عداس غلام شيبه
عداس غلام شيبه
اسلام عداس
عداس در جنگ بدر
عداس غلام شیبه
پس از آنکه حضرت ابی طالب وفات کرد مردم مکه
بر پیامبر چیره شدند ، مخصوصا چند روزی بیش از مرگ ابی طالب نگذشته بود که جناب خدیجه هم وفات کرد ، از هر جهت محیط مکه بر پیامبر اسلام تنگ و تاريك گردید ، بالا جبار از مکه خارج شد تا شاید از قبائل اطراف كمك بگيرد و با مسلمان کردن آنها بهدف خود نزديك شود .
بهمین منظور سفری به طائف نمود با سه نفر از بزرگان طائف ملاقات کرد و آنها عبدیالیل و مسعود و حبیب فرزندان عمرو بن عمير بودند ، هدف خود را بیان کرد و از ایشان كمك خواست یکی از ایشان گفت : جامعه کعبه را دزدیده باشم اگر تو پیغمبر باشی ! دیگری گفت : خداکسی را نیافت که ترا به پیامبری بر انگیخت ! سومی گفت : بخدا قسم هرگز با تو سخن نمیگویم زیرا اگر به راستی پیامبر باشی مرا نرسد که با توسخن بگویم و ترا پاسخ دهم و اگر بر خدا دروغ بسته ای باز هم برای من شایسته نیست با چنین کسی سخن بگویم.
پیامبر فرمود: اکنون که مرا كمك نمیکنید پس امر مرا پنهان دارید تا افراد جاهل و نادان خبر نشوند ؟ ولی آنها گوش نکردند بچه ها
-۲۵۴–
اسلام عداس
و افراد جاهل طائف را علیه پیامبر تحريك كردند ، لذا غلامان و بچه ها حضرت را تعقیب نموده او را ناسزا میگفتند و سنگ میزدند پاهای مبارك پيامبر مجروح گردید .
میزدند تا آنکه
پیامبر در بیرون طائف به باغی که مربوط به عتبه
اسلام عداس و شیبه فرزندان ربیعه بود رسید ولگردان طائف برگشتند و پیامبر را بحال خود گذاشتند ، حضرت در سایه درخت انگور و پناه دیوار باغ باستراحت پرداخت و شروع بمناجات خدای خود نمود : خدایا از ضعف وسستی خود بتوشکایت میکنم که جمعیت مرا خوار کردند،
پروردگارا اگر تو از من خشنود باشی خشم و غضب مردم سهل است . عتبه و شیبه که حضرت را چنین ناراحت دیدند رگ خویشاوندیشان تحريك شد مقداری انگور در طبق نهاده به غلام خود که نصرانی بود
دادند و گفتند ، این انگور را نزد این مرد ببر تا میل کند.
•
غلام انگور را خدمت پیامبر بر زمین نهاد و تعارف به خوردن کرد،
پیامبر بسم الله گفت و خوشه ای برداشت ومیل فرمود .
غلام با دقت به چهره پیامبر نگریست و اظهار داشت : بخداسوگند
مردم این سرزمین چنین کلامی نمیگویند! حضرت پرسید : اهل کجائی
و چه دین داری ؟
غلام : من از مردم سرزمین نینوا و نصرانی هستم .
–
هان ، از شهر مرد صالح يونس بن متی هستی
از یونس بن متی چه میدانی ؟
او برادر من است، زیرا او پیامبر بود و من هم پیغمبر خداهستم!
عداس به دست و پای پیامبر افتاد از سر تا قدم حضرت را بوسدزد !
عداس و جنگ بدر
-۲۵۵-
عتبه به شیبه گفت : غلامت را منحرف ساخت و از چنگت بیرون کرد. غلام چون به باغ برگشت پرسیدند: هان، غلام چه شد که دست و پای این مرد را بوسیدی ؟ گفت در روی زمین مردی بهتر از او نیست ! به امری مراخبر داد که جز پیامبران ندانند .
گفتند : عداس وای ،برتو دین تو بهتر از دین این مرد است مبادا از
دینت برگردی (۱)
عداس و جنگ بدر
حکیم بن حزام که یکی از خردمندان مردم مکه
است گوید: براهی نرفتم که ناخوشتر باشد از رفتن بسوى بدر با اینکه در هیچ مورد به اندازه این سفر نتیجه اش برمن آشکار نبود زیرا چون ضمضم بن عمر و خبر قافله را آورد و مردم عازم بدر شدند
چندین بار قرعه زدم و بر خلاف پاسخ داد یعنی باحرکت موافقت نکرد ! و چون در اولین منزل ، ابن حنظلیه شتری نحر کرد و نیمه جان فرار کرد خیمه ای نماند مگر آنکه از خون آن شتر ملوث گردید و این نیز علامت روشنی بود در اینجا تصمیم گرفتم که برگردم ولی ابن حنظلیه مانع شد .
عداس را در ثنیه دیدم که در سرراه نشسته همینکه عتبه و شیبه فرزندان ربیعه بر او عبور کردند از جا جست و پای ایشانرا بارکاب گرفت و گفت: پدر و مادرم بقربانتان این مرد پیغمبر است با او نجنگید و بدانید که بسوی کشتارگاه خود میروید ، عداس باگریه و زاری از ایشان تقاضا میکرد به این جنگ نروند ، باز آهنگ برگشتن نمودم و شیاطین نگذاشتند. عاص بن منبه عداس را گفت : برای چه گریه میکنی ؟ گفت چرا
۱) سیره ابن هشام ۶۱۲ کامل ابن اثیر ۲ ۶۰ بحار ۶۰۱۹۹۷۷۰۱۸
-۲۵۶-
عداس و جنگ بدر
نگریم با آنکه سیدو موالی من عتبه و شیبه بجانب کشتارگاه خود میروند و با
پیغمبر خدا می جنگند !
عاص پرسید : مگر محمد پیغمبر است ؟
عداس تکانی خورد و بر خود لرزید و گریه اش شدت کرد و گفت: آری بحداقسم او از طرف خدا بر همه بشر فرستاده شده است ، عاص بن منبه با شنیدن گفتار عداس مسلمان شد ولی باز هم باشك و ترديد رفت و همراه مشركان
مکه کشته شد
ولی عداس برگشت و از رفتن به بدر خود داری کرد(۱)
(۱) بحار ۳۳۱/۱۹