باذان
باذان؛ فرمانروای یمن و پذیرش اسلام
🔹 باذان، پادشاه یمن در دوره خسرو پرویز، پادشاه ساسانی ایران بود. 🔹 پس از پاره کردن نامه پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)، خسرو پرویز به باذان نامهای نوشت و دستور داد که پیامبر را به دربار ایران بیاورد. 🔹 اما سرنوشت این دستور، منجر به تغییر تاریخی بزرگی شد که باذان را به اسلام نزدیک کرد.
دستور خسرو پرویز به باذان
🔹 وقتی پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)، نامهای برای خسرو پرویز ارسال کردند، نام خود را مقدم بر نام خسرو نوشتند. 🔹 این موضوع، خسرو پرویز را برآشفت، و نامه پیامبر را پاره کرد. 🔹 او به باذان، فرمانروای یمن، دستور داد:
📖 «مردی در مکه خروج کرده و دعوی پیامبری نموده است. به سوی او برو و او را وادار به توبه کن. اگر توبه کرد و اظهار پشیمانی نمود، از او دست بردار؛ وگرنه، سرش را برای من بفرست. او سزاوار این کیفر است، زیرا با اینکه بنده من است، نام خود را مقدم بر نام من نوشته است!»
🔹 برخی مورخان نوشتهاند که خسرو پرویز به باذان چنین فرمان داد:
📖 «اگر خودت این مرد را ادب نمیکنی، پس دو مرد چابک بفرست تا او را نزد من بیاورند.»
فرستادگان باذان نزد پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)
🔹 باذان یکی از فرماندهان خود به نام بابویه، و یک مرد ایرانی دیگر به نام خرخسره را به مکه فرستاد. 🔹 آنها گمان داشتند که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) هنوز در مکه است، اما در طائف فهمیدند که ایشان به مدینه هجرت کردهاند. 🔹 آنها به مدینه رفتند و نزد پیامبر شرفیاب شدند.
🔹 بابویه، پیام خسرو پرویز را چنین بیان کرد:
📖 «شاهنشاه خسرو، به سلطان باذان نوشته است که کسی را بفرستد تا شما را نزد او ببرد. باذان ما را نزد شما فرستاده، و اظهار میدارد که اگر دستور شاهنشاه را اجابت کنید، من درباره شما نامهای به او مینویسم که به حال شما مفید باشد، و سفارش میکنم که شما را آزاد سازد. اما اگر مخالفت کنید، شما و قبیلهتان نابود خواهید شد، و شهر و دیار شما ویران خواهد شد.»
🔹 فرستادگان ایرانی، بر اساس سنتهای شاهنشاهی ایران، صورتهای خود را تراشیده و شاربهای بلندی داشتند. 🔹 پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) با کراهت به چهرهشان نگاه کردند و پرسیدند:
📖 «چه کسی شما را به این کار دستور داده است؟»
🔹 آنها پاسخ دادند: “خدای ما (ربّنا).” 🔹 پیامبر فرمودند:
📖 «اما خدای من دستور داده است که ریش بگذارم و شارب را کوتاه کنم.»
خبر غیبی پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره کشته شدن خسرو پرویز
🔹 پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) به فرستادگان باذان فرمودند که فردا نزد ایشان بیایند تا پاسخ دریافت کنند. 🔹 روز بعد، هنگامی که بابویه و خرخسره آمدند، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند:
📖 «پروردگارم مرا آگاه کرده است که شب گذشته، خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه کشته شد!»
🔹 فرستادگان متعجب شدند و پرسیدند: “آیا این را برای باذان بنویسیم؟” 🔹 پیامبر فرمودند: “بله، بنویسید، و به او بگویید: اگر اسلام بیاوری، سلطنت تو را باقی میگذارم، وگرنه، سرنوشت تو مانند خسرو پرویز خواهد شد.”
🔹 سپس، کمربندی از طلا و نقره را به خرخسره بخشید، و مردم یمن به او لقب “ذوالمفخره” دادند.
واکنش باذان پس از شنیدن خبر پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)
🔹 فرستادگان، به یمن بازگشتند و پیام رسول خدا را به باذان رساندند. 🔹 باذان شگفتزده شد و گفت:
📖 «این سخنی است که تنها پیامبران میگویند، نه پادشاهان.»
🔹 او از فرستادگان خود پرسید:
📖 «آیا محمد نگهبانان و شرطه دارد؟»
🔹 بابویه پاسخ داد:
📖 «او نگهبانی ندارد، اما تاکنون با کسی روبرو نشدهام که چنین ابهت و عظمت داشته باشد. عظمت و بزرگی که از او مشاهده کردم، در هیچ سلطان مقتدری ندیدهام. با آنکه او از شاهان نبود، زندگی و رفتار او مانند زندگی فقیران بود.»
🔹 باذان گفت:
📖 «این رفتار، روش شهریاران نیست. زندگی او با زندگی شاهان تفاوت دارد. من او را پیامبر میدانم، اما منتظر میمانم تا ببینم آیا آنچه درباره قتل خسرو پرویز گفته، واقعیت دارد. اگر صحیح باشد، او قطعاً پیامبر مرسل است.»
نامه شیرویه و پذیرش اسلام توسط باذان
🔹 پس از مدتی، نامهای از شیرویه، پسر خسرو پرویز، به باذان رسید:
📖 «کسری را کشتم، و این کار را برای حفظ ایران انجام دادم. زیرا او بزرگان را کشت، و مردم را پراکنده ساخت. همین که نامه من به تو رسید، مردم را به بیعت با من دعوت کن، و آن مردی را که کسری دربارهاش برایت نوشته بود، رها کن، تا دستور جدیدی برایت ارسال کنم.»
🔹 با دریافت این نامه، باذان یقین کرد که محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)، پیامبر خداست، و اسلام آورد. 🔹 باذان به همراه کسانی که با او بودند، مسلمان شد. 🔹 سپس، پذیرش اسلام خود را به پیامبر اسلام گزارش داد، و پیامبر او را بر حکومت یمن باقی گذاشت.
🔹 پس از درگذشت باذان، پیامبر، یمن را تجزیه کردند و صنعاء را به فرزند باذان، شهر بن باذان، سپردند.