الف

اسعد بن زرارة

اسعد بن زرارة

اسعد و بیعت عقبه

اسعد وزمین مسجد

کفالت پیغمبر از خاندان اسعد

اسعد بن زراره خزرجی انصاری از بزرگان صحابه و یکی از دوازده نفری است که پیغمبر اکرم برای اهل مدینه نقیب و رئیس قرار داد ، در تمام مدتی که پیغمبر اسلام در خانه ابوایوب انصاری بودصبحانه وغذای ظهر را در يك ظرف بزرگی خدمت حضرت میفرستاد و شب را از خانه سعد

بن عباده غذا میفرستادند اسعد بن زراره اولین کسی است که از اهل مدینه اسلام آورده است وسبب اسلام اسعد این بود که مدتی در از بین دو طایفه اوس و خزرج در مدینه جنگ و کشتار و آدم کشی بود و آخرین جنگی که اتفاق افتاد جنگ ( بعاث) بود که غلبه و پیروزی با اوس شد ، در چنین موقعی أسعد بن زراره و ذکوان بمکه آمدند که هم عمره رجبیه بجا آورند و هم طایفه قریش را با خود همدست نموده تا در چنین مواقع پشتیبان خزرجی ها باشند ، چون أسعد سابقه دوستی باعتبه بن ربیعه داشت بمنزل وی آمد، مقصود وهدف خود را بیان کرد ، عتبه گفت اولافاصله و راه میان ما زیاد است و دو قبیله ایکه هم قسم میشوند میباید نزديك باشند تا در مواقع حساس بتوانند یکدیگر

اسعد بن زراره

-19V_

راكمك كنند ، و از طرفی هم ما خود گرفتار و نمیتوانیم بچنین کارها برسیم ، پرسید گرفتاری شما چیست با آنکه شما در حرم و شهر امنی هستید؟ عتبة : مردی در میان ما دعوی پیامبری نموده جوانان ماراگمراه میکند خدایان ما را دشنام میدهد، اجتماعات ما را متفرق ساخته . أسعد : این مردکیست آیا از شما است ؟

عتبة: آری او فرزند عبدالله بن عبدالمطلب است از نظر شرافت متوسط

اما از نظر خانواده گی از بزرگترین خاندان مکه است

أسعد وذكوان بلکه همه مردم مدینه از یهودیان بنی قریظه و بنی نضیر شنیده بودند که بزودی پیامبری از مکه مبعوث میگردد و بمدینه مهاجرت میکند، با این سابقه و شنیدن این جملات أسعدتکانی خورد ، سپس پرسید این مردکجا است ؟

عتبة : در حجر اسماعیل نشسته هر چند او وطایفه اش در شعب ابيطالب در محاصره اند فقط در ماههای حرام میتوانند بیرون آیند ، أسعد بتو سفارش میکنم نزدیکش مرو با او سخن مگو ، بسخنانش گوش مده او ساحر است و با سخنانش تر اسحر میکند.

اسعد : پس چه کنم، مجبورم بمسجد رفته طواف نمایم؟ عتبه پنبه در گوشهایت بگذار تا استماع سخنانش نکنی : أسعد بن زراره گوشهایش را از پنبه آغشته کرده بمسجد آمدمشغول طواف شد ، پیغمبر رادید در کناری نشسته و جمعیتی اطرافش را گرفته اند، نگاهی کرد و بکار خود ادامه داد ، در شوط دوم (۱) باخود انديشيده

(۱) در طواف هفت بار باید بدور خانه کعبه چرخید و هر دفعه را يك

شوط نامند

-191_

اسعد بن زراره

گفت : آیاکسی از من نادان تر هست ؟ در مکه از يك چنين خبر مهمی که تمام مردم قریش را فلج کرده تحقیق نکنم اگر بمدینه رفتم و مردم بپرسند چه بگویم ؟ پنبه را از گوش بیرون افکنده نزد پیغمبر آمد ، بآداب زمان جاهلیت گفت : انعم صباحاً پیغمبر سر برداشت و نظری بصورت شخص تازه وارد نموده فرمود: خدای بزرگ بجای این کلام ، درودی بهتر بما دستور داده است و آن تحیت و درود بهشتیان است بگو: السلام علیکم أسعد : يا محمد مردم را به چه چیز دعوت میکنی

