م

ماعز بن مالك أسلمى

ماعز بن مالك أسلمى

ماعز بن مالك

اسلمی

وی اهل مدینه است و در طفولیت پدرش را از دست داد، پدر ماغر هنگام مرگش اور ابمردی بنام هزال سپرد، هزال او را سرپرستی میکرد

و کاملا بوضعش میرسید تا آنکه بزرگ شد و دارای زن و همسر گردید ، تصادفازنی دلش را پربود و با او رفت و آمد نمود تا بالاخره کام از او بر گرفت ولی پس از آنکه آتش شهوتش خاموش شد مانند اکثر گناهکاران خدا ترس پشیمان شد بنزد هزال آمد و داستانش را گفت و اظهار پشیمانی نمود و از او خواست تاراهی جلویش بگزارد ، هزال او را گفت : خدمت رسولخدا بروو از آنحضرت بخواه تاترا از گناه پاك سازد .

ماعز پیش رسولخدا بگناه خود اعتراف کرد ، از آنجا که تا چهار بار اعتراف نکند حکم زنا درباره اش جاری نمیشود او را رد کرد ، برای دومین بار نیز آمد و اعتراف کرد پیامبر او را رد کرد تا در مرتبه چهارم که اقرار کرد ؛ رسولخدا دستور سنگسار او را صادر فرمود ، اورا بیرون سنگسار کردند همینکه چند سنگ بسویش پرتاب شد مدینه در حره

ماغر بن مالك اسلمى

-۲۰۵-

از گودال بیرون آمد و فرار کرد مسلمانان تعقیبش کردند و بالاخره اورا

کشتند

هنگامیکه پیامبر خبر شد که فرار کرده و او را تعقیب کرده اند مسلمانانرا توبیخ کرد که چرا تعقیبش نمودید شاید توبه میکرد و خداوند او را می آمرزید ولذا از بیت المال دیه او را پرداخت و سپس هزال را سرزنش کرد که بد کردی که او را معرفی نمودی اگر بادامن خود او را پوشانیده بودی بهتر بود ؛ سپس فرمود : بخدائیکه جانم در قبضه قدرت او است الان در نهرهای بهشتی شناور است.

هزال عرض کرد: نمیدانستم که در امر دین چنین توسعه ای وجود دارد و خدای متعال رحمتش شامل چنین گناهکاران میشود . (۱)

(۱) طبقات ۵۲٫۵۱۲ قسمت دوم اسد الغابه ۳۵٫۵٫۲۷۰٫۴

۲۰۶

۲۴۳- مالك بن عوف نصرى

مالك بن عوف وجنك حنين

اسلام مالك بن عوف

مالك بن عوف

او از قبیله هوازن است که در جنك حنين رئیس لشکر بود و با پیامبر جنگید و پس از آنکه

نصری

فتح و پیروزی نصیب پیامبر اسلام گردید

بطائف فرار کرد ولی باشنیدن وعده پیامبر برگشت و مسلمان شد و مسملان خوبی شد ، رسولخدا ریاست قبیله اش را با وسپرد و صدشتر از

غنائم حنین بوی داد .(۱)

پس از آنکه رسولخدا مکه را فتح کرد مردم

مالك بن عوف هوازن و ثقیف با هم اندیشیدند که ممکن وجنك حنين است پیامبر پس از فتح مکه بسراغ ایشان

آید پس بهتر آنست که خود را آماده کرده و اقدام بجنك از ناحیه

ما باشد

ثقيف وهوازن اجتماع کردند ولی از قبایل قیس عیلان و کعب

(۱) اسد الغابه ۲۸۹٫۴

ما لك وجنك حنين

و کلاب جز چند نفر حاضر نشدند ، چون مالك و لشکریانش آماده شدند فرمان داد تا زنان و فرزندان حتى اغنام و احشام را نیز با خود بردارند ، دریدبن صمه را که سابقاً ریاست قبیله را بعهده داشت ولی در آخر عمر نابینا شده بود جهت تبرك بدرای و اندیشه اش همراه برداشتند ، و چون به اوطاس رسیدند این مکان را برای میدان جنك انتخاب کردند. درید پرسیا صدای شتران و عرعر الاغها و بع بع گوسفندان و گریه اطفال را میشنوم ؟ :گفتند: آرى مالك بن عرف صلاح در این دانسته که زنان و فرزندان و حیوانات را با خود بردارند تا بحمایت از اموال و ناموس بهتر بجنگند .

درید گفت : بگوسفند چرانی میروید؟ مگر میشود شخص فراری را با این خیالات برگردانید؟ اگر جنك بنفع شما تمام شود جز بمردان و نیزه و شمشیر نیست ولی اگر شکست خوردید ناموس و ثروتتانرا دشمن می برد و رسوا خواهید شد ؛ سپس پرسید دو قبیله کعب و کلاب چه کردند؟ گفتند: هيچيك از ایشان با ما همراهی نکردند؛ درید گفت : آری اگر روز پیشرفت و ترقی بود ایشان هم موافقت میکردند ، دوست داشتم شما همراه آنانرا پیش میگرفتید ، مالک ، از من گوش کن ، واموال وزنانرا در بلندترین نقاط سرزمین خودتان قرار دهید و تنها با مردان فارغ البال بجنك بپردازید ، سپس اگر برد با شما شد آنها بشما ملحق می شوند و اگر مغلوب شدید آنها سالم میمانند

ن مالك در پاسخ درید گفت: تو پیر شده و تجربه ات را فراموش کرده ای مالك اعلان داد من از تصمیم بر نمیگردم و هر گاه بادشمن روبرو شدید

-٢٠٨-

مالك وجنك حنين

غلاف شمشیرها را بشکنید و تمام شما پشت به پشت یکدیگر همانند یکنفر

برایشان حمله کنید.

مالك جاسوسانی فرستاد تا از وضع لشکریان محمد خبر آورند هنگامیکه برگشتند رنگهارا باخته و بنداز بندشان جدا شده بود ، پرسید چرا چنین شده اید گفتند : مردانی سفید بر اسبهای ابلق سوار بودند، بخدا قسم همینکه ایشان را دیدیم اینحال بما دست داد .

پیامبری که از تصمیم هوازن آگاه شد عتاب بن اسید را به حکومت مكه منصوب کرد ، و از صفوان بن امیه که هنوز مشرك بود مقداری اسلحه خواست ، صفوان گفت: آیا به غصب خواهی گرفت ؟ پیامبر فرمود : نه، بلکه بعنوان عاریه با ضمانت میگیرم ، صفوان گفت : در اینصورت مانعی ندارد ، یکصد دست لباس جنگی به رسولخدا عاریه داد ، پیامبر بادو هزار نفر از مردم مکه و ده هزار نفر که از مدینه با حضرت برای فتح مکه آمده بودند بسوی حنین حرکت کرد.

در راه خود پیامبر یا یکی از سپاهیان کثرت جمعیت را مشاهده کرد اوراشگفت آمد و گفت: با این سپاه شکست نمیخوریم بخاطر این عجب و خود پسندی در اول امر شکست عجیبی شامل مسلمانان گردید که خداوند در قرآن داستانش را چنین بیان میکند ویوم حنین اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا یعنی در روز حنین چون از زیادی جمعیت تعجب

کردید زیادی سپاه شما را سودی نرسانید

و علت شکست بدوی این بود که چون هوازن در شکاف دره ای کمین

کرده بودند و لشکریان اسلام بدون آمادگی و باخیال راحت طی طریق

اسلام مالك بن عوف

میکردند ، دشمن یکباره از کمین بیرون شد و دستجمعی حمله کردند و سپاه اسلام چنان فرار کردند که منافقان مکه گفتند : این جمعیت تا کنار دریا فرار کنند، فقط ده نفر با پیامبر باقی ماند و عباس عموی پیامبر جمعیت را آواز داد تا دوباره برگشتند و آماده جنگ شدند و چون بقیه داستانرا در جلد چهارم صفحه ۸۹ همین کتاب ضمن حالات عباس متذکر شده ایم

می

تکرار نمیکنیم(۱)

اسلام مالك

ابن عوف

مالك پس از شکست درحنین بطائف فرار کرد ، رسولخدا فرمود: اگر مالك مسلمان شود اموال و خاندانش را به او برمیگردانم ، وقتیکه وعده پيامبر به مالك رسيد شرفیاب خدمت رسولخدا صلی الله علیه و آله گردید و مسلمان شد ، پیامبر اضافه بر اموال شخصی او صدشتر از غنائم جنگی

حنین به او بخشید، و او را به ریاست قبیله اش منصوب کرد . مالك پس از این ملاقات اشعاری در مدح پیامبر اسلام سرود که از

آن جمله است :

ما ان رايت ولا سمعت بما أرى في الناس كلهم بمثل محمد الله تشأ يخبرك عما في غد

أوفى واعطي للجزيل اذا جتدى ومتى

یعنی در میان تمام انسانها مانند محمد نه دیده و نه شنیده ام که از

تمام اسخیاء بخشنده تر میباشد و اگر بخواهی ترا از آینده ات خبر میدهد. مالك پس از رسولخدا در فتح شام و قادسیه عراق شرکت کرد(۲)

(۱) تاریخ کامل ابن اثیر ۱۷۲٫۲

(۲)اسدالغابه ۲۹۰٫۴

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا