سعد بن عبادة بن دليم
سعد بن عبادة بن دليم
اسلام سعد بن عبادہ
مشورت پیامبر(ص) با سعد سعد و دعای پیامبر (ص) سعد در فتح مکه
سعد و فتنه سقیفه سعد و داستان سقیفه سعد بن عباده و شیخان دومین خطبه ابو بکر ابو بکر و بیعت به خلافت
سعد بن عباده و بیعت
مرگ سعد بن عباده
وی یکی از کبار صحابه رسول خدا و کسی است. سعد بن عبادة که در جاهلیت و اسلام ریاست و سیاست و آقائی داشت بطوریکه همه طایفه خزرج به بزرگی و
بن دليم
سیادت او معترف بودند .
او مردی با سخاوت و سفره دار بود ، میگویند در دوقبیله اوس و خزرج دیده نشده است از يك خانواده متوالیاً چهار نفر سفره دار و با سخاوت باشند ، جز در این فامیل که سعد و پدرش عباده و جدش دلیم و
پسرش قیس همه باجود و بخشش وسفره دار بودند
.
پیامبر اکرم تا مدتی که در مدینه تشریف داشت و فقرا و مسلمانان در صفه ها و نماهای مسجد زندگی میکردند هنگام غروب این افراد را
101
پیغمبر و یاران
ج
میان یاران تقسیم میکرد تا شب را از ایشان پذیرائی کنند ، هر کس به فراخور حال خود از این افراد به خانه میبرد که حداقل یکنفر و جد اکثر بعضی از آنها تا ده نفر را به خانه میبردند ، اما سعد بن عباده بــه تنهائی هشتاد نفر را به خانه میبرد و پذیرائی مینمود
از بعضی اخبار بر می آید که همیشه از خانه سعد بن عباده يك
مجموعه غذا به خانه پیامبر میرفت، و چند شتر شیرده و پرشیر بحضرت داده بود که بیشتر زندگیشان از آنها میگذشت ، يك زره ای بنام ذات الفضول وزرۀ دیگری بنام فضه و شمشیری به نام عضب خدمت رسول خدا (ص) اهداء کرده بود. او و پسرش قیس بسیار رشید و بلند قد بودند که قامت هر يك ده وجب از وجب خودشان بوده است ، یا آنکه معروف استقامت هر شخص هفت و تب با وجب خودش بیش نیست
یکی از صفات برگزیده وی موضوع غیرت اوست ، چنانکه از
پیغمبر (ص) روایت شده است که فرمود :
إِنَّ سَعْداً لَغَيُورَ وَإِنِّي لَا غَيرُ مِنْ سَعْدِ وَاللَّهُ أَغْيَرُ مِنَّا وَ غَيْرَةُ اللَّهِ
أَنْ تُؤْتَى مَحارِمُهُ .
ج
اسلام سعد بن عباده
١٥٢
یعنی : همانا سعد مردی با غیرت است، من از او با غیرت ترم ، خدا از ما غیور تر است غیرت خدا موقعی است که محرماتش را مرتکب
گردند.
از غیرتش این بود که هر گززن بیوه نگرفت ، و زنانی را که او
طلاق می گفت کسی جرأت نمی کرد با آنها ازدواج کند. در تمام جنگها پرچم انصار با او بود و در بعضی از غزوات مانند غزوه ابواء وغزوه غابه از طرف پیامبر حاکم مدینه بود و شهر مدینه به او سپرد میشد تا پیامبر از جنگ برگردد.
ده،
سعد دارای شش نفر فرزند بود که مشهورترین آنها قیس بن سعد است و او از خواص شیعیان امیر مؤمنان (ع) و امام حسن (ع) می –
باشد (۱) .
سعد بن عباده یکی از هفتاد نفری است که در اسلام سعد عقبه خدمت رسول خدا شرفیاب گردید و مسلمان بن عباده
شد پیامبر او را به ریاست قبیله بنی ساعده از
طایفه خزرج بر برگزید ، مردم مکه از اجتماع انصار خبر شدند صبحگاه
،
عده ای از قریش نزد مردم مدینه آمده اظهار داشتند شما با محمد (ص) پیمان جنگ با مارا بسته اید؟
مشرکین از مردم مدینه که از جائی خبر نداشتند قسم خوردند چنین چیزی نیست، عبدالله بن ابی گفت : فامیل و بستگان من هرگز
١- طبقات ج ۱ ص ۱۷۷ و ج ۲ ص ۳ و ۵۸ و ج ۳ ص ۱۴۲جزء
دوم ، اسد الغابه ج ۲ ص ۲۸۳ ، سفينة البحار (سعد) قاموس الرجال ج ۴
ص ۳۳۲
.
lor
پیغمبر و یاران
ج
بدون مشورت من کوچکترین کاری را انجام نمی دهند ، اگر چنین
چیزی بود با من در میان میگذاشتند
قریش از تحقیق دست نکشیده و از پا ننشستند ، هرجا در تعقیب مسلمانان بودند تا سعد بن عباده را یافتند ، او را گرفته دستها را بگردنش بسته به مکه آوردند ، موی سرش را گرفته بزمین میکشیدند ، مطعم بن عدى وحارث بن امية بن عبد شمس که با سعد سابقه دوستی داشتند خبر شدند و اورا از چنگ مردم مکه نجات دادند.
اسلام سعد بن عباده بر عظمت و نیروی اسلام تأثیر بسزائی بخشید، تا جائی که می گویند در همان شبی که اینها در عقبه با پیامبر بیعت کردند
و پیمان بستند مردم مکه از بالای کوه ابوقبیس آوازی شنیدند که این
اشعار را می سرود
فَإِنْ يُسْلِم السعدانِ يَصْبَحْ مُحَمَّدُ
بِمَيَّةَ لَا يَخْشَى خِلافَ مُخالِفٍ
یعنی اگر دو نفر سعد نام اسلام ،بیاورند، محمد در مکه از مخالفت هیچ مخالفی نمی هراسد ، از این آواز مردم مکه تصور کردند که مراد سعد بن زيد مناة وسعد بن هذيم از طایفه قضاعه و اهل مکه می باشد، ولی باز
در شب دوم این اشعار را شنیدند :
١ – ا يا سَعْدَ سَعْدَ الأَوْسِ كُنْ أَنتَ نَاصِراً
و یا سَعْدِ سَعْدَ الخَزْرَجِينَ العَطَارِفِ
أَجِيْباً إِلَى دَاعِى الهُدَى وَ تَمَنَّيا ٢-
على اللَّهِ فِي الفِرْدَوسِ مُنْيَةَ عَارِفٍ
ج
مشورت پیامبر با سعد
154
٣ – فَإِن تَوَابَ اللَّهِ لِلطَّالِبِ الهُدى
جنان مِنَ الْفُرْدَوْسِ ذَاتَ رَفَارِفِ
۱ – ای سعد اوسی تو یاور باش وای، سعد خزرجی شریف و
بزرگوار
-۲- کسی را که بسوی هدایت و سعادت میخواند اجابت کنید و از
خدا در بهشت برین امیدوار مقام بلند باشید.
زیرا ثواب و پاداش خدا برای جوینده سعادت، بهشتی است که
دارای مخده ها است
آنگاه مردم مکه فهمیدند که منظور سعد بن عباده و سعد بن معاذ
می باشد . (۱)
مشورت پیامبر
با سعد
سعد بن عباده دارای چنان مقامی بود که پیامبر
اسلام با کمال عظمت و داشتن مقام عصمت در
کارهای اجتماعی با وی مشورت می فرمود
چنانکه در پیش آمد جنگ خندق پیغمبر اکرم (ص) براى عيينة بن حصن رئیس غطفان که با ابوسفیان برای جنگ با پیامبر همدست شده بود پیام فرستاد که ثلث خرمای مدینه را به تو می دهم تا با جمعیت خود برگردی و با ابوسفیان همکاری نکنی ، عیینه گفت : اگر نصف خرمای مدینه را به من دهی این کار را خواهم کرد .
پس از این پیام رسول خدا سعد بن عباده رئیس خزرج و سعد بن معاذ رئیس اوس را خواست و با ایشان در میان نهاد ، ایشان در پاسخ گفتند : اگر از طرف خدا مأمور شده ای انجام بده ، فرمود : اگر مأمور
-1
طبقات ج ۱ ص ۱۵۰ ، استیعاب حاشبه اصابه ج ۲ ص ۳۴
6
100
پیغمبر و یاران
می شدم با شما مشورت نمیکردم گفتند : حال که چنین است ماجز شمشیر چیزی به ایشان نخواهیم داد ، زیرا در زمان جاهلیت اینان چنین طمعی در ما نداشتند و به آنها باج نمیدادیم ، چطور امروز که خدا مارا به اسلام عزیز گردانیده و به وسیله پیامبرش بر مامنت نهاده باج بدهیم ؟ پیامبر از پاسخ و بیان ایشان خوشحال گردید و از رأی خود منصرف
شد . (۱)
قیس پسر سعد گوید : روزی پیامبر اکرم به خانه سعد و دعای ما تشریف آورد ، از عقب در صدا زد: السلام پیغمبر (ص) عَلَيْكُمْ وَ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ ، پدرم سعد آهسته جواب
سلامش را گفت ، به پدر گفتم : چرا اجازه نمی دهی وارد شود ؟ گفت :
بگذار تا بر ما زیاد سلام کند که از کثرت سلامش برکت مییابیم
سپس پیامبر اسلام وداع فرمود و برگشت سعد شتابان در تعقیب پیامبر حرکت کرد ، تا حضورش شرفیاب گردید و عرضه داشت : یارسول الله سلام شما را می شنیدم و جواب را آهسته می گفتم تا سلام شما برما زیاد
گردد
پیامبر را به خانه آورد ، سعد دستور داد حمام خانه را آماده کنند ، و حضرت خودراشست ، سپس با حوله ای که بازعفران رنگ شده بود خود را خشك و خوشبو فرمود آنگاه حضرت دستهای مبارك را به طرف آسمان بلند کرد و گفت : الّلهُمَّ اجْعَلْ صَلَواتِكَ وَ رَحْمَتِكَ عَلَى آلِ سعد بن عباده یعنی خدایا درود و رحمت خود را برای خاندان
١- طبقات ج ۲ ص ۵۲ استيعاب ج ۲ ص ۳۴ سيرة ابن هشام
6
.۲۳۴۳
چ
سعد بن عباده قرار ده . (۱)
سعد در فتح
مکه
سعد در فتح مکه
در فتح مکه پرچم جنگ در دست سعد بن عباده بود ، هنگامی که در راه به ابوسفیان که به دستور پیامبر در جلو گردنه ای برای تماشای لشکر به او افتاد چنین گفت : اليوم يوم المَلْحَمَةِ الْيَوْمُ تُسْتَحَلَّ الحَرَمَةِ اليومُ اذَلَّ اللهُ قريشاً یعنی امروز روز اسلام ایستاده بود برخورد و چشمش در
جنگ و کشتار است ، امروز حرم پر ما حلال است ، امروز خدا قریش
เ
را ذلیل میگرداند ، ابوسفیان با شنیدن این کلمات بر خود لرزید ، هنگامی که پیامبر در میان جمعیت انصار مقابل ابوسفیان رسید ، ابوسفیان بانگ برداشت یارسول الله : دستور داده ای اقوام و بستگانت را بکشند؟ زیرا سعد و همراهانش اینچنین گمان میکنند و چنین و چنان میگوید ، ترا به خدا خویشاوندانت را رعایت کن که تو نیکوکار ترین افراد و مهربان ترین بشر هستی و صله رحم شما نسبت به خویشان از همه بیشتر است .
عثمان و عبدالرحمان بن عوف هم به كمك ابوسفيان برخاسته عرضه داشتند : یا رسول الله از سعد بن عباده مطمئن نیستیم که نسبت به قریش گزندی وارد آورد ، پیامبر در جواب فرمود : ابوسفیان چنین نیست الْيَوم يومُ المَرْحَمَةِ الْيَومُ اَعَزَّ اللَّهُ قُريشاً امروز روز رحمت است ، امروز روزی است که خدا به قریش عزت بخشید
سپس پیامبر (ص) قیس پسر سعد را فرستاد تا پرچم را از پدر باز
۱- اسد الغابه ج ۲ ص ۲۸۳ وقاموس الرجال ج ۴ ص ۳۳۱
lov
پیغمبر و یاران
ج
ستاند ، ولی سعد از دادن پرچم خود داری کرد و گفت : بدون اینکه
6
نشانه ای از رسول خدا (ص) بیاوری پرچم را از دست نخواهم داد پیامبر عمامه خود را به نشانه فرستاد تا پرچم را به قیس سپرد . (۱) پیامبر با این عمل هم قریش را خشنود ساخت و از ترس خارج نمود وهم سعدرا نرنجانید ، زیرا باز هم این افتخار از او سلب نشده است ، ولی در بعضی از اخبار است که پیامبر پرچم را به علی«ع» سپرد ، و در اخبار دیگری می گوید : پرچم را به ز بیر سپرد ، لیکن قول اول به اعتبار وروش پیامبر (ص) نزدیکتر است .(۲)
سعد بن عباده با همه عظمت و نیکیهائیکه در سعدو فتنه باره اش گفته شد روی حساب علاقه به جاه و مقام
سقیفه
و ریاست دست به کاری بس بزرگ زد که مسیر
اسلام را از راه مستقیم خود منحرف ساخت ! هر چند او از این کارش نتیجه نگرفت و دیگران از اقدام وی نتیجه گیری نمودند ، و در نتیجه او وزرو و بالش را به گردن گرفت و دیگران ریاست و آقائی نمودند ، آری کسی که علاقه و محبت مال و ثروت ، جاه و مقام ، زن و فرزند را در دل به پروراند بالاخره به پرتگاههای مخوفی میافتد و سعادت دنیا و آخرت
خود را از دست میدهد
کاری که سعد بن عباده آنرا افتتاح کردو آتشی که او روشن نمود موضوع داستان سقیفه است که او باعث شد خلافتی را که پیامبر اکرم(ص).
١- استيعاب حاشيه اصابه ج ۲ ص ۳۵
۲- استيعاب حاشیه اصابه ج ۲ ص ۳۵
ج
در
فتنه سقیفه
101
سرتاسر دوران زندگی خود، از اولین روز شروع به تبلیغ (۱) تا آخرین ساعات زندگی خود (۲) برای علی بن ابیطالب گوشزد میکرد و اورا نامزد خلافت و جانشینی خود مینمود از آن بزگوار گردانید ! چنانکه از روضة الصفا نقل شده: که امیر مؤمنان (ع) فرمود : اول من جرء عَلَيْنَا سَعْدُ بن عُبَادَةَ فَتَح بابا وَلَجَهُ غَيْرُهُ وَأَضْرَمَ نَارًا كَانَ لَهَبُهَا عَلَيْهِ وَضَوْتُها لِأَعْدائِه یعنی اول کسی که بر ماجری شد سعد بن عباده بود ۱- پس از نزول آیه شریفه : وانْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (اقوام
نزدیکت را به اسلام (بخوان پیامبر قريش و اقوام نزديك خود را به خانه دعوت کردو پذیرائی نمود و سپس فرمود: فرزندان عبدالمطلب در میان عرب جوانی را سراغ ندارم که برای بستگانش تحفه ای برتر و بالاتر از آنچه من برای شما آورده ام آورده باشد ، من خیر دنیا و آخرت را برای شما ،آورده ام، خدای بزرگ مرا دستور داده تا شما را به دین او بخوانم ، هر که از شما در این کار با من كمك و همكارى کند برادر و وصی و خلیفه من خواهد بود، همه سرها را پائین انداختند جز علی بن ابیطالب که از همه کوچکتر بود برخاست و عرضه داشت: من وزير وكمك شما هستم، رسولخدا گردن علی را گرفت و فرمود: ان هذا أَخِي وَوَصِنِي وَخَلِيفَتى فيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَاطیعوا یعنی این برادر ووصی و جانشین من است از او شنوائی داشته باشید و او را فرمانبر باشید جمعیت برخاسته میخندیدند و به جناب ابو طالب :گفتند به شما فرمان میدهد که از فرزندت شنوایی داشته و فرمانبر او باش : المراجعات ص (۱۴۴ این حدیث یکی از اخبار و احادیث معروف و مشهوری است که اکثر محدثین شیعه و سنی آنرا در کتابهای خود نقل نموده و معروف به حدیث ا (در) و (انذار) می باشد حتی بعضی از مستشرقین این حدیث و بعضی احادیث دیگر را به صورت کتابی به لاتین نوشته و منتشر ساخته است .
۲- از جمله فعالیت و گفته های رسول خدا در آخرین لحظات مرگ موقعی بود که به مسجد تشریف بر دو فرمود: انی تارِ لا في كُمُ اللَّهَ لَمَنِ كِتابَ اللهِ و
پیغمبر و یاران
ج
او دری را باز کرد و دیگران وارد شدند، و آتشی افروخت که سوزشش .
مال او بود و از نورش دیگران استفاده نمودند .
•
هر چند از يك نامه امیر مؤمنان بر می آید که سعد بن عباده پس از آنکه مأیوس شد که مردم با علی «ع» بیعت کنند زمینه را برای خلافت خود مهیا ساخت ولی اینهم مجوز نمیشود که او اقدام به چنین امری کند هر چند با آنحضرت هم بیعت نکنند . (۱)
سعد
پس از آنکه رسول خدا زندگی را بدرود گفت
و به جوار رحمت حق پیوست و خبر رحلت آن و داستان سقیفه بزرگوار در شهر مدینه منتشر شد ، انصار و مردم
عِتْرَتِي لَنْ يَفْتَر قاحَتَّى يَردا عَلَى الحوض . دوچیز بزرگ در میان شما میگذارم که از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند: ۱- کتاب خدا ۲ – عترت و اهلبیت من می باشند .
مهم
تر از این مطلبی است که همواره ابن عباس بر آن افسوس می خورد و گریه می کرد می فرمود : يَوْمُ الخميس وما يومُ الخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعَهُ دَمْعَهُ الحَصْباء پنجشنبه چه پنجشنبه ای بود سپس شروع به گریه نمود تا سنگریزه ها از اشك چشمش تر شد بعد گفت : مرض رسول خداسخت شد در آنحال فرمود : ایتونى بكتابِ حَتَّى اَكْتُبَ لَكُمْ كِتاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ ابدا نامه ای بیاورید تا مطلبی برای شما بنویسم که هرگز گمراه نگردید قال عمر: إِن الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ حَسْبُنا كتابَ اللهِ . عمر گفت: مرض رسول خدا شدت کرده هذیان میگوید برخی :گفتند کاعذ بیاورید عده ای به پیروی از عمر گفتند: احتیاجی نیست کتاب خدا مارا کافی است ! اختلاف وسروصدا بلند شد، پیامبر ناراحت گردید و فرمود: برخیزید که در حضور پیامبران جدال و نزاع جایز نیست (المراجعات ص ۲۸۱ والنص والاجتهاد ص۱۶۷ . ۱- قاموس الرجال ج ۲ ص ۳۲۸ وسفینه (سعد)
ج
سعد و داستان سقیفه
١٦٠
مدینه در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند ، سعد بن عباده اینوقت مریض
بود بستر او راهم در سقیفه گستردند .
6
سعد به فرزندش قیس گفت : من مریضم صدایم به جمعیت نمی رسد گوش کن و هر چه می گویم به مردم برسان ، سعد جملات را آهسته می گفت و پسرش بلندگوی پدر گردید و به مردم میرسانید ، از جمله کلمات سعد این بود : پس از حمد و ثنای پروردگار گفت : مردم مدینه ! برای شما در دین اسلام حق تقدم ، وفضیلتی است که برای هيچيك از قبایل عرب این افتخار نیست ، زیرا پیامبر سیزده سال در میان بستگان و قبیله اش در نك کرد ، و آنها را به خدا پرستی و ترك بت پرستی میخواند ولی جز عده کمی به او ایمان نیاوردند . آری به خدا قسم آنان قدرت نداشتند که حضرتش را در مقابل دشمنان حفظ کنند ، تا آنکه خدا این افتخار را برای شما خواست ، ويك عظمت و بزرگواری به شما هدیه کرد که ایمان به خدا و رسولش را نصیب شما گردانید ، دینش را عزیز کردید ، و با دشمنانش جنگیدید وجود شما بر دشمنان و متخلفین از وی سخت و سنگین
بود.
تا آنکه خواه ناخواه به دین خدا در آمدند، وعده خدائی راست
گردید ، دید ، وعرب باشمشیرهای شما سر تسلیم فرود آوردند . اينك پيامبرش دعوت حق را لبيك گفت در حالی که از شما راضی و خشنود بود و چشمش به شما روشن این امر را محکم بگیرید که شما از مه مردم به آن سزاوار ترید همۀ انصار گفته اش را تحسین کردند و پیشنهادش را پذیرفتند، گفتند: آری از آنچه گفتی تجاوز نکنیم
13:
پیغمبر و یاران
ج
و ترا به خلافت و فرماندهی برگزینیم ! که همه از شما خوشوقتند. سپس این اشکال را طرح کردند که اگر قریش به این مطلب
رضا ندهند در جوابشان چه بگوئیم ؟
اگر آنها گفتند : ما فامیل و بستگان رسول خدائیم وما پیشقدم
در هجرت هستیم چرا با ما نزاع میکنید چه بگوئیم ؟ برخی گفتند: اگر چنین شد می گوئیم : يك امير وفرمانده از ما و یکی از شما و هر فضیلت و افتخاری برای خود شمردند ما هم مثل آنرا برای خود میشماریم ، سعد بن عباده گفت :هان این اول سستی و نخستین مخالفت است .(۱)
پس از آنکه سعد و جمعیت انصار در سقیفه اجتماع سعد بن عباده
کردند ، معن بن عدی عمر را دید و داستان سقیفه
و شیخان را به او گزارش کرد ، عمر بلادرنگ به خانه
رفت ، در آنجا مشاهده کرد که علی «ع» مشغول غسل پیامبر است و ابوبکر هم کناری نشسته ، دست ابوبکر را گرفت و گفت برخیز برویم؛ ابوبکر گفت کجا برویم با آنکه هنوز پیامبر را دفن نکرده ایم ؟ عمر گفت : کارلازمی است انشاء الله بر میگردیم ، با هم از خانه پیامبر خارج شدند ، عمر داستان سقیفه را برایش تشریح کرد. ابوبکر هراسان گردید و با سرعت سوی سقیفه حرکت کردند !
این دو نفر وارد سقیفه شدند ملاحظه کردند که جماعت انصار سعد بن عباده را در وسط گرفته و درباره خلافت سخن میگویند ، لختی سکوت کردند آنگاه عمر خواست صحبت کند و با خود خیال میکرد اسشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۴، قاموس الرجال ج ۲ ص ۳۲۹
ج
سعد بن عباده و شیخان
١٦٢
شاید ابوبکر از سخن گفتن کوتاهی کند ، ولی ابوبکر دستی به سینه عمر زد و گفت : آهسته، بگذار من شروع به سخن کنم سپس هر چه خواستی بگو .
ابوبکر با این جملات شروع به سخن نمود : پس از حمد و ثنای پروردگار گفت : خدای بزرگ محمد (ص) را به هدایت و دین حقی برگزید ، مردم را به اسلام دعوت فرمود ، خدای متعال قلب ما را به اسلام متمایل ساخت، همانا ما مسلمانان مهاجر از همه پیشقدم در دین بودیم ، سایر مردم در پیروی از دین از ما پیروی نمودند علاوه ، فامیل و قبیله پیغمبریم، قریش در هريك از قبایل عرب ریشه ای دارد ، شما یاران خدائید ، که پیامبر را یاری نمودید، پس شما پیرو پیغمبر و برادران ما و در دین و سایر امور خير شريك ما هستید ، شما را از همهٔ مردم دوست تر و عزیزتر میداریم و از همه بندگان خدا سزاوارترید که به حکم وقضاء پروردگار راضی باشید ، و به آنچه به برادران مهاجر شما داده است تسلیم گردید ، و به ایشان حسد نورزید ، زیرا در سختیها آنانرا بر خود مقدم داشتید ، پس سزاوار نیست که این دین به دست شما نقض شود و مفسده ای در آن ایجاد گردد
هان ، من شما را دعوت میکنم که با عمر یا ابوعبیده بیعت کنید
که هر دوی ایشانرا برای خلافت لایق میدانم
عمرو ابوعبیده گفتند : نه ، برای هیچکس سزاوار نیست که
شما تفوق و برتری جوید زیرا تو یار غار پیغمبری و حضرت به تو
١٦٣
:
پیغمبر و یاران
ج
دستور نماز داد ، (۱) بنابراین تو از همه به این امر سزاوارتری ! جماعت انصار :گفتند ما در آنچه خدا به شما داده است حسد نمی ورزیم، و نزد ما هیچ کس از شما عزیز تر نیست ، ولی از آن می ترسیم که روزی کسی بر ما چیره گردد که نه از ما باشد و نه از شما ، اگر امروز کسی را از شما انتخاب کنید با او بیعت می کنیم به شرط آنکه پس از او یکنفر از ما انتخاب گردد، و همچنین تا ابد یکی از شما و یکی از ما انتخاب شود زیرا این معنی به عدالت نزدیکتر است و بهتر از آنست که
مهاجر از انصار ترس داشته باشد و انصار از مهاجر بترسد (۲) .
دوباره ابوبکر سرپا ایستاد و گفت : با بعثت دومین خطبه
ابوبکر
پیامبر (ص) عرب به مخالفت باوی برخاستند
زیرا بر آنها دشوار بود که دین اجدادی خود را
بگذارند و از دین جدید پیروی کنند ، خدای متعال مهاجرین را به ایمان مخصوص گردانید که با رسول خدا مساوات و برابری نمودند ، شکنجه ها را به خود خریدند ، و از زیادی دشمنان و مخالفان نهراسیدند ایشان اولین جمعیتی بودند که خدا را عبادت کردند ، و اولین دسته ای بودند که به پیامبرش ایمان آوردند ، اینان دوستان و خویشان اویند که
۱ موضوع نماز اینست: هنگامی که پیامبر در حال مرض بود مردم منتظر بودند که حضرت برای نماز تشریف ببرد ، عایشه برای پدرش ابوبکر پیام داد که با مردم نماز بخواند، همینکه حضرت بهوش آمد و از واقعه خبر شد دستور داد زیر بغلش را گرفته به مسجد بردند ، جلو رفت و ابوبکر را عقب زد و خود نشسته با مردم نماز خواند
-۲- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید چاپ بیروت ج ۲ ص ۴
‘
ج۳
دومین خطبه ابوبکر
١٦٤
از همه مردم به جانشینی وی سزاوارترند ، و جز مردم ستمکار با آنان نزاع و مخالفت نمی کنند !
پس از مهاجران هیچکس به مقام شما نرسد که شما در مرتبه دوم پیشقدمان در اسلام هستید ، بنابراین بهتر آن است که امیر از ما باشد و وزیر از شما ، تا هیچگاه بدون مشورت شما کاری انجام نیابد . اینموقع حباب بن منذر برخاست و با این جملات با گفته های
ابوبکر اظہار مخالفت نمود :
نماز
ای گروه انصار دست خود را محکم دارید که این جماعت در خانه وزیر سایه شمایند ، و هیچکس را جرئت مخالفت با شما نیست ، همهٔ مردم باید زیر فرمان شما در آیند زیرا شما صاحب خانه و منزل هستید هجرت به سوی شماست جز نزد شما خدا آشکارا عبادت نشد ، جماعت در مسجد شما برگزار گردید، دین و ایمان باشمشیرهای شما معرفی شد ، اختیار خود را به کسی نسپارید اگر آخر الامر اینها هم نپذیرفتند فَمِنًا اَمیرُ وَ مِنْهُمْ اميريك رئيس از ما و یکی از ایشان انتخاب گردد .
عمر برخاست و گفت : هَيْهاتَ لَا يَجْتَمِعُ سَيْفَانِ فِي غَمَدِهِ شمشير دريك غلاف نگنجد ، و عرب هرگز راضی نشوند که شما برایشان ریاست کنید با آنکه پیغمبرشان از غیر شماست ، ولی اگر اختیار مسلمانان را به کسی دهیم که پیامبر (ص) هم از آن قبیله است هیچکس مخالفت نخواهد کرد و این حجت و دلیل برانی است برای ما علیه کسانی که با ما نزاع و مخالفت کنند ، آخر چه کسی در سلطنت وارث محمد (ص) با ما که اولیاء وعشر: اوئیم مخالفت میکند ! مگر کسی
110
پیغمبر و یاران
ج
که به باطل استدلال کند یا جانب گناه بگرود و یا در گمراهی و هلاکت
غوطه خورد ! حباب در پاسخ سخنان عمر به انصار چنین گفت : ای گروه انصار به گفتار این مرد و رفقای او گوش ندهید که اینها میخواهند حق شما را پرند اگر از فرمان شما سرباز زدند ایشان را از وطن خود بیرون کنید، آنگاه عنان و اختیار را به دست گیرید که شما به این مقام سزاوار ترید ، زیرا مردم با شمشیرهای شما به ایین دین گرویدند ، به خدا قسم هر که با پیشنهاد من مخالفت کند دماغش را با شمشیر نرم می کنم ! (۱)
ا بو بکرو بیعت به
خلافت
بشیر بن سعد خزرجی که یکی از رؤسای طایفهٔ خزرج بود ديد نزديك است كه خلافت برای سعد بن عباده بماسد و مردم با او بیعت کنند ، برای اینکه این کار به نفع سعد تمام نشود به طرف انصار توجه نموده گفت : ای جماعت انصار ، ما از جهاد و اسلام خود جز رضایت خدا اراده ای نداشتیم ، سزاوار نیست که عمل خود را ضایع نموده به این وسیله به مردم گردن فرازی کرده و خود فروشی کنیم ، و در مقابل آن کردار، عوضی بخواهیم ، همانا محمد (ص) از قریش بود و بستگانش به ارث او سزاوارترند ، به خدا قسم من با ایشان نزاع نمیکنم، از خدا بپرهیزید و نزاع و
جدال نکنید ! !
ابوبکر از فرصت استفاده نموده گفت : هان ، این عمر و این ابوعبیده با هر يك از ایشان میخواهید بیعت کنید ! آنها هم ( زبان به 1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۵
ج
سعد بن عباده و بیعت
تملق گشوده گفتند: اصلا وابداً ما برشما مقدم نمیشویم که شما از همه مهاجران افضل و برترید ، زیرا تو یار غار پیغمبری ، دست فرادار
تا با تو بیعت کنیم . همینکه دست دراز کرد بشیر بن سعد از عمرو ابوعبیده هم پیشی جست و با ابوبکر بیعت نمود ، طایفه خزرج که مشاهده کردند رئیسشان بشیر بیعت نمود همه ریختند با ابوبکر بیعت نمودند ، اسید بن حضیر اوسی که از رؤساء اوس بود ملاحظه کردهمه مردم خزرج بیعت کردند. او هم بیعت نمود ، به پیروی از اسید طایفه اوس و بستگان اوهم بیعت نمودند تا اینجا بیعت اکثر جمعیت با ابوبکر تمام شد . (۱)
سعد بن عباده
پس از آنکه بیعت با ابوبکر مسلم شد سعد را به خانه بردند ، سپس فرستادند که بیا و با ابوبکر و بیعت بیعت کن ، او گفت : تا يك تير در كنانه دارم و شمشیر در دست منست باشما بیعت نمیکنم ، عمر خواست با فشار از او بیعت بگیرد ، به او گفتند : که او بیعت نخواهد کرد مگر اینکه کشته شود ، و کشته نمی شود مگر اینکه همه بستگانش کشته شوند ، و خویشانش کشته نمی شوند مگر آنکه همۀ جمعیت خزرج کشته شود و اگر طایفهٔ خزرج وارد جنگ شوند قبیله اوس هم با ایشان همدست خواهند شد. و قضیه وارونه میشود ، لذا از او دست برداشتند. سعد به نماز و اجتماعاتشان حاضر نمیشد و به اندازه ای با آنها مخالف بود که اگر یاور میداشت با ایشان میجنگید . سعد در تمام دوران خلافت و زندگی ابوبکر در خانه نشست و کار
۱- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۶
پیغمبر و یاران
به کار آنها نداشت، تا در زمان خلافت عمر روزی در حالی که
سوار شتر وسعد بر اسبی سواد بود در راه با هم ملاقات نمودند . گفت : ای سعد دریغ و افسوس …
عمر
ج
عمر
سعد : ای عمر دریغ و افسوس … تو رفیق همان کس هستی؟
(یعنی ابوبکر) .
عمر : آری من همانم .
سعد : به خدا قسم همسایگی هیچکس به اندازه همسایگی تو
بر من سخت نیست
عمر : هر که از کسی بد دارد از او دوری میگزیند
سعد :
: آری به همین زودی مدینه را تخلیه می کنم . چند روز بعد سعد به شام رفت و در حوران رحل اقامت افکند و
در همانجا بود تا از دنیا رفت. (۱)
میگویند : هنگامی که سعد بن عباده به حوران مرگ سعد بن
عباده
رفت در سال ١٤ یا ١٥ هجری در زمان خلافت
عمر بن خطاب شبی برای تطهیر بیرون رفت و
چون ایستاده یا در سوراخ حیوانات بول کرد در آنجا کشته شد ! قاتل معلوم نشد تا آنکه در همان شب در مدینه از بالای درخت یا چاه آبی
شنیده شد که اجانین می نواختند و این اشعار را میسرودند :
نَحْنُ قَتَلْنَا سَيِّدَ الخَزْرَجِ سَعْدَ بْنِ عُبَادَه
وَرَمَيْنَاهُ بِسَهْمَينِ فَلَمْ نَحْطَ فَوَادَهُ
لیکن واقع مطلب اینست که عمر محمد بن مسلمه وخالدبن ولیدرا
۱ – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۲ ص۷
ج ۳
مر ك سعد بن عباده
به شام فرستاد و شبانگاه در کمین وی بر آمدند و او را کشتند، چنانکه بعضی انصار و یاران رسول خدا علت کشته شدن سعدر اضمن اشعاری چنین بیان
می کند :
رو داره
100%
١ – يَقُولُونَ سَعَدُ شقتِ الجِن بطنه
وَمَاذَئْبُ سَعِدِ إِنَّهُ بِالَ قَائِمًا
ر
الْأَرْبَمَا حَقَمتَ فِعْلَكَ بِالغَدْرِ
وَلكِنَّ سَعْدُ لَمْ يُبَايِعُ ابابكر
۱ – میگویند که جن شکم سعد را پاره کرد، ولی بدان که
کار خود را با مکر و حیله آمیخته ای .
۳- گناه سعد این نبود که ایستاده بول کرد بلکه چون با
ابوبکر بیعت نکرد کشته شد.
.
و شاهد بر این مطلب اینکه ابن ابی الحدید نقل می کند : يك
نفرستى از يك نفر شیعه پرسید : چرا علی علیه السلام سکوت کرد و حق
خود را مطالبه ننمود
•
مرد شیعه جواب داد: ترسید که طایفه جن او را بکشند ! با
این جمله به داستان سعد اشاره نموده و گوشه زده است . (۱)
۱ – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۲ ص ۸۲۶ وقاموس الرجال
ج ۴ ص ۳۲۸