بهلول بن ذؤيب
بهلول بن ذؤیب؛ داستان توبه و رحمت الهی
🔹 بهلول بن ذؤیب جوانی از یاران پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) بود که به گناه بزرگی اعتراف کرد و دچار شدیدترین حالت ندامت شد. 🔹 معاذ بن جبل، صحابی پیامبر، روزی نزد ایشان آمد و با گریه گفت که جوانی در انتظار اجازه ورود است، و مانند زن بچهمرده بر جوانی خود گریه میکند. 🔹 پیامبر، به او اجازه ورود دادند، و بهلول، با چهرهای اندوهگین، وارد شد.
🔹 پیامبر از او پرسیدند: “چرا گریه میکنی؟” 🔹 بهلول پاسخ داد: “گناهی مرتکب شدهام که اگر خدا مرا عذاب کند، مستحق جهنم خواهم بود، و فکر نمیکنم که مرا ببخشد.” 🔹 پیامبر پرسیدند: “آیا مشرک شدهای؟” او گفت: “نه، به خدا پناه میبرم.” 🔹 “آیا کسی را کشتهای؟” او گفت: “نه، کسی را نکشتهام.” 🔹 پیامبر فرمودند: “خدا تو را خواهد بخشید، حتی اگر گناهانت به اندازه کوهها، زمین، دریاها، آسمانها، یا حتی عرش و کرسی باشد.” 🔹 اما بهلول گفت: “گناه من از همه اینها بزرگتر است!”
🔹 پیامبر، با حالتی شدیدتر به او نگریست و فرمودند: “آیا گناه تو بزرگتر است، یا خداوند؟” 🔹 جوان، به سجده افتاد و گفت: “پروردگارم از هر چیز بزرگتر است!” 🔹 پیامبر فرمودند: “پس آیا کسی جز خدای بزرگ، گناه بزرگ را میآمرزد؟” 🔹 بهلول پاسخ داد: “نه، یا رسولالله!”
اعتراف بهلول به گناه بزرگ و توبهاش
🔹 او اعتراف کرد که هفت سال قبرها را نبش کرده و کفن مردگان را دزدیده است. 🔹 روزی، دختری از انصار درگذشت، و پس از دفن، او قبر را شکافت و کفن را بیرون آورد. 🔹 هنگامی که مهتاب بر بدن برهنه دختر تابید، شیطان او را وسوسه کرد که به او تجاوز کند، و او چنین کرد. 🔹 ناگهان صدایی شنید که گفت: 📖 “ای جوان! وای بر تو از روز قیامت، روزی که من و تو را برای حساب نگه میدارند. مرا در میان لشکر اموات برهنه رها کردی، که باید با حالت جنابت محشور شوم. وای بر جوانی تو از آتش جهنم!” 🔹 او ترسید و به گریه افتاد، و از پیامبر پرسید: “یا رسولالله! حال مرا چگونه میبینید؟” 🔹 پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، با شدت او را از خود راندند و گفتند: “از من دور شو، که میترسم آتش تو مرا بسوزاند!” 🔹 بهلول، به کوههای اطراف مدینه رفت، لباس زبر و سخت پوشید، و دستهایش را با غل به گردن آویخت. 🔹 او چهل روز با تضرع و گریه عبادت کرد، تا اینکه صدای گریهاش، حتی حیوانات بیابان را به ناله واداشت.
استجابت دعا و نزول آیات رحمت الهی
🔹 پس از چهل روز، بهلول گفت: 📖 “خدایا! اگر دعایم را پذیرفتهای، به پیامبرت وحی کن. اگر قصد عذاب داری، در همین دنیا آتشی بفرست و مرا پاک کن، تا در قیامت رسوا نشوم!”
🔹 در این لحظه، آیهای نازل شد: 📖 “وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا…” (آل عمران، ۱۳۵)
🔹 ترجمه: 🔸 «کسانی که مرتکب گناه شدند و بر خود ظلم کردند، سپس خدا را یاد کردند و از او طلب مغفرت نمودند، جز خداوند کسی گناهان را نمیآمرزد.»
🔹 پس از نزول این آیات، پیامبر لبخند بر لبانشان نشستند و پرسیدند: “چه کسی مرا به سوی جوان تائب راهنمایی میکند؟” 🔹 معاذ گفت: “یا رسولالله! شنیدهایم که او در فلان محل است.”
🔹 پیامبر، همراه اصحاب، به سمت کوه رفتند و بهلول را دیدند که در میان دو سنگ بزرگ، با چهرهای تکیده و زرد، دستهایش را به گردن آویخته و میگوید: 📖 “مولای من! مرا با خلقت نیکو آفریدی، اما نمیدانم با من چه خواهی کرد؟ در آتش میسوزانی، یا در پناه خود مرا جای میدهی؟ پروردگارا! گناهم از آسمانها، زمین، عرش، و کرسی بزرگتر است، نمیدانم مرا خواهی آمرزید، یا در قیامت مفتضح خواهم شد؟”
🔹 در این حال، پیامبر وارد شدند، غلها را از دستان او گشودند، گرد و غبار از صورتش زدودند، و فرمودند: 📖 “بهلول! مژده باد، که از آتش جهنم آزاد شدی!” 🔹 سپس، به یاران خود فرمودند: 📖 “گناهانتان را اینگونه جبران کنید، همانگونه که بهلول جبران کرد.”