عجیبی نمود ، نه تنها دوستان و شیعیان ناراحت
    شدند بلکه همانهائیکه با علی مخالف بودند از کشتن حجر اظهار
    را
    تنفر و بیزاری نمودند، از جمله حسن بصری هنگامیکه شنید حجر کشته اند پرسید: آیا بر او نماز خواندند و کفن نموده ، دفنش کردند و بجانب قبله خوابانیدند؟ گفته شد آری همه این دستورها را انجام دادند ، گفت : بخدای کعبه خود را محکوم ساختند در همان سالی که حجر کشته شد معاویه بحج رفت حسین علیه السلام را ملاقات کرد گفت : میدانی با حجر و یارانش و دوستان پدرت چه کردم ؟ امام فرمود: چه کردی؟ گفت : آنان را کشتیم و غسل داده نماز خواندیم ودفن نمودیم، امام فرمود: ایشانر اخصم خود گردانیدی ولی معاویه اگر من کسی از شیعیان ترا بکشم نه غسل میدهم و نه نماز بر او میخوانم و نه اورا کفن و دفن میکنم (۱) كامل ج ۳ ص ۳۲۳ طبری ج ۶ ص ۱۵۴.
  • ٢٣٦ –
    عكس العمل قتل حجر
    (یعنی آنها کافرند و تو اینها را مسلمان دانستی و کشتی).
    ج ۲.
    عایشه که خبر حجر را شنید عبدالرحمان بن حارث را پیش معاویه فرستاد تا از کشتن حجر جلوگیری کند ، ولی موقعی عبدالرحمان رسید که حجر کشته شده بود ، عبدالرحمن بمعاویه گفت: پس حلم و بردباری ابو سفیان چه شد ؟ گفت از وقتیکه مانند تو افراد حلیم و بردبار از اطراف من پراکنده شدند حلم را از دست دادم ، و اینکار را هم زیاد بر من تحمیل کرد و من پذیرفتم. عایشه همواره میگفت : اگر نبود که هر چه را تعقیب نمودم بدتر از اول شد و مفسده اش زیاد تر از مصلحتش گردید هر آینه قتل و کشتن حجر را تعقیب میکردم، زیرا آنچه من میدانم و حجر را میشناسم او مردی بود که بسیار حج وعمره میگذارد.
    عبدالله بن عمر در وسط بازار خبر قتل حجر را شنید عمامه از سر افتاد هنگامیکه برخاست با صدای بلند گریه میکرد.
    افکند و بزمین ربيع بن زیاد حارثی که از طرف معاویه حاکم خراسان بود موقعی که شنید حجر را شهید کرده اند؛ دست بدعا برداشت و عرضه داشت : خدایا اگر ربیع نزد تو مقامی دارد الآن اور اقبض روح کن، از جا حرکت نکرد که از دنیا رفت .
    معاویه خود از کشتن حجر پشیمان گردید و سخت خود را ملامت می کرد ، حتی در موقع جاندادن مکرر میگفت : يومى منك يا حجر يوم طویل یعنی روز محاکمه من و تو روز سخت و طولانی خواهد بود(۱)
    (۱) کامل ج۳ ص۳۲۵ بحار جلددهم ص۱۳۱.
    ج۲
    مرثیه در قتل حجر
    -۲۳۷
    پس
    از آنکه حجر کشته شد زنان و مردان در
    مرثیه در قتل حجر عزای وی اشعار و مرثیه هایی گفتند از جمله هند
    دختر زید انصاری این اشعار را سروده است :
    ۱ – ترفع ايها القمر المنير تبصر هل ترى حجر يسير ۲ – یسیر الى معاوية بن حرب ليقتله كما زعم الامير – تجبرت الجبابر بعد حجر وطاب لها الخور نق والسدير (۱) ۴ – واصبحت البلاد له محولا كان لم تحيها مزن مطير ه – الا يا حجر حجر بنی عدی تلقتك السلامة و السرور اخاف عليك ما اردى عديا وشيخا فى دمشق له زئیر – فان تهلك فكل زعيم قوم من الدنيا الى هلك يصير ۲ و ۱ – ای ماه منیر بالاتر برومگر نمی بینی حجر را بکجا می برند
    او را بسوی معاویه می برند تا شهیدش کند .
    که حجر
  • پس از حجر میدان ستم برای ستمکاران باز میشود و در خورنق
    وسدير مزاحمی ندارند .
  • ازغم حجر شهرها را خشکی فرا گرفت مثل آنکه هرگز
    ابری نباریده است
    ه ای حجر فرزند عدی خدا ترا سلامت و خرم بدارد . ٦ – برتو از همان میترسم که عدی آن پیرمردیرا که آوازی مانند شیر داشت در شام هلاك كرد
    (۱) خود نق شهری بوده در نزدیکی نجف که محل سكنای سلاطین آباد بوده است ، و نعمان قصری برای ساسانیان در آن بناکرد ، و در زمان بنی عباس توسعه یافت ، تا در قرن چهارده میلادی خراب شد ، سدیر قصر پر آب و اشجاری بوده نزديك خودنق و شاید همان قصری باشد که نعمان بنا کرد
    -۲۳۸-
    اخبار پیامبر از قتل حجر
    ج۲
    ۷ – (ولی آنچه سبب آنچه سبب آرامی دلها است این است ) که تنها تو کشته نمیشوی بلکه انجام کار همه بزرگان ورؤساء مرگ است (۱)
    اخبار پیامبر از
    صل الله عليه از روایاتیکه از پیامبر درباره قتل حجر
    بن عدی رسیده فضل و مقام وی بیشتر معلوم
    قتل حجر میگردد ، از ابوالاسود دهلی نقل شده : پس از کشته شدن حجر معاویه بر عایشه واردشد عایشه پرسید چرا اهل عذراء حجر و یارانش را کشتی؟ معاویه گفت : ام المؤمنين صلاح امت را در کشتن ایشان دیدم و اگر میماند ندامت پیامبر فاسد میشد!! عایشه گفت: از رسولخدا شنیدم فرمود: در عذراء جماعتی از امت من کشته میشوند که خدا و ساکنان آسمانها برای ایشان غضب میکنند ، سيقتل بعذراء ناس يغضب الله لهم واهل السماء .
    و هم چنین امیر مؤمنان ضمن پیشگوئیهایش بکشتن حجر اشاره فرموده ، چنانکه عبدالله بن زبیر گفت: از علی شنیدم فرمود: يا اهل العراق سيقتل سبعة نفر بعذراء مثلهم كمثل اصحاب اخدود یعنی مردم عراق ، هفت نفر در عذراء کشته میشوند که نمونه اصحاب
    اخدودند (۲)
    (۱) طبری ج۶ ص ۱۴۳.
    (۲) بحار ج ۱۸ ص۱۲۴.
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا