س

سعيد بن عامر بن خديم

سعيد بن عامر بن خديم

سعید و عطای خلیفه

سعید بن عامر بن

مادرش أروى دختر ابی معیط خواهر عقبة بن

ابی معیط میباشد ، وی اهل مکه است و قبل

خذیم

از جنگ خیبر اسلام آورد و به مدینه هجرت کرد،

و در این جنگ و جنگهای بعدی شرکت نمود . سعید اززهاد صحابه و

یاران پیغمبر اسلام میباشد

عمر بن خطاب حکومت حمص را به سعید سپرد ، پس از مدتی به او خبر رسید که سعید دارای حمله و جنون است ! عمر او را احضار کرد ، پس از آنکه در مدینه حضور خلیفه رسید، خلیفه او را با وضع غیر منتظره ای

مشاهده کرد .

زیرا دید سعید فرماندار حمص فقط عصائی دارد که سفر: نانش بر آن آویخته است و به دوش گرفته و کاسه آبخوری و چیز دیگری

با او ندید !

عمر گفت : : چیزی با تو نمیبینم؟ سعید گفت : چه میخواهی داشته باشم آنچه مورد احتیاج است دارم ، عصائی دارم که سفره و آذوقه ام را با آن حمل میکنم و کاسه ای که در آن غذا بخورم دیگر چه می

خواهم ؟

عمر حالت جنون و دیوانگی داری ؟

ج

سعید و عطای خلیفه

سعید : نه خیر چنین سابقه ای ندارم

عمر : شنیدم حالت حمله وغش بر تو عارض میشود ؟

سعید : هنگامی که خبیب بن عدی را در مکه به دار زدند بر مردم

قریش نفرین کرد ، هر گاه آن خاطره را متذکر می شوم ، بیحال شده

ويك سستى وتغيير حالی به من رخ میدهد !

عمر پیشنهاد کرد که دوباره برگرد و به کار خود ادامه بده !سعید

نپذیرفت و عمر را قسم داد که صرف نظر کند.

سعید

در جنگهای زمان عمر شرکت داشت از جمله هنگامی که

ابوعبیده در جنگ يرموك از عمر كمك خواست، سعید را به سرپرستی لشکری

به كمك اوفرستاد .(۱)

سعید و عطای

خلیفه

در دوران حکومت سعید در شهر حمص در سفری که عمر به شام نمود عبورش به حمص

افتاد در مدت اقامت در این شهر روزی دستور

داد: اسامی فقرا و بینوایان را نوشته به عرض خلیفه برسانند . موقعی که لیست بینوایان را به دست خلیفه دادند ، درمیان لیست چشمش به نام

سعید بن عامر افتاد!

عمر پرسید : این سعید بن عامر کیست؟

منشی: او حاکم و فرماندار ماست !!

عمر : با) تعجب (فراوان فرماندار شما فقیر است ؟ !

منشی: آری فقیر است !

۱- اسدالغابه ج ۲ ص ۳۱۱

۱۸۷

پیغمبر و یاران

ج

عمر : آخر چطور ممکن است فرماندار شهری فقیر باشد ؟ مگر

حقوق ندارد ؟ حقوق و اضافه حقوقش راچه میکند؟ منشی : برای خود چیزی نگه نمیدارد

عمر از شنیدن این سخنان گریان شد ، سپس دستور دادهزار اشرفی

در همیانی نموده برای او ببرند ، گفت : اورا سلام برسانید و بگوئید

خلیفه این مبلغ را فرستاده تا در احتیاجات خود مصرف کنی! ولی همینکه چشم سعید به پولها افتاد گفت:

انَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ

و مکرر این کلمات را بر زبان میداند !

همسر سعید پرسید : چه شده است که کلمه استرجاع بر زبانمی

رانی مگر خلیفه مرده است ؟

سعید : خیر مطلب بزرگتر از اینست زن : مگر حادثه بزرگی رخ داده ؟

سعید : خیر بزرگتر از هر حادثه ای است !

زن : آخر چه شده ؟

سعید : دنیا آزمایش و امتحانی برایم پیش آورده است ، خلیفه برای

من هزار اشرفی فرستاده است .

زن : چراحیرانی هر چه میخواهی درباره اش انجام ده

سعید : پولها را در ظرفی ریخت و شب را تاصبح به نماز ایستاد ،

همینکه صبح شد طلاها را برداشت و به لشکر گاه رفت و در میان لشکریان

تقسیم نمود.

زن چه میشد که مقداری از این پولها را برای روز مبادا ذخیره

.

:

ج

می کردی ؟

سعید و عطای خلیفه

۱۸۸

سعید : از رسول خدا (ص) شنیدم که در وصف بهشت و حوریان بهشتی چنین می فرمود: اگر یکی از زنهای بهشتی به زمین فرود آيد بوى مشك او همۀ کره زمین را پر میکند . من دنیا را بر آنها

ترجیح نمیدهم .

سعید در سال ۱۹ یا ۲۰ و ۲۱ در یکی از توابع شام رقه یا فیساریه

و یا حمص فرماندار بود از دنیا رفت (۱)

۱ اسد الغابه ج ۲ ص ۰۳۱۱

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا