خ
خبيب بن عدی
خبيب بن عدی ( ۱ )
خبیب در مقابل دشمن
خبیب در پای دار
- دستور نجات جنازه
خبيب بن
عدى
خبيب بن عدي بن مالك انصاری یکی از خواص
یاران رسولخد او دارای مقام ارجمندی میباشد و از اصحاب بدر و کسانی است که در این جنگ
اثر شایانی داشته است او در جنگ بدر حارث بن عامر را کشته بود بستگان حارث اور اپس از اسیر شدن از طایفه بنی لحیان خریدند تا بخونخواهی حارث بکشند و بالاخره او را کشتند و بدار آویختند و زمین جنازه اش را بلعید باین جهت به بلیع (الارض معروف گردید و تفصیل آن داستان
چنین است :
پیامبر اسلام پس از غزوه رجیع که عده کثیری
خبیب در مقابل از مسلمانان را عامر بن طفیل کشته
دشمن
بود
، ده
نفر را بعنوان جاسوس بطرف آنها فرستاد تا
به نواحی عسفان رسیدند قبیله لحیان خبر شدند در حدود صد نفر مرد
جنگی در تعقیب ایشان
بر
آمدند تا در کنار تلی بآنها برخوردند عاصم
که امیر و فرمانده مسلمانان بود دستور داد خود را بالای تل برسانید تا پناهگاهی برای شما باشد بنو لحیان به مسلمانان پیشنهاد کردند که
(۱) خبيب بضم خاء وفتح باء
ج۲
حبیب بن عدی
-۳۳۷-
تسلیم شوید و عهد میکنیم شما را نکشیم ، عاصم گفت : من زیر پیمان کافر نمیروم و پیمانشانرا نمی پذیرم ، سپس گفت : بار خدایا پیغمبرت را از حال ما آگاه سار !
بنی لحیان آنان را تیر باران نمودند و ایشان هم بهمین منوال میجنگیدند تا عاصم وشش نفر دیگر کشته شدند خبیب وزید بن دثنه و یکنفر دیگر تسلیم آنان گردیدند و چون بر آنان تسلط یافتند زه کمانشانرا بریده و بازوهاشانرا بستند زید و خبیب سکوت نموده ولی سومی گفت: این اول مکر و حیله شما است بخدا سوگند همراه شما نمی آیم و من هم بهمان راهی که رفقای ما رفتند میروم بالاخره اوراهم کشتند
خبیب و زید را بمکه برده به بردگی فروختند خبیب مدتی در اسارت بسر برد تاماه حرام تمام شود و او را با نتقام خون حارث بکشند يك روز از دختر حارث تیغی خواست تاسر بتراشد ، بدون توجه تیغی بوسیله پسر کوچکش برای خبیب فرستاد، خبیب گفت : عجب ! مادرت نترسید از اینکه ترا بکشم؟ ما در طفل واردشد طفلش را در دامن خبیب و تیغ را هم در دست او بدید ، بسیار ناراحت و صدایش بشیون و ناله بلند شد ، خبیب گفت مترس ما مسلمانان مکر نمیکنیم و باکسی حیله و تزویر بکار نمی بریم.
از این جهت بود که ماویه دختر حارث همواره از خبیب تعریف میکرد و میگفت : اسیری بهتر از او ندیدم، علاوه کرامتی برای او نقل میکند و آن این است که گفت : حبیب را در حالیکه در بند آهنین دیدم که خوشه انگور تازه در دست دارد و مشغول خوردن آن است از اینکه وقت انگور نبود باضافه اینکه مکه محل انگور نیست تعجب
بود
۳۳۸
خبیب در پایدار
ج ۲
نموده پرسیدم از کجا بدست آوردی؟ گفت : خدا است که به بندگانش
روزی میدهد . (۱)
خبیب در پایدار
هنگامیکه خیس را برای کشتن بیرون شهر
مکه خارج از حرم بردند و آماده کشتنش
گفت :
شدند تقاضا کرد بمن مهلتی دهید تا دورکعت نماز بخوانم . اجازه دادند و دو رکعت نماز با تمام شرائط انجام داد ، سپس اگر گمان نمیکردید که از کشتن بی تابی میکنم دوست داشتم بیشتر
نماز بگزارم پس از نماز اب باین دعا گشود : اللهم احصهم عددا واقتلهم : بدداً ولاتبق منهم احدا . این رویه از او باقی ماند که قبل از کشته شدن
نماز بخوانند
.
سپس این اشعار را سرود :
۱ فلست ابالی حین اقتل مسلما علی ای جنب كان في الله مصرعی ٢- وذلك في ذات الاله وان يشأ يبارك على اوصال شلو ممزع ۱ هنگامیکه مسلمان کشته میشوم باکی ندارم که بر کدام پهلو
در راه خدا بزمین بیفتم ،
۲ و این کشته شدن در راه خدا است ، اگر بخواهد هر عضویکه
پاره پاره میشود مبارک میگرداند او را زنده بدار کشیدند و در بالای دار چنین گفت : خدایا تو میدانی
که اطراف من کسی نیست تا سلامم را به پیغمبر ابلاغ نماید پس تو سلام مرا با وابلاغ کن (۲)
(۱) استيعاب حاشيه الاصابه ج ۱ ص ۴۳۰ واسد الغابه ج ۲ ص ۱۰۳ .
(۲) استیعاب ج ۱ ص ۴۳۱ بخارج ٢٠ ص ١٥٢.
ج۲
دستور نجات جنازه
۳۳۹-
وقتیکه خبر کشته شدن خبیب به رسولخدارسید
دستور نجات فرمود: كدام يك از شما میتواند او را از چوبه
جنازه
دار پائین بیاورد؟ زبیر برخاست و عرضه داشت
من و مقداد ميرويم و او را از چوبه دار پائین میآوریم ، ایشان از مدینه حرکت کرده شب راه میرفتند و روزها را پنهان میشدند تا وارد تنعیم شدند مشاهده کردند که چهل نفر اطراف چوبه دار پاس میدادند ولی همه آنها هست و بیهوش بخواب رفته اند !
او را از دار فرود آوردند با کمال تعجب دیدند بدن خبیب هنوز تازه است بحدیکه اعضایش بازو بسته میشود و با آنکه چهل روز روی چوبه دار بوده بدن متعفن نشده است از همه عجیب تر آنکه دست خود را روی جراحت و زخم نهاده از لای انگشتانش قطرات خون جاری است ! زبیر جنازه را جلو اسب گرفت و بسوی مدینه روان شدند
پاسداران که بیدار شده و جنازه را بالای دار ندیدند قریش را آگهی دادند هفتاد نفر در تعقیب جنازه حرکت کردند ، هنگامیکه به زبیر و مقداد رسیدند زبیر جنازه را بزمین نهادتا با ایشان نبرد کند زمین بدن خبیب را بلعید از این جهت او را بلیع الارض» خواندند ؛ زبیر مقابل جمعیت ایستاد و گفت : خیلی جرئت کردید که راه بر ما بستید مگرما را نمیشناسید من زبیر پسر عوام هستم مادرم صفیه دختر عبدالمطلب است و رفیقم مقداد بن اسود کندی است ، ما دو شیر ژیانیم که از فرزندان خود دفاع میکنیم ، اگر بخواهید با شمشیر باشمامی جنگیم و گرنه با تیر یا اگر خواستید براه خود برگردید ، اهل مکه ناچار برگشتند(۱)
(۱) بحار ج ۱۵۲/۲۰ واسد الغابه ج ۲ ص ۱۰۳ :
٣٤٠