ع

عباس بن عبدالمطلب

عباس بن عبدالمطلب

اسلام عباس

عباس در نظر پیامبر (ص)

عباس و مدح پیامبر (ص)

عباس در عقبه

عباس در بدر

رفتار پیامبر (ص) باعباس عباس و نزول آیه

عباس در حنين

عباس و ضیافت

عباس و ناودان افتخار

عباس وعمر

عباس و وصیت پیامبر

عباس و طرفداری امیرمؤمنان (ع)

عباس وطلب باران

عباس خانه اش را به مسجد میدهد اولین بنای مسجد پیامبر (پاورقی)

تجلیل از جنازه عباس

فرزندان عباس

عباس بن

عبد المطلب

کنیه اش ابوالفضل فرزند حضرت عبدالمطلب جد بزرگوار پیغمبر میباشد ، مادرش نتیله دختر

خباب بن کلیب یکی از زنان باشخصیت جهان و

1

عباس بن عبد المطلب

_VA_

اول زنی است که خانه کعبه را با پارچه های حریر و دیبا پوشانید ، عباس

در طفولیت مفقود شد همه در پی او بتحقیق برآمدند واثری نیافتند مادرش نذر کرد اگر فرزندش را بیابد خانه کعبه را با جامهای حریر و دیبا بپوشاند، پس از آنکه او را یافت به نذر خود وفا کرد.

عباس در جاهلیت و اسلام یکی از رجال برجسته قریش بود ، قبل از اسلام در مکه دارای مناصبی بزرگ بود که از آن جمله سقایت و عمارت مسجد الحرام میباشد ، سقایت عبارت از این بود که اختیار چاه زمزم که آب منحصر به فرد شهر مکه بود در اختیار وی قرار داشت خود شخصا در کنار چاه می ایستاد و حاجیان را از آب و شربتهای گوناگون سیراب میکردوگاهی هم عوض شربت و آب شیر و عسل به مردم میخورانیدند . عمارت مسجد عبارت از این بوده که جمعی با هم قرار داد بسته و سوگند یاد کرده بودند که نگذارندکسی در مسجد کلام لغوو بیهوده یا ناسزا بگوید، و هر که چنین میکردند از مسجد الحرام بیرونش می کردند ، رئیس این جمعیت عباس بن عبدالمطلب بوده است عباس، این مناصب را پس از وفات پدرش عبدالمطلب به عهده گرفت با آنکه از همه برادرانش کوچکتر بود. عباس مردى عاقل وزيرك و با تدبیر وستره دار بود مخصوصا نسبت به خویشان و بستگانش خیلی مهربان و به آنها كمك ميكرد و از این رو مورد تجلیل و احترام پیامبر قرار گرفته و او را چنین می ستود : هذا عباس بن عبد المطلب أجود قريش كفأو أوصلها رحماً أو عباس فرزند عبد ـ

المطلب است که از همه قریش سخیتر و نسبت به خویشان مهربانتر است . عباس مردی بلند بالا وسفید پوست و شفاف و پرصدا بود کمتر کسی در قدو قامت به پاید او میرسید چنانکه پس از اسیر شدن در بدر خواستند

اسلام عباس

-۷۹-

جامه ای برایش تهیه کنند تا لباس جنگ را از تن بیرون آورد در مدینه پیراهنی که به قامتش رسا باشد یافت نشد تا عاقبت از جامهای عبدالله بن ابی

که نسبتاً رسا بود بر او پوشانیدند.

سام المنقلة عباس دو یا سه سال از پیامبر بزرگتر بود چون دوسه سال قبل

از عام الفیل که سال ولادت رسولخدا است متولد شده در شب جمعه دوازدهم ماه رجب یا ماه رمضان سال ۳۲ هجری در هشتاد و هشت سالگی

تقریبا در مدینه از دنیا رفت و در بقیع مدفون گردید(۱)

اسلام عباس

مسلم است که عباس بن عبدالمطلب پس از جنگ خیبر به مدینه هجرت کرده ، ولی آیا قبل از این

تاریخ اسلام آورده است یا نه اختلاف است ظاهر این است که قبل از این تاریخ مسلمان شده ، چنانکه داستان حجاج بن علاط که در جلد دوم صفحه ۲۱۷ نگاشته شد شاهد بر این مطلب میباشد و هم چنین روایتی در دست است که میگوید : عباس و همسرش ام الفضل قبل از جنگ بدر اسلام آوردند و ضمن نامه ای از پیامبر اجازه مهاجرت به مدینه را خواستند ولی حضرت پاسخ داد: بودن شمادر مکه بهتر است زیرا شما دیدبان من و پشتیبان مسلمانان میباشید . پس از جهت اینکه عباس اخبار مکه را به پیامبر گزارش میکرد و او را از تصمیمات مردم مکه آگاه میساخت اجازه نفرمود هجرت کند، و بهمین دلیل ایمانش را مستور میداشت و بدان تظاهر نمیکرد تا آنکه پس از جنگ بدر عقیل پیامبر را گفت : تمام بنی هاشم اسلام آورده اند ، آنگاه دستور داد : اکنون همگی به مدینه بیائید : همه بنی هاشم به مدینه کوچ کردند ، و موضوع رفادت (۱) سیره ابن هشام ج ۱۸۹۷۱ وطبقات ۲٫۴ واسد الغابه ۱۰۹٫۳ .

_^._

عباس در نظر پیامبر (ص)

و سقایت قهراً به ابی اهب منتقل شد. پس از مرگ ابولهب عباس وعقيل ونوفل

به امر پیامبر جهت اقامه امر حاجیان به مکه برگشتند ، تا دو باره پس از جنگ خیبر برای همیشه به مدینه منتقل شدند (۱)

برخلاف عقیده کسانیکه میخواهند با روایات

عباس در نظر ضعیفی بر جناب عباس خورده بگیرند ، روایات

پیامبر (ص)

صحیح بسیاری بر فضل و مقام وی و توجه پیامبر به

او دلالت دارد ، برای نمونه در اینجا چند روایت از آنها را نقل میکنیم ١- جابر بن عبدالله انصاری گوید : روزی عباس نز در سول اکرم ﷺ مد ، واو مرد خوش هیکل و بلند بالائی بود ، پیامبر که او را دیدفرمود :

آمد

انك ياعم لجميل عموجان تو خیلی زیبائی؟!

عباس: ما الجمال بالرجل يارسول الله جمال و زیبائی مرد به چیست؟ پيامبر بصواب القول بالحق به راستگوئی بمورد . عباس : فما الكمال پس کمال کدام است؟

پیامبر تقوى الله وحسن الخلق پرهیزکاری و اخلاق خوش ۲ – حضرت علی بن ابی طالب از پیامبر روایت کرده که فرمود. احفظوني في عمى العباس فانه بقية آبائی ؟ مرادرباره عمویم رعایت کنید که او یادگار پدرانم میباشد ؟

عباس

– عبدالله بن عباس از پیامبر نقل کرد : من اذى العباس فقد آذانی انما عم الرجل صنوابيه ؟ هر که عباس را بیازارد مرا آزرده است

همانا عمو مانند پدر است ؟

م قال النبی خیر اخوانی علی وخير أعمامي حمزة والعباس

(۱) سیره ابن هشام ج ۱۸۹/۱ طبقات ۲/۴ واسد الغابه ۱۰۹٫۳

عباس در نظر پیامبر (ص)

-11-

صنوابی بهترین برادرانم علی است و بهترین عموهایم حمزه میباشد و عباس

مانند

است . پدر من

۵ ابوسعید خدری از پیامبر الله نقل کرده است : اوصیکم

بهذين خيراً يعنى عليا و العباس لا يكف عنهما احد ولا يحفظهما

الا اعطاه الله نورا يرد به على يوم القيامة شما را درباره على و عباس سفارش میکنم، هر که ایشانرا بخاطر من رعایت کند و از آزارشان خودداری نماید خداوند در قیامت نوری به او دهد که با آن بر من وارد شود. ۶ – – مردی نسبت بحضرت عبدالمطلب اهانت کردعباس سیلی بصورتش نواخت ، قبیله آن مرد گفتند باید از عباس انتقام بگیریم سروصدا بلند شد لباس رزم پوشیدند خبر به پیامبر رسید به مسجد تشریف بر دو مردم را در مسجد طلبید پس از حمد و ثنای پروردگار فرمود: مردم ؟ چه کسی نزد خدا از همه بشر محبوبتر است؟ گفتند شما سپس فرمود ان العباس منى وأنا منه همانا عباس از من است و من از اویم ، اموات مارا ناسزا نگوئید تازنده ها ناراحت شوند ، شورشیان از اعمال و گفتارشان پشیمان شدند و تقاضای

عفو نمودند .

وكيل

جمع

ـ علی فرمود: به عباس گفتم : از پیامبر و بخواه تا ترا آوری زکوات گرداند ، عباس هم از پیامبر تقاضا کرد .حضرت

فرمود: ترا بر چیزیکه گناهان مردم را شسته است نمیگمارم

آرى فقط يك روايت در مذمت و بدگوئی از فرزندان و اعقاب عباس رسیده که ربطی به او ندارد و آن این است که پیامبر فرمود : ويل لذريتي من ذريتك چه مصیبتهائی فرزندانم از فرزندانت خواهند دید ؟ عباس گفت: احا : ائید : تا خود را خواجه کنم؟ فرمود :دیگر

-۸۲-

گذشته است ! (۱)

عباس و مدح پیامبر(ص)

عباس ومدح پیامبر (ص)

عباس بن عبدالمطلب مانند اکثر افراد قریش

از ذوق شعری هم بهره مند بوده است و از اشعاریکه

در مدح پیامبر اسلام سروده کثرت اطلاع

لغوى وحسن ذوق شعریش کاملا هویدا است و از جمله آنها اشعار زیر است: ١- من قبلها طبت في الظلال مستودع حيث يخصف الورق ٢- ثم هبطت البلاد لا بشر أنت ولا مضغة ولا علق بل نطفة تركب السفين وقد ألجم نسراً واهله الغرق ۴- تنقل من صالب الى رحم اذا مضى عالم بد اطبق ۵- حتى بدا بيتك المهيمن من خندف علياء تحتها النطق ۶ وانت لما ولدت اشرقت الار—— ض وضائت بنورك الافق فنحن في ذلك الضياء وفى—— النور وسبل الرشاد نخترق ۱ – قبل از آنکه به دنیا بیائی در سایدهای بهشتی آنوقت که آدم و حوا برگها را می چیدند پاك و پاكيزه بودی . ۲ – هنگامیکه به زمین فرود آمدی به زمین فرود آمدی هم بشری نبودی که از علقه ومضغه بوجود آمده باشد . – نطفه تو بود که بر کشتی سوار شد و (نسر) بتقوم نوح را سرنگون

ساخت و اهل کشتی را از غرق نجات بخشید ۴ ـ هرگاه جمعیتی منقرض میشد و جای خود را به دیگران تحویل

میداد تو از صلبی به رحمی منتقل میشدی

(۱) بحار ج ۲۲ ص ۲۸۵ وج ۳۰۴٫۳۹ و ۱۸ ۱۱۹ طبقات ج ۴

ص ۱۵ و ۱۸

عباس در عقبه

۵ -. تا آنکه خانه ات در میان قبیله خندف جای بزرگی را

اشغال کرد .

۶ – چون شما متولد شدید زمین با نورت افق را روشن کرد. – ما هم در میان این نور راه رشد و هدایت را می پیمائیم . (۱) هر چند معلوم نیست در موقعیکه عده از مردم مدینه بمکه آمدند و در عقبه با پیامبر بیعت کردند، عباس

عباس در عقبه

مسلمان شده باشد ، ولی روی حساب علاقه به آنحضرت از رسولخدا حمایت و پشتیبانی و خیرخواهی میکرد ، بلکه پس از جناب ابوطالب عباس

کاملا از پیامبر حمایت مینمود. داستان عقبه به نقل عویم بن

ساعده که خود در عقبه حاضر بوده از این

قرار است : هنگامیکه برای انجام اعمال حج بمکه رفتیم سعد بن خيثمة گفت نزد رسول اکرم برویم و اور از یارت کنیم زیرا از وقتیکه به او ایمان آورده ایم حضرتش را ندیده ایم در مقام یافتن پیامبر بر آمدیم ، گفتند : در خانه عباس بن عبدالمطلب است در خانه عباس اور از یارت نموده و تقاضا کردیم عده ای از مؤمنان میخواهند شما را ملاقات کنند چه وقت خدمت برسند ؟ عباس گفت هنوز برخی از اقوامتان مخالف شمایند ، مدتی درنگ کنید تا حاجیان از سر زمین مکه کوچ کنند و جمعیت کم شود آنگاه با شما دیدار خواهیم کرد و دستورات لازم داده میشود پیامبر فرمود در شب سیزدهم در پای گردنه ) همانجا که الان مسجد است ) با من ملاقات کنید بشرط آنکه کسی را که در کنار شما خوابیده است بیدار نکنید

و منتظر افراد غایب نشوید

(۱) بحار ۲۸۶٫۲۲

·

-۸۴-

عباس در عقبه

در شب موعود قبل از ساعت مقرر پیامبر به آن مکان تشریف برد، جز عباس کسی با حضرت نبود پس از آنکه قبیله اوس و خزرج اجتماع کردند اول کسیکه بسخن پرداخت عباس بن عبدالمطلب بود که در سخنان خود حجت را برانصار تمام کرد و راه همه گونه عذر را روی آنها بست ، وی با این جملات سخن خود را آغاز کرد :

الله

ایگروه خزرج شما محمد او را دعوت میکنید ولی بدانید که او در میان بستگانش از همه افراد قبیله عزیز تر است ، تمام افراد قبیله چه آنکه به او گرویده یا آنکه ایمان نیاورده از وی حمایت میکنند آنان روی عقیده و ایمان و اینان روی حساب فامیلی ، اکنون همه مردم از او کناره گرفته و فقط شمائید که او را دعوت میکنید : اگر مردمانی چابک و دارای نیروی جنگی قوی هستید و بصیرت و بینائی کامل در جنگ دارید او را بخوانید ، زیرا فردا عرب دسته جمعی بجنگ شما قیام خواهند کرد راستی بهترین چیزها است دیگر آنکه بگوئید چگونه با دشمن خواهید جنگید؟

عبدالله بن عمرو بسخن در آمد و گفت : بخدا سوگندما مردمی جنگجو هستیم که جنگ را با شیر آموخته و بر آن تمرین کرده ایم و از پدران واجداد به ارث برده ایم با تیروکمان میجنگیم هرگاه تیرهایمان تمام شود با نیزه نبرد . میکنیم وقتیکه نیزه ها شکست شمشیر دست گرفته آنقدر میزنیم تا کشته شویم. عباس گفت: فهمیدم شما مردان جنگی هستید آیا زره هم دارید گفتند: آری زره هائیکه تمام بدن را میپوشاند سپس پیامبر آیاتی از قرآن مجید برایشان خواند و با حضرتش بیعت کردند. و در تمام مدتیکه بیعت

عباس در بدر

_10_

ها الله عليه واله وسن

می کردند دست مبارک پیامبر و در دست عباس بود تا بیعت آنها را مؤکد

سازد . (۱) .

داستان همراهی نمودن عباس و سایر افراد بنی هاشم

عباس در بدر

با کفار قریش در جنگ بدر از اینجا بر چشمه گرفت قريش ابتداء که عازم بدر شدند از بنی هاشم تقاضاى كمك وموافقت نکردند ولی چون در راه به مر الظهران رسیدندا بو حهل ناگهان از خواب غفلت بیدار گردید و فریاد زداف بر شما میدانید چه کردید؟ ! چگونه از بنی هاشم غفلت گردید و آنا نرا در مکه بحال خود گزارده و همگی خارج شدید؟ از این نمی ترسید که اگر بر محمد پیروز شوید اینان از زنان و فرزندانتان انتقام بگیرندو اگر محمد(ص) بر شما غالب شد ایشان در مکه همین عمل را نسبت به خاندانتان انجام دهند نگزارید آنها در مکه بمانند بلکه ایشانرا با خود حرکت دهید هر چند آمد نشان برای شما سودی ندارد همگی پیشنهاد ابوجهل را پسندیدند و بمکه برگشتند عباس و عقیل و نوفل وطالب را باجبار حرکت دادند هنگامیکه جنگ بدر شروع شد رسول اکرم ﷺ فرمود : هر که با یکی از بنی هاشم برخورد کرد او را نکشد زیرا آنها را با اجبار بجنگ آورده اند ، گفته پیامبر ا بر بعضی گران آمد تا جائیکه ابو حذيفة بن عتبه گفت : بخدا قسم هر يك از آنان را بیا بم خواهم کشت ، سخن ابو حذیفه به سمع مبارك پيامبر رسید او را مورد مؤاخذه قرار داد و پرسید : توچنین گفته ای ؟ پاسخ داد: آری یا رسول الله زیرا بر من گران آمد که پدر و برادر و عمویم را کشته به بینم و آنها سالم باشند ! حضرت فرمود : پدرو

(۱) طبقات ۲٫۴ سیره ابن هشام ۸۴٫۲

_18_

رفتار پیامبر (ص) با عباس

برادر و عمویت با اشتیاق و کمال علاقه بجنگ ما آمده اند : اما بنی هاشم روی اجبار و اکراه بوده است وگرنه هيچيك از ایشان راضی به جنگیدن

باما نبودند !

در روز جنگ عباس بدست ابویسر اسیر گردید با آنکه عباس مردی تنومند وقوى وابويسر فردی کوتاه قد و ضعیف بودهنگامیکه ابویسر با عباس نزديك شد عباس مانند چوبی بیحرکت ایستاد و ابو سر شانهای او را بست زیر اعباس بنای دفاع نداشت

و در بعضی روایات است که عبید بن اوس عباس و عقیل را به يك ريسمان بست از این جهت اور امقرن نامیدند این معنی کاملا میرساند که ایشان قصد جنگ و دفاع نداشتند وگرنه دو نفر قطعا مغلوب يك نفر نمی شدند تا جائیکه آنها را به يك ريسمان به بندد! (۱)

رفتار پیامبر (ص)

باعباس

با آنکه پیامبر اسلام نسبت به عموی بزرگوار خود کمال علاقه و محبت داشت ولی از نظر حفظ قانون و عدالت اجتماعی میان عباس و دیگران

کوچکترین فرقی قائل نشد تا جائیکه شب پس از خاتمه جنگ بدر اسرارا به ریسمان بسته بودند و عباس نزديك خيمه پيامبر قرار گرفته بود ، صدای ناله عباس بگوش پیامبر میرسید بهمین جهت تانیمه های شب خوابش نبرد و پهلو به پهلو ميغلطيد يك نفر از مسلمانان که نزديك حضرت بود پرسید : یارسول الله چرا بخواب نمیروید؟ فرمود : ناله عباس ناراحتم کرده وخوابم رار بوده است ، اندکی پس از آن صدای عباس خاموش شد ، پیامبر پرسید چه شده که ناله عباس را نمیشنوم؟ آن شخص گفت : ریسمان او را شل کردم

(۱) طبقات ج۴ ص ۶۰۴

عباس ونزول آيه

TAY_

حضرت فرمود: بنابر این ریسمان همه اسرا را شل کن که تا اینجا پیامبر عدالت

اجتماعی را رعایت میفرمود و میان عموی خودودیگران فرقی قائل نشد. یا هنگامیکه قرار شد از اسرافداء و سرانه بگیر نداز عموی خود نیز مطالبه سرانه نمود بلکه فرمود: باید سرانه عقیل و نوفل برادر زاده هایت وعتبة بن عمروهم پیمان خود را نیز بدهی ؟

عباس : من مسلمان شده ام قریش مرا به اجبار همراه خودشان آوردند

پیامبر : اگر آنچه میگوئی راست باشد خداوند پاداش میدهد

.

ولی ظاهر حال نشان میدهد که علیه ما بوده ای عباس : بیست اوقیه طلا در جنگ از من به غارت گرفته اند از بابت فداء

حساب کنید ؟

پیامبر : این چیزی است که خدا نصیب ما فرموده است .

عباس : مال دیگری ندارم که عوض وسرانه بدهم .

پیامبر : آن اموالیکه هنگام بیرون آمدن به همسرت ام الفضل سپردی و گفتی اگر در این جنگ کشته شدم فلان مقدار برای فضل وعبدالله و فلان مبلغ به فلان وفلان از فرزندانم بده چه شد ؟

عباس : بخدائیکه ترا برانگیخته است جز من و ام الفضل کسی از این داستان خبر نداشت گواهی دهم که فرستاده ورسول خدائی ! در نتیجه عباس هشتاد اوقیه طلایا یکهزار دینار سرانه خود و عقیل و نوفل را پرداخت و در زمینه عمویش هیچ فرق قائل نشد !!(۱)

عباس و نزول آیه

(۱) طبقات ۴ ص ۷ .

پس از آنکه سخنان قبلی میان عباس و پیامبررد و بدل شد جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد :

_M_

عباس و نزول آیه

یا ایها النبي قل لمن في ايديكم من الاسرى ان يعلم الله في قلوبكم خيراً يؤتكم خيراً مما اخذ منكم ويغفر لكم والله غفور رحيم (۱) یعنی ای پیامبر به کسانیکه در دست شما اسیرند بگو : اگر خدا در دل شما خیری بداند بهتر از آنچه گرفته است بشما میدهد و شما را می آمرزد که او آمرزنده و مهربان است .

بهر

يك

از این داستان طولی نگذشت که اموال بحرین را خدمت رسول خدا آوردند و آن اموال زیادی بود که در زمان پیامبر هیچگاه بیشتر از آن مال به مدینه نیامده بود. حضرت دستور داد آنرا روی حصیری ریختند و سپس اعلان نماز دادند ، مردم مدینه گرد آمدند يك قبضه و دو قبضه میداد ، عباس گفت: یارسول الله در بدر سرانه خود وعقيل و نوفل را دادم و اکنون ثروتی ندارم از این مال به من بده ؟ پیامبر فرمود: مقداری از این مال برگیر؟ عباس به حدی دامن پیراهن را پر کرد که نتوانست برخیزد سر را بطرف پیامبر بلند کرد و از او كمك می طلبید ! لبان حضرت به خنده بازشد و فرمود: قدری از آنرا بریز تا بتوانی برخیزی ؟ عباس دامن خود را سبك كرد و برخاست. آنگاه گفت: خداوند یکی از دو چیزی که به من وعده فرموده بود عطا کرد امیدوارم دومی را نیز که آمرزش باشد

عطا فرماید !

از این تاریخ به بعد ثروت عباس رو به زیادی میرفت تا آنکه وقتی اظهار داشت : خدای متعال بوعده خود و فاکرد ، در عوض بیست اوقیه ایکه از من ستاند بیست نفر غلام زرخرید به من داده که برایم تجارت میکنند و کمترین سرمایه هر يك از آنها بیست هزار درهم میباشد ، امیدوارم (۱) سوره انفال آیه ۷۰ ۱۰

عباس در حنين

_19_

آمرزشش را نیز شامل حالم گرداند و علاوه زمزم را به من بخشید که حاضر

نیستم در مقابل تمام اموال مکه واگذار کنم (۱)

دس از آنکه عباس به مدینه هجرت کرد ، در

عباس در حنين جنگهائیکه پیش می آمد شرکت داشت مخصوصاً در جنگ حنین وجود او اثر شایانی داشت و در وقتیکه همه مسلمانان فرار کردند او پایداری کردو استقامت و رزید، فقط ده نفر با پیامبر (ص) باقی ماندند که نه نفر از بنی هاشم و دهمین آنها ایمن پسرام ایمن بود و او در این جنگ شهید شد، امیر مؤمنان در پیش روی حضرت میجنگید عباس دهنه قاطر سواری پیامبر را داشت ابوسفیان بن حارث پسر عموی پیامبر نیز رکاب حضرت را گرفته بود، در همان وقتیکه لشکر فرار کرده بودند پیامبر مرکب خود را رکاب می زد تا با کفار نزديك شود عباس از این جهت عنان قاطر را گرفته بود که زياد نزديك دشمن نشود مبادا آسیبی بوی برسد .

وقتیکه دید همه جمعیت فرار کردند با صدای بلندی که داشت صدازد: ایگروه انصار وای گروه مهاجران در قبیله را به اسم صدازد ولی این آوازها اثری نداشت ! پیامبر فرمود: این چنین صدا بزن : ای اصحاب سمره (۲) وای اصحاب سوره بقره ، همینکه عباس با این عناوین جمعیت را صدازد تمام جمعیت لبيك كويان يكباره مسیرشان را عوض کردند و شتابان بطرف پیغمبر برگشتند ، حتی کسانیکه نمیتوانستند شترشانرا مهار کنند ، زره اش را از تن بیرون می آورد و روی سرشتر می افکند و اسلحه

(۱) مجمع البيان

ج ۴ ص ۵۶۰ و طبقات ۹٫۴

(۲) مره نام درختی است که مسلمانان در زیر آن تجدید بیعت کردند

که به بیا ، ان معروف گردید .

۹۰

عباس در حنين

را بدست گرفته برمیگشت و مشغول جنگ می شد. رسولخدا برای آنکه جمعیت را تماشاکند و جنگیدنشانرا به بیند روی رکاب می ایستاد و لشکر را بازدید مینمود ، سپس فرمود : هذا حين حمى الوطيس یعنی اکنون میدان جنگ داغ شد، آنگاه مشتی سنگریزه گرفت و بطرف کفار پاشید و فرمود : انهزمواورب محمد به پرور کار محمد مغلوب گردید ، عباس گفت : بخدا قسم تا اینوقت کفار با شدت و سختی هر چه بیشتر می جنگیدند ولی همینکه سنگریزه بطرف آنها پرتاب شد مثل اینکه دست و پایشان سست شد و کم کم رو بفرار نهادند و

مغلوب شدند

عباس بن عبدالمطلب در این باره اشعاری سروده که اشعار زیر از آن

جمله است :

۱ – نصر نارسول الله في الحرب تسعة وقد فر من قد فرمنه فاقشعوا وقولى اذا ما الفضل كر بسيفه على القوم اخرى يا بني ليرجعوا ـ و عاشر نا لاقى الحمام بنفسه لما قاله في الله لا يتوجع ۱ – هنگامیکه تمام جمعیت فرار کردند مانه نفر پیامبر را

یاری کردیم . ۲ – جمعیت را صدا زدم که برگردند ، از آنکه بیشتر افراد برگشتند

دوباره هر قبیله را با نام آواز دادم تا برگردند .

ـ نفردهم ما مرگ را بجان خرید و از آنچه در راه خدادید اظهار

ناراحتی نکرد .(۱) .

(۱) طبقات ۱۱٫۴ سیره ابن هشام ۸۷٫۴ استيعاب ج۹۶٫۳ مجمع

البيان ۱۸٫۵

عباس وضيافت

عباس و ضیافت

۹۱-

یکی از داستانهای جالب زندگی عباس بن

عبدالمطلب ضیافتی است که قبل از اسلام به افتخار

پیامبر ترتیب داد ، و تفصیل آن از این قرار است : عبدالله بن جدعان رئیس قبیله تیم میهمانی مفصلی ترتیب داده بود و به رسم آنروز عرب دو نفر یکی بالای بام خانه و دیگری در کوچه ها و محلات مکه مردم را به مانی دعوت میکردند ، در این میان به عبدالله خبر دادند که محمد و از جلو خانه شما عبور میکند ، عبدالله عل شتابان خدمت پیامبر الله رسید و با اصرار هر چه تمامتر خواست او را به خانه اش ببرد تا عاقبت با قسم دادن به سرزمین بطحاء وجدش حضرت شيبة الحمد میهمانی او را پذیرفت ، پیامبر له وارد خانه عبدالله گردید ، پس از صرف طعام عبدالله حضرت را تا وسط کوچه بدرقه کرد و اظهار تشکر مینمود ولی هنگام خداحافظی پیامبر فرمود : فردا شما و تمام قبيله تيم ميهمان

من هستید !!

پیامبر به خانه آمد و در گوشه ای نشست و بفکر عمیقی فرورفت جناب فاطمه بنت اسد همسر حضرت ابوطالب او را افسرده خاطر دید ، علت پرسید حضرت جوابی نفرمود با اصرار داستان و سبب نگرانی حضرت را کشف کرد : د ، سپس گفت : غم مخور مقصود شما عملی است ، فاطمه داستان میهمانی عبدالله و دعوت پیامبر از وی و افسردگی حضرت را برای ابوطالب شرح داد .

ابو طالب تفقد کرد و گفت : پسر برادر غم مخور يك ميهمانی کنم که چشم کس ند… باشد و غرب به دوران بازگو کند ، چون ابو طالب از نظر مال و ثروت چنانکه باید دارا نبود جهت تکمیل مخارج میهمانی

۹۲-

عباس و ناودان افتخار

تصمیم گرفت از برادرش عباس قرض کند به قصد خانه عباس حرکت کرد در راه با بعضی از فرزندان عبد مناف برخورد و آنچه میخواست از او گرفت و برگشت. عباس شنید که ابوطالب به خانه او می آمده ولی از وسط راه برگشته است ، شتابان نزد ابوطالب آمد و گفت برادر شنیدم که به خانه من می آمدی چه شد که منصرف شدی ؟ ابوطالب داستان پیامبر باعبدالله و تصمیم خود را برایش شرح داد . عباس پس از لختی سکوت اظهار داشت: براد مرا با تو حاجتی

است ترا به خانه کعبه و جدمان شیبه قسم میدهم که حاجتم بپذیری؟ ابوطالب : حاجت شما پذیرفته است .

عباس : این مهمانی را بمن واگذار .

ابو طالب : مانعی ندارد شما انجام دهید

عباس منادی فرستاد و تا در مکه اعلان کند هر که از هر قبیله که باشد به میهمانی محمد و بیاید، یك میهمانی شاهانه ای ترتیب داد لباسهای فاخر بر پیامبر پوشانید و در صدر مجلس نشانید زیبایی چهره و زیبائی لباس جذابیت خاصی به حضرت بخشید که چشم هر بیننده را خیره میکرد چشمها برجمال پیامبر دوخته شده بود و دل از دیدارش نمیکندند، پس از آنکه ضیافت به پایان رسید و مردم متفرق شدند همه جا صحبت از میهمانی عباس بود و همگان از آن تعریف و تحسین مینمودند (۱)

عباس و ناودان

افتخار

هر چند عباس در دوران زندگیش زیاد از پیامبر حمایت میکرد، ولی هیچ خدمتی به اندازه

این ضیافت و میهمانی پیامبر را مرهون خود نساخته

(۱) بحار جلد هشتم چاپ کمپانی ص ۲۴۵ .

عباس و ناودان افتخار

-٩٣-

بود لذا در فتح مکه جبرئیل بر پیامبر نازل شد ، عرضه داشت : عباس بر شما حق بزرگی دارد متوقع است بازار عکاظ را بوی اختصاص دهی ؟ پیامبر بازار عکاظ را به عباس بخشید و فرمود : هر که آنرا از وی باز ستاند خدایش لعنت کند یکبار دیگر هم جبرئیل به خاطر این ضیافت پیامبر را بقبول خواسته عباس فرمان داد و آن موقعی بود که رسولخدا از جانب پروردگار مامور شد مسجد را از کفروشرك و نجاست پاك سازد و تمام درهائیکه بداخل مسجد باز می شد جز در خانه علیه را به بندد و مسدود نماید .

عباس مانند همه کسانیکه در داخل مسجد در داشتند از پیامبر تقاضا کرد درب منزل او را باقی گذارد پیامبر فرمود: من این کار را از پیش خود انجام نداده ام بلکه دستور پروردگار است .

عباس : اجازه بفرمائید دریچه بمیان مسجد بگیرم ؟

پیامبر : مجاز نیستم و نمیتوانم .

عباس : اجازه بدهید روزنه ای از خانه ام به مسجد باشد تا از تشریف

آوردن شما آگاه شوم ؟

پیامبر : از این هم معذورم .

عباس : بنابراین اجازه بفرمائید به افتخار من يك ناودان از بام

خانه ام بمیان مسجد نصب گردد .

پیامبر ا سکوت کرد، جبرئیل فرود آمد و گفت : یا رسول الله

عباس را برشما حق بزرگی است اجازه بفرمائید ناودانی در میان مسجد

داشته باشد ؟ اجازه حاصل نمود و ناودانرا نصب کرد ، سپس فرمود : مردم

خدای متعال

عمویم

عباس را با این ناودان گرامی داشت ، مرا در باره

_92_

عباس و ناودان افتخار

عمویم اذیت نکنید زیرا او باقیمانده پدران واجداد من است هر که مرادر مورد عمویم آزارکند خداوند اورا لعنت کند .

ناودانیکه به امر پیامبر اسلام نصب شد تا زمان خلیفه دوم عمر بن خطاب باقی بود ، در ایامیکه عباس مریض بودکنیزش در پشت بام لباس او را می شست و یا به روایت دیگر جوجه ای برای عباس کشته بودند از آب شستن آنها در مسجد ریخت و به لباس عمر ترشح کرد ، عمر دستور داد ناودانرا بکنند و قسم یادکرد هر که آنرا نصب کند او را گردن میزنم . عباس ناراحت شد با حال مرض به فرزندانش عبدالله وعبید الله دستور

داد زیر بغل مرا بگیرید و به خانه علی ببرید ، امیر مؤمنان که عمویش را با چنین حالی مشاهده کرد ناراحت گردید و پرسید : عموجان مگرچه شده که با اینحال به خانه ما آمده ای ؟

عمر

عباس گفت: ناودانی را که پیامبر به افتخار من نصب فرمود رکنده و قسم یادکرده : هر که آنرا دوباره نصب نماید اوراگردن میزنم، پسر برادرم دارای دو چشم بودم خدا یکی را از من گرفت و آن رسولخدا بود اينك اميد من بشما است ، گمان نمی کردم با وجود شما بر من

ستم کنند و آنچه موجب افتخارم بود از دستم در آورند ! امیر مؤمنان فرمود: عموجان به خانه برگرد واندوه برخود مدار امید است ترا خوشحال کنم سپس قنبر را گفت برخیز برو ناودانرا در جای خود نصب کن ، پس از آنکه ناودان نصب شد و در جای خود قرار گرفت فرمود : بحق صاحب این قبر و منبر هر که ناودان را بکند گردنش را

میزنم ، چون این خبر به عمر رسید گفت : ابوالحسن را نمیشود خشمگین کرد ما برای قسم خودکفاره میدهیم

!!

عباس وعمر

-۹۵-

تعجب اینجا است که چون برخی از مورخین نخواستند به واقع مطلب اقرار کنند نوشته اند: پس از آنکه عمر دستور داد ناودانرا کندند، عباس گفت: این ناودا نرا پیامبر اله با دست خود در این محل نصب کرده است، عمر گفت: بنابراین ترا قسم میدهم که بر شانه ام بالا رفته و آنرا در همانجائیکه پیامبر نصب کرده است کار بگزاری ، عباس روی شانه عمر رفت و ناودانرا در جای خود نصب کرد !!! (۱)

عباس وعمر

مثل اینکه میان عباس و عمر خطاب سابقه خوبی وجود نداشت و با هم شکر آبی داشتند برای شاهد

دو نمونه در اینجا بیان میکنیم :

عباس از پیامبر اجازه خواست تازکات خود را قبل از وقت وجوب بپردارد ، پیامبر هم اجازه داد ، عباس زکات دو سال را ادا کرد ، سپس در فصل زكات عمر مأمور جمع آوری زکوات گردید ، نزد عباس آمد و مطالبه زکات ،نمود عباس گفت. زکات خود را قبل از وقت پرداخته ام عمر از او نپذیرفت و سختگیری نمود و چون از وی مایوس شد نزد علی رفت تا او را با خود همدست نموده از عباس پیش پیامبر با شکایت کند ، عمر از آنکه گفتگوی خود و عباس را بعرض رسولخدا رسانید ، حضرت در جواب فرمود تربت يداك خدا مرگت دهد مگر ندانسته ای که عموی شخص به جای پدر او است؟ به اضافه عباس زکات دو سال را جاو پرداخته است.

