بكر بن شداخ
بکر بن شداخ؛ غلام پیامبر و دعای مستجاب
🔹 بکر بن شداخ از غلامان و خدمتگذاران پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) بود. 🔹 هنگامی که به سن بلوغ رسید، نزد پیامبر آمد و گفت: 📖 «یا رسولالله! تا کنون بر خانواده شما وارد میشدم چون کودک بودم، اما اکنون بالغ شدهام.» 🔹 پیامبر، برای او دعا کردند و فرمودند: 📖 «بار خدایا، گفتارش را راست گردان و دلیل سخنش را بر او القا کن.»
🔹 سالها بعد، این دعا تحقق یافت و بکر در دوران خلافت عمر بن خطاب، در ماجرایی حساس قرار گرفت.
ماجرای بکر بن شداخ و قتل مرد یهودی
🔹 در زمان خلافت عمر، یکی از مسلمانان به میدان جنگ رفت و همسر خود را نزد بکر بن شداخ سپرد. 🔹 پس از مدتی، خبری رسید که مردی یهودی با آن زن در ارتباط است. 🔹 بکر، ماجرا را تحت مراقبت قرار داد تا اینکه روزی آن مرد را در خانه دید. 🔹 او شمشیر کشید و مرد یهودی را کشت. 🔹 وقتی خبر به عمر رسید، او بسیار ناراحت شد، بر منبر رفت و گفت: 📖 «آیا در حکومت من، مردم را در کوچهها میکشند؟ شما را به خدا قسم، هر که از این قتل خبری دارد، مرا آگاه کند.»
🔹 بکر بن شداخ برخاست و گفت: 📖 «من او را کشتهام، و داستان از این قرار است…»
🔹 سپس، اشعاری را خواند که از گفتار مرد یهودی بود: 📖 «اشعث را اسلام فریفت، و از من غافل شد که شب را با عروسش خلوت کردم.» 📖 «شب را با او گذراندم، در حالی که او صبح به میدان جنگ خواهد رفت.» 📖 «گوشتهای انبوه در ماهیچه و رانهایش، همچون تودههایی فشرده است.»
🔹 عمر، پس از شنیدن ماجرا، دعای پیامبر را به یاد آورد و حقانیت بکر را تأیید کرد، و خون مرد یهودی را هدر دانست.