حضرت رسول فرمود :

S

الى شهادة ان لا اله الا الله وانى رسول الله وادعوكم الى ان لا تشركوا به شيئا وبالوالدين احساناً ولاتقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم واياهم ولاتقربوا الفواحش ماظهر منها وما بطن ولا تقتلوا النفس التي حرم الله الاب الحق ذلكم وصاكم به لعلكم تعقلون ولا تقربوا مال اليتيم الا بالتي هي احسن حتى يبلغ اشده و اوفوا الكيل والميزان بالقسط لانكلف نفساً الاوسعها واذا قلتم فاعدلو اولو كان ذا قربی، و بعهد الله او فواذ لكم وصاكم به لعلكم تذكرون . (۱)

به یگانکی خداگواهی دهید ، و به پیغمبری من اقرار کنید، برای خدا أنبازی قرار ندهید، بپدر و مادر نیکی کنید ، فرزندانتان را از ترس فقر نکشید، ما شما و ایشانرا روزی دهیم از زشتیهای پنهان و آشکار دوری ، کنید ، خونهارا بناحق نریزید، این سفارشهای خدا جهت تنبه و بیداری شما است ، به أموال يتيم جز با وجهى پسندیده نزديك نشويد ، وزن و پیمانه

(۱) آیه ١٥١- انعام

اسعد بن زرارة

-۱۹۹

را بحق بدهید و بستانید، بهر کس جز بمقدار قدرتش تکلیف نکنید ، در گفتارتان طرفدار حق باشید هر چند بزیان نزدیکانتان باشد، در پیمانی که با خدا

بسته اید پایدار باشید این پندهای خدا برای یادآوری شما است. أسعد همینکه این جملات راشنید با یکدنیا شوق و شعف گفت : اشهد ان لا اله الا الله وانك رسول الله ای پیغمبر خدا پدر و مادرم بقر بانت من از طایفه خزرج و اهل مدینه ام، بین ما و برادران اوسی مامدتی است مدید که رشته علاقه و محبت گسیخته ؛ مهر و محبت خویشاوندى بكينه و عداوت مبدل گشته امیدوارم خدا بوسیله شما این رشته گسیخته را دوباره مرتبط ساخته و این دشمنی را بدوستی تبدیل فرماید ، ای پیغمبر خدا رفیقی دارم از بستگانم اگر او هم اسلام آورد امید است کار ما در باره شما تکمیل گردد . ای پیغمبر الهی از دیر زمان خبر بعثت شما را از یهود میشنیدیم. ومحل بعثت شما را بما مژده داده اند، و صفات و خصوصیات ترا برای ما بیان کرده اند ، امیدواریم که وطن ما محل هجرت شما باشد و این را هم از دانشمندان یهود شنیده ایم خداراشکر میکنم که مرا باینجا کشانید من تا يك پشتیبان و هم پیمانی برای طایفه مان تهیه کنم، اما خدا بهتر از آنچه میخواستم بمن عطا فرمود ، در این میان رفیقش ذکوان هم نمودارشد. أسعد صدازد ذکوان ! آن پیغمبریکه یهود از سالیان دراز مژده آمدنش را بما میدادند این است بیا و مسلمان شو ، ذکوانهم مسلمان شد، سپس تقاضا کردند کسی را با ما بمدینه بفرستید تا بما قرآن بیاموزد و مردم را بدین شما بخواند . مصعب بن عمیر که هنوز جوانی کم سن و از خانواده ثروتمندي خوش

آمده

بودم

_Y…

اسعد و تبلیغات

گذران که پدر و مادرش بوی علاقه زیادی داشتند و او را بر سایر فرزندانشان مقدم میداشتند اما از وقتیکه ایمان آورده بود پدر و مادر از او دست برداشته و از خودشان رانده بودند در شعب ابیطالب در حضور پیغمبر با حال رقت باری بسر برد و آیات زیادی از قرآن آموخته بود ، مأمورشد تا بهمراه ایشان بمدینه رفته دین اسلام را تبلیغ نماید و بمسلمانان جدید قرآن و دستورات دینی بیاموزد (۱)

اسعد و تبلیغات

مصعب باتفاق همراهانش وارد مدینه شد و بر اسعد بن زراره میهمان گردید ، مردم مدینه را

از دعوت پیغمبر آگهی دادند از هر فامیلی یکنفر و دو نفر مسلمانی گرفتند هر روز با تفاق میزبان بمحل اجتماع طایفه خزرج میرفتند و مردم را دعوت میکردند ، جوانها اکثراً دعوتش را می پذیرفتند ، اما عبدالله بن ابی كه طايفه أوس و خزرج تصمیم گرفته بودند او را بر خودشان سلطان و پادشاه کنند و تاجی هم باین منظور تهیه کرده بودند ، چون دید آمدن جوان قریشی کار او را خنثی میکند بکار شکنی مشغول شد ، اما اسعد و عده ای از مسلمانان جدید کاملا پشتیبانی میکردند.

يكروز أسعد

بمصعب بن عمیر نماینده پیغمبر اسلام گفت : برخیز

به محله عمرو بن عوف برویم زیرا دائى من سعد بن معاذ یکی از بزرگان طایفه اوس و مردی عاقل و شریف است و مخصوصاً درمیان قبیله عمرو بن عوف بسیار محترم و کسی از گفته او سرپیچی نمیکند اگر او مسلمان شودکار ما تمام شده است . با تفاق میز بانش بمحله اوس آمده در کنار چاه آبی که طبیعتاً مصعب

(۱) بحار ج٦ اسدالغابه : ج ۱

اسعد و تبلیغات

مركز اجتماع میگردد نشستند ، عده جوانان اطراف ایشان اجتماع کرده و مصعب برای ایشان قرآن ،میخواند ، خبر بسعد بن معاذ رسید بأسيد بن حضیر که یکی از بزرگان اوس بشمار میآمدروی کرد و گفت: شنیده ام أسعد بن زراره با این مرد قرشی به محله ما آمده جوانان مارا تباه و فاسد میکند، برو و او را از این عمل بازدار؟

همینکه اسید از دور نمودار شد اسعد برفیقش گفت: این مرد از بزرگان است اگر اسلام بیاورد تا اندازه زیادی کار ما پیشرفت کرده است، اسید نزديك شدر و بأسعد کرده گفت: دائی شما سعد بن معاذ میگوید از محله ما بروجوانان ما را خراب مكن ، واز خشم أوس بترس .

مصعب : ممکن است بنشینید و من مطلبی را بر شما عرضه میکنم اگر

پسندیدید بپزیرید و اگر نه میرویم و سبب ناخوشی شما را فراهم نمیکنیم اسید نشست مصعب سوره ای از قرآن برای او تلاوت کرد .

أسيد : شما موقعیکه مسلمان میشوید چه میکنید؟

ب : غسل میکنیم و جامه پاک میپوشیم و شهادتین را میگوئیم و دو

مصعب :

رکعت نماز میخوانیم .

اسید بی اختیار خود را در چاه افکنده غسل کر دو بیرون آمد لباسهایش را فشرد ، گفت : اشهد ان لا اله الا الله وان محمدا رسول الله دو رکعت نماز خواند و سپس رو بأسعد کرده گفت: الآن حیله ای کرده دائیت را باینجا میفرستم. اسید به نزد سعد بن معاذ برگشت چشم سعد بوی افتاد : گفت : سوگند یاد میکنم که اسید آنطوریکه رفت برنگشت ، سعد بن معاذ خود حرکت کرده به نزد ایشان آمده گفت : از آنچه میخوانی بخوان ، مصعب شروع کرد : حم تنزيل من الرحمان الرحيم همینکه این جمله راشنید ،

،

اسعدو بیعت عقبه

آثار اسلام در چهره اش نمایان گردید، سعد بمنزل فرستاد، دو جامه پاک آوردند غسل کرد و شهادتین را گفت : و دورکعت نماز خواند ، سپس برخاست دست مصعب را گرفته بمنزل خود برد ، گفت : از احدی مترس و کار خود را علنی کن ، خود در وسط محله آمده با صدای بلند آوازداد : ای فرزندان عمرو بن عوف همگی از مردوزن ، دوشیزه و شوهر دار ، پیروجوان ، برناونا برنا بیائید؟ امروز روز پرده پوشی نیست همینکه همه اجتماع کردند پرسید موقعیت من نزد شما چگونه است؟ همه بيك زبان :گفتند: تورئیسی ، تو بزرگ مائی، آقا و فرمانده ئی ما هرگز حرف ترا رد نمیکنیم بهرچه دستور میدهی بفرما تا اطاعت کنیم ؟ سعد گفت : سخن گفتن با مردان و زنان و فرزندانتان حرام است مگر آنکه اسلام اختیار کنید ، خدا را سپاس میگوئیم که ما را باین امر گرامی داشت ، این همان پیغمبری است که یهود خبر آمدنش را بما میدادند . خانه ای در قبیله بنی عمرو بن عوف نماند مگر آنکه مرد و زن مسلمانی وجود داشت، از این موقع اسلام در مدینه شایع شدو هر دو طایفه

از رئیس و مرئوس وزن و مرد پیر و برنا همه اسلام اختیار کردند .

مصعب

شرح تبلیغاتش را جهت پیغمبر ،نوشت، از این پس مسلمانانی که در مکه در شکنجه بودند بمدینه مهاجرت میکردند ومردم أوس وخزرج آنانرا بخانهای خود برده با ایشان بخوبی رفتار میکردند و ایشانراما ننديك نفر از خودشان محسوب میداشتند . (۱)

اسعدو بیعت عقبه

در موسم حج هفتاد نفر از بزرگان اهل مدینه در مکه

خدمت پیغمبر اسلام مشرف شده ، پیغمبر اکرم با ایشان

وعده گذاشت که در شب دوازده هم ذیحجه در عقبه حضرت را ملاقات کنند

(۱) اسدالغابه جا بحار ج ٦

اسعد و بیعت عقبه

۲۰۳

اما يك يك بيائيد و كسی را که در کنار شما خوابیده است خبر نکنید، حضرت بخانه عبدالمطلب جد بزرگوارش تشریف برد سه نفر از بنی هاشم امیر المؤمنین وحمزه و عباس با او بودند ، هفتاد نفر از اوس وخزرج آمدند که بسیاری

از ایشان مسلمانی گرفته و بیشترشان هنوز کافر بودندچون همه اجتماع کردند حضرت بپاخاست و فرمود : آیا از من طرفداری میکنید تا کتاب خدا را برشما بخوانم و بهشت جاویدان اجر و ثواب شما باشد ؟ أسعد بن زراره و براء بن معرور و عبدالله بن حزام گفتند: آری یارسول الله هر چه میخواهی بنفع خود و برای خدا با ما شرط کن که پذیرنده ایم .

حضرت رسول : از من پشتیبانی میکنید همچنانکه خود را حمایت مینمائید ؟ و خاندان مرا حمایت میکنید همانطور که خاندان خود را

جانب داری میکنید

جمعیت پرسیدند: در مقابل این عمل پاداش ما چیست ؟

حضرت رسول : بهشت جاویدان، و در دنياهم مالك عرب میشوید، عجم بدین شما در آیند ، و شما سلطنت مییابید. گفتند : راضی شدیم ، اینوقت عباس بن نضله یکی از اوسیان بود بپا خاست و گفت : ای گروه اوس

،

و خزرج میدانید بچه کار بزرگی اقدام میکنید؟ باید با سیاه و سفید بجنگید با سلاطین و پادشاهان رزم دهید ، اگر میدانید که در مقام جان بازی و گذشتن از مال و ثروت و هستی کوتاهی میکنید پیغمبر الهی را

مغرور نکنید .