پس

و هم چنین پس از رحلت رسولخدا در زمان خلافت عمر هنگامیکه بحرين بتصرف مسلمانان درآمد عباس نزد وی آمد و اظهار داشت پیامبر

(۱) طبقات ۱۲٫۴ وسفينة البحار (عبس) .

۹۶-

عباس ووصیت پیامبر (ص)

اسلام بحرین را به من بخشیده است که هرگاه فتح شد و بتصرف مسلمانان درآمد از آن من باشد عمر پرسید آیا کسی اطلاع دارد و گواهی میدهد ؟ عباس گفت آری مغيرة بن شعبه میداند مغيره ه آمد و بر صحت ادعای عباس گواهی داد ولی عمر گوش نکرد و آنچه را پیامبر به او بخشیده بود بوی نداد با آنکه اگر دیگری چنین ادعائی میکرد و شاهد می آورد به او واگذار میکرد (۱)

زيد بن على بن الحسین و این کرده هنگامی عباس و وصیت که رحلت پیامبر نزديك شد در حضور پیامبر (ص)

عده ای از مسلمانان رسول اکرم به عباس فرمود : عموجان وصیت مرا میپذیری که ارث مرا بگیری و قرضهای مرا بپردازی و وعده هائیکه بمردم داده ام بدهی؟ عباس گفت: یارسول الله من پیر مردی از کار افتاده و عيالمندم مال و ثروت زیادی هم ندارم، شما هم مثل باران وعده هایی داده ای که از انجام آنها عاجزم سه بار این گفتار تکرار شد و عباس در هر سه بار همین پاسخ را داد !

سپس متوجه علی بن ابی طالب گردید و فرمود : يا على تووصيتم را می پذیری که ارتم از آن تو باشد و در عوض قرنهای مرا بپردازی و وعده هایم را بدهی؟ گریه گلوی امیر مؤمنان را گرفت و نتوانست جواب دهد، پیامبر دوباره تکرار کرد ، علی پاسخ داد: آری می پذیرم .

پیامبر بلال را فرمان داد: شمشیر وزره و اسب و استر ولباسهای مرا بیاور ؟ بلال همه را حاضر ساخت آنگاه فرمود : يا على برخيزوميراث مرا تحویل بگیر تا حاضران هم گواه باشند که تو وصی منی) تاکسی با تو نزاع نکند

(۱) طبقات ۱۴٫۴ و ۱۷

عباس و وصیت پیامبر

امیر مؤمنان همه را تحویل گرفت

۹۷-

در تعقیب این داستان يك مرافعه ای از عباس و امیر مؤمنان نقل شده

که نقلش بی مناسبت نیست: از عقد الفريد بن عبدر به نقل شده است : کد

ما الشعله

علی و عباس در باره رداء و شمشیر و اسب پیامبر بمرافعه نزد

ابو بکر رفتند ، عباس مدعی شد که چون من عمویم و او برادرزاده ارث پیامبر ا بد من ميرسد و بايد تحويل من بدهد ، ابوبکر گفت : مگر فراموش کرده ای هنگامیکه پیامبر فرزندان عبدالمطلب را جمع کردکه تو هم در میان آنها بودی و فرمود : ایکم یوازرنی فیکون وصیی و خلیفتی فی اهلى و ينجز موعدي و يقضی دینی یعنی کدامیک از شماراضی است که وصی و جانشين من باشد و عده های مرا بدهد و قرضهایم را ادا کند هیچکس حاضر نشد و علی پذیرفت، عباس گفت: پس چرا تو در جای او نشسته و بروی حکومت میکنی ؟ ! ابو بکر گفت: فرزندان عبدالمطلب با من مکر میکنید ؟

شاید غرض از این مرافعه در واقع محکوم ساختن ابو بکر بوده است، چنانکه نقل شده یکنفر از متکلمان در بار هارون الرشید به هارون که از زبان هشام بن حکم شاگرد امام صادق به زانو در آمده بود پیشنهاد کرد : من میتوانم بر هشام اثبات کنم که علیه عباس ستم کرده است هارون گفت : اگر چنین کردی جایزه بزرگی خواهی گرفت مجلس بحث و مناظره آماده شد این شخص به هشام گفت : روایتیکه میگوید علی وعباس به مرافعه نزدا بو بکر رفتند صحیح است !

هشام : آری صحیح است .

. تحلم : در این مرافعه كداميك از ایشان ظالم و کدام مظلوم بوده اند؟

عباس و طرفداری امیر مؤمنان

هشام : هيچيك ظالم نبودند .

متکلم: چگونه ممکن است در مرافعه ودعوی هر دو حق بجانب باشید. هشام : مانعی ندارد، آیا دو فرشته ایکه نزد داود پیغمبر به مرافعه رفتند کدام ظالم و کدام مظلوم بودند مسلماً هيچيك ظالم نبودند بلكه برای آن بود که حکمی را به داود بفهمانند و همچنین در این مورد خواستند ابو بکر را محکوم کنند (۱) .

عباس و طرفداری

امیر مؤمنان

بزرگترین فضیلت عموی پیامبر اسلام موضوع طرفداری از امیر مؤمنان است پس از رحلت رسول اکرم در وقتیکه علی مشغول غسل پیامبر بود عباس به امیر مؤمنان عرض کرد دست بده تا با تو بیعت کنم تا دیگر کسی درباره خلافت تو نزاع نکند زیرا خواهند گفت : عموی پیامبر باعلی بیعت کرده دیگر کسی را یارای مخالفت نیست علی فرمود: مگر احتمال میدهی کسی در حق ثابت من خیانت کند ؟

از این مهمتر پس از آنکه خلافت و بیعت ابو بکر تمام شد و ایراد و اعتراضات از همه طرف شروع شد برای فرار از اعتراضات با هم نشستند و شور کردند مغيرة بن شعبه :گفت اگر میخواهید از اعتراض مصون بمانید و دلیلی علیه علی بن ابی طالب بدست آورید عباس را در این امر شريك گردانید، پیشنهاد مغیره پذیره شد ، ابو بکر وعمر به خانه عباس آمدند. ابوبکر پس از ستایش پروردگار با این جملات سخن را آغاز کرد خداوند متعال حضرت محمد بن عبد الله هلال را به پیامبری برانگیخت و او را با مؤمنان مهربان گردانید، بر مامنت نهاد که در میان ما قیام کرد

(۱) علل الشرايع ۶۷ بحار ۳٫۳۸ .

عباس و طرفداری امیر مؤمنان

تا آنکه او را به لقاء خود برگزید ، کار مردم را به خودشان واگذاشت تاهر که را بخواهند به اتفاق برخود امیر سازند، مسلمانان هم مرا بفرماندهی خود انتخاب کردند ، بحمد الله من هم در کار خود جدی وروشن و استوارم اتکاء من به خدا است ولی همواره به من خبر میرسد کستانی شما را بهانه کرده بر خلاف اجماع مسلمانان در این امر طعنه و گوشه میزنند ، بهوش باشید تا اخلالگران شما را هدف و بهانه خود قرار ندهند باید کار را یکسره کنید یا شما هم مانند دیگران اطاعت کنید و یا اقلا آنها را از این طعن ودق باز دارید ، ما آمده ایم تا به احترام پیامبر را سهمی از خلافت برای عمویش قرار دهیم تا شماز نده اید خودتان و پس از شما فرزندانتان بهره مند گردند!!! سپس عمر آغاز سخن کرد و گفت آری به خدا قسم از جهت احتیاج نزد شما نیامدیم بلکه نمیخواهیم طعن از ناحیه شما شروع شود و کیفر آن برشما و آنها وارد گردد، بنابراین مواظب خود و مردم باشید !! عباس شروع به پاسخ نمود پس از حمد خدا گفت : آری خداوند محمد را به پیامبری بر انگیخت و او را با مؤمنان مهربان گردانید تا آنکه از میان ما رخت بربست و مردم را بحال خود گذاشت تا از روی حق و بدون پیروی از هوی و هوس کسی را برگزینند اينك توچه میگوئی اگر از جهت انتساب به پیامبر این مقام را میجوئی به اعتراف خود حق مارا گرفته ای و اگر از ناحیه مسلمانان میدانی مگر ماجزء مسلمانان بلکه مقدم بر آنها نیستیم چرا نظر ما را نادیده گرفتی ؟ سپس چه چیز را بما می بخشی اگر حق تو است ما به آن احتیاج نداریم و اگر حق مسلمانان است ترا نرسد که آنرا به بخشی و اگر حق ما است ما هم جز به تمام آن راضی

-1.-

عباس وطلب باران

نیستیم، ابو بكر وعمر بدون اخذ نتیجه برگشتند (۱)

عباس و طلب باران

در سال هفدهم هجری خشگی سرتاسر حجاز و

جزيرة العرب را فرا گرفت قطره ای باران نبارید مردم در قحطی و گرانی و سختی قرار گرفتند ، به شکایت نزد عمر رفتندعمر در کارشان واماند و ندانست چه کند ، کعب الاحبار گفت : بنی اسرائیل هر گاه به خشکی مبتلا می شدند بوسیله خویشان و بستگان پیمبرشان طلب باران گفت: ما هم چنین کنیم، هان عباس عموی پیامبر و بزرگ

، عمر

میکردند بنی هاشم است اور اواسطه قرار داده و از خدا باران میخواهیم .

عمر با جمعی به خانه عباس رفت ، داستانرا شرح داد و از او تقاضا کرد باما به مسجد بیا تا از خدا تقاضای باران کنیم ؟ عمر به منبر بالارفت عباس در کنارش قرار گرفت خلیفه ابتداء ، چنین دعا کرد : اللهم انا توجهنا اليك بعم نبينا وصنو أبيه فاسقنا الغيث ولا تجعلنا من القانطين یعنی پرورد گارا روبسوی تو آورده ایم و عموی پیامبر مانرا نزد تو واسطه قرار داده ، ما را از باران سیراب کن و مایوس مگردان ، سپس گفت: عباس برخیز و خدا را بخوان ؟

عباس برخاست و پس از حمد و ثنای پروردگار گفت : اللهم عندك سحابا وعندك ماء فانشر السحاب ثم انزل الماء علينا خدايا ابرها نزد تو و آب در اختیار تو است پس ابرها را بفرست و آبرابر ما فرود آور ریشه ها محكم و شاخها را بلند و پستانها را پرشیر گردان ؟ خداوندگار اجز بجهت گناه عذاب نکنی و جزبه توبه بلا را از آنها برطرف نگردانی این مردم مراواسطه قرار داده اند بارانت را بر ما بیار ؟ خدایا شفاعت مارادر

(۱) قاموس الرجال ج ۵ ۲۳۴۰

عباس خانه اش را به مسجد میدهد

-1+1-

باره خود و خاندانمان بپذیر؟ الها از طرف چهار پایان و آنهائیکه زبان ندارند شفاعت میکنم تا به ما باران بدهی ؛ پروردگارا جزبه توامید وارنیستیم وجزترا نخوانیم و بسوی غیر تو تمایل نداریم ، شکایت گرسنگان را به تو میکنیم و در دبرهنگانرا با تو میگوئیم … دعای بسیاری از این مقوله کرد پس از آنکه دعای عباس تمام شدا برها از اطراف بحرکت آمدو بهم پیوست باران شروع شد ، آنقدر باران بارید که همه جا را فر گرفت و تمام غدیرها و گودالها را پر کرد ، مردم لباسها را بالازده و در کوچه و بازار

در تکا پوشدند هر که عباس را میدید دست و پایش را میبوسید در اینجا ممکن است این سئوال پیش آید که باوجود امیرمؤمنان چرا عمر بوسیله او استسقاء نکرد پاسخ این است که در این صورت فضیلتی برای حضرت اثبات میشد ولی عباس را در میان نهاد تا اگر دعاشان مستجاب نشد بگوید : دعای عموی پیامبر رد شد و اگر نتیجه داد میگویند عمر استسقاء کرد و باران گرفت (۱)

عباس خانه اش را

عباس بن عبدالمطلب و نوفل بن حارث قبل از اسلام دوست و شريك بودند و به اتفاق هم به مدینه هجرت به مسجد میدهد کردند ، پیامبر قطعه زمینی که از يك طرف به مسجد متصل بود به ایشان داد ، هنگام تقسیم قسمتیکه به مسجد اتصال

داشت به عباس افتاد و در آن خانه ای ساخت و منزل نمود

.

ساختمان مسجد مدینه در اول امر در حدود دو هزار و پانصد متر

(۱) استيعاب ج ۹۸٫۳ بحار ۲۹۰٫۲۲ الغدير

اولین بنای مسجد پیامبر

(۱۰۰۱۰۰) ارش) بود در زمان خلافت عمر که مسلمانان در مدینه زیاد

پس از آنکه پیامبر (ص) به مدینه مهاجرت کرد قبل

اولین بنای مسجد از هر کار دست به ساختمان مسجد زد ، زمینی که پیامبر برای ساختمان مسجد انتخاب شد همان مکانی

بود که هنگام ورود پیامبر شترش در آنجا بر زمین

نشست و حرکت نکرد و آن زمین متعلق به دو نفر از فامیل و بستگان اسعد بن زراره از قبیله بنی نجار بود که قبل از آمدن پیامبر اسعد و سایر مسلمانان در آنجا نماز میخواندند ، پیامبر (ص) جمعی از طایفه بنی نجار را خواست و خرید زمین را به آنان پیشنهاد کرد ، آنها گفتند: در مقابل آن بهاء نمی ستانیم بلکه تقدیم میکنیم، حضرت نپذیرفت تا عاقبت در مقابل ده اشرفی زمین را از ایشان خریداری کرد

در این زمین چند درخت خرما و ریشه های آن بود آنها را کندند ، و دستور داد قبرهائیکه از مردم قبل از اسلام در آن بود نبش کردند و استخوانها را خارج نمودند سپس صد ارش از عرض زمین را به مسجد اختصاص داد و در بقیه زمین اطراف مسجد خانهائی برای زنهای پیامبر ( ص ) وعده ای از

مهاجرین بناکردند

پایه دیوار را تا حدود سه ارش با سنگ چیدند و بقیه را باخشت بالا

بردند بالای دیوار را وسیله چوب پهن کردند ، هنگام ساختن مسجد پیامبر هم

شخصاً از کوه سنگ حمل میکرد و به این کلمات هم مترنم بود :

اللهم لاعيش الا عيش الآخرة

فاغفر للانصار و المهاجرة

خدا یا زندگی لذت بخش فقط زندگی آخرت است ، انصار و مهاجران

را بیامرز ؟

برای مسجد سه درب قرار دادند یکی پشت به قبله یعنی جانب مخالف

اولین بنای مسجد پیامبر (ص)

1.4

شدند و مسجد گنجایش آنانرا نداشت ، خلیفه تصمیم گرفت مسجد را توسعه دهدخانهای اطراف مسجد راخرید فقط حجره های زنان پیغمبر او خانه

عباس بن عبدالمطلب باقیماند

.

عمر عباس را خواست :و گفت چنانکه اطلاع داری همه خانهای اطراف مسجد را خریداری نموده به جز خانه تو و حجرات زنان پیامبر ال به حجره زنان راهی نیست ولی شما خانه ات را بفروش تا مسجدرا

الله عليه

توسعه دهیم؟

عباس : من خانه ام را نمی فروشم .

عمر : یکی از سه پیشنهاد را بپذیر؟ بهر قیمت که خواهی بفروش

و یا عوض آنرا در هر نقطه از مدینه که خواهی بستان و یا به مسلمانان

به بخش ؟

عباس : بهيچ يك از این پیشنهادات رضایت ندهم .

عمر : اينك كه بهیچوجه حاضر به واگذاری نمیشوی پس یکی از مسلمانان را به داوری انتخاب کن تا داوری کند

بيت المقدس زیر اقبله تا این زمان بیت المقدس بود، دیگری معروف به باب الرحمه و گاهی هم باب عاتکه نامیده میشد ، سوم دری بود که پیامبر (ص)

از آن وارد میشد

پس

از آنکه ساخته شد مسلمانان گفتند : مسجد را مسقف

مسجد

نمیکنید؟ فرمود : لا عریش کمریش موسی نه سایبانی مانند سایبان حضرت موسی با شاخهای خرما و پوشاک سایبانی قرار دادند وقتی باران شد و مردم خیس شدند عرض کردند اجازه بفرمائید سقف را کاه گل کنیم ؟ فرمود : فعلا کارهای

لارم تر از این هست !! طبقات ج ۱ ص ۲ قسمت دوم)

۱۰۴-

عباس خانه اش را بمسجد میدهد

عباس : ابی بن کعب را به داوری انتخاب میکنم .

به اتفاق نزد ابی بن کعب رفتند و داستان خود را شرح دادند ، آبی

گفت : میان شما با حدیثی که از پیامبر الله شنیدم داوری میکنم و آن حدیث این است :

رسولخدا فرمود : خداوند به داود وحی فرستاد برایم خانه ای بساز تا در آن مرا بخوانند ، داود مسجد اقصی را پایه گذاری نمود ، در ، در گوشه مسجد خانه مردی بود که حاضر بفروش نشد ، داود فکر کرد خانه را بدون رضایت صاحبش بستاند ! به او وحی شد!! گفتم : خانه ای برایم بساز که در آن مرا بخوانند با این وصف میخواهی غصب داخل خانه ام کنی؟ غصب کردن در خور مقام من نیست عقوبت تو آن است که دیگر مأذون نیستی آنرا بسازی !!! داود تقاضا کرد : پروردگارا پس این افتخار را بفرزندانم بده ؟ خدا خواسته اش را پذیرفت و پس از درگذشت داود حضرت سلیمان مامور تکمیل ساختمان مسجد اقصی گردید

عمر منکر این حدیث شد و گریبان ابی بن کعب را گرفت و گفت ترا قاضی گردانیدم تا کار را دشوار تر سازی باید گفته ات را اثبات کنی ابی به مسجد آمد و در میان جمعیت ایستاد و گفت : شما را به خدا قسم هر كه حديث بيت المقدس را از پیامبر شنیده است برخیزدگواهی دهد ، ابوذر وعده ای به راستی گفته ابی گواهی دادند عمر به ناچار دست از گریبان ابی کشید و به عباس گفت : توهم آزادی دیگر متعرض خانه ات

نمی شویم !!

عباس گفت : اکنون که آزادم من هم خانه ام را به مسلمانان بخشیدم

تاجزء مسجد شود ، ولی اگر بنا بود که الزام و اجباری در کار باشد همان

:

تجلیل از جنازه عباس

است که دیدی !! (۱)

تجلیل از جنازه

عباس

-1.0-

چون عباس بن عبدالمطلب دار دنیار اوداع کرد

بنی هاشم قاصدی به اطراف مدینه روانه کردند ، و همچنین عثمان خلیفه وقت نیز قاصدی به دهات فرستاد تا مردم را از مرگ وی اطلاع دهند ، اکثر مردم دهات برای تشییع جنازه عباس در مدینه گرد آمدند حتی زنهای مدینه اجتماع کردند به اندازه ای جمعیت جمع شد که راه آمد و شد بر همگان مسدود گردید زیدبن حارثه گوید: جمعیتی که آنروز مشاهده کردیم در مدت عمر خود ندیدیم در اثر کثرت جمعیت دست قبیله بنی هاشم از جنازه کوتاه شد ، تا هنگامیکه خواستند جنازه را در قبر بگزارند عثمان دستور دار شرطه و پاسبانها مردم را کنار زدند تا بنی هاشم توانستند جنازه را بخاك بسپارندچون عباس را از تابوت بیرون آوردند بردیمانی که روی تابوت بود در اثر ازدحام پاره پاره

شده

بود !!

.

عایشه دختر سعد بن ابی وقاص گفت : در سه فرسخی مدینه در قصر ییلاقی خود بودیم که قاصد عثمان خبر وفات عباس را آود، پدرم برای شرکت در تشییع به مدینه رفت پس از مراجعت گفت: از کثرت جمعیت هر چند کوشیدم خود را به جنازه برسانم ممکن نشد در حالیکه چقدر مایل بودم جنازه اش را بدوش بگیرم ! ام عماره گفت : تمام زنهای مدینه از مهاجر و انصار در تشییع جنازه

عموی پیامبر شرکت کردیم و براو گریه وند به نمودیم .

على وقتم وعبدالله پسران عباس اورا غسل دادند و بر طبق

) طبقات ۱۳٫۴

-1082

فرزندان عباس

وصیت خود او را در بردی کفن کردند عثمان بر او نماز گزارد و در بقیع به خاك

سپرده شد (۱) .

بزرگترین فرزندان عباس فضل است که بهمین

فرزندان عباس

مناسبت عباس را ابوالفضل میگفتند ، فضل مردی

خوش قیافه و زیبا بود و در طاعون عمواس در شام از دنیا رفت ، فرزند دومش عبدالله است که در لسان روایات به ابن عباس معروف میباشد و یکی از دانشمندان معروف بوده است ، او در طائف از دنیا رفت سوم عبیدالله است که او مردی ثروتمند و باجود و بخشش وجد خلفای عباسی است و در مدینه زندگی را بدرود گفت. چهارم عبدالرحمان است که او هم در شام از دنیا رفت پنجم قتم است که زیاد شبیه پیامبر بود و در سمرقند وفات کرد . ششم معبد است در افریقا شهید شد هفتما م حبیبه است ، مادر این هفت نفرام الفضل میباشد. گفته اند که تاکنون شنیده نشده فرزندانی از يك پدرومادر به اندازه فرزندان عباس میان قبرشان فاصله باشد !! فرزند هشتم عباس كثيرونهم تمام و دهم صفیه یازدهم امیمه است ما در این چهار نفر کنیزی بوده است دوازدهم حارث مادرش حجیله دختر جندب بن ربیع بن عامر است. انشاء الله حالات برخی از ایشان در جای خود مذکور خواهد شد (۲)

(۱) طبقات ج۴ ص ۲۱

(۲) طبقات ۴ ص ۱

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا