سَهْلُ بنِ سَعْدِ سَاعِدى
سَهْلُ بنِ سَعْدِ سَاعِدى
سهل وفضائل امیرمؤمنان سهل و اسیران آل پیمبر (ص)
سهل بن سعد
ساعدی
نامش در اصل حزن بود، پیامبر او را سهل نام نهاد ، وی اهل مدینه و از قبیله خزرج میباشد. ولی از اصاغر یاران پیغمبر اسلام بوده است
زیرا طبق نقل خود او در روز رحلت آنحضرت بیش از پانزده سال نداشته روی این حساب مشکل است که در جنگی از جنگهای زمان پیمبر شرکت کرده باشد ، بهمین جهت آخرین کسیکه از یاران پیامبر در مدینه از
:
دنیا رفت سهل بوده است چنانکه می گفت از مرگ من کسی را پس نخواهید شنید که قال رسول الله بگوید یعنی بدون واسطه از او نقل
حدیث
کند
سهل بن سعد حجاج بن یوسف ثقفی را درك كرد ، حجاج اورا احضار کرد و پرسید چرا عثمان را یاری نکردی ؟ گفت او را كمك كردم حجاج گفت : دروغ میگوئی ، سپس دستور داد گردنش را بامهرداغ نهادند تا او را در میان مردم خوار سازد و کسی گردش نگردد و از او چیزی نپرسد ، چنانکه دست انس بن مالك خدمتگذار پیامبر و گردن
ج
سهل و فضائل امیر مؤمنان
جابر بن عبدالله انصاری را مهر کردو داغ نهاد .
٢٧٤
سهل با آنکه در دوران زندگی پیامبر خوردسال بود روایاتی از
آنحضرت نقل نموده است ، از جمله آنکه فرمود :
عُدْوَةً فِي سَبِيلِ اللهِ خَيْر مِنَ الدُّنْيَا وَ ما فِيهَا وَ مَوْضِعُ سَوْطٍ فِي الْجَنَّةِ خَيْر مِن الدُّنيا ومافيها : نصف روز در راه خدا از دنیا و آنچه در دنیا است بهتر است ، و جاى يك تازیانه از بهشت از تمام دنیا و آنچه در آن است بر تر میباشد . در تاریخ وفات سهل میان سال ۸۸ یا ۹۱ اختلاف است بنابراین حداکثر ٩٦ سال زندگی کرده است (۱)
سهل و فضائل
سهل بن سعد روایات زیادی در فضیلت امیر مؤمنان
و خاندان پیغمبر از آنحضرت روایت کرده امیرمؤمنان (ع) است و شاید علت آنکه حجاج گردنش را مهر زد برای جلوگیری از نشر فضائل خاندان پیغمبر (ص) بوده است . موقعی به سهل گفتند : فرماندار ترا خواسته تا به منبر رفته و علی (ع) را ناسزا بگوئی ، پرسید مثلاچه بگویم و چه نسبت ناروائی به وی گفتند او را ابوتراب بخوانی ، سهل گفت : بخدا قسم این نام را جز پیامبر روی او نگذاشت ، پرسیدند چه موقع ؟ و داستانش چیست ؟ سهل گفت : روزی پیامبر بسراغ علی به خانه فاطمه رفت و ازوی جویا شد و فرمود: پسر عمویت کجا است؟ فاطمه گفت : آنکه در صحن مسجد روی زمین خوابیده علی است ، پیامبر بالای سرش آمد دید عبا
دهم ؟
(۱) استیعاب حاشیه اصابه ج ۲ ص ۹۴ اسدالغابه ج۲ ص ۳۶۶
۲۷۵
پیغمبر و یاران
ج
از رویش افتاده ، فرمود: ای ابوتراب برخیز ، سپس سهل گفت : بخدا
قسم در نزد او نامی دوستر از این نبود .
و نیز روایت مشهور را که : إِنَّ الحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ اهْلِ الجَنَّةِ یعنی حسن و حسین دو آقای جوانان بهشتند ، سهلروایت کرده است، چنانکه در روز عاشورا هنگامیکه امام حسین (ع) خود را به این جمله از گفتار پیغمبر ستود ، فرمود : اگر میگوئید دروغ میگویم در میان شما کسانی هستند که این مطلب را از جدم شنیده باشند از جابر ابن عبد الله . . . وسهل بن سعد ساعدی بپرسید (۱)
سهل و أسيران
سهل بن سعد گوید : در سفر زیارت بیت المقدس وارد شام شدم ، شهری بس زیبا دیدم ، کوچه
آل پیمبر (ص) و بازار را آئین بسته بودند ، پرده های دیبا به
درو دیوار آویخته ، مردم همه خوشحال و مسرورند ، زنان رقاصه در کوی و برزن به نوازندگی مشغول بودند ، از دیدن این وضع بسی تعجب نموده با خود گفتم : مگر برای مردم شام عیدی است که من نشنیده ام؟ هم چنین متحیر و سرگردان تا چشمم به چند نفری افتاد که حالت حزن و اندوه بخود گرفته و در گوشه ای خزیده اند و آهسته با هم صحبت میکنند! جلو رفتم و پرسیدم عیدی دارید که ما نشنیده ایم ؟ آنها به من نگاهی گفتند : مثل اینکه غریبی و تازه وارد شده ای ، خود را معرفی نموده و کن کیستی ؟ ، گفتند گفتم : من سهل ساعدی یکی از یاران رسولخدا(ص) هستم ای سهل ، چرا آسمان خون نمیبارد و زمین اهلش را فرو نمیبرد ؟
(۱) قاموس الرجال ج ۵ ص ۳۰
ج
سهل و اسیران آل پیمبر (ص)
٢٧٦
گفتم: مگر چه شده؟ گفتند سر حسین فرزند فاطمه را از عراق سوغات برای یزید می آورند، گفتم : عجبا سر حسین را میآورند و مردم چنین شادی میکنند ، پرسیدم از کدام دروازه وارد میکنند ؟ پاسخ دادند از دروازه ساعات وارد میکنند !
جلو دروازه ساعات رفتم طولی نکشید که پرچمها یکی پس از دیگری وارد شد ، سپس سواری را دیدم که پرچمی در دست گرفته و سری بر آن نصب است که ش شبیه ترین مردم به پیغمبر میباشد ، در عقب او زنانی رادیدم که بر شترانی بدون جهاز سوارند ، جلو نزدیکترین ایشان رفتم ، سلام کردم پرسیدم: دختر کیستی ؟ گفت : من سكينه دختر حسینم، گفتم : من سهل ساعدی از یاران جدشمایم هر حاجتی داری بفرما تا انجام دهم فرمود : ای سهل به این شخص بگو سرها را جلوتر ببرد تا مردم با آنها سرگرم شده و کمتر به خاندان پیمبر
نگاه کنند.
من نزد آن مرد رفتم و گفتم : ممکن است حاجت مرا برآوری تا در عوض چهار صد اشرفی بتو بدهم ؟ گفت : هانچه حاجتی داری ؟ گفتم : سرها را از جلو اسیران ببر ، اوقبول کرد و من هم چهار صد اشرفی به او دادم
:
همراه او رفتم تا بریزید وارد شد ، جمعیت بسیاری از قریش اطراف یزید بودند و تاجی که با درو یاقوت مربع شده بود بر سر داشت و بر تخت نشسته بود ، کسیکه حامل سرابی عبدالله «ع» بود این اشعار
را خواند :
أَوْ فِرْ رِكَابِي فِضَّةٌ وَذَهَباً انا قتلنا سيدا محجبا
۲۷۷
پیغمبر و یاران
“
ج
قتَلْتُ خَيْرَ النَّاسِ أُمَا وَ أَبَا وغَيْرُهُمْ إِذْ يَونَ النَّسَا یعنی تا رکابم طلا و نقره بریز که آقای بزرگواری را کشته ام که خود او از همه بهتر و پدر و مادرش از همه پدران و مادران برترند . گفت: اگر میدانستی که بهترین افراد است چرا او را کشتی ؟ پاسخ داد برای آنکه از تو جایزه بگیرم یزید دستور داد آن مرد را گردن بزنند ، سپس سر امام (ع) را در طبقی از طلانهاده جلو یزید قرار دادند ، یزید ملعون گفت : چه دیدی ای حسین ؟ (۱)
یزید
(۱) بحار جلد عاشر ص۲۲۳