اسعد و أبوهيثم بن التيهان وعبدالله بن حزام گفتند : یا رسول الله

خون مافدای خون شما جان مافدای جان شما هر چه میخواهی برای خود

۲۰۴

اسعدو خرید زمین مسجد

و پروردگارت با ما شرط کن پذیرنده ایم، فرمود : دوازده نفر از خودتان نقیب و کفیل تعیین کنید تا از طرف شما با من پیمان به بندند چنانکه موسی بن عمران از بنی اسرائیل دوازده نفر نقیب ،گرفت گفتند : شما خودهر که راخواهی اختیار فرما حضرت با اشاره جبرئیل نه نفر از خزرج که بنام اسعد بن زراره براء بن معرور ، عبد الله بن حزام ، رافع بن ملكا ، سعد بن عباده، منذر بن عمرو ، عبدالله بن رواحه ، سعد بن ربيع، عبادة بن ثابت وسه نفر از اوس بنام أبو هيثم ، اسيد بن حضیر سعد بن خیثمه را برگزید و این دوازده نفر اجتماع نموده و با حضرت ، باشرائط قبلی بیعت کردند

اسعدو خرید

،

پس از ورود پیغمبر اسلام بمدینه منوره در زمینی که محل خشکانیدن خرما بود در محل اصلی مسجد زمین مسجد نماز میخواندند تا آنکه باسعد بن زراره فرمود:

.

این زمین را از صاحبانش بخرید زمین هم متعلق بدو نفر از جوانان فامیل اسعد بود در موقع تقاضا پیش نهاد کردند که احتیاجی بپرداخت قیمت نیست حضرت فرمود : نه حتماً باید قیمت بستانند تا عاقبت بده دینار زمین خریده شد و بنای مسجد شروع شد . اسعد بن زراره پس از نه ماه از ورود پیغمبر اسلام وفات کرد، أنصار میگویند اول کسی است که در بقیع مدفون شد، اما مهاجرین میگوینداول کسی که در بقیع مدفون شد عثمان بن مظعون بوده است پس از در از درگذشت أسعد فامیل وی خدمت پیغمبر عرض کردند یارسول الله نقیب مادر گذشت برای ما نقیبی معین فرمائید ، فرمود: من نقیب و کفیل شما خواهم بوداین هم افتخاری برای فامیل او گردید (۱)

(۱) اسدالغابه جا بحار ج٦

کفالت پیغمبر از خاندان اسعد

۲۰۵

کفالت پیغمبر (ص)

هنگامیکه اسعد مریض بود پیغمبر بعیادت او

تشریف برد ، وقتیکه وارد شد فرمود : خـــدا از خاندان اسعد یهود را بکشد میگویند چرا پیغمبر مرگ را از

اسعد بر نمیدارد با آنکه نه برای اوونه درباره خود کاری نمیتوانم انجام

دهم

همه کارها دست خدا است ، سپس دستور داد گلوی او را که زخمی داشت اوراکه

داغ کنند با سنگی سنگ داغ کردند امافائده نکرد و از دنیا رفت . اسعد هنگام مردنش و صیت کرد تا دخترانش در کفالت پیغمبر در آیند و آنها سه نفر بودند بنام : کبشه وحبيبه و فارعه . لذا از روز مرگ أسعد دخترانش بخانه پیغمبر منتقل شدند و در خانهای زنان پیغمبر بسرمی بردند باین ترتیب که هر روز در خانه زنیکه نوبت او بود ورسول اکرم در بود ایشان هم با پیغمبر بودند . زینب دختر زاده اسعد گوید روزی مقداری زیور آلات خدمت رسول خدا آوردند که مقداری طلا و گوهری در آنها بود ، پیغمبر اسلام آن زیورها

آنخانه

را بدختران اسعد داد که مقداری از آنها را نزد مادرم مشاهده کردم . پس از وفات اسعد پیغمبر در غسل او شرکت کرد و او را در سه جامه کفن کرد که یکی از آنها بردیمنی بودو حضرت در جلو جنازه حرکت میکرد

تا در بقیع بخاک سپرده شد (۱)

(۱) طبقات ج ٣ ص ٦١٠

۲۰۶

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا