سراقة بن مالك
سراقه و ابوجهل
سراقة بن
مالك
وی از طایفه بنی مدلج و ساكن قديد نزديك مدینه بود ، هنگامی که . هنگامی که پیامبر از مکه به مدینه
مهاجرت فرمود ، مردم مکه در میان قبایل اطراف
مکه اعلان کردند: هر که محمد یا ابوبکر را بکشد یا ابوبکر را بکشد صد شتر به او جایزه میدهیم و اگر هر دو را بکشد دویست شتر خواهیم داد ، سراقه می گوید : من و جمعی از افراد قبیله در محلی نشسته بوديم كه يك نفر از افراد قبیله وارد شد و گفت : سه نفر را دیدم که به طرف مدینه می- رفتند و خیال می کنم محمد و یارانش باشند. من دانستم که ایشان محمد و یاران او هستند ، لیکن گفتم : نه آنها از فلان طایفه اند که عقب گمشده می گردند ، ساعتی با ایشان نشسته سپس برخاستم و به خانه آمده به کنیزم دستور دادم تا اسب مرا میان دره ای به برد و خود نیزه ام را برداشته حرکت کردم ، سوار اسب شده و نیزه را در پهلو نگاه داشتم تا از دور نمایان نباشد ، همۀ اینها برای آن بود که مبادا کسی در این کار با من شرکت کند وشريك جايزه گردد .
سراقه به پیامبر نزديك شد ، ابوبکر که همواره متوجه اطراف بود چشمش به سراقه افتاد عرضه داشت : یا رسول الله کسانی که در تعقیب ما بودند به مارسیدند! حضرت فرمود : غم مخور خدا با ماست ،
۱۲۱
پیغمبر و یاران
ج
سراقه نزدیکتر شد، ابوبکر شروع کرد به گریه کردن ، حضرت فرمود : اگریه میکنی؟ گفت: برای خود گریه نمیکنم بلکه گریه ام برای شماست ، پیامبر دعا فرمود که خدا یاشر او را از ما بازدار . دست و پای اسب سراقه به زمین سخت فرورفت ! ! .
سراقه فریاد زد : يا محمد ، از خدا بخواه مرا خلاص کند . عهد میکنم به شما آسیبی نرسانم ، حضرت دعا کرد و خلاص شد ، دوباره به طرف ایشان آمد و بهمین سرنوشت مبتلا گردید ! این باره گفت : یا محمد فهمیدم که از طرف خدا گرفتار میشوم مرا خلاص کن . عبد کنم کسانی را که در تعقیب شما هستند برگردانم .
می
پس از خلاصی گفت : یکی از تیرهای مرا به نشانی بردارید و
شتران و گوسفندان من در فلان جا هستند ، هرچه خواستید بگیرید
‘
حضرت فرمود : تو که اسلام را نمی پذیری ما را هم به مال تو احتیاج نیست ، سراقه نوشته ای به عنوان یاد داشت خواست و حضرت هم مرحمت
فرمود
هنگاهی که سراقه خواست برگردد رسول خدا فرمود : سراقه ، چطوری هنگامی که النگوهای کسری را به دست کنی ؟ سراقه با تعجب پرسید : کسری پسر هرمز ؟ فرمود: آری . در زمان عمر هنگامی که اسیران و غنایم ایران را به مدینه حضور خلیفه آوردند ، در میان آنها يك جفت النگو و کمربند و تاج کسری بود . عمر سراقه را صدازد که دستهایت را بالا بزن و این النگو ما را دست کن و بگو : خدائی را می ستایم که از دست کسرا که دعوی خدائی مینمود بیرون آورد و به دست
سراقة بن مالك نمود ! !
ج
سراقه و ابوجهل
۱۲۲
سراقه برگشت و به هر يك از کسانی که در تعقیب پیامبر بودند
گفت : برگردید هر چه باید تحقیق کنم کردم و کسی اینجا میرسید می نیست و آنانرا بر می گردانید ، میگوید : این داستانرا فراموش کردم تا وقتی که پیامبر مکه را فتح کرد و از حنین هم فراغت یافت در جعرانه خود را به حضرت رسانیده حضورش ایستادم نوشته را به دست گرفته و گفتم : یا رسول الله نوشته شماست که به من سپرده اید ، فرمود : خوب وقتی آمدى ، اينك وقت پاداش و نیکی است ، سراقه مسلمان گردید و چیزهائی به خاطر آوردم که تقاضا کنم ولی هرچه خواستم ابراز کنم نتوانستم جز اینکه گفتم : یا رسول الله شترانیکه گم شده اند بــر حوضهائیکه برای شتران خود پر کرده ام وارد میشوند اگر آنهارا راب کنم اجره پاداشی خواهم داشت ؟ فرمود : نَعَمْ فِي كُلِّ دَاتِ كَبَدٍ حری اجر آری در سیراب کردن هر دل داغی اجراست . (۱)
گفت
سیرا
پس از داستان گذشته و برخورد با پیامبر و دیدن سراقه و
ابوجهل
آن معجزه که پاهای اسبش به زمین فرو رفت .
نامه ای به ابوجهل نوشت و ضمن اشعاری او را
نصیحت کرد که دست از مخالفت با محمد «ص» بدار که او پیروز است
وشما مغلوب و از جمله اشعار اوست : -١ آباحَكَم وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتَ شَاهِداً لِأَمْرِ
لأمر جَوادِي إِذْ تَسُوحُ قَوَائِمُهُ
٢ عَلِمْتَ وَ لَمْ تَشْكُكُ بِأَنَّ مُحَمَّداً
رسولُ بِبُرْهَانٍ فَمَنْ ذَا يُقاوِمُهُ
اسد الغابه ج ۲ ص ۲۶۵ کامل ج ۲ ص ۶۹ سیره ابن هشام
۱۳۴٫۲
۱۲۳
پیغمبر و یاران
٣- عَلَيْكَ بِكَتِ القَوْمِ بِكَتِ القَوْمِ عَنْهُ فَإِنَّنِي
ج
در
أرى أسرة يَوْماً سَتَبُدُو مَعَالِمُهُ
بِأَمْرٍ يَوَدُّ النَّاسُ فِيهِ بِاسْرِهِمْ
بان جَميعَ النَّاسِ طُرًا يُسالِمُهُ
ای ابو حکم کنیه ابوجهل بوده) بخدا قسم اگر حاضر
بودی و میدیدی چگونه دست و پای اسبم به زمین فرورفت ۲- شك نداشتی که به یقین محمد فرستاده خداست ، پس چه
کسی میتواند با او مقاومت کند
بر تو باد که مردم را از مخالفتش بازداری که میبینم کارش بالا می گیرد و روزی دستوراتش علنی می گردد .
به امری دستور می دهد که همه مردم را به هم مهربان می
گرداند و همه سر تسلیم فرود می آورند . سراقه در سال بیست و چهارم هجری در گذشت . (۱)
۱ اسدالغابه ج ۲ ص ۲۶۵ کامل ج ۲ ص ۶۹ سیره حلبيه حاشیه سیره
نبویه ج ۱ ص ۳۷۴