عه

هاشم بن عتبه مر (قال)

هاشم بن عتبه مر (قال)

او فرزند هاشم فرزند ابی وقاص برادرزاده سعد بن ابی وقاص و از قریش میباشد از میان قبایل قریش در صفین فقط پنج نفر با امیرمؤمنان علیه السلام بودند که یکی از آن پنج نفر هاشم مرقال بوده است .هاشم مرد شجاعی بود و چون در میدان جنگ تند و سریع پیش میرفت اورا مرقال میگفتند

هاشم برخلاف بیشتر افراد قریش یکی از هواداران و فدائیان امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و در ردیف عمار یاسر و مالك اشتر میباشد؛ او و عمار یاسر در يك روز در صفین شهید شدند و امیر مؤمنان این دو نفر را در کنار هم نهاد و برایشان نماز گذارد.

مر قال و دفاع از امام

هاشم در فتح مکه مسلمان شد و در تمام جنگهای اسلامی شرکت داشت و مخصوصاً جلولاء بدست او فتح شد و آنرا فتح الفتوح نامیدند و در آن جنك در حدود هیجده میلیون غنیمت بچنگ مسلمانان افتاد و در جنك يرموك چشمش آسیب دید بهمین جهت اور ا أعور میخواندند

مر قال و دفاع هاشم مرقال بتمام معنی حامی امام علی بن ابیطالب بود با دست و زبان عملا و قولا از آنحضرت دفاع میکرد و فضائل اورا انتشار می داد ، او یکی از افرادی است که حدیث : من کنت مولاه فعلی مولاه را از رسولخدا نقل کرده است چنانکه وقتی از منزل بیرون آمد سوارانی حضرت را استقبال کردند امام، فرمود کیست در میان شما که از رسول خدا حدیث غدیر راشنیده باشد ؟ دوازده نفر خارج شدند که از جمله هاشم مرقال بود و این حدیث را نقل کردند

در صفین نیز یکی از روزها مرقال در کناری جای گرفت و در میان سپاهیان عراق فریاد کشید هر که در پیشگاه خدا نیازی دارد . و خواهان آخرت است بسوی من ،آید جمعیت انبوهی گردش جمع شدند با حملات پی در پی و شدیدی با سپاه شام نبرد کرد اما شامیان نیز استقامت ورزیدند و استوار بماندند؛ بهر طرف حمله کرد تا شاید یکی از کتیبه ها را بعقب نشینی وا دارد ممکن نشد.سپس شرو ع کرد به نصیحت سپاهیان و فرمود: استقامت و پایداری این مردم شما را نهر اسد که شما بر حق و اینان بر باطلند ، صبر را پیشه کنید و از یکدیگر حمایت کنید ، دندان بجگر گذارید و بجنگید تا خدادر میان ما قضاوت کند که او بهترین حکم کنندگان است.

اینوقت جوانی از سپاه شام خارج شد و بر سپاه عراق حمله نمود. در ضمن اینکه میجنگید علی الا را ناسزا میگفت و از آنحضرت انتقاد میکرد ، هاشم بن عتبه او را گفت: ای مرد بدانکه از این سخنان بایستی جواب بگوئی وسید و آقای خوبان را چرا لعنت میکنی که در این کار عذابی سخت میبینی و در مقابل عدل پروردگار چه جواب خواهی گفت؟ جوان شامی اظهار داشت: در جواب خدا خواهم گفت : از اینجهت با عراقیان جنگیدیم که امیرشان نماز نمیخواند و یارانش نماز نمیخوانند و فرماندهشان خلیفه ما را کشت و یارانش او را كمك كردند. مر قال گفت : جوان چه میگوئی؟ عثمان را اصحاب محمد کشتند که ایشان در نظارت در کار مردم و دین سزاوار تر از منوتو بودند، و امیر مانه تنها در کشتنش شرکت نکرد بلکه به او كمك ميكرد (آب برایش فرستاد، فرزندانش را به حمایت عثمان فرستاد و اما اینکه گفتی اوویارانش نماز نمیخوانند!! همه کسانیکه با او هستند قرآن خوانندشب تا صبح نمیخوابند و مشغول نماز شب ودعا و قرآنند ،جوان از خدا بترس و از گفته های این مردمان بیایمان مغرور مشو که عذاب خدا دردناک است. جوان گفت: ای مرد گفته هایت در من اثر گذاشت و ترا راستگو می پندارم آیا راه تو به ای برایم هست ؟ آری بسوی خدا بازگرد و توبه نما که خداوند توبه کنندگانرا دوست میدارد جوان دست از جنك كشيد وبخانه خود برگشت

مر قال و شهادت

در یکی از روزهای صفين امیرالمؤمنین علیه السلام بطور مزاح بپرچمدار خودهاشم مرقال فرمود : هاشم، تاکي میخوری و می آشامی؟ مرقال عرض کرد یا امیرالمؤمنین کوشش میکنم که دیگر از میدان برنگردم! امام فرمود : در مقابل رویت کتیبه ذی الکلاع حمیری است که از آن مرگ سرخ میبارد ! هاشم عرض کرد : بخدا قسم دوست ندارم که زمین و آسمان از من باشد و با دوستان تو دشمنی و یا بادشمنانت دوستی کنم علی الا فرمود : اللهم ارزقة الشهادة في سبيلك والمرافقة لنبيك یعنی خدایا شهادت نصیبش فرما و اورا با پیامبرت محشور کن

هاشم پرچم را پیشاپیش عمار یاسر به جلو می برد و با نیزه میجنگید و راهرا برای سپاهیان پشت سرش باز میکرد مرتب نیزه اش میشکست و عمار نیزه دیگری با و میداد و ضمناً برای تحریک احساساتش می گفت: اقدم يا اعور ؟ لا خير في اعور لاياتي الفزع یعنی اعور پیش برو اگر از مرك استقبال نکنی در تو خیری نیست ! عمروعاص که ناظر جنگ بود گفت : از کسیکه این پرچم سیاه را بدست گرفته چنین میبینم که اگر بر این کار ادامه بدهد تمام عرب را نابود میکند !

مرقال پیش میرفت و این رجز را میخواند؛

اعور يبغى نفسه خلاصا

مثل الفنيق لابساد لاصا

لادية يخشي ولا قصاصا

کل امرء و ان بنی و حاصا

اعور ، میخواهد که بسلامت جان در ببرد مانند افراد خوشگذران که لباسهای فاخر و براق میپوشند.

که نه از دیه میترسد و نه از قصاص زیرا همه کس چه زشت و چه زیبا بدون سبب میمیرند مرقال آنقدر جنگید که از کار افتاد و یکی از نیزه داران سپاه شام شکمش را درید ، ولی او همچنان پرچم را افراشته نگهداشت ، امیر مؤمنان که مشاهده کرد پرچم توقف کرده کس به نزد مرقال فرستاد که پرچم را پیش ببر

مر قال گفت شکم مرا به بین که چگونه سفره شده اسلام مرا به امیر مؤمنان برسان و بگو رحمت و برکات خدا بر تو باد ترا بخدا قسم میدهم که چنان کن که سپاهت از کشتگان بگذرند و چشمشان بآنها نیفتد که پیروزی از آن کسی است که بر کشتگان پیروز آید . چون پیام مرقال به علیا رسید سپاهیان را حرکت داد تا از میدان معر که روز قبل که کشته زیاد بچشم میخورد بجلو رفته و کشته ها را پشت سر قرار دادند و چنان شد که مرقال پیش بینی کرده بود.

مرقال کشته شد اما حریف خود یعنی ذی الكلاع را نیز کشت ! هاشم در حالیکه با شکم شکافته روی زمین افتاده بود یکباره بخود آمد باطرافش نظری افکند عبیدالله بن عمر را در کنار خود کشته دید چون عبیدالله از سپاهیان معاویه بود هاشم از خشم روی سینه اش افتادو پستانهای عبیدالله را بدندان گرفت و فشار داد تا جانداد

سپاهیان عراق در مرگ مرقال شديداً اندوهناك شدند

عبد الله بن هاشم

هاشم مرقال را پسری است بنام عبدالله ، که او نیز در شجاعت و شهامت همانند پدر بود ،

و در دوستی خاندان پیغمبر مخصوصا در دوستی

امیر مؤمنان (ع) دست کم از پدر نداشت بلکه نسخه مطابق اصل بود . در صفین پس از آنکه پدرش ها بر زمین افتاد پرچم افتخار را برداشت و بسوی سپاه شام حمله کرد و در ضمن رجز خوانده با نعش پدرسخن میگوید :

یا هاشم بن عتبة بن مالك

ابشر بحور العين في الارائك

اعزز بشيخ من قريش هالك والروح والريحان عند ذلك

ای هاشم فرزند عتبه ! افتخار کن که پیر مردی از تریش شهید شده است! ترابه حور العین که بر روی تختهای بهشتی آرمیده اند با گل وریحان

مژده باد عبد الله سپاهیان عراق را با این خطابه آتشینش به پیروی و جدیت در:

جنك تحريك ميكرد مردم ! هاشم یکی از بندگان خدا بود که از روزی مقدر خود استفاده کرد و اجلی که برایش معین شده بود گذراند؛ وخدا آثارو اعمالشانرا ثبت کرد، او مردی بود که در راه خدا جهاد کرد و در فرمانبرداري از پسر عم پیامبر آنکه پیش از همه ایمان آورد و در دین از تمام مسلمانان داناتر بود و نسبت بدشمنان خدا یعنی آنانکه حرام خدارا حلال شمردند و در شهرها فتنه و فساد کردند سختگیر بود استوار و پایدار بماند .

شماهم در راه خدا از جان بگذرید تا خانه آخرت و درجات عالی بهشتی و نعمتی را که هرگز زوال ندارد دریابید ؟!

بخدا قسم اگر ثواب و عقابی نبود ، و بهشت و جهنمی وجود نداشت جنگیدن همراه علی افضل از جهاد همراه معاویه بود تا چه رسد باینکه شما برای ثواب و بهشت می،جنگید پس این فرصت را از دست ندهید و با استقامت و پایداری سعادت ابدی را تحصیل نمائید

عبدالله در اسارت

پس از آنکه امیرمؤمنان شهید گردید و امام حسن خلافت را بمعاویه واگذاشت ، معاویه حکومت بصره را به زیاد بن ابیه سپرد ، زیاد دربصره سخنرانی کرد و در سخنانش گفت: تمام مردم در امان خدایند بجز عبدالله بن هاشم عبدالله که احساس خطر کرد پنهان شد ، زیاد هر چه بیشتر ازوی جستجو کرد کمتر اثری نیافت.

مردی از مردم بصره وارد بر معاویه شد و او را از جای عبدالله باخبرساخت ، معاویه به زیاد نوشت که عبدالله را از خانه فلان زن مخزومیه بیرون آرو او را در بند کرده بسوی من روانه کن.

زیاد به دستور معاویه او را یافت جبهای موئین بر او پوشانید ودستهایش را باغل بگردنش آویخت برشتری بیجهاز سوار کرد و بسوی شام فرستاد.

معاویه در هر جمعه دستور میداد غذای مخصوص تهیه کنند و اشراف شام و عراق راضیافت میکرد روز جمعه ای بود و تمام بزرگان در محضر معاویه بودند که عبدالله وارد شد؛ ولی از بس در راه صدمه دیده و آفتاب بر او تابیده بود شناخته نمیشد معاویه اور اشناخت و به عمروعاص معرفی کرد.

عمرو عاص گفت : معاویه فوری گردن او را بزن که دوباره بسوي عراق بر نگردد که آنها مردمی فتنه جو و نفاق پرورند اگر از چنك تونجات یابد سپاهی گران بسوی تو حمل کند آنوقت است که از مبارزه با آنهاعاجز شوی

عبدالله که در بند بو درو به عمرو عاص کرد و گفت : ای فرزند مرد شوم خوب جولان گرفتی ! این شجاعت تو در صفین کجا بود که ترابه میدان میخواندیم و تو مانند کنیزان سیاه به سایه شتران پناهنده و خود را پنهان میکردی تازه اگر مرا بکشد مرد کریم و بزرگوار و شجاع و نیرومندی را کشته است که از کشته شدن مقامش نکاهد

– عبدالله این سخنان را بگذار که الان در چنك شير افتاده ای

هر چه میخواهی بگو که تراخوب شناخته ایم و تو آنی که در میدان جنگ ترسو و در خانه دلیری زیرا اگر چنین نبودی برای حفظ جانت عورتت را برهنه نمیکردی .

با من چنین میگوئی که همه میدانند من در میدانها سالم ماندم اماپدرت را دیدم که روده هایش بیرون ریخته بود

اگر در همان حال با پدرم روبرو میشدی بدنت میلرزید و از ضرب دستش نجات نمی یافتی.

اینوقت معاویه میان افتاد و عبد الله را گفت بی مادر چرا ساکت نمیشوی عبدالله گفت: فرزند هند ، با من اینجور سخن میگوئی بخدا قسم اگر بخواهم ترا جوابی دهم که پیشانیت عرق کند و علامتش در چهره ات باقی بماند !!! آیا جز بکشتن مرامی ترسانی؟ از مرك هراسی ندارم . معاویه دستور داد او را بزندان ببرند اینوقت اشعاری خواند که معاویه را به عفو و گذشت وادار میکرد؛ معاویه او را جایزه ای داد و آزادش نمود ولی با او شرط کرد در شام نماند و بر او نشورد

